eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
یا عبدالله ابن الحسن(ع) وقتی که از حال عمویش با خبر شد غیرت وجودش را گرفت و شعله ور شد از دست‌های عمه دست خود کشید و فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد آمد میان گودی گودال و با دست جان عموی نیمه جانش را سپر شد تیزی تیغ حرمله بر او اثر کرد دستش برید و طفلکی بی‌بال و پر شد با دست آویزان شده بر پوست میگفت: حالا زمان دیدن روی پدر شد  محمدحسن بیات‌ لو لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
عمو حسین(ع) روضه سنگین شده و آه حسن بدحال است فاطمه آمده با گریه بگو : وای‌حسین عمه‌اش گفت نرو طفل ولی می‌نالید : جان من رفته ببین جانب او وای‌حسین ازدحام است شلوغ است شیوخ آمده‌اند عمه‌جان نیست... چه‌شد... گم شده... کو... وای‌حسین رفت می‌دید که جمع‌اند خودش را انداخت تا نگیرند از آن چشمه وضو وای‌حسین بعدِ دستش بدنش را سپرش ساخته بود زود اُفتاد بر آن سینه به رو وای‌حسین هرکه می‌خواست عمو را بزند او را زد سنگ انداخت تَرک روی سبو وای‌حسین ابتدا روی تنش چند جراحت وا شد بعد هم شد به نوک نیزه رُفو وای‌حسین نیزه‌ای خورد به پشت پسر و رد شد از آن زده بیرون ولی از پشت عمو وای‌حسین تا جدایش بکنند و به عمویش برسند خم شده شمر زده چنگ به مو وای‌حسین عاقبت دید جدا کردنشان ممکن نیست حرمله آمد و زد بر دو گلو وای‌حسین آخرین جمله‌ی ارباب به گوشش این بود مادرم آمده اینقدر مگو وای‌حسین حسن لطفی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
از دل قتلگهش بوی پدر می آید سنگ ها سوی عمویم چقدر می آید عمه جان،فاطمه با دیده ی تر می آید عمه بگذار روم تا که کنارش باشم از دل قتلگهش بوی پدر می آید مثل بابای غریبم به تنش تیر زدند ولی اینجا به بدن تیر سه پر می آید عمه جان،نیزه گره خورده به پهلویِ عمو خون ز اعضای تنِ او بنگر می آید خون ز پهلوی عمو نیست که بر خاک چکید بعد اکبر همه خونها ز جگر می آید یکنفر نیزه ی خود را به بدن می چرخاند نوک نیزه به گمانم ز کمر می آید عمه جانم ! به زمین خوردن او می خندد آنکه از بهر جدا کردن سر می آید عمه قاتل به کفش خنجر هندی دارد گوییا شمر به همراه تبر می آید بس که مرکب به تنش رفته،به هم ریخته است بدنش مثل خمیری به نظر می آید محمود اسدی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
جانم حسن(ع) هفت پشتم به سر سفره‌ی آلِ حسن است که جهان ریزه‌خور جاه و جلال حسن است ما که یک عمر فقط نان حلالش خوردیم خون ما پس همه‌ی عمر حلال حسن است در دل فاطمه هر لحظه مقرب باشد هرکه در سینه‌ی او نقش جمال حسن است سرِ ما پیش خداوند شرافت دارد که سرِ ما همه بر خاکِ خیال حسن است عمر آن است که با یاد عزیزت برود عمرِ عشاق فقط قال و مقال حسن است ما گدایش شده و گردن او اُفتادیم که گدا هرچه کند باز وبال حسن است صاعقه بود جمل تا به خود آمد اُفتاد بعد از آن کارِ همه شرح خصال حسن است سال در سال حسن خرج عزا می‌بخشد اول ماه محرم سرِ سالِ حسن است رزق ، اشک است خلوص است گذشت است ولی هرچه رزق است همه از پرِ شال حسن است لحظه‌ی آخر خود روضه‌ی عاشورا خواند گریه می‌کرد که این گریه مجال حسن است با پسرهای خودش کرب و بلا حاضر بود همه گفتند که در دشت جلال حسن است شش پسر را همگی پیشکشِ زینب داد پس هلالِ سرِ این ماه هلال حسن است او غریب است غریب است غریب است غریب گریه‌ای هست اگر گریه به حال حسن است  حسن لطفی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
