چقدر سنگ ز دستان این و آن خوردی
چگونه شرح دهم نیزه از دهان خوردی
کدام نیزه تو را زیر و روت کرده حسین
کدام چکمه لگد در گلوت کرده حسین
چگونه شرح دهم که سر تو دعوا شد
که بند بند تنت اینچنین ز هم وا شد
که اینچنین همه ی پیکرت ز هم پاشید
تمام شاخصه های سرت ز هم پاشید
شکسته تن ، چه بلایی به روزت آوردند
حسین من ، چه بلایی به روزت آوردند
برای کشتن تو ازدحام ِ قاتل شد
و ناگهان حرم تو پر از اراذل شد
نه "سید الاسرا " تاب راه رفتن داشت
نه این قلم جگر قتلگاه رفتن داشت
که آه ... بر جگرم داغ ِ بی شمار آمد
صدای "عمه علیکن بالفرار..." آمد
ببین کجا شده کارم که روز من شب شد
به طعنه... شمر لعین همکلام زینب شد...
#محرم_۱۴۰۴
#گودال
#نیما_نجاری
@hadithashk
دنیا بدون تو پس از این همچو محشر ست
بی تو برای زینب تو روز آخر ست
وقت وداع با تن تو فکر میکنم
دیگربرای زینب تو مرگ بهتر ست
اینجا به روی خاک بیابان تنت رهاست
زلفت به روی نیزه پریشان آن سر ست
دیدم به روی پیکر در خون تپیده ات
سنگ و عصا و نیزه و شمشیر و خنجرست
بشنو صدای ناله ز گودال میرسد
آری صدای ناله ی جانسوز مادرست
یک جای بوسه نیست بر این جسم چاک چاک
جایی که مانده بوسه زنم حلق و حنجرست
من را به زور نیزه و شلاق میبرند
یک دست من به چادر و دستی به معجر ست
یاری نمانده است که یاری کند مرا
بر روی نیزه ها سر عباس و اکبرست
باور نمیکنم که تو بر خاک خفتی و
وقت وداع آخر خواهر،برادر است
ای وای دارم از تو دگر دور میشوم
جان میرود مرا ز تن و دل پر آذرست
تو جان زینبی و ز جان دوست دارمت
ای پاره ی تنم به خدا می سپارمت
#محرم_۱۴۰۴
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
اسیر و بی تو قافله، ستمگرانه می برند
مرا به ضرب نیزه ها چه وحشیانه می برند
چه شعله ای کشیده از دلم زبانه می برند
"به سمت شام و کوفه ام چه ظالمانه می برند
نمی روم ولی مرا به تازیانه می برند "
مرا به زور کعب نی کشانده دشمن علی
تو رفتی و کنار من که مانده؟... دشمن علی
عذاب من به اوج خود رسانده دشمن علی
"سر تو را به نیزه ای نشانده دشمن علی
نمی روم ولی مرا به این بهانه می برند"
کجاست دست ساقی و کجاست صاحب علم
کجاست غیرتی من کجاست حافظ حرم
کجاست کاشف الکروب ، بگیرد از سه ساله غم
به یاد علقمه ببین گرفته ام دوباره دم
نمی روم ولی مرا از این کرانه می برند
تو روی نیزه می روی کنار تو منم اسیر
ز ناله های دخترت شدم از این زمانه سیر
قدم قدم به پای تو شدم چگونه پیر پیر
کبوتری شدم، پَرم پُر از نشان سنگ و تیر
نمی روم ولی مرا ز آشیانه می برند
چگونه قاری مرا به نیزه سنگ می زنند
چرا به موی دختر سه ساله چنگ می زنند
هنوز این حرامیان که حرف جنگ می زنند!
