رسید روضه ی چارم..عقیله حیران است
شب وساطت طفلان و اذن میدان است
میان خیمه ی زینب دوباره طوفان است
رسیده خدمت ارباب و دیده باران است
حسین مانده و زینب..چه قاب و تصویری
عجب سکوت عجیبی…چه حال دلگیری..
گرفته دست برادر که یاورش باشد
فقط نه خواهر او،بلکه مادرش باشد
که مرهمی به روی داغ اکبرش باشد
میان خیمه ی ارباب،حیدرش باشد
عقیله ی علویه،خودِ خودِ مولاست
و آخرین قسمش جان حضرت زهراست
که ای تمام من ای یارِ بهتر از جانم
نگاه کن به نگاهم ببین پریشانم
اگرچه در خورِ شان تو نیست..می دانم
قبول کن کم مارا به ذبح طفلانم
برای غصه ی من چاره ای کن آقاجان
خودت دعای سفر را بخوان بر این طفلان
خیال کن که بمانند پیش خواهر تو
هزار خولی ببینند در برابر تو
هجوم حرمله ها را به سمت دختر تو
به روی نیزه ببینند راس اصغر تو
تو را به گودیِ گودال و زخم بر بدنت
به زیر سم فرس ها و نیزه در دهنت
مرا به بند اسارت میان نا محرم
سر بریده ی تو..گیسوان تو در هم
به نیزه ای سر عباس را که شد مبهم
مرا به بزم شراب و عذاب در هر دم
قسم به جان تو دق می کنند بی تردید
همان دمی که ببینند صورتت پاشید
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_دوطفلان_حضرت_زینب_س
#آرمان_صائمی
@hadithashk
نگاهت را به من بنداز..آری..خواهرت هستم
فقط نه خواهرت بلکه..به جای مادرت هستم
تویی شمع و منم پروانه ای که بر سرت هستم
میان خیمه ات ای یار من سرلشکرت هستم
-
غریبی می کنی با من ویا قابل نمی دانی؟
مرا و بچه هایم را چرا قابل نمی دانی؟
-
ببینم چشم هایت را…الهی من فدای تو
فدای قد و بالایت..فدای اشک های تو
بیا منت بنه بر من که در کرب و بلای تو
کنم شیرینی جانم فدای بچه های تو
-
پسرهایم فدای تار موی اکبرت..باشد؟
سپر باشند بهر شیرخواره اصغرت..باشد؟
-
به یادم هست گفتی تو تمام جان من هستی
حسینِ دیگری بانو…تو آن پنهان من هستی
اگر دردی رسد بر من شما درمان من هستی
کلامت آیه ی وحی است..تو قرآن من هستی
-
چرا پس روی زینب را زمین انداختی آقا
اگر فکر منی یعنی مرا نشناختی آقا
-
خدا خود شاهد این است من مشتاق و لبریزم
که تقدیمت کنم این تحفه ی هرچند ناچیزم
اگر زردم،اگر خشکم،درخت رو به پاییزم
تمام زندگی ام را به پاهای تو می ریزم
-
به زینب نه نگو جان یل ام البنین باشد؟
خدارا خوش نمی آید که زینب شرمگین باشد
-
بیا و قلب خواهر را خودت آئینه بندان کن
دلاور مردهایم را بیا راهی میدان کن
دو طفل بی پناهم را به یک آغوش مهمان کن
به یک لبخند درد خواهرت را نیز درمان کن
-
محال است از دل زینب که آه سرد برخیزد
ز کوه صبر من حتی نشان درد بر خیزد
به فکر من مباش اصلا چراکه غم ندارم
من تورا دارم..همین کافیست..چیزی کم ندارم
من به غیر از تو کس و کاری در این عالم ندارم
من مبادا با خودت گویی..خدا..مرهم ندارم من
نمرده خواهرت اشک غریبی تو را بیند
ببیند بی کسی ات را به حال خویش بنشیند؟
مشو راضی ببینند این دو اشک و آه زینب را
میان خیمه ها وضع حجاب نامرتب را.. به رخساره کبودی و نشانِ خونِ بر لب را تن بی جان تو روی زمین و نعل مرکب را
نمی آرند طاقت دست های بسته ی من را
مشو راضی ببینند این دو پای خسته ی من را
#شعر_شهادت_دوطفلان_حضرت_زینب_س
#محرم_۱۴۰۴
#آرمان_صائمی
@hadithashk
الا داداش چشمام تاره تاره
نمیدونم خزونه یا بهاره
بذار تا بچه هام راهی بشن که
نگن زینب برات چیزی نداره
بقربون غم و حال خرابت
بقربون دل از غم کبابت
مگه که خواهرت مُرده عزیزم
دوتا بچه م فدا طفل ربابت
به جز راه ِ تو راهی دل ندونست
لب تشنه ره ِ ساحل ندونست
اگه رخصت ندی با گریه میان
میگن "دایی" ما رو قابل ندونست
توی خونه همش از تو میخوندن
به عشق تو خودشون رو رسوندن
فداتشم من، چرا رفتی پی ِ شون
میذاشتی تا توی میدون میموندن
نرو داداش... بیا تازه رسیدی
بیا... انگار که چیزی ندیدی
چرا دنبالشون رفتی حسینم
آوردیشون... چرا زحمت کشیدی؟!...
