eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
دوید و دید عدو داشت نیزه جا میکرد عموی خسته تن خویش را صدا میکرد توان نداشت عمو با اشاره گفت نیا ولی به "عهد" پدر داشت او وفا میکرد زره نداشت... سپر هم نداشت... یا الله ! چگونه شرح دهم حرمله چه ها میکرد؟!... روایت است که "قرآن" ورق ورق میشد و ضربه ها بدنش را هجا هجا میکرد رسید نوبت شمشیر ها ... تنش پاشید و تیر داشت گلو را به پشت تا میکرد @hadithashk
آنکه نرفت جانب شب رو سپید شد هرکس شهید بود هم آخر شهید شد ما را به سمت خویش بخوان مهربان ما هر کس شبیه آنکه به سویش دوید شد هر کس که دور ماند زِ یادت حقیر ماند هر کس که رُشد کرد کنارت رشید شد باید که تکیه بر تو کنم نه به حول خویش باید زِ هرچه غیر شما نا اُمید شد باید که ایستاد کمک کرد جان گذاشت باید برای عصر ظهورت مفید شد باورکنیم دست تو است آنچه می‌رسد هرچه اراده‌ی تو به آن پر کشید شد باور کنیم قدرت پوشالی است غیر باور کنیم آنچه زِ لطفت رسید شد إِنَّ مَعِيَ رَبّیِ تو تا به ما رسید فرعون شکست و هیمنه‌ها ناپدید شد ما را نمی‌خرند در این راه بی دلیل هرکس شهید بود همانکس شهید شد قاسم که رفت جانب میدان قدی نداشت وقتی رسید خیمه‌ی نجمه رشید شد @hadithashk
تا که اُفتادی زمین در بین صحرا چندبار بر زمین اُفتاده‌ام تا پیشت اینجا چندبار عاقبت بابا صدایم کردی اما یک نفس کاش می‌شد که بگویی باز بابا چندبار گرد و خاکی بود در پیش نگاهم گُم شدی رفته‌ام دنبال تو... انگار هرجا چندبار گفتم ای مردم یتیمِ ماست، سنگت هم زدند هلهله کردند هنگام تماشا چندبار یا کنار اکبرم یا پیشِ تو یا در حرم آه خندیدند بر غهایم اینها چندبار هرچه زینب داد دلداری ولی سودی نداشت نجمه از خیمه برون آمد خدایا چندبار پایِ هر زخمی که می‌خوردی حسن می‌گفت: وای بر سرِ تو آمده امروز زهرا چندبار نیزه‌ها از زین بلندت کرده‌اند انداختند از همان بالا زمین یکبار نه ،تا چندبار کاش می‌شد که نقابت را نمی‌انداختی نعلها چشمت زدند ای روی زیبا چندبار تازه فهمیدم که در شنها فرو رفتی چرا اسبها از روی تو رفتند اما چندبار @hadithashk
وقت پرواز پرستو شد ، ولی آسمون بگو که راضی نمیشد عمه و سکینه رو واسطه کرد آخرش عمو که راضی نمیشد گره با دست حسن وا شد و رفت نامه ای آورد و پر زد از حرم بسم ربّ الشهدا ، مِنَ الْحسن : ای برادر تو رو جون مادرم رفت و با خودش دل حرم رو برد پیش رو لشکر و پشت سر ، عمو قبل رفتن به رقیه قول داده من میرم فدایِ تو دختر عمو یکی رو با یا علی میزد زمین یکی با بانگ انا ابن الحسنش تک به تک دیدن حریفش نمیشن دسته دسته ، نا مرتب زدنش یکی خنجر و به حنجرش کشید یکی نیزه رو با ضرب به پهلو زد یه جوری با ادب افتاد از رو اسب انگاری محضر زهرا زانو زد یه روزی کوفه بود و علی بود و ... به سرِ یتیما دست کشیدنش نوه ی همون علی رو کوفیا تا دیدن یتیمه بدتر زدنش هر کی میشناخت حسن و ، قاسم و زد اسب و تازوند به تنش جای جمل نفسش بریده شد بازم میگفت: نوش جونم باشه ، احلی من عسل کاش ندیده باشه نجمه ، پسرش با صورت افتاده از روی فرس ولی خب شنید صدای ناله ش و ... عمو افتادم به داد من برس هر جوری خواست بغلش کنه ، نشد استخوناش میشدن جدا جدا هی میگفت عمو برات بمیره که زیر دست و پا زدی تو دست و پا @hadithashk
من به جز آه در اين سينه ندارم نفسى آه اى دوست دلم را مسپارى به كسى از خجالت نشد اين دفعه صدايت بزنم مثل هر بار خودت كاش به دادم برسى با وجود تو چرا كوشش بيهوده كنم احتياجى به كسى نيست برايم تو بسى بين مردم تو فقط راز مرا ميدانى نگذارى برود آبرويم پيش كسى باز كن پيله كم طاقت و تاريك مرا كه به جز سوختن اى عشق ندارم هوسى مرگ با زندگى بى تو چه فرقى دارد ميروم آخر سر از قفسى در قفسى @hadithashk
رشته رشته شده ای مثل نخ پیرهنت شده پر خونِ جگر، لعل عقیق یمنت کار یک نیزه و یک خنجر و یک نعل که نیست خوب پیداست چه کردند سپاهی به تنت رسمشان رسم مدینه است شبیه زهرا سیزده بار تو را اهل سقیفه زدنت چقدر بوسه گرفته است ز لبهای تو سنگ آه می ریزد عسل پشت عسل از دهنت قد و بالات شده مثل علی اکبر من بسکه پامال شده زیر لگد یاسمنت نعل بدجور تو را ریخته بر هم قاسم داغ سختی است برای من عمو، لِه شدنت استخوانت زده بیرون ز جناق سینه چقدر بغض مدینه است نصیب بدنت دست و پا می زنی و خون شده سر تا پایت چه نیازی است عزیز دل من بر کفنت... @hadithashk
سرو بالای حسین و گل زیبای حسن نوه ی حیدری و ماه دل آرای حسن نام زیبای تو قاسم پسر شیر جمل مثل تو نیست کسی هم گِل و همتای حسن مثل عباس قمر چهره ای آقای کریم می درخشد به سراپای تو معنای حسن می نشیند به تماشای تو وقتی ارباب می برد لذت از این سیر و تماشای حسن عمه در صورت تو حُسن حسن را دیده بسکه داری نمک ای گوهر دریای حسن با خط نور سلامِ به تو حک خواهد شد دور ایوان، وسط صحن معلای حسن شهد احلی من عسل از لب تو می ریزد با تو هر ثانیه شیرین شده دنیای حسن سیزده ساله ای اما تو مراد همه ای نفست بوی حسن دارد و غوغای حسن زنده کرده رجزت هیبت رزم پدرت می شود نام تو را گفت مسیحای حسن شور شمشیر تو در کرببلا طوفان کرد زده ای ضربه ی جانانه تو هم جای حسن صفحه ای تازه زدی دفتر شیدایی را کربلایی شدی از جوهر امضای حسن زخم خوردی و شکستند تو را با نیزه سنگ باران شدی ای قاسم رعنای حسن @hadithashk
در صف آرایی حسین و یزید نه، صف آرایی حسین و یهود این طرف هرچه بود ایمان و آن طرف کینه‌های عریان بود ازرق شامی آمده بود تا بگوید نبرد یعنی چه دادِ هَل مِن مُبارزش می‌گفت: نیزه‌ی دوره گرد یعنی چه مرکبش سُم به سنگ می‌کوبد نفَسِ هیچکس نمی‌آید باز هَل مِن مُبارزش را گفت: فکر می‌کرد کس نمی‌آید زره و تیغ و یال و کوپالش هول در اهلِ شام می‌انداخت این طرف با خیالِ جمع نگاه رو به میدانِ امام می‌انداخت نیزه‌اش را دوباره زد به زمین پس چه شد؟ چند مرد می‌خواهم عبدُود رفته به خون خواهی‌ش پیشِ خود چند مرد می‌خواهم تیغ تعیین کننده است امروز جنگ اسلام با یهود اینجاست ازرق شامیِ یهودی گفت: از علی هرچه کینه بود اینجاست فکر می‌کرد از مدینه تا خودِ شام نیست بعد از علی همانندش او که با هر کسی نمی‌جنگید می‌سپردش به چار فرزندش گرد و خاکی بلند شد ناگاه تندبادی زِ خیمه‌گاه آمد ناگهان در مقابل خود دید نوجوانی به رزمگاه آمد بانگ زد که ای؟ که جای تو هست بینِ خیمه میانِ مردان نه جنگ بازیچه نیست برگرد و به حرم رو به سمت میدان نه به رجز گفت نوجوان تا که صحبت از حیدر است من هستم تا میان زنان بیوه‌ی تان قصه‌ی خیبر است من هستم تو اگر در تب جمل بودی یادی از ضربه‌ی حسن آور برو در بینِ لشگر و برگرد با خودت پنج تا کفن آور نعره‌ای زد که کفر درهم شد مثل اینکه علی مصمم شد پیش چشمان چار فرزندش خیبر و مرتضی مجسم شد حسن اینبار بینِ میدان بود سمت‌شان تیغ مجتبی می‌رفت یک به یک آمدند اما زود سرشان یک به یک هوا می‌رفت چار تکبیرِ حضرت عباس تا دلِ خیمه‌گاه می‌آمد حسنی‌زاده آنچنان می‌زد جان حسن‌های شاه می‌آمد خود ازرق به بُهت و غیض آمد یاعلی باز ذکر قاسم شد علوی‌گونه زد به فرق سرش تا اسیر شگرد قاسم شد در صف آرایی حسین و یهود هم سرش هم کلاه‌خوود اُفتاد بانگ تکبیرِ پنجم عباس آنچنان شد که هرکه بود اُفتاد بانگ تکبیر پنجم عباس ؛ تا درِ خیمگاه زینب رفت یاد داغ حسن دلش را برد تا همان کوچه آهِ زینب رفت بعد ازرق حسین با خود گفت ؛ کاش در خیمه‌گاه نجمه نبود گفت وقتی که دوره‌اش کردند کاش دنبال ماه نجمه نبود بارش سنگ‌های بی احساس از رُخ او نقاب را بردند نعلها دویده و کندند از تن گل گلاب را بردند... @hadithashk
دم به دم گفتم حسین و دم به دم گفتم حسن بازدم گفتم حسین و باز هم گفتم حسن کل عمرم خرج ذکر این دو‌ آقازاده شد باز کم گفتم حسین و باز کم گفتم حسن توبه کردم با حسین و دستگیرم شد حسن در وفا گفتم‌ حسین و در کرم گفتم حسن این صدای پای عشق است از نجف تا کربلا یک قدم گفتم حسین و یک قدم گفتم حسن در عمود یکصد و هجده قراری داشتم تا رسیدم پای این باب الکرم گفتم حسن هر کجا در بین روضه تا صدا زد روضه خوان بی کفن گفتم حسین و بی حرم گفتم حسین هر سخن از دل بر آمد لاجرم بر دل نشست هر کجا دل سوخت من هم لاجرم گفتم حسن طبق نص مصطفی گریان زینب میشوم چون که هم گفتم حسین آنوقت هم گفتم حسن حرف از شیب الخضیب آورده شد گفتم حسین کودک‌ و موی سفید و قد خم گفتم حسن کوری چشم کسانی که بر او طعنه زدند هر کجا گفتند شاه محترم گفتم حسن @hadithashk
این سرو رشید آل هاشم قاسم رفته ست به جنگ‌ قوم ظالم قاسم در دست دو دم نداشت او اما بود یک حیدر ذوالفقار لازم قاسم گفتم حسن کربوبلا کو؟گفتند قاسم قاسم قاسم قاسم قاسم یا من هو فاتحٌ بهذا المقتل یا من بک فتح بک یختم قاسم صد بار سر از ازرق شامی می‌زد در هر دودم اکبر ناظم قاسم در راه ظهور ، عطر افشانی کرد دایی گل حضرت قائم قاسم وقتی زره اش تنش نشد با کفنش در حج حسین گشت مُحرِم قاسم گوهر بتراش آی گوهر بتراش مُحرِم شو و بهر کربلا سر بتراش هم در تن او کفن حسن می‌گوید هم خویش کفن به‌تن حسن می‌گوید هو می‌کشد و می‌پرد از نفس خودش فارغ ز ضمیر من حسن می‌گوید بانگ ارنی ز طور این خیمه رسید رب نیز به جای لن حسن می‌گوید از بس که جمل به کربلا آورده هی می‌دود و حسن حسن می‌گوید خلقا که شبیه مجتبی آقا بود پس خلقا و منطقا حسن می‌گوید او وارث خانواده‌‌ی آل کساست با جلوه‌ی پنج‌تن حسن می‌گوید از خیمه‌ی باغبان به صحرا زده است گل آمده از چمن حسن می‌گوید ابن الحسن است در گلستان حسین پس جان حسن شده به قربان حسین گل می‌رود و گلاب برمی‌گردد در سایه‌ی آفتاب  برمی‌گردد با کاسه‌ی لبریز عسل می‌رود و با کاسه ای از شراب برمی‌گردد مانند حسن رفته به میدان اما مانند ابوتراب برمی‌گردد جایی که مجیب دیر پاسخ بدهد با صورت خیس آب برمی‌گردد بال و پر این کبوتر خوش پرواز توی بغل عقاب برمی‌گردد اکبر زحسین رفت و قاسم زحسن با فاطمه بی حساب برمی‌گردد مه رفته و آفتاب آورده به بار این جام عسل شراب آورده به بار این سمت منم تونیز آن سو پسرم چشمم شد از این فراق کم سو پسرم یک کوچه برای کشتنت وا کردند ای کاش که نشکنی به پهلو پسرم هرکس که رسید ضربه زد ، قاتل تو معلوم نشد در این هیاهو پسرم شک نیست عزیزم ارباً اربا شدنت در لشکر گرگ بودی آهو پسرم یک بار علی اکبر و این مرتبه تو انداخته ای مرا به زانو پسرم خس خس نکن اینقدر نکش پا به زمین آن لحن عمو عمو ت پس کو پسرم ای خوش قد و بالا شده مثل عباس ای تیغ نشسته روی ابرو پسرم از سینه شکسته ای در این هول و بلا با فاطمه پس نمی‌زنی مو پسرم @hadithashk
تا خرابیم تا خراب حسن همه گرمیم از شراب حسن ما که بردیم از کنار کریم ما که خوردیم از حساب حسن ما که بودیم در قنوت حسین ما که هستیم مستجاب حسن با چه نامیم جیره خوار علی ما چه داریم نان و آب حسن ما غباریم در نسیم بقیع ما که داغیم از آفتاب حسن ماچه گفتیم مستحق قدیم فَتَصَدَق عَلیٰ را به حسن برسانید نامه‌ی آهم یا به دست حسین یا به حسن تا کلون دری زدیم آمد چاکران نه، خود جناب حسن آنکه نامم نوشت روز ازل فاطمه بود در کتاب حسن خیر دنیا و آخرت بیند که مرا برد در حساب حسن دیدنی‌تر شود اگر بینی کربلا را میان قاب حسن حسنی زاده‌ها همه بودند با دو شمشیر در رکاب حسن بچه‌ی شیر، شیر خواهد شد قاسم آری است در نصاب حسن فیض برده است از شجاعت علوی ارث برده است از شتاب حسن چشم می‌خورد اگر میان همه آمده بود با نقاب حسن او یتیم است، دارد او پس سهم از غریبیِ پُر عذاب حسن زخم تازه است آتش جگرش سر به مهر است اضطراب حسن @hadithashk
بی زره آمده ای و کفنت را بردند با سر ِ نیزه تمام بدنت را بردند پسر "شیر جمل" وقت تلافی شان شد پسران با پدران ... پیرهنت را بردند سیزده جام عسل از چه زهم پاشیدی؟!... از چه رو این همه شهد ِ سخنت را بردند استخوان های تو را نرم نمودند اول بعد با چکمه تمام دهنت را بردند دست و پا میزدی و... دیر رسیدم ، ای وای با سُم اسب بقایای تنت را بردند @hadithashk