به صورت حرم ببین کبود رنگ می زنند
به چهره های خسته خون زده جوانه می برند
نگاه کن به خواهرت به ناله های خسته ام
به این نماز وتر من به سجده ی نشسته ام
به زخم تازیانه ها به دست های بسته ام
برای احترام این حرم ببین شکسته ام
شکسته ام عیال تو محقرانه می برند
ببین که شام می روم در ازدحام می روم
شبیه صید خسته ای به سمت دام می روم
نه اینکه من اسیر نه، پی امام می روم
به همّتِ رساندن همین پیام می روم
طناب بسته دست من، ببین به شانه می برند
به زخم معجر حرم چقدر شعله دوختند
چه گوشواره ها که رفت و قیمتی فروختند
چه چشم ها به اهلبیت مصطفی ندوختند
چقدر دختران تو در این میانه سوختند
شتاب روز یک طرف، مرا شبانه می برند
#اسارت
#حرکت_کاروان
#دفن_شهدا
#جابر_عابدی
@hadithashk
بوی بهشتِ طایفه ی گلعذارها
مارا کشانده ست ز دامان خارها
قبل از فرارسیدن پاییز میروند
زردی ندیده ست جمال بهارها
دل میدهیم و در عوضش ناز میخریم
یعنی نیاز ماست به ناز نگارها
از آبروی گریه ی ما کم نمیشود
خاموش اگر شوند تمام شرارها
خون میدهند خانه به خانه تبار ما
خون میشوند دانه به دانه انارها
باید به دل سوار شد از تن پیاده شد
عرش خداست آن طرف این حصارها
عرش خداست خیمه اگر مال زینب است
زینب نگو که زینت عالی تبارها
تا زنده اند کارگر دخت حیدرند
در بین دوستان علی کهنه کارها
زینب اگر به جلوه بیفتد خدیجه است
ای خوش به حال احمد و این یادگارها
دارد مقام درخور مستوره بودنش
مثل حسین مثل حسن، جان نثارها
شب زنده دار آل علی، با خروش تو
*حاجت روا شدند هزاران هزارها*
اینجا بدون اشک تو باران نمیگرفت
دلشوره داشتیم در این شوره زارها
تا صبح روز حشر مگر اقتدا کنند
بر استواری ات همه ی استوارها
این شیرزن اگر به جگرها مدد کند
خوار است مرگ در نظر شیرخوارها
عباس را حمایت او تاجدار کرد
او بوده است مایه ی این افتخارها
در شان اوست "عالمه ی بی معلّمه"
حیران خطبه اش دل آموزگارها
مثل خدا به صوت علی حرف میزند
اینگونه است کرسی پروردگارها
این ذوالحجاب آمده میدان برآرد از...
دشمن دمار، یاد دم ذوالفقارها
وقت قیام لشکر توفان زینب است
بیچاره اند توده ی گرد و غبارها
ابن زیادها همه از هیچ کمترند
پیش شکوه و هیبت این باوقارها
هرگز به زیر بار اسارت نرفت و رفت...
*در زیر بار عشق تن بردبارها*
خاتون کجا و کسوت خدمتگذارها
خاکم به سر ز گردش این روزگارها
بادا ذلیل عالم اگر این عزیز را
گردانده اند در دل شهر و دیارها
جز در پناه نیزه سواران نمیرود
پای پیاده پیش نگاه سوارها
راضی نباش جان برادر که پیش من
بازی کنند با سر تو نیزه دارها
با دست باد موی سرت شانه میشود
غافل ز بیقراری ما بیقرارها
از گوشه و کنار لبت لاله میچکد
میبینمت همینکه ز گوشه کنارها
ای ماه با سرت شب ما صبح میشود
یک روز میرسد به سر این انتظارها
#اسارت
#حضرت_زینب_س
#حبیب_اولیایی_فر
@hadithashk
حاصل نشد ز اشک و تباکیِ ما صله
شأنات همیشه بوده بُرون از مخیّله
گویی خدایْ هستی و افتاده بِینمان
همچون میانِ علّت و معلول فاصله
جانی ز ما بگیر و دمی هم نگاه ده
جان میدهد دوباره به ما این مبادله
ما از ازل هوای تو در سینه داشتیم
ما را بخر برای خودت بیمعامله
...
ای که برای خیمه برآشفتی، ای دریغ
آشفته گشته بعد تو احوال عایله
جمعی مخدّرات تو را طعنه میزنند...
جمعی که کشتهاند تو را بهرِ نافله
در راه، اهلِ خیمه چو تسبیح گشتهاند
یک دانه اوفتاد و بهم ریخت سلسله
بر روی نیزه چشمِ تو باز است و دشمنان
جای "حیاء و شرم"، نمودند "هلهله"
ای کشتهی فتاده به هامون، یا حسین
آشفته گشته بعد تو احوال عایله
#محرم_۱۴۰۴
#عرفان_صبوری
@hadithashk
یک عمر با اندوه و ماتم زندگی کردی
در بزم اشک و روضه و غم زندگی کردی
جریان به جریان زمزمه کردی شهادت را
باران به باران مثل زمزم زندگی کردی
ای داغدار ارغوان های غریب طف
هر روز با داغی مجسم زندگی کردی
با زخم های اِرباً اربا جان به لب بودی
با پاره های نامنظم زندگی کردی
با بت پرستان، جان سیاهان در غریبستان
بی آشنا بی یار و همدم زندگی کردی
هر چند زیر بار ماتم شانه ات خم شد
اما صبورانه، مصمم زندگی کردی
از صبح عاشورا الی شام شهادت با
یلداترین ساعات عالم زندگی کردی
با یاد داغِ داغ خیز خیزران و لب
با زخم بی درمان و مرهم زندگی کردی
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#منصوره_محمدی_مزینان
@hadithashk
چل سالِ تمام است اسیرِ کروباتم
چل سالِ مُدام است که لبریزِ فراتم
چل سال گذشته ز بیابانِ مصیبت..
من گریه کُنِ نعشِ قتیل العبراتم
جامانده ام از قافله ی شور و شهادت
ای وای که جامانده ز کشتی نجاتم
کی می رود از خاطره ام غارتِ خیمه
منِ کشته ی بی رحمی صدها ضرباتم
(در راهِ اسارت چقَدَر پرده دریدند)
(ناموسِ علی را سرِ بازار کشیدند )
چل سالِ تمام است که از گریه کُنانم
جاریست ز دو زمزمِ غم..اشکِ روانم
داغِ پدر و کرببلا یک طرفِ دل..
از غصّه ی شامات ببینید کمانم..
دروازه ی ساعات عجب خاطره ای بود
نزدیک چهل سال ز داغش نگرانم
ما جمله عزادار و همه هلهله گویان
یاد آوریش برده ز دل تاب و توانم
(یک پاره ی آتش به سرم کرد اصابت)
(بر موی سرم خورد به واللّه خسارت)
چل سالِ تمام است هراسانِ غدیرم
چل سالِ تمام است رها بین کویرم
اولادِ علی بینِ گذرگاهِ شیاطین..
این مسئله را با چه دلیلی بپذیرم
می خواست کنیزی ببرد خواهرِ من را
چل سالِ تمام است در این مرثیه..گیرم
صدبار کتک خورد رقیّه..چه بگویم
دلسوخته ام سوخته ی طفلِ صغیرم
(ویرانه ی شامات شده مدفنِ سجّاد)
(آنجا که سه ساله گهرِ فاطمه..جان داد)
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#محسن_راحت_حق
@hadithashk
دوباره شب شد و از صبح تا همین حالا
چقدر خاطره از ذهن او گذر کرده
پس از حدود چهل سال گریه ؛ عمرش را
به یاد پیرهن پاره پاره سر کرده
برای حضرت یعقوبِ کربلا داغِ
حسین آه دل و چشم تار آورده
همیشه بغض گلوگیر او نشان میداد
به سینه اش غم زینب فشار آورده
هزار و نهصد و پنجاه و یک حسین شده
دلی که لحظه به لحظه ز آه میسوزد
همیشه زخم دلش مثل پیکر بابا
شبیه شمع ته قتلگاه میسوزد
دوباره حرمله را یاد کرد و در گوشش
صدای خنده ی شیطانی اش به جا مانده
هنوز تاول آن آتشی که می بارید
کنار پینه ی پیشانی اش به جا مانده
نشسته گوشه بازار و اشک میریزد
که آسمان غمش سخت سرد و مهتابیست
گمان کنم که دلش باز بین گودال است
دوباره روبروی این دکان قصابیست
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علی_رضوانی
@hadithashk
انقلاب گریه دارد گریه هایش حکمت است
با همین رخت اسیری رهبر این نهضت است
دستبسته، بسته دست ظلم را بی واهمه
ناقه اش بی محمل است اما دراوج عزت است
زیر این شلاق ها مانند سروی استوار
گرچه مظلوم است اما باطنا پر قدرت است
بی ادب ها هرچه توهین میکنند او ساکت است
چون میان عرش اعلی با خدا هم صحبت است
یک تنه در کوچه های شام غوغا میکند