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_دوطفلان_حضرت_زینب_س
#حضرت_زینب_س
#نیما_نجاری
@hadithashk
دل زنده شد از دم حسینت زهرا
دل بسته به پرچم حسینت زهرا
شادم که شود عاقبتم ختمِ به خیر
گر جان دهم از غم حسینت زهرا
#محرم_۱۴۰۴
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
زن اینچنین که پر از شور و تاب و تب باشد
عجیب نیست که فرزند او وهب باشد
به تکیه گاه حسین آنچنان دلش قرص است
که از تحمل او صبر در عجب باشد
زنی که پس بفرستد سر جوانش را
به عشق زنده شده، گرچه جان به لب باشد
عمود خیمه به کف می زند به لشکر شام
به جای سوگ، دلش خیمه ی غضب باشد
چنین نترس و غیور است در مقابل کفر
به عشق آل علی هرکه منتسب باشد..
#سیده_تکتم_حسینی
#ام_وهب
#محرم_۱۴۰۴
@hadithashk
ای که بازار غمت گرم اباعبدالله
شور پای عَلَمَت گرم اباعبدالله
همه راندند مرا از درشان اما تو
راه دادی و دَمت گرم اباعبدالله
لایق "توبه" نبودم ، تو نوشتی که بیا !...
در ِ "باب الکرمت" گرم اباعبدالله
قلم عفو به کارم تو کشیدی... ای جان
تا همیشه قلمت گرم اباعبدالله
در حریمت همه جمع اند ؛ چه "علامه" چه "لات"
کار و بار حرمت گرم اباعبدالله
دوست دارم که دَم ِ مُردن خود داد زنم؛
آمدی؟!... ای قدمت گرم اباعبدالله
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#محرم_۱۴۰۴
#نیما_نجاری
@hadithashk
میدان دوباره پر شده با شور بی مثل
زنده شده برای همه صحنه ی جمل
ده ساله ی حسن پسر نجمه می رسد
با شوق آمده پی احلی من العسل
تکرار قاسم بن حسن شیر با جگر
بار آمده به دست عمو غیرتی و یل
خون حسن اگر چه به رگ هاش جاری است
عشق حسین در دل او بوده از ازل
عبداله است مثل قمر می درخشد و
می ریزد از لبش رجز ناب، چون غزل
با داد لاافارق عمی دوان دوان
درهم شکسته لشگر لبریز از جدل
انگار بی زره علی از راه می رسد
افتاده در دل همه ترس از دم اجل
با ناله های عمه امانش بریده بود
آشفته خاطر آمده از ماجرای تل
خود را کشید تا دم گودال خسته جان
می دید قتلگاه امام است این محل
از روی غفلت و حسد و کینه ریخته
شمشیر و تیر و نیزه به رویش بغل بغل
بحر بن کعب پشت سرش بود و این پسر
فهمید تیغ تشنه کمین است محتمل
با دست شد سپر که شود یاور عمو
تا زخم کمتری بخورد آه لا اقل
ای وای نعل تازه چه آورده بر سرش
جسمش به زخم ریگ بیابان شده بدل
#محرم_۱۴۰۴ #شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_حسن_ع
#جابر_عابدی
@hadithashk
وقت روضه است پر از گریه شدم با گودال
باز هم ریخت به هم ناله ی زهرا گودال
یازده ساله ای افتاد در آغوش عمو
شب پنجم به خدا سوخت دلم تا گودال
#شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_حسن_ع
#محرم_۱۴۰۴
#جابر_عابدی
@hadithashk
ای اُبهت نهفته در گامت
عظمت داشت روحِ پیغامت
از سرآغاز تا سرانجامت
وقفِ نام حسین شد نامت
ای سراپا حسین یا زینب
جَبلُالصبرِ کربلا یا زینب
جَلَواتِ تو هست ربّانی
ذکر اسرار توست پنهانی
عشق را چشمهی خروشانی
خطبههای تو بود طوفانی
دخترِ حیدری غضب کردی
اِبنِ مرجانه را ادب کردی
اُمِّ اب بوترابِ مسطوری
صاحب دولتی و دستوری