مباد این شرط محکم را ببازیم در این اندو‌ها غم را ببازیم در این جنگ و جنون بازنده هستیم اگر ماهِ محرم را ببازیم ***** بیا شرمنده‌ی فردا نمانیم جدا از چادر زهرا نمانیم همه پیروز میدانیم وقتی که از ماه محرم جا نمانیم ***** اگر غمگین اگر لبریز دردیم که در ماه محرم روضه گردیم توان ما از این ماه است یعنی که در سینه‌زنی گرم نبردیم ***** نگاه ما پگاه ما حسین است تمام تکیه‌گاه ما حسین است نه موشک نه پدافند و نه پهباد سلاح ما سلاح ما حسین است @hadithashk
من معتقدم زهر عسل خواهد شد گریه ز غمت خیرالعمل خواهد شد صد مشکل اگر داشته باشیم چه غم... با چایی روضه ی تو حل خواهد شد @hadithashk
با خجالت آمدی سوی حسین داشتی بر لب، نوا و زمزمه سربه زیر انداختی گفتی مرا عفو کن ای نور چشم فاطمه تو گمان کردی که نفرین بود، نه یوسف زهرا دعایت کرده بود تو نرفتی در سپاه شاه عشق حضرت زهرا صدایت کرده بود تو ادب کردی به نام فاطمه زان سبب جانت فدای شاه شد ختم شد عاقبتِ کارت بخیر جان تو تقدیم ثارالله شد گر چه افتادی تو روی خاکها یوسف زهرا به بالینت رسید راس تو برداشت از روی زمین کس نداند که چها مولا کشید حر! تو که رفتی ولی وقت غروب تو ندیدی با گل زهرا که چه شد دور آفای غریبم شد شلوغ زنده آنجا ماجرای کوچه شد تو ندیدی حر! تنش در قتلگاه جا برای ضربه‌ی دیگر نداشت تو ندیدی که چه شد با سینه‌اش شمر روی سینه پایش را گذاشت @hadithashk
کعبه دور حسین می‌گردید دشنه‌ی کوفه، یاس را می‌چید سنگ‌‌های تراش خورده‌ی شان سر و روی عموی من بوسید بس که نیزه میان جسمش بود با لگدها بدن نمی‌چرخید نیزه از سینه‌اش که بیرون زد در همان لحظه عمّه‌ام می‌دید اسبها روی سینه‌اش رفتند به ته نعل، پیکرش چسبید عمویم روی خاک، سینه نداشت زنده بود و همه بدن پاشید دست من شد به پوست آویزان بوی بابا به دشت می‌پیچید روی جسم عمو که افتادم حرمله دید و داشت میخندید با که گویم عمو دم آخر از غم گوشواره می‌لرزید @hadithashk
علت عاشقی عالم و آدم شده ای به همین پیرهن عشق ! که عشقم شده ای دوستت دارم و از دوستی ات میمیرم حضرت قلب ! در این سینه تو محکم شده ای اسم تو آمد و اسم خودم از یادم رفت طیب الله به اسم تو که اعظم شده ای کعبه هم پیرهن مهر تو بر تن دارد این دلیلی ست بفهمیم مکرم شده ای جهت قبله عوض شد ، حرمم کربلاست ای به قربان تو که قبله ی عالم شده ای هر چه غم هست در عالم به فدای غم تو آری آری که تو سرسلسله ی غم شده ای همه ی بچِگی من وسط دسته گذشت مادرت گفت سگِ صاحب پرچم شده ای باز هم پیرهنت را سرِ کرسی بستند باعثِ فرقِ همه سال و محرم شده ای دم تویی ، نوحه تویی ، ناله تویی ، گریه تویی ای به قربان تو یکپارچه ماتم شده ای مثل مسلم که بهم ریخت بهم ریخت تنت با کمک های حصیر است منظم شده ای رفت بر میخ سر مسلم و در آن لحظه شاهِ آشفته ی بر نیزه ! مجسم شده ای از قناره بدن مسلم و هانی میریخت مثل آن لحظه که با نعل ، تو هم کم شده ای چیزی از صورت هانی و سر مسلم نیست مثل آن روز که در طشت ، تو مبهم شده ای @hadithashk
نیا کوفه نیا کوفه ، رسید از من خبر شاید به ما که بد گذشت اینجا ، به زینب بیشتر شاید ز خانه آمدم بیرون که طوعه در امان باشد فقط دلواپسش بودم ، بماند پشت در شاید منی که مرد بودم را ز پا اینجا درآوردند زبانم لال میبیند عیالت دردسر شاید ز آغوش ابالفضل و سرِ دوش علی اکبر بیاید دخترت پایین ، بماند در گذر شاید سر دارالعماره با لب پاره صدا کردم مگر باشد کمی هم در صدای من اثر شاید مرا بستند بر اسب و میان شهر چرخاندند ببین که کوچه گردم از سر شب تا سحر شاید قناره کتف هایم را اذیت کرده… می ترسم برای تو در این بازار ها باشد خطر شاید عبا بردار که اینجا فقط از اکبرت حرف است سفر دارد خطر شاید ، سفر دارد ضرر شاید رباب و تو پیِ اصغر چه زحمت ها کشیدید و هراسانم که زحمت هایتان گردد هدر شاید مرا در طشت میبرد و میان توبره آورد مبادا که برای تو بسازد دردسر شاید به چوب ابن مرجانه ببین دندانم افتاده نمیفتد به ما در کوفه انگاری سفر شاید مرا که پرت می‌کردند در فکر شما بودم به فکر نعل های اسب های ده نفر شاید منی که چوب میخوردم فقط فکر لبت بودم تو را هرگز نمیخواهم ببیند طشت زر شاید تن من را کسی گردن گرفت و دفن کرد آخر برای تو می آیند اهل ده هم مختصر شاید به روی نیزه که بودم به فکر ماه تو بودم ز پهلو می‌رود در نیزه ها رأس قمر شاید به زینب میسپردی کاش بعد از من حمیده را که میترسم بمیرد دختر از داغ پدر شاید به فکر دختر من نه ، به فکر دختر خود باش که دشوار است پا برهنه رفتن از شرر شاید خرابه دخترت را میکشد برگرد جان من ! به جانش میرسد شلاق خشک و چوب تر شاید سفر رفتن کنار زجر ، زجرآور ترین کار است نمیرد از عطش میمیرد از درد کمر شاید @hadithashk
له شدیم از درد دوری ، زور دنیا را ببین کار دنیا را ببین و حسرت ما را ببین قبل عاشق بودنش دریا کویری خشک بود اشک ها وقتی که راه افتاد دریا را ببین پارس‌کردن خصلت سگ‌های پشت قافله‌ست داد وقتی میزنم در من تمنا را ببین من ز یوم الترویه دل ناگران زینبم صبح فردا میرسی کرب و بلا ما را ببین روی خار این بیابان اسب زخمی میشود قبل خیمه باز کردن ، خوب صحرا را ببین از زمانی که رسیدی صورتت خاکی شده خواهرت که گفت برگردی ، تقاضا را ببین کودک شش ماهه داری پس برو نزدیک آب درد سر دارد زمینش هرم گرما را ببین در علی اکبر ، رسول الله را دیدی اگر در رقیه بیشتر ام‌ابیها را ببین یک طرف لیلا پریشان یک طرف نجمه حزین گریه ی نجمه ببین و آه لیلا را ببین هر کسی قربانی اش را با خودش آورده است از خجالت سوخته ، کلثوم تنها را ببین مرکب دشمن که آمد آب بر رویش زدی ای فدای رأفتت ، اوج مدارا را ببین آب دادی تو ، ولی آبت نداده هیچ کس رد که شد امروز بعدش صبح فردا را ببین من که گفتم دخترانت را نیاور با خودت دست شمر و ساربان شلاقِ دعوا را ببین فاطمه از هوش رفته خوب که دقت کنی حالت آسیه و حوا و سارا را ببین شمر وقتی می بُرد اصلا تماشایش نکن شمر وقتی می بُرد سر را ؛ تو زهرا را ببین زیر دست و پا صدای خواهرت را گوش کن گرچه پایین گیر افتادی ، تو بالا را ببین چند ساعت میشود دارد سرت را می بُرَد ؟ قتل صبرت را تحمل کن ، درازا ببین تو میان قتلگاهی و سواران در حرم روی زانویت بیا و حال زن ها را ببین @hadithashk