مثل ابراهیم زین العابدین یک امت است
خطبه اش طوفان شد و کاخ ستم را خاک کرد
اون زبانش ذولفقار است و کلامش ضربت است
عالمی در تحت امر زینب کبری ولی
زینب کبری خودش گوشش به امر حضرت است
پیش این عمامه کهنه که دیکر سوخته
زرق و برق شام و قصر حاکمش بی قیمت است
شوق دارد که بیاید اربعین تا کربلا
اربعین تا کربلا رفتن تمام نعمت است
کی شود تا که برایش یک حرم بر پا کنیم
زائری دیگر ندارد دور قبرش خلوت است
گریه باید کرد بر این روزگار بی وفا
با تمام این فضایل سهم آقا غربت است
عمه ها و خواهرانش در شلوغی مانده اند
زخم جانسوز ولی الله زخم غیرت است
مقتل وطشت وتنور ونیزه وشام خراب
این چه مهمانیست که شاه شهیدان دعوت است
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk
چهل سال است مانوسم به گریه
طبیب درد افسوسم به گریه
همان پیراهنی را که ربودند
چهل سال است میبوسم به گریه
چهل سال از جگر آهم درآمد
که جوشن از تن شاهم درآمد
فراموشم نخواهد شد همان شب
که روی نیزه ها ماهم درآمد
قرار قلب زارم گریه بوده
همه دارو ندارم گریه بوده
نپرسید از چه پلکم زخم برداشت
چهل سال است کارم گریه بوده
همین که در دلم آشوب افتاد
به پای گریه ام یعقوب افتاد
چنان ضربه به لبهای پدر خورد
که رنگ خون لب بر چوب افتاد
گلوی دلبر دلخواه زخم است
میان سینه حتی آه زخم است
دلیل گریه ی چل ساله ی من
هزارو نهصدو پنجاه زخم است
به سر میریخت آتش از روی بام
امان از تشت زر ای وای از جام
تمام روضه ی های من همین است
نپرسید از دلم الشام الشام...
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#محمد_علی_بقایی
@hadithashk
من چهل سال غم و غصه مکرر دیدم
نرود از نظرم آنچه که آخر دیدم
بلبلان از غم گلها همه بیتاب شدند
غنچه ها را همه پژمرده و پرپر دیدم
کوچه ی تنگ ندیدم چو عمویم امّا
تنگی قتلگه و پیکر بی سر دیدم
مات و مبهوت نظر کردم و فریاد زدم
جای یک زخم هلالی روی پیکر دیدم
اسبها از بدنش رد شده و لرزیدم
که رد نعل به روی رگ حنجر دیدم
آنچه من دیده ام ای کاش نبیند چشمی
من خودم کاکل او در کف لشکر دیدم
از همه سختی گودال همین بس باشد
قتل صبر پدر و نیزه و خنجر دیدم
بوریا جمع تنش را همه بر عهده گرفت
پی انگشت پدر در همه جا گردیدم
با عبا جمع نمودم که نریزد عباس
پاره های تنِ سقای دلاور دیدم
کاش می مردم ازاین غم که نبینم امّا
چادر سوخته وپاره ی خواهر دیدم
وای از شام که ناموس خدا را بردند
خنده و هلهله در مردم کافر دیدم
سخت تر از همه بازار یهودی ها بود
عمه ها را همه در حالت مضطر دیدم
سخن از برده فروشی شد و لرزید رباب
به روی نیزه سرشک علی اصغر دیدم
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#محمود_اسدی
@hadithashk
یا دعا یا روضه میخواندی میان بسترت
چکمهها اما تو را زود از صدا انداختند
وایِ من دیدند بیماری، برای التیام
چند دفعه پیکرت را زیر پا انداختند
با همان غلهای جامع با همان زنجیرها
از روی ناقه تو را هم بی هوا انداختند
آن همه زنجیر دورِ گردن تو کم نبود
بینِشان شلاقها بدجور جا انداختند
باید از احوال موی خواهرت فهمید که..
وای بر عمامهات آتش چرا انداختند
لب گزیدی هر قدر، دادت درآمد عاقبت
پیش چشمت از سرِ نی بچه را انداختند
کاش نانی بود آنجا ،بیشتر تا بشکنی
از همان ته ماندهها پیش شما انداختند
دست بسته پای بسته پیش چشمِ خیس تو
دختران را بین مُشتی بیحیا انداختند
خولی و زجر و سنان تا بیشتر زجرت دهند
هر کجا رفتی به زیرت بوریا انداختند
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#حسن_لطفی
@hadithashk