از بس که دارد آبرو پیش خدا دستش
محشر شفاعت میکند از انبیا دستش
عالَم زده دستان خود بر دامن آنکه
شد جایگاه بوسهی دست خدا دستش
اصلا چرا باید به دست دیگری رو زد
وقتی که دستم را گرفته بارها دستش
با دست خالی زائر از صحنش نخواهد رفت
حتی مسیحی را کند حاجت روا دستش
از گونهی خیس محبان سر کویش
در بزم روضه جمع کرده اشک را دستش
شد کاشف الکربِ حسینِ فاطمه چشمش
شد حامل پرچم به دشت کربلا دستش
دست از برادر بر نخواهد داشت یک لحظه
حتی ابوفاضل اگر باشد جدا دستش
ای کاش میشد آب را تا خیمه میبردیم
این بود تنها آرزوی هر دوتا دستش
من از مقام دست هایش خوب فهمیدم
از پشت سر شمشیر خورده بی هوا دستش
بسته نمیشد دستهای خواهرش زینب
از تن نمیافتاد اگر آقای ما دستش
تا لحظهی آخر نگاه او به مشکش بود
اصلا نفهمیده که افتاده کجا دستش
پیچید در ارض و سما وَيْلِي عَلَى شِبْلِي
در لا به لای نخل ها افتاد تا دستش
آن قبر کوچک میدهد بوی تبر خوردن
نذر حسین ابن علی شد چشم.. پا.. دستش..
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_ابالفضل_العباس_ع
#تاسوعا
#گروه__شعر_یا_مظلوم
@hadithashk
دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر
با تب و سردرد و با دردِ کهنسالی پدر
چکمهها مثل تن تو از تنم رد میشدند
بودم انگاری به زیر پایشان قالی پدر
با تکانِ کوچکی زخمِ لبم وا میشود
با تو صحبت میکنم با اینچنین حالی پدر
من خبر دارم کلیسا پیش راهب رفتهای
خوشبحال مرد راهب.. جای من خالی پدر..
نگذرم از قاتلت که بعد تو بر من گذشت
این چهل منزل به قدرِ یک چهل سالی پدر
چشم نامحرم به سمت سایهی خیمه دوید
کاسهی چشم عموی من که شد خالی پدر
هم مرا هم خواهرت را یک دل سیری زدند
بین خیمه بر سرِ تاراجِ خلخالی پدر
آب آوردم ولی دیدم سرت بر تن نبود
فکر میکردم هنوزم بین گودالی پدر
زجر هرباری که از گرما کلافه میشود
میکند حرص خودش را بر سرم خالی پدر
دختری که روسریام بود بر روی سرش
گیسوانم را کشید و کرد خوشحالی پدر
موقع بازی چرا از من فراری میشوند!
دخترت دارد مگر در چهره اشکالی پدر؟!
با کبودی و ورم های عجیب صورتم
کار غسلم را نگیرد هیچ غسالی پدر
حق ندارد که تو را با خیزران اذیت کند
بر یزید پست این را میکنم حالی پدر
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#گروه__شعر_یا_مظلوم
@hadithashk
باغبانی وبه بار آمده ات حاصل ها
حاصلت چیست به گلشن جز ابوفاضل ها
مادران راپسران است وتو هم امِّ بنین
همچوابناء تو نبوَدبه همه منزلها
نسب اش هاشمی وباب الحوائج به لقب
بانگاهی کند آسان همه ی مشگلها
لحظه ای کی زحسین ابن علی غافل بود
ساقی کرببلا،دشمن دل غافلها
عبدصالح که بوَدصحبت زهدوکرمش
همچومردانگی اش نَقل همه محفلها
زانویش پلهگه محمل زینب بنمود
تافرودآید بانوی پریشان دلها
چوامان نامه دهندش که کند ترک حسین
خط بُطلان بکشد بر ورق باطلها
لبِ دریاو لبِ تشنه ی ساقی عجبا
گم شداز موجِ نگاهش همه ی ساحلها
مادرا امِّ بنین جان بفدای یلِ تو
که زعشقش همه دیوانه شوند عاقلها
ودودستی که جدا شد زتن و لیک هنوز
خیره مانده ست برآن،چشم همه سائلها
#محرم_۱۴۰۴
#تاسوعا
#شعر_شهادت_حضرت_ابالفضل_العباس_ع
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
آمد ارباب! سلامت سرش ان شاءالله
حرز زهراست به دور و برش ان شاءالله
کاروان از سفر حج به سلامت آمد
بار ماتم نکشد هاجرش ان شاءالله
می شود فاتح این قلعه خیبر، حیدر
شبه پیغمبر، علی اکبرش ان شاءالله
گرچه یک دست سپر دارد و یک دست علم
مشک برداشته آب آورش ان شاءالله
به کسی آرزویش را نسپرده است رباب
تازه داماد شود اصغرش ان شاء الله
این سه ساله نوهء محترم فاطمه است
درد پهلو نکشد دخترش ان شاءالله
خوانده بر گوش رقیه چقدر آیه حسین
تا حراجی نرود زیورش ان شاءالله
نخورد در حرمش سیلی محکم ز کسی
نرسد دست کسی معجرش ان شاءالله
فاطمه زیر گلوی پسرش بوسه زده
تا نگردد پُرخون حنجرش ان شاءالله
لحظه غارت اگر شد نرود پیرهنش
جلوی چشم تر مادرش ...ان شاءالله
ساربان گشته فقط نیمه شب اطراف حسین
چشم بد دور ز انگشترش ان شاءالله
سر خولی چقدر بر سرخورجین گرم است
نرود کنج تنور آخرش ان شاءالله
بین بازار اگر عمه نگهبان سر است
می شود محمل او سنگرش ان شاءالله
ختم بر خیر شود در وسط کوفه و شام
با اراذل سفر خواهرش ان شاءالله
#ورودیه
#محرم_۱۴۰۴
#رضا_دین_پرور
@hadithashk
ما دست به دامان همانيم كه بايد
گيرم گره از كار كسى هم نگشايد
اين اسم چه رازى ست كه از دامن آدم
هر لكه ننگ گنهى را بزدايد
چون شمع بر افروخته جان مى دهم از شوق
روزى چو به ديدارم اگر دوست بيايد
دنيا همه هستى مرا برد به غارت
اما نتواست دلم را بربايد
يك عمر دميدى به اميدى به من اما
جز آه مگر از نفس نى چه بر آيد؟
در جاده پر پيچ و خم وصل نشستم
شايد كه مرا هم ببرد قافله، شايد....
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#ياسين_قاسمى
#كتاب_سين
@hadithash
درود حق به عروس ابوتراب، رباب
دل شكسته صدا مى زند رباب رباب
به التماس حرم لب به آب زد آخر
وگرنه از سر رغبت نخورد آب رباب
تو كيستى كه حتى خود اسارت هم
دخيل بست به دست تو با طناب، رباب
چه شد كه هيچ كسى چهره تو را نشناخت
چه كرد با تو مگر تيغ آفتاب، رباب
قسم به آيه تطهير و غيرت عباس
نبود جاى تو در مجلس شراب، رباب
هر آنكه شرح وفاى تو را شنيد، نوشت:
درود حق به عروس ابوتراب، رباب
#حضرت_رباب_س
#محرم_۱۴۰۴
#ياسين_قاسمى
#كتاب_سين
@hadithashj
بدنت در همه ی دشت پراکنده شده
بدنت در همه ی دشت پراکنده شده
آفتاب از تن زخمی تو شرمنده شده
خسته ام تاب و توانم بده ای گم شده ام
تو خودت راه نشانم بده ای گم شده
ای تن ریخته بر خاک سرت را بردند
به کجا ای تن صد چاک سرت را بردند
چقدر بر بدنت جای رد پا مانده
چقدر نیزه شکسته به تنت جا مانده
خواستم از بدنت بوسه بگیرم که نشد
خواستم از غمت این گوشه بمیرم که نشد
سر درآورده تنت نیزه به نیزه در دشت
قسمتی از گل پرپر شده اینجا برگشت
تو کجا رفته ای ای دشت پر از عطر تنت
نیزه ها پر شده از حال و هوای بدنت
حسن کردی
#حدیث_اشک #حسن_کردی #شعر_روضه #شعر_گودال_قتلگاه #شعر_مرثیه
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
علت غوغای گودی نیزه بود
علت غوغای گودی نیزه بود
نیزه ای آمد حسینم را ربود
از چه رو بر روی جانان میزنی
جان ندارد از زدن آخر چه سود؟
صورتش پر خون شده بس کن دگر
مثل زهرا صورتش گشته کبود
می شنیدم زیر لب آن مرد گفت
می زدم بازم اگر زینب نبود
خواهرت تنها و بی کس مانده و
قامتم از این همه غم ها خمود
جواد قدوسی
#جواد_قدوسی #حدیث_اشک #شعر_روضه #شعر_گودال_قتلگاه #شعر_مرثیه
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یک نصفه روز قدر چهل سال خسته شد
زینب کنار رأس برادر شکسته شد
از دور دید، شمر کجا پا گذاشته
اینگونه شد نماز عقیله نشسته شد
می دید دسته دسته به گودال آمدند
می دید جسم دلبر خود دسته دسته شد
با نیزه ای که روی گلویش گذاشتند
راه نفس کشیدن ارباب بسته شد
خیلی مسیرِ خیمه و گودال را دوید
یک نصفه روز قدر چهل سال خسته شد
احسان نرگسی
#احسان_نرگسی #حدیث_اشک #شعر_روضه #شعر_گودال_قتلگاه #شعر_مرثیه
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یابن الزهرا(س)
از صدایش تن بی جان تو جان پیدا کرد
پیکر بی رمقت باز توان پیدا کرد
زینب است این که پر از ناله ی یابن الزهراست
قلبت از ضجّه ی زینب ضربان پیدا کرد
ایستادی که ببینند هنوزت جان هست
مرحبا ! خیمه همین قدر امان پیدا کرد
ایستادی که بفهمانیمان عزت را
گرچه باشد ته گودال ، توان پیدا کرد
آه از مرثیهخوانی که نفهمید تو را
ولی از برکت این واقعه نان پیدا کرد
محسن ناصحی
#حدیث_اشک #شعر_روضه #شعر_گودال_قتلگاه #شعر_مرثیه #شعر_مقتل_سیدالشهداء
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بدنت روی خاک صحرا بود
بدنت روی خاک صحرا بود
دور تا دور تو پر از نامرد
نه فقط شمر هرکس آنجا بود
از سر حرص زخمی ات میکرد
مثل گیسوی درهمت دیدم
ناگهان پیکر تو درهم شد
نانجیبی به قصد کشتن تو
از روی اسب سمت تو خم شد
چشم خود بستهام نبینم تا
چه بلائی سر تو می آید
با دو گوش خودم شنیدم که
ناله ی مادر تو می آید
از میان شلوغی گودال
چیزی از جسم تو نمی ماند
بعد از این غارتی که شد دیگر
از تو جز اسم تو نمی ماند
این یکی میکِشد تورا بر خاک
قصد دارد تو را بیازارد
آن یکی آمده در این اوضاع
از سر عمامه ی تو بر دارد
میزنم داد بس کنید این قدر
بدنش را به خاک و خون نکشید
با سر نیزه و نوک خنجر
این همه بر دهان او نزنید
محمدحسن بیات لو
#حدیث_اشک #شعر_روضه #شعر_گودال_قتلگاه #شعر_مرثیه #شعر_مقتل_سیدالشهداء
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
وای حسین(ع)
فرازی از زیارت ناحیه مقدسه
روضه از زبان بقیت الله الاعظم
من روضه خوان ِ غربت ِ آقای عالمم
بی تابِ سربریده ماهِ محرمم
با گریه هر غروب من از حال می روم
با هر فرازِ ناحیه گودال می روم
صبح وغروب ،ندبه کنان گریه می کنم
این روضه را به مادرمان هدیه می کنم
برنیزه تکیه داد وز جایش بلند شد
دردش گرفته بود صدایش بلند شد
فرمود: زنده ام به کجا حمله می کنید
نامردها به خیمه چرا حمله می کنید
کارِ مرا تمام نکرده کجا ؟سنان!!!!
اینجا کنارِ لشگری از گرگ ها بمان
با یالِ غرق خون شده برگشت ذوالجناح
با زین واژگون شده برگشت ذوالجناح
اینجا به بعد ضربه زدن ها شروع شد
اینجا به بعد شیون زنها شروع شد
دیدم خودم به چشم ترم وای وای وای
بیرون زدند اهلِ حرم وای وای وای
دنبالِ ذوالجناح هراسان وبی پناه
با عمه آمدند به بالای قتلگاه
جدِ مرا محاصره کردند یک سپاه
دیدم چگونه عمه ما می کند نگاه
هرکس رسید نیزه خود را شکست ورفت
یک استخوان ز سینه آقا شکست و رفت
یک عده بر تمام تنش سنگ می زدند
یک عده بر لباسِ تنش چنگ می زدند
در آن میانه حرمتِ آئینه ها شکست
وقتی که شمر آمد وبر سینه اش نشست
از دستِ او محاسنِ جدم رها نشد
هرچه کشید خنجرِ خود، سر جدا نشد
تا که زرویِ پیکرِ بی سر بلند شد
فریاد یا بُنَیَ ز مادر بلند شد
اینجا به بعد گریه من رنگِ خون شود
گیسو به دست شمر ز مقتل برون رود
اینجا به بعد زخمِ دلِ ما نمک زدند
باور کنید عمه مارا کتک زدند
راه فرار از حرم آنروز بسته شد
با چوبّ نیزه پهلوی زنها شکسته شد
آن شب زنانِ سوخته یاور نداشتند
آن شب بنات فاطمه معجر نداشتند
قاسم نعمتی
#حدیث_اشک #شعر_روضه #شعر_گودال_قتلگاه #شعر_مرثیه #شعر_مقتل_سیدالشهداء
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