گرچه گاهی به صبر ماموری
تو به وقتش چُنان سلحشوری
که علی گفته مرحبا زینب
آفرین بر تو زینبا زینب
عصمت اعظمِ حسینی تو
وارثِ پرچمِ حسینی تو
قسمِ محکمِ حسینی تو
همدل و همدمِ حسینی تو
غرقِ ذاتِ بقیةاللهی
در حقیقت فناءِ فِیاللهی
ظهر روزِ دهم نهیب زدی
ناله با قلبِ بیشکیب زدی
تو دَم از غربتی عجیب زدی
بر روی دوشِ آن غریب زدی
گفتی ای شاه غصّهدارِ توأم
از غریبی نگو کنار توأم
گفتی ای شاه ارتش تو منم
ابرِ فیضی و بارش تو منم
تیغِ در حالِ چرخشِ تو منم
خواهرم پس بلاکشِ تو منم
ای محاسن سپیدِ خستهی من
با توأم یارِ دلشکستهی من
بعدِ اکبر توان نداری که
نیمهجانی و جان نداری که
غیرِ اشکِ روان نداری که
لشگری بینمان نداری که
بچههایم فدایِ اکبرِ تو
پیشمرگِ علیِاصغرِ تو
ما که پنجاه سال غم دیدیم
فرقِ بشکسته از ستم دیدیم
کوچه و میخ و قدِّ خم دیدیم
جگر پارهپاره هم دیدیم
جان زهرا تورا به این قرآن
سهم من را بده در این میدان
پارههای تنم فدای تنت
بهفدای نخی ز پیرهنت
هردو قربانِ خشکیِ دهنت
جانشان نذرِ جسمِ بیکفنت
پیشِ تو بلکه روسفید شوم
بایدم مادرِ شهید شوم
من بهجان میخرم اسارت را
میروم مجلس جسارت را
شاکرم لحظههای غارت را
بر لبم دارم این عبارت را
(دَخَلَتْ زینبُ علیابن زیاد
ای برادر سرت سلامت باد
#شعر_شهادت_دوطفلان_حضرت_زینب_س
#محرم_۱۴۰۴
#محمد_جواد_پرچمی
@hadithashk
دست از جان که بشویی تنِ تو جان گردد
سمت آتش بدوی شعله گلستان گردد
قیدِ هر چیز زنی قید خدا میگردی
بدوی سمت حرم صید خدا میگردی
باید از غیر، خودت را بتکانی در خاک
آسمانیتر از آن باش بمانی در خاک
حیف باشد که در این برکه بمانی ای ماه
هرچه در جستن آنی، تو همانی ای ماه
دل اگر کندی از این خاک بر افلاک روی
میشود یک شبه معراج از این خاک روی
خوش به آن دل که بر آن زُلف،گرفتار بماند
هرکه شد مَحرمِ دل در حرم یار بماند
آنکه در معرکه اُفتاد فراموش نشد
شیعه آتش به جگر داشت که خاموش نشد
شبنم از خویش که زد جلوهی خورشیدش کرد
هرکه زد نعره حسن، فاطمه جاویدش کرد
کربلا دید زمین جلوهی صدها حسن است
آخرین حُسن ختامِ شهدا با حسن است
نیست از واژهی الله جدا عبدُالله
میبَرد بالِ مرا تا به خدا عبدُالله
باید از خویش بپرسیم به هر شب هر صبح
کیستی؟ بندهی نفسیم و یا عبدُالله
باید از خویش بپرسی که چه باید بکنی
تا بخوانند در این راه تو را عبدالله
تا خدا راه نداریم اگر گریه کنیم
نیست راهی زِ دل سوخته تا عبدالله
آنقدر غرق حسین است نفهمیده هنوز
که شده حُسنِ ختامِ شهدا عبدالله
کیست او سرخی احرام اباعبدالله
نام او جا شده در نام اباعبدالله
او رسیده به غمی که نرسیده زینب
دیده او صحنهی تلخی که ندیده زینب
صحنههایی که حسن داد کشیده دیده
آنچه را فاطمه غش کرد و ندیده دیده
مُشت بر سینهی خود باز چرا میکوبد
بین گودال چه دیده است که پا میکوبد
کاش میشد که بگوید نکند خواب است او
تختهای در وسط آنهمه گرداب است او
از همان دور... از آن دور حسن را میدید
در هجوم همه ...با زور حسن را میدید
پدرش داشت از آن دور صدایش میکرد
قبل آن خنجرِ ناجور صدایش میکرد
پیش چشمان ترَش خونِ جگر را میدید
بینِ گودال عمو را نه، پدر را میدید
