eitaa logo
𝑝𝑟𝑖𝑣𝑎𝑐𝑦𝑜𝑓𝑙𝑜𝑣𝑒💍🤍
51 دنبال‌کننده
49 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تُ‌قَشَنگ‌تَࢪ‌‌ین‌دَلیل‌بَࢪ‌‌ای‌ِتُند‌زَدن‌ِقَلب‌ِمَنی؛🦋 . کُپے‌‌‌اَزࢪ‌‌مان؟لا! . ࢪ‌‌مانِ!حَࢪ‌‌یمِ‌عِشق . بهِ‌قَلَمِ‌ࢪ‌‌.ق
مشاهده در ایتا
دانلود
آخر سر علی رفت یه جا که آدمم پر نمیزد و پیاده شد اومد با زهرا دنبال من و مهدی کنن که منو و مهدی فرار رو بر قرار ترجیح دادیم و دویدیم. آخر سر زهرا منو گرفت و زد تو سرم علیم مهدی رو گرفت زد تو سرش. بعد از اینکه کلی مسخره بازی در آوردیم راه افتادیم سمت خونه. +زهرا -هان +بی ادب -به تو رفتم +جدی میفرمایید؟ -کوفت حالا چیکارم داری +میدونسی خعلی خری -اره میدونسم +از کجا؟ -از اون جایی که با تو خر دوس شدم +گگگگ بعد از کل کل من و زهرا زهرا و مهدی رو پیاده کردیم و به سمت خونه راه افتادیم. قرار شد پس فردا بریم مشهد و عقد کنیم. فردا: بعد از اینکه خرید هارو انجام دادیم قرار شد کم کم راه بیوفتیم به سمت مشهد. وسایلمون رو جمع کردیم و من و مهدی باهم رفتیم توی یه ماشین و زهرا و علی هم توی یه ماشین. بعد از اینکه متوجه شدم رها هم هست حسابی ناراحت شدم. رها دخترخاله مهدی بود که از بچگی مهدی رو دوست داشت ولی مهدی هیچ علاقه ای بهش نداشت چون حجاب مناسبی ام نداشت. رها از اینکه متوجه شده بود این حس یه طرفه اس از روی کینه با من بد شده بود و تهدیدم میکرد که یه روزی طلاق منو از مهدی میگیره و خودشو مال مهدی میکنه. ولی مهدی میگفت کسی نمیتونه مارو از هم جدا بکنه و منم یه چراغی توی دلم روشن میشد. به انتخاب خودم یه لباس ساده و حجاب دار خریده بودم . لباسم رو پوشیدم و چادرم رو روی سرم انداختم که متوجه نگاه علی توی آینه شدم که تا نگاه منو دید سریع خودشو مشغول لباسش کرد و منم خندم گرفت. +خیلی خوشگل شدی -مرسی به سمت محضر راه افتادیم و روی صندلی نشستیم. +دوشیزه مکرمه سرکار خانوم ریحانه محمدی آیا بنده وکیلم شما رو به عقد جناب آقای مهدی موسوی در بیاورم؟ یهو زهرا گفت: -عروس رفته گل بچینه +برای بار دوم عرض میکنم آیا بنده وکیلم؟ -با اجازه اهل بیت و پدر و مادرم و داداش علیم بله همه شروع کردن به صلوات فرستادن و دونه دونه میومدن تبریک میگفتن. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
نوبت زهرا شد که خودشو توی بغلم انداخت و گریه میکرد. +زهرا جونم فدات شم چرا گریه میکنی -ریحانه دلم برات تنگ میشه +عه عه لوس نشو عروس کوچولو بعد زهرا رفت و علی بغلم کرد و سعی داشتم توی بغل علی گریه نکنم که دلتنگیم بیشتر بشه. آخر سر نوبت رها شد. اومد خودشو بندازه تو بغل مهدی که مهدی رفت عقب و زیر لب گفت:استغفرالله بعد رها ام که حسابی شکست خورده بود اومد تعنه زد به من که باعث شد بیوفتم ولی بین زمین و آسمون بودم که دیدم مهدی منو گرفته. پاشدم و زیر لب گفتم : ممنون بعد از اینکه صیغه زهرا و علیم خوندن رفتیم توی حرم و زیارت کردیم که یهو دستم گرم شد و دیدم مهدی دستمو گرفته. +ریحانه -جانم +خوشحالم از اینکه دارمت -منم همینطور +بریم هتل ناهار بخوریم؟ -اوهوم خیلی گشنمه بعد از اینکه از آقا خداحافظی کردیم به سمت هتل رفتیم و ناهارمون رو خوردیم. بعد از اینکه رفتیم توی هتل خسته لباسام رو در آوردم و موهام رو شونه زدم و دم اسبی بستم و لباسام رو با یه پیرهن شلوار عوض کردم و روی تخت خوابیدم‌. +ریحانه -جان +من رفتم حموم -باشه بعد از اینکه مهدی رفت حموم نفهمیدم کی خوابم برد که با نوازش دست مهدی بیدار شدم. +ریحانه جان -هوم +پاشو خانومم بریم حرم یه ساعت دیه اذانه -باشه پاشدم رفتم وضو گرفتم و یه عبا صورتی و روسری سفید پوشیدم و چادرم رو روس سرم مرتب کردم. رفتیم حرم و نمازمون رو خوندیم و قرار شد حرکت کنیم. وسایلمون رو جمع کردم و گزاشتم توی ماشین و راه افتادیم. -مهدی +جانم -میشه مداحی بزاری؟ +باشه مهدی مداحی پناه سید رضا نریمانی رو گزاشت و من و مهدی باهاش خوندیم و کم کم خوابم برد. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز²پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
با تکون دستای مهدی بلند شدم و مهدی گفت برم آرایشگاه و بعد میاد دنبالم بریم تالار. لباسمو برداشتم و وارد آرایشگاه شدم. به آرایشگر گفتم یه آرایش کوچیک بکنه البته خودم نمیخاستم ولی به زور مهدی اومدم آرایشگاه. بعد از اینکه لباسم رو پوشیدم زنگ زدم به مهدی. +الو مهدی -جانم +میای دنبالم؟ -نه خودت بیا +چرااااا؟ -آخه میترسم دخترا بدزدنم +بی مزه تو تا آخر ور دل خودمی -عه بیا پایین بریم +مگه دم آرایشگاهی؟ -آره یکم وقت میشه اومدم +اومدم سریع چادرم رو بالا گرفتم و رفتم بیرون که مهدی رو دیدم که انقدر قشنگ شده بود حق داشت بگه دخترا میدزدنم. -خانومم انقدر نگا من میکنی آب میشماا +بی مزه -چ خوشگل شدی +توعم راه افتادیم به سمت تالار و رسیدیم که دم در با پسر عموم حامد روبه رو شدم. +سلام ریحانه جان دختر عمو عزیزم همه کلماتش رو می‌کشید و حرف می‌زد که آروم گفتم سلام. سریع دست مهدیرو کشیدم و رفتیم تو که لباسامون رو درست کنیم که سرمو گذاشتم رو زانوم که مهدی اومد کنارم و گفت: +ریحانه خوبی؟این پسره کی بود دم در؟ -پ...پسر ع...عمومه +چرا انقدر استرس گرفتی از وقتی دیدیش؟ -کوچیک که بودیم مارو برای هم نشون کرده بودن اون منو دوست داشت ولی من علاقه ای بهش نداشتم و حتا نگاهشم نمیکردم. +خوب؟ -ب..بعد الان میترسم شر به پا کنه +تا من هستم اتفاقی نمیوفته -ا اما اون توی باند مواد مخدره و علی چند وقتیه دنبالشه تا دستگیرش کنه مهدی تا این حرف رو زدم جا خورد و گفت: +اون حامد محمدیه؟ -اره +وای -چیشد؟ +ما چند وقتیه دنبالشیم -وای مهدی من میترسم +نترس خودم حواسم بهت هست فقط از کنار من جم نمیخوری -باشه مهدی اومد دوتا ردیاب روی دست و پام بست که اگه اتفاقی افتاد بتونه پیدا کنه چون پوستم سفید بود اصن پیدا نبود. رفتیم بیرون و من همش نگاهم به حامد بود که با لبخند مصنوعی زل زده بود بم. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
ریحانه: اومدم برم توی آشپزخونه تالار آب بخورم که مهدی دستمو گرفت و گفت: +کجا؟ -میخام برم آب بخورم +بشین خودم میارم -نه میرم مهدی با نگرانی نگاهی بهم کرد و ولم کرد رفتم توی آشپزخونه تالار آب خوردم و تا برگشتم دیدم حامد پشت سرم وایساده. لیوان از دستم افتاد و شیکست. +به به دختر عمو عزیزم میدونی چقدر منتظرت بودم؟ -ولم کن آقا حامد +آقا حامد؟ نه دیگه از این به بعد باید بم بگی حامد -چ چرا؟ +چون مهدی رو میکشم و مال خودم میشی با ترس نگاهش کردم که داشت میومدم سمتم و منم عقب عقب میرفتم. مهدی: سرمو آوردم بالا دیدم حامد نیست ریحانه ام هنوز نیومده سریع پاشدم به سمت آشپزخونه رفتم که دیدم حامد داره میره سمت ریحانه ریحانه ام از ترس عقب عقب میره. اومد دستشو ببره سمت ریحانه که دستشو گرفتم و گفتم: +داشتی چیکار میکردی؟ حامد برگشت و تا منو دید جا خورد و دسشو کشید از دسم بیرون و تفنگش رو گرفت سمتم و رفت ریحانه رو بغلش گرفت و گفت اگه نری کنار یه گوله میزنم خلاصش میکنم. با خشم نگاهش میکردم که رفتم کنار و اومدم ریحانه رو نجات بدم که گفت نزدیک بشی کشتمش. رفت بیرون و سریع زنگ زدم علی و گفتم و علی اومد دوتایی دنبال ماشین حامد جوری که متوجه نشه راه افتادیم. ریحانه: +ولم کن ولم کن -یه دقه خفه خون بگیر تا برسیم +مگه من پیکار کردم اینجوری میکنی بام -اگه با من ازدواج میکردی این اتفاقا نمی افتاد +تروخدا ولم کن -ریحانه خفه شو چیزی نگفتم و فقط اشک ریختم و یهو خوابم برد. یهو با صدای مهدی بلند شدم: +ریحانه ریحانه پاشو -پاشدم و نگاهی به دور و بر کردم که دیدم حامد رو دستگیر کردن و زدم زیر گریه. +ریحانه جانم چرا آخه گریه میکنی -مهدی من میترسم +نترس گفتم که حواسم بهت هست ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز²پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
پیاده شدم و رفتم توی ماشین مهدی نشستم که علی با نگرانی به سمت من اومد و گفت: +ریحانه خوبی آجی؟ سرم رو تکون دادم و گفتم نه. مهدی سوئیچ رو داد علی و گفت رانندگی بکنه و اومد عقب پیش من نشست و روی پاش ضربه زد و گفت بخاب. سرمو گزاشتم روی پاش و خوابم برد. صبح که پاشدم دیدم توی یه اتاقیم که در و دیوارش با عکس شهدا تزئین شده و عکس من و مهدی بالای تخته با لبخند به عکس نگاه کردم و پاشدم رفتم توی سالن که دیدم مهدی توی آشپزخونه است. -سلام +به به خانوم خوش خواب ظهر بخیر -بی مزه +بامزه -مهدی اینجا کجاست؟ +خونمون با ذوق نگاش کردم و گفتم خیلی گشنگه و رفتم به برانداز کردن خونه ادامه دادم که مهدی صدام زد و گفت بیا. رفتم که یهو صورتم خیس شد. -هییییییین +خنک شدی عشقم -مهدی میکشمت یه لیوان آب برداشتم و کل خونه دنبال مهدی دویدم تا خیسش کردم که گفت: +منو خیس میکنی اره؟ -آره +باش -بات قهرم رفتم توی اتاق و روی تخت خوابیدم و پتو رو کشیدم رو صورتم که تخت بالا پایین رفت. +حالا با من قهر میکنی آره؟ -آره شروع کرد به قلقلک دادنم و منم بلند بلند میخندیدم. +آهان حالا شد زن من همش باید بخنده بخند ببینم -مهدی غلط کردممم +تا نگی بام آشتی کردی ولت نمیکنم -آشتییییییی آشتیم +قول؟ -قوللللل ولم کرد و گفتم: +آی دلم چق خندیدم -این تازه اولشه بازم قلقلکت میدم +نه نه غلط کردم -حالا شد +مهدی -جانم -قضیه حامد چیشد؟ برگشت سمتم و منو به خودش چسبوند و گفت: -ریحانه اونو دیه فراموش کن +چرا؟ -چون تا چهار سال توی زندانه +خوب بعدش که آزاد میشه چی؟ -خودم مراقبتم اشکی از گوشه چشمم چکید که مهدی گفت: -خانومم این دونه ای بارونو الکی نریز +مهدی -جانم +من خیلی میترسم -خودم مراقبتم فدات شم +خدانکنه ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
همون جوری توی بغل مهدی که بودم خوابم برد که یهو مهدی با صدای نگران داشت با تلفن حرف می‌زد طرف صحبتشم علی بود. مهدی: ریحانه خوابش برد که یهو علی زنگ زد. -سلام داداش علی جانم +مهدی بدبخت شدیم -علی چیشده +حامد فرار کرده -چیییی؟ +حامد فرار کرد باید حواست خیلی به ریحانه باشه دوتا پلیس فرستادم دم خونتون به طور تا مخصوص مراقبتون باشن. -وای علی اگه ریحانه بیوفته دستش بدبخت میشیم +گشت دنبالشن ولی باز حواست به ریحانه باشه نزار تنها جایی بره -باشه باشه +یاعلی یهو ریحانه چشاش رو باز کرد و گفت: +مهدی چیشده؟ -هیچی ریحانم بخاب +مهدی بگو چیشده -حامد فرار کرده یهو ریحانه کوپ کرد و با ترس نگاهم میکرد. +چ...چی؟ -ریحانه ما مراقبتیم +حا....حامد گ...گفت م...مهدی رو می...میکشم و تو...تورو مال خو...خودم می...میکنم رگام باد کرد و اخمام رفت توی هم و آروم گفتم کسی نمیتونه تورو ازم بگیره. ریحانه پاشد و گفت شام درست میکنه منم گفتم یه سر میرم اداره و میام. ردیاب هارو دوباره به پاش و دستش بستم و رفتم. ریحانه: داشتم غذا درس میکردم که صدا در اومد گفتم مهدی تویی که صدایی آشنا اومد دیدم حامده. +به به ریحانه خانوم بلخره پیدات کردم -تو..تو ای....اینجا چیکار میکنی +اومدم دنبالت بریم یه جای خوب -م...من با تو عوضی جایی نمیام +مگه دست خودته باید باهام بیای -باشه برو لباسامو میپوشم میام رفتم توی اتاق و درو بستم و به مهدی پیام دادم که گفت خونه تو محاصره اس و تا بیاین بیرون میگیریمش منم آماده شدم و رفتم پایین که حامد گفت: +گوشی رو بده -برای چی؟ +گفتم بده گوشی رو دادم بهش و رفتیم پایین و توی یه حرکت هولش دادم و دسشو پیچوندم. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
⁰⁰:⁰⁰تایم به فداتون🥲❤️
هدایت شده از 𝑨𝒓𝒆𝒛𝒐𝒐𝒚𝒆‌𝒔𝒉𝒊𝒓𝒊𝒏):🇵🇸
اگه تا ⁵/²⁴ ،۱k شدیم رمان جدید رو همراه رمان «آرزوی‌شیرین» بارگذاری می کنم👩‍🦯🫀 ببینم‌معرفتتون‌تاچه‌حده👀
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز²پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu