شهر رفته به خواب کشت تو را
گریه ی بی حساب کشت تو را
بین خیمه عطش که جاری شد
روضه ی آب آب کشت تو را
گاه گهواره ی علی ، گاهی
لای لای رباب کشت تو را
در مسیری که داشتی تا شام
محمل بی حجاب کشت تو را
گاه بازار و کوچه گردی ها
گاه بزم شراب کشت تو را
آفتاب چهارم اسلام !
تابش آفتاب کشت تو را
لحظه ی ذبح گوسفندان نیز
دیدن ظرف آب کشت تو را
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#محرم_۱۴۰۴
#شهریار_سنجری
@hadithashk
میون خیمه هرشب روضه داره
نداره خوابُ برلب روضه داره
اگه چشمای مهدی غرق خونه
به یاد عمه زینب روضه داره
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#سید_سجاد_حسینی
@hadithashk
ای از تنور آمده از حنجرت بگو
از لحظه های سوخته، با خواهرت بگو
با من که سر شکسته ام از دیدن سرت
از لحظه های آخر بالا سرت بگو
با این به بهت مانده عزادار کوچکت
از گیسوان غرقه به خاکسترت بگو
خیمه که سوخت امنیت ما خراب شد
با من مگو که خواهرم از معجرت بگو
من از غروب و غارت اطفال گفته ام
تو از شروع غارت انگشترت بگو
از خون زخم تازه ی بر گوشه ی لبت
با چشمهای خون زده ی دخترت بگو
#کوفه_شام
#حسن_کردی
@hadithashk
صبح و مساء از داغ بابا گریه کردم
عصر و غروب و نیمه شب ها گریه کردم
با ابر چشمانم وضو هر دم گرفتم
با روضهء خشکی لب ها گریه کردم
در آینه موی سپیدم را که دیدم
یاد خضابِ خونِ موها گریه کردم
روزی اگر چشمم به یک قربانی افتاد
با یاد جسم اربا اربا گریه کردم
در ازدحام و در شلوغی پیرمردی
افتاد زیر دست و پاها گریه کردم
تا مادری میگفت ذکر یا بُنَیَّ
با گریهء ام ابیها گریه کردم
هر جا سه ساله دیده ام از پا نشستم
هر دختری میگفت بابا گریه کردم
نوزاد خود را دیدم و بی تاب بودم
مادر برایش خواند لالا گریه کردم
این داغ را جز من کسی هرگز نفهمید
تنها شدم تنهای تنها گریه کردم
من روضه میخواندم ، مصلی گریه میکرد
با ابر چشمان مصلی گریه کردم
مردانه صبر و استقامت کردم اما
در این مصیبت مثل زن ها گریه کردم
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#محمد_حسین_نیک_زاد
@hadithashk
جز حسینِ من، گلی پرپر در این گلشن نداشت
لالهی پرپر شده که زیرو رو کردن نداشت
عالمِ امکان کسی مانند زینب غم ندید
مادری هم مثل من خونین جگر اصلاً نداشت
آبرودار جهان عریان به روی خاک بود
بر تنش غیر از سِنان و تیر، پیراهن نداشت
یوسف من بیکفن نه بوریایش شد کفن
پس کفن دارد حسین من ولیکن تن نداشت
قسمتی از پیکرش چسبیده زیر سم اسب
غیر چندین تکه زینب بر روی دامن نداشت
از تنِ دَرهم شده هرچه بگویم کم بوَد
اینکه رگها نامرتب شد دگر گفتن نداشت
سر به روی دامنم بود و جدا میکرد شمر
دخترم زینب در آنجا طاقت دیدن نداشت
کس نداند گوشهی گودال حکم ذبح را
طاقت این ضربههای دشنه را گردن نداشت
باز صد رحمت به وضع حنجرِ یحیی، که او
برگلویش نقشی از آثار سر کندن نداشت
زینبم با اکبر و عباس و قاسم آمده
رفت اما محرمی هنگام برگشتن نداشت
دختر من با چه دشواری سوار ناقه شد
بی کمک باشد اگر زن اینکه خندیدن نداشت
با که گویم که مهار ناقه دست شمر بود
دلخوشی جز یک سر پر خون، عزیز من نداشت
#مصائب_کوفه
#محمود_اسدی
@hadithashk
مقابل تو نشستم هلال نيمه من
به حال من نظرى ، نظرة رحيمه من
ز بى قرارى خواهر ، سه روز ميگذرد
از آن دو بوسه آخر سه روز ميگذرد
دلم شكست ترا روى نيزه ها ديدم
سه روز ميگذرد كه ترا نبوسيدم
زمانه بر دل زينب چقدر تنگ گرفت
محل بوسه من را چگونه سنگ گرفت ؟
همان دو آيه كه خواندى دل مرا خوش كرد
ولى به روى دهان تو سنگ جا خوش كرد
تو از بلندى نيزه كجا نيفتادى ؟!؟!
به روى دامن زينب چرا نيفتادى
چه داشت خانه خولى كه آشيان كردي ؟
چه داشت صندوق اخنس درآن مكان كردى؟
چه داشت گوشه خورجين كه بين آن رفتى؟
مگر عقيله ندارى كه با سنان رفتى؟
بيا دو جمله گلايه بگويمت اي سر
به اشك ديده بيا تا بشويمت اي سر
بيا دو آيه بخوان غم شود فراموشم
به جاى خانه خولى بيا در آغوشم
براى ديدن من آمدى؟ چرا اينجا؟
چرا ميانه بازار ؟ بين اين غوغا
دلم شکست که دیدی مرا سربازار
معذبم جلوی تو میان این اشرار
به روی ناقه عریان عقیله را دیدی
دلم شکست که با ساربان مرا دیدی
دلم شکست که با نیزه تو رقصیدند
دلم شکست سرت را به بام کوبیدند
ميان كوفه ملاقات بى مصائب نيست
ببخش وضعيت خواهرت مناسب نيست
تبرکا همه جا نعل تازه می بردند
مرا به مجلسشان بی اجازه می بردند
نفس بریده به اطفال تو نفس دادم
به دلقکان حرامی جواب پس دادم
زمانه بعد تو با ما چه کرده ، یا الله
که ما مکالمه کردیم با عبیدالله
#مصائب_کوفه
#محمد_جواد_پرچمی
@hadithashk
تو رفتی و من ماندم و این بی قراری
با یاد تو در زیر باران بهاری
تو رفتی و یک کاروان مجروح و بیمار
همراه من ماندند در ناقه سواری
یک کاروان از بانوان و دخترانی
که بی صدا بودند گرم آه و زاری
هر چند با زنجیر ما را بسته اما
در ما عدو هرگز نخواهد دید خواری
هر روز من بگذشت در حفظ نوامیس
شبهای من بگذشت در بیمار داری
بعد از هزار و نهصد و پنجاه زخمت
من ماندم و یک کاروان پُر زخم کاری
گاه از دو چشمم اشک میغلتد به سختی
گاه از کنار معجرم خون است جاری
شش تا برادر داشتم حالا ندارم
دارایی ام تبدیل گشته به نداری
گویا قرار است از ته نیزه بگیرم
در این چهل منزل فراوان یادگاری
روی سرم همراه نیزه سایه ات هست
خیر فراوانی است در این همجواری
وقتی که آهنگ خروج از دشت کردیم
همراه با آن لشکر از مهر عاری.....
....تنها تمام دختران و بانوان را
بگذاشتم بر اشتران بی عِماری....
....من ماندم و دشمن نمیدانم چه میشد
فضه اگر آنجا نمیآمد به یاری
ای آیه تطهیر هر شب قوم ناپاک
دور سرت هستند مست می گساری
هر کس بپرسد از شکستم بشنود خیر
اما تو میپرسی اگر میگویم آری
#مصائب_کوفه
#محمد_علی_بقایی
@hadithashk
هم سینه زدند و همزمان باریدند.
از هرچه که دم زندند همان را دیدند.
بودند بدون ادّعا، اول صف.
از اول مجلس شهدا را چیدند.
#شهدای_غدیر
#مظاهر_فیروز_آبادی
@hadithashk
مشغول التماسیم بهر دعای زینب.
در سجده نمازیم از ربنای زینب
رفتیم در قیامت گفتند اسم و شهرت؟!
گفتیم اسم نوکر! شهرت گدای زینب!
تربت مگر چه بوده جز خاک چادر او؟!
در کربلا نشستیم در کربلای زینب
سر را که زد به محمل موسی به سجده افتاد
آن چوب محملش بود چوب عصای زینب
در کاخِ دشمنش هم فرمانرواست زینب
کاخ یزید پس شد..دولتسرای زینب
گفتند زن سکوتش شایسته است اما..
زد گردن ستم را تیغ صدای زینب
آنجا اگر که صحراست اینجا دل حسین است
آنجا نبود جایش اینجاست جای زینب
این چند خط که گفتیم یک قطره آب دریاست
اینکارها نبوده چیزی برای زینب
هشتاد و چهار اسیر و هجده سر بریده
یا للعجب ز صبرش وای از بلای زینب
بانوی ما کتک خورد پیش سر برادر
باید فقط بمیریم از ماجرای زینب
#حضرت_زینب
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk
این شاه تشنه لب ، از طعنه و حسد
در قتلگاه بود ، آه ای بنی اسد
این پیکر جريح با زخم بي عدد
بي تکیه گاه بود آه ای بنی اسد
سوز صدای او تا عرش میرسد
او بی گناه بود آه ای بنی اسد
او ماند قتلگاه ، بی یاور و مدد
یک خیمه گاه بود آه ای بنی اسد
آه از خسوف ماه ، خورشید ناله زد
چشمش به راه بود آه ای بنی اسد
ماه حرم که بود یکه میان صد
شه را پناه بود آه ای بنی اسد
یاری نبوده تا ، او را حرم بَرَد
روزش سیاه بود آه ای بنی اسد
از او سری به نی ، ماند و همین جسد
خونش مباح بود آه ای بنی اسد
#بنی_اسد
#محمد_حسین_نیک_زاد
@hadithashk
آه و واویلا تنت، صد آه و واویلا سرت
دفن شد بعد از سه روز آخر تنت.. اما سرت..
تو کجا کنج تنور خانه ی خولی کجا
روزگاری بوده روی دامن زهرا سرت
زخم های بیشمارت فاش کرده علت
بوسه هایی را که زد جد تو بر پا تا سرت
عضو عضوت گشته پاره پاره و زخمی ولی
بیشتر سوزانده ما را بین آن اعضا سرت
پا به پای خواهرت دارد مصیبت میکشد
قبل عاشورا تن تو بعد عاشورا سرت
نیزه و صندوقچه و دروازه و دیر و درخت
سر درآوردهست مظلوم من از صد جا سرت
از مسلمانان که غیر از سنگ و خاکستر ندید
یک شب اما مهربانی دید از ترسا سرت
پای نیزه دخترانت دست و پا گم میکنند
بر سر نیزه همینکه میشود پیدا سرت
آیه خواند و چشم ها را سمت خود چرخاند تا
از نگاه دشمنان سازد رها ما را سرت
نیزه دارت هست مست و کوچه ها تنگ و شلوغ
چهکنم تا که نیفتد در شلوغی ها سرت
دست بردار از سرم یک ثانیه سردرد نیست
از همان ساعت که دیدم رفته زیر پا سرت
قهر کرده بعد تو با سایه و آب و غذا
حاجتی دیگر ندارد همسرت الا سرت
کاش در دستش نگیرد.. کاش دستش بشکند..
کار خنجر میکند این چوبدستی با سرت
مطمئنم خواب میبینم بگو آری حسین
آیهی تطهیر، ظرف چیست در بالا سرت
#محرم_۱۴۰۴
#گروه__شعر_یا_مظلوم
@hadithashk