بی وضو دست کسی در خُم گیسو میرفت
شمر با چکمهی سرخی به سوی او میرفت
قبل از آنی که از آن شیب سرازیر شود
میدود سمت عمو تا نکند دیر شود
همه با زور رسیدند مگر جا بشوند
تا که یک سهم بگیرند اگر جا بشوند
همه بودند ولی شیر نری مانع شد
پدری روی زمین و پسری مانع شد
سپرِ تشنهی صد چاک در آن همهمه بود
دست اُفتادهی او در بغل فاطمه بود
نیزهای خورد به پشتش نفَسش پُر خون شد
شد همان نیزه که از پشت عمو بیرون شد
وای من طُعمهی یک لشکر افراطی شد
بدنش با بدن خُرد عمو قاطی شد
اسبها رفته، سر دوش عمو خوابیده
او سه روز است در آغوش عمو خوابیده
گرچه زنهای دهاتی همه دیر آوردند
خوب شد جای عبا چند حصیر آوردند
بستر طفل رُباب آن تنِ درهَم باشد
بوریا آنقدری هست که او هم باشد
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_حسن_ع
#حسن_لطفی
@hadithashk
بُرده ست بنده سوی مولا هر زمان دست
شد واسطه بین زمین و آسمان دست
جز از در این آستان خیری ندیده
وا کرده هر کس رو به دست این و آن دست
در سجده و بر خاک افتادن زبان : سر
وقت قنوت و ربنا گفتن زبان : دست
در پهنهء تاریخ اگر کنکاش باشد
دارد برای ما هزاران داستان دست
خیبر برای خود دژ مستحکمی بود
تا آن زمان که زد به در یک پهلوان دست
اسلام را پیروز میدان کرد حیدر
حق زد برای قدرت این بازوان دست
جانها به قربان مرام آن کسی که
در اوج قدرت میگرفت از ناتوان دست
با دست پر برگشته مسکینی که حتی
یکبار برده بر درِ این آستان دست
با قصد بیعت سوی او آمد که آن روز
انداخت بر دستان مولا ریسمان دست
یک روز در جنگ احد آقای عالم
تهدید را از جانب مولاش رانده ست
یک روز حیدر در دفاعِ از پیامبر
امروز عبدالله پای کار مانده ست
تا خواند لبهای عمو "هل مِن معین" را
در بیعتش بالا گرفت این نوجوان دست
آمد به مهمانی آغوش عمویش
هدیه چه آورده برای میزبان؟ دست
زینب دو دستی بر سرش میزد در آنجا
میرفت وقتی سمت چوب خیزران دست
هر قدر کمتر در غم او زد به سینه
روز قیامت بیشتر بیند زیان دست
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_حسن_ع
#عباس_جواهری_رفیع
@hadithashk
زل میزنم فقط وسط کربلا به تو
یعنی پناه میبرم از هر بلا به تو
من آمدم عمو دگر از من خبر نگیر
از من که هیچ فاصله ای نیست تا به تو
والله لاافارقک یا ابوعلی
وصلم میان هجمهی این دست و پا به تو
اینها که میزنند مرا دشمن توئند
چون میدهند با زدنم ناسزا به تو
من پاره تن توئم ای بضعه رسول
این شد که دوختند مرا نیزه ها به تو
میخورد تیر طعنه و شمشیر ناسزا
با هر هزار و نهصد و پنجاه تا به تو
موسای نوجوانم و بر نیل میزنم
تا اینهمه هجوم نیارد عصا به تو
می ارزد این که دست ببرّند از تنم
یک تیغ هم که کم بخورد بی هوا به تو
پیراهن تو گشتم و دشمن مرا درید
اینجا عمو نیامده اصلا عبا به تو
این شمر عقده ای به گلو ضربه میزند
حس خوشی نداشت از آن ابتدا به تو
گریان و بی رمق سوی زینب نظر نکن
ای من فدای این نگه نیمه خواب تو
از نعلهایشان به زر و سکه میرسند
در کوفه بسته است بهای طلا به تو
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_حسن_ع
#وحید_عظیم_پور
@hadithashk