غرقِ تب! افتاد از تاب و توان بعد از پدر
شد نگهدار و پناه کاروان بعد از پدر
دست بر مویِ پریشان رقیه(س) میکشید
بود دستانش امیدِ کودکان بعد از پدر
اشکِ پنهانی او را دیده بود و گشت و گشت
مثل پروانه به دورِ عمّه جان بعد از پدر
گر چه دستش بسته بود اما کماکان غیرتی
شد سپر در پیش چشم دیگران بعد از پدر
خطبه اش جنگِ مجسّم بود و هر ثانیه داد-
کاخ دشمن را چنان محکم تکان بعد از پدر
«أشهدُ أنّ علی(ع)»...داغِ برادر تازه شد...
شد پریشان-حال هنگام اذان بعد از پدر
خورد با بغض ِ گلو! دلتنگ! با چشمان خیس
هر کجا که بر دهان بگذاشت نان بعد از پدر
یادِ آن لب های خشک و پیکرِ در بوریا...
سال ها در خلوتش شد روضه خوان بعد از پدر!
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#مرضیه_عاطفی
@hadithashk
بابا پس از تو عمریست، با گریه خو کنم من
چیزی نمانده از اشک، با خون وضو کنم من
آئینه ای ز مقتل، مانده به پیش رویم
تنها ترا میانِ آن جستجو کنم من
یعقوب کربلایم، از یوسفم خبر نیست
ای پاره پیرهن با تو گفتگو کنم من
از هیجده شهیدم، عمامه ای فقط ماند
هر روز دیده را با آن روبرو کنم من
از غصۀ اسارت، وز داغِ عمه هایم
با اشکِ نیمه شب این، غم شستشو کنم من
خونِ دلی که خوردم از شامِ بی مروّت
با چه زبان توان این سِرِّ مگو کنم من
یک بی حیا چنان بَد، تهمت به عمه ام زد
حتی اِبا ز شرح آن زشت خو کنم من
با خود خرابه ای در سینه ز شام دارم
سجاده را خرابات، دل را سبو کنم من
بالاترین عبادت، بوسه ز حنجرت بود
با خویش نوحه ها زان حالِ نکو کنم من
رفتی و عمه هم رفت، من ماندم و مصائب
هم یاد تو دمادم، هم یاد او کنم من
در دورۀ اسارت دیدم دو صد جسارت
آلامِ خویش تسکین، با ذکرِ هو کنم من
از زخمِ ساق و گردن، هرگز گِله ندارم
کِی شرحِ غربتِ خود را مو به مو کنم من
از آن هزارو نهصد زخمی که بر تنت بود
هر روز یک جراحت از تو رفو کنم من
از روضه های سختت، دل پاره پاره گردد
هر دم که باز یادِ پاره گلو کنم من
با تربتِ تو اصلاً خو کرده این مشامم
از خاکِ قتلگاهت، عطرِ تو بو کنم من
ای روزگارِ شادی دیدار تا قیامت
جز ناله چاره ای نیست، با روضه خو کنم من
روزی هزار رکعت خوانم نماز صبر و...
هر بار در سجودم، لعنِ عدو کنم من
دنیا ندارد اصلاً ظرفیتِ غمِ تو
اسرارِ روضه اَت را، در حشر رو کنم من
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#محمود_ژولیده
@hadithashk
شهر رفته به خواب کشت تو را
گریه ی بی حساب کشت تو را
بین خیمه عطش که جاری شد
روضه ی آب آب کشت تو را
گاه گهواره ی علی ، گاهی
لای لای رباب کشت تو را
در مسیری که داشتی تا شام
محمل بی حجاب کشت تو را
گاه بازار و کوچه گردی ها
گاه بزم شراب کشت تو را
آفتاب چهارم اسلام !
تابش آفتاب کشت تو را
لحظه ی ذبح گوسفندان نیز
دیدن ظرف آب کشت تو را
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#شهریار_سنجری
@hadithashk
بزا دردامو باهات کنم مرور
از کوچه یهودیا کردیم عبور
دختر همون که برد عمامتو
بابایی معجرمو گرفت به زور
از رو پشت بوم آتیش ریخت رو سرم
گفتم عمه پس کجاست ماه حرم
یادمه میگفتی حساسه رو من
حالا با شمر و سَنان هم سفرم
صورتامونو سوزونده آفتاب
یکیشون نمیزنه حرف حساب
وقت انتقامِ بدرو خیبره
بیایید وقتشه تصفیه حساب
از غم و غصه بریدم یارالی
همه دیدن مو سفیدم یارالی
جارچیا جار میزدن فروشی ان
با دوتا گوشام شنیدم یارالی
به همه شراب نایاب میدادن
جلو ما أسباشون و آب میدادن
خیلی سخت گذشت تو بازار به رباب
پیش اون گهواره رو تاب میدادن
یه کمی به دوش بکش بارِ منو
میبینی زخمای بسیار منو
قورت دادم دندونامو سیلی که زد
کاری کن لکنت گفتار منو
خلاصه کو به کو آواره شدم
زیر نعلا رفتی بیچاره شدم
کاش داداش اکبرم اینو نشنوه
بعد رفتنش بی گوشواره شدم
#الشام_الشام_الشام
#میلاد_محمدزاده
@hadithashk
هول و ولای عصر عاشورا حسابی
وقتی نبودی خیمه شد غوغا حسابی
هر کس به یک سو میدوید از کودکانت
پای برهنه در دل صحرا حسابی
شد خیمه ها غارت به ما هم شد جسارت
گفتم عمویم بود اگر ،،، زد ناحسابی
یک شب که جا ماندم پدر تا زجر آمد
افتاد جان پیکرم با پا حسابی
من را ببینی جور دیگر میشناسی
گشتم شبیه مادرت زهرا حسابی
زانو بغل کردم اگر کنج خرابه
میترسم از تاریکی اینجا حسابی
دلتنگ آغوش تو با هم گریه کردیم
بر روی پای عمه ام شبها حسابی
انداختم خیلی به زحمت خواهرت را
شرمنده ام از روی او بابا حسابی
وقتی بیایی میبری با خود مرا هم
دلگیرم و بیزارم از دنیا حسابی
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#رسول_عسگری
@hadithashk
پیش چشمش سر اولاد علی بود فقط
لشکرِ آمده صیاد علی بود فقط
زن زخمیِ زمین خورده کمک میخواهد
مدد قافله فریاد علی بود فقط
تب سجاد نیفتاد به جز وقتی که
بر لب پر ترکش ناد علی بود فقط
بار غم را گر این قافله با خود می برد
همه ی راه به امداد علی بود فقط
دست ها بسته و بر گردنشان بود طناب
کل این قافله در یاد علی بود فقط
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#حامد_آقایی
@hadithashk
با لقمه نان ساده با آب گریه میکرد
بیدار گریه میگرد در خواب گریه میکرد
وقتی عبا میانداخت وقتی عمامه میبست
از ناله ی بندش محراب گریه میکرد
قلاب و صید میدید یاد رباب میکرد
حرف از سه شعبه میزد قلاب گریه میکرد
هنگام ذبح حیوان میزد به صورت خود
میگفت وای از شمر قصاب گریه میکرد
پیراهن حسین را بر نیزه تاب دادند
حرف لباس میشد بی تاب گریه میکرد
این خانه بی رقیه بدجور سوت وکور است
شب تا سحر به گنج نایاب گریه میکرد
از ازدحام بازار خیلی بدش می آمد
حرف کنیز میشد خوناب گریه میکرد
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk
در دلم حسّی شبیه گم شدن دارم حسین
دور از کرب و بلا خیلی محن دارم حسین
من همین دیروز از پیش تو برگشتم ولی
بیشتر از پیش شوق آمدن دارم حسین
من که کامم بود آلوده ولی تطهیر شد
از همان وقتی که نامت بر دهن دارم حسین
من که در دوزخ نخواهم سوخت چون که سالها
در میان روضه رزق سوختن دارم حسین
من که سیر از نوکری تو نخواهم شد، ببین
مثل قبل انگیزه ی سینه زدن دارم حسین
تا ابد مشق شب و روزم حسین است و حسین
تا لحد شوق حسین آموختن دارم حسین
باید از این غم بمیرم، بوریا دیگر چه بود؟
بی کفن هستی، منِ نوکر کفن دارم حسین
من سه ساعت کمتر است، از تو جدا ماندم ولی
مثل اینکه سالها با تو سخن دارم حسین
هیچ باور داشتی با شمر رو در رو شوم؟
زینبم با شمر جنگ تن به تن دارم حسین
بعد خولی و سنان آمد کنارم، داد زد:
شمر هستم خنجری گردن شکن دارم حسین
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#روضه
#بهمن_ترکمانی
@hadithashk
پادشاه کشور مرثیه و ماتم منم
پایتخت سرزمین اشک ها شد دامنم
آتش دل را به آب دیده خامش می کنم
آب می بینیم ولی آتش بر این دل میزنم
از تنم جان در نمیآید خلاص از غم شوم
بعد عاشورا دگر زندانی پیراهنم
دشتی از یاس و اقاقی و شقایق داشتم
کربلا انداخت اما آتشی بر خرمنم
گر گلی پژمرده شد بربلبلش گریه کنید
حال من آن بلبلم که داغدار گلشنم
باخبر از داغ ها در بین بستر می شدم
تا که بر می خاست ازطف خندههای دشمنم
سالها از آن چهل منزل گذشت اما هنوز
خستگی آن اسارت در نیامد از تنم
هیچکس در آن سفر یارمنشد جز یک نفر
دست می انداخت تنها ریسمان برگردنم
خواهرم از من کمک میخواست دستم بسته بود
تازیانه می زد او را خصم تا من بشکنم
محمل پرده نشینان حرم بی پرده بود
بین ان نامحرمان شد تار روز روشنم
از کجای شام گویم از سر بازار یا
دست بسته کوچه یوسف فروشی رفتنم
شعله ای روی سرم افتاد دستم بسته بود
سوختم مانند شمع و در نیامد شیونم
گرچه مسمومم ولیکن می کشد این غم مرا
همره ناموسها بزم حرامی بردنم
باد شیون می شود گر بگذرد از تربتم
یک جهان مرثیه خوابیده میان مدفنم
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#موسی_علیمرادی
@hadithashk
دیدی آخر که غربت من را هر کسی بود در دو عالم دید
ز ابتدای امامتم جز من کس بجز آتش و فراق ندید
ازدحام حرامیان یک سو باده نوشان ز یک طرف اما
غارت خیمه ها که شد آغاز پدرم شد به قتلگاه شهید
لرزه بر جان خواهرم افتاد تب به جسمم که گشت مستولی
گرمی احتراممان مثل خانه مادری زبانه کشید
من به چشمان بی رمق دیدم لشکری سمت خیمه می امد
کودکی زیر پای مرکب ها پابرهنه به روی خار دوید
بگذارید ساده تر گویم جانمان بین دست ها مان بود
پدرم داشت دست و پا می زد گلویش را چرا نمی برید
نانجیبی به قتلگاه آمد خم شد و موی یار را بگرفت
بی قرارش خدای عز و جل به تماشا نشست و شمر برید
خنجری تشنه گشت سیراب از خون حلقوم با لبی عطشان
زخم زد با کلام برانش دشت آلاله های ما را چید
دو علی ماند بین این صحرا هم علی اکبر و علی اصغر
علی دیگری اسارت رفت چون غلامان به دوش سلسله دید
رفتم از قتلگاه با ناله آه خورشید بین خون غلطان
این غروب تو نیست می دانم که طلوعی است بهر صبح سپید
پا نهادیم ما به بزم بلا دل نهادیم بین تشت طلا
خیزان خسته شد یزید نشد بسکه با چوب بر لبش کوبید
آه زینب کجا و شمر و سنان آه زینب کجا و قد کمان
آه زینب کجا و ابن زیاد آه زینب کجا و بزم یزید
دیدم از روی نی که چشمانت را عموجان به روی ما بستی
غیرت الله دیدمت از دور خون پاکت به پای نیزه چکید
روضه را من خودم تمام کنم شیعیان هر چه گشت بادا باد
کاش مادر مرا نمی زایید کاش مادر مرا نمی زایید
چقدر پای نیزه رقصیدند چقدر پای ناقه خندیدند
قامت راست قامتان خم شد قافله تا به شهر شام رسید
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#جواد_کلهر
@hadithashk
با خطبه ی خود تیغ دو دم را چو کشیدم
در سلسله بودم نفس از خصم بریدم
شام است همان خیبر و من شیر خدایم
فریاد برآورده بر آن درب رسیدم
از جبر اسارت نه ، که با شوق پی فتح
چون قلب که درسینه ، بی وقفه تپیدم
با صبر و صلابت کمر از خصم شکستم
هر چند که از شدت اندوه تکیدم
مردان تبارم همه مقتول ، زنان نیز
در بند ، لذا در غم یک ایل خمیدم
آرام نبودم نفسی قدر چهل سال
دم دادم و در آتش این داغ دمیدم
زخم است از آن واقعه پلکم چه بگویم
ای کاش نبیند احدی آنچه که دیدم
بر نیزه سر غرقه به خون پدرم بود
طفلان پی من ، من پی آن نیزه دویدم
از شام بلا رفتم و با یاد سه ساله
از کنج خرابه نفسی دل نبریدم
هر روز به یاد تن صدپاره ی بابا
چون روح که از جسم...چهل سال رهیدم
در شام سیه روز خداوند گواه است
درهفت مصیبت که کشیدم چه کشیدم...
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#محمد_علی_بقایی
@hadithashk
ما راست خزینه یا امام سجاد
مهر تو به سینه یا امام سجاد
افسوس کسی عