eitaa logo
گلزار شهدا
5.6هزار دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
50 فایل
〖بِسم ربّ شھدا🌿〗 •گلزار شهدا •شیراز "اگر شهیدانهـ زندگـے کنی شهادت خودش پیدایت مـےڪند..." _ڪپے؟! +حلالت‌‌همسنگر،ولے‌‌باحــفظ‌ آیدی و لوگو✌🏻 ارتباط با ما🔰 @Shohada_shiraz
مشاهده در ایتا
دانلود
🚨اطلاعیه🚨 تمدید مسابقه کتابخوانی فرمانده آتش 🔻🔻🔻🔻 با توجه به استقبال دوستداران و‌محبان شهدا در جهت شرکت مسابقه کتابخوانی فرمانده آتش ،زندگینامه شهید کمال ظل انوار مهلت شرکت و شرکت در مسابقه تا ۲۵ دیماه تمدید شد ... 👇👇👇 اطلاعات بیشتر در لینک زیر در ایتا: https://eitaa.com/golzarshohadashiraz/10951
🍂🍃💐🍂🍃 🍃گـــذشتی از روزهای خوش ِ ! کن برایم ... تا این ، مرا به بازی نگیرد ... 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
جمال به تمام معنا یک دانشجوی مسلمان بود. در حضور در کلاس بسیار منظم بود,اکثر جزوه هایش به عنوان منبع درس مورد استفاده دانشجو ها قرار می گرفت. از طرف دیگر به تمام معنا یک فرد مسلمان و مؤمن بود. نه تنها خودش که روی اطرافیان هم حساس بود. گذاشتن ناخن بلند و بازگشتن دکمه های پیراهن دانشجو ها اذیتش می کرد و تذکر می داد. حتی تقلب را خلاف شرع می دانست. می گفت ما شهره پیدا کردیم به اسم مسلمان, نباید در کارهایمان تقلب کنیم. 5 🌹🍃🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * _مادر ما داریم جمعه بچه های پایگاه مسجد را می بریم اردو هم اردویی نظامی هم تفریحی! مگه حمیدرضا بهت نگفت؟ _نه مادر چیزی نگفت که. _حمیدرضا هم جز بچه‌های بسیج دیگه اون هم باید بیاد. پنجشنبه شب بود که با حمیدرضا رفتند پایگاه مسجد الصادق خوابیدند تا صبح زود برن اردو.گفت میریم اطراف شیراز من هم کلی سفارش کردم که مواظب حمیدرضا با شاخه ۹ سال بیشتر نداشت. سبک برگشتند کلی به حمیدرضا خوش گذشته بود. میگفت: _مادر غلامعلی و دوستانش ساعت ۲ شب ما را از خواب بیدار کرد و به ما آموزش نظامی دادند و بعد نماز صبح حرکت کردیم. ذوق می‌کرد و از خاطره اردو می‌گفت. _خدا را شکر مادر که بهت خوش گذشت. انگار نه انگار حمیدرضا از دو نصف شب بیدار شده بود و به قول خودش تمام روز پیاده‌روی داشته و تا الان که هشت شب بود یک بند حرف می‌زد و تعریف می‌کرد.اصلاً خستگی در وجودش نبود بیشتر به خاطر این بود که با غلامعلی همراه شده بود. کار هر روز غلام همین بود مدرسه و بعدش هم تا شب پایگاه مسجد و هر چند وقت یکبار جبهه.حالا دیگه سال ۶۱ بود فکر کنم تو ای اردیبهشت ماه .توی حیاط بوی بهار نارنج پیچیده بود. یک درخت نارنج داشتیم چادری پهن کرده بودم تا بهار نارنج که میریزه جمع کنم. غلام آمد و گفت: _مامان من باید برم جبهه فکر کنم حمله در پیش داریم. دیگه از دست رفته بود جبهه برام عادی شده بود وسایلش را جمع کردم و گذاشتم توی ساکش.خداحافظی کرد و رفت گفت میرم کازرون جا هم با مادر جون و خاله ها خداحافظی می‌کنم و با اتوبوس های سر جاده میرم. چند روز که شد زنگ زدم و به مادرم گفتم غلامعلی رفت؟ _آره مادر جان اومد .شب هم اینجا بود. صبح هم با خواهرت و شوهرش بردیمش سر دو راهی با کازرونیها رفت. مادر تو نگران نباش من براش کتلت درست کردم و رنگینک . همه چی براش گذاشتم. _دستت درد نکنه مادر جان .وسایل را برد؟ _خودش که نمی برد می گذشت ولی ما اصرار کردیم خواهد گرفت زیر چادرش همین‌که در اتوبوس نشستیم را گذاشتیم جلوی پاش. با اتوبوسی که از تهران می اومد رفت.اگر بدون هیچ جوان‌هایی توی اتوبوس بودند چه ذوق و شوقی داشتند. همشون تا غلام وارد اتوبوس شد کلی ذوق کردن. بعضیهاشون آقای محکمی را می‌شناختند و سلام می‌کردند و می‌گفتند: آقای محترم تو چقدر همراهی می کنی؟! خدا خیر بده شوهرخواهر را بچه های اتوبوس میگفتند:غلام یه چیزی هست که تو کازرون را ول نمیکنی! اینقدر دوست دارم که تا اینجا میان همراهی می‌کند و غلام می خندید. ... http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 🌸🍃🌸🍃🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥درخواستی که حاج قاسم ساعاتی قبل از شهادت از خدا داشت...🎬برشی از مستند ۷۲ ساعت 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از سردار بسیجی،‌معلم شهید مهندس کمال ظل انوار 💫 🌷یک روز ایشان را خیلی خوشحال دیدم،‌جریان را پرسیدم. آقای حسینی امام جمعه قادر آباد می گفت: هر کس سید باشد، چون از فرزندان حضرت زهراست، پس با ایشان مَحرم است! دلم شکست و حسرت خوردم که چرا سید نیستم. آقا ادامه دادند: البته کسانی که همسرشان سیده است، چون داماد حضرت زهرا(س) می‌شوند با خانم مَحرم هستند! این جمله را که شنیدم می‌خواستم از خوشحالی بال دربیاورم، چون همسرم سیده است! آقا کمـال خیلی به سادات و ذریه حضرت زهرا احترام می گذاشت. می‌گفت من وقتی همسرم خواب است، اگر بخواهم از کنارش رد شوم، هیچ‌وقت از بالای سرش عبور نمی‌کنم، حتماً از پائین پای او می‌روم، چون همسر من سیده است. شرم می‌کنم از بالای سر اولاد رسول‌الله(ص) عبور کنم 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔰 | 🌟شهید سلیمانی؛ رمز استقامت و پیروزی 🔻 رهبر انقلاب: بسیاری از جوانان در دنیای اسلام تشنه‌ی حضور قهرمانهایی مثل شهید سلیمانی‌اند. امروز شهید سلیمانی در منطقه‌ِی ما نماد امید و اعتماد به نفْس است،‌ نماد رشادت است، رمز استقامت و پیروزی است.. ۱۴۰۰/۱۰/۱۱ 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 ماجرای تفریحاتی از حاج قاسم که بوی شهادت میداد 🌱🌹🌱🌹 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🔰 | 🔻شهید برونسی یک بار خیلی دیر از منطقه به خانه آمد، شب همه خوابیده بودیم که متوجه شدم صدای شهید می‌آید، در خواب با کسی صحبت می‌کرد و می‌گفت، یازهرا(س) 📍چند بار صدایشان کردم اما اصلاً متوجه نمی‌شدند در حال و هوای خودشان بودند. وقتی توانستم بیدارشان کنم، ناراحت شد به سمت اتاق دیگری رفت، من نیز پشت سرش رفتم. 🌟 دیدم گوشه‌ای نشست، اسم حضرت فاطمه را صدا می‌زد و از شدت گریه شانه‌هایش می‌لرزد؛آرام‌تر که شد، به من گفت: چرا بیدارم کردی، داشتم اذن شهادتم را از بی بی فاطمه(س) می‌گرفتم. 💬 نقل از همسر شهید عبدالحسین برونسی 🌱🌷🌱🌷 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🍃عجب خانه های زیبایی بود خانه های خاکی شما از همین خانه خاکی ها، افلاکی شدید و تا آسمان پرواز کردید.🕊️ شهدا را یاد کنید با ذکر صلوات...💚 🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
... ✍وصیت شهید (مهدی):مادر تنها خواهش من از تو این است که در سر قبر من، زمانی که بدنم را در قبر می‌گذارند، اگر بدنی باشد، زمانی که خبر مرگ مرا می‌خواهند به تو بدهند و هرزمانی که یادم می‌افتی خواهشم این است که هرگز مادر گریه نکن، زیرا که دشمن خوشحال می‌شود و من نمی‌خواهم دشمن مرگ من را جشن بگیرد، حتی مرده من از دشمن بیزار است، پس تو بخند، بخند مادر تا دشمن اسلام گریه کند، آن‌قدر گریه کند که چشمانش از حدقه بیرون زند، مردن من را (شهادت من را) به همگی تبریک بگو، حتی جشن بگیر تا دشمن رمز شهادت را ندانسته بمیرد. 🔰و چه شیر زنی بود مادر این شهدا.... سه پسرش را در یک روز در عملیات کربلای ۴ از دست داد ولی خم به ابرو نیاورد ..... کمال،‌مهدی و جمال ظل انوار 🌹 🌷🍃🌷🍃 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * مدتی گذشت و تلویزیون اعلام کرد که خرمشهر آزاد شد.خیلی خوشحال بودیم .تلویزیون که صحنه‌های جنگ را نشان می‌داد که دلم به شور افتاد.خدایا نکنه بلایی سر پسرم اومده باشه! غلامعلی میدونست که این حمله را دارند که رفت.منتظر بودم تلفنی بزنه .دلم مثل سیر و سرکه میجوشید .خدایا نکنه و مفقودالجسد شده باشه .بعضی شب ها هم خواب های پریشان می دیدم یک روز خانم آقای افتخار همسایه و آمد دم در. _حاج خانوم خواهرتون پشت تلفن. سریع چادرم را پوشیدم و رفتم توی دلم صلوات می فرستادم که انشاء‌الله خیر باشه. تلفن را که برداشتم خواهرم خوش و بش کرد و گفت: غلام اینجاست. _خونه شما چیکار میکنه ؟نورآباد !!؟غلام که جبهه بوده؟ _چرا میترسی خواهر؟ آوردنش خونه ما! _آوردنش خانه شما ؟؟کی آورد؟ مگه خودش نمی تونست که بیاد؟ همینجوری یک بند حرف میزد من سوال می پرسیدم. آخه غلامعلی که نوراباد نمی‌رفت. _حتما طوری شده تورو خدا بگو چی شده؟ _هیچی خواهر. یکم پاش زخمی شده. چند روز خونه ماست الان دراز کشیده خوابیده. نگرانش نباش به خاطر اینکه خواسته تو نگران نشی گفته ببرینم نوراباد خونه خالم تا مادرم نترسه. نگذاشته بهتون زنگ بزنن این بچه نگران تو بودی حالا که من میگم حالش خوبه و اینجاست. تو دیگه چرا میترسی و ناراحتی ؟ پاشو پانسمان کردن. خدا را شکر طوریش نیست .اولش که زخمی شده بود قلبش یک کم سریعمی‌زد که الان دیگه خوب شده. _خواهر جان اگه چیزی شده بگو اگه راست میگی گوشی رو بهش بده. _گفتم که خوابیده گناه داره خیلی وقت نیست که مسکن دادمش خوابیده. _من این حرف ها سرم نمی شه .باید گوشی رو بهش بدی. اگه گوشی رو ندی همین الان پا میشم میام نوراباد. _باشه شور نزن میرم بیدارش می کنم. چند لحظه بعد که غلامعلی اومد پشت تلفن با یک صدای خش داری گفت: _سلام مامان جان خوبی؟ همین که صداشو شنیدم چند لحظه هیچ حرفی نزدم. چشمانم را بستم با یه نفس راحتی کشیدم و گفتم خدایا شکرت. ... http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 🌸🍃🌸🍃🌸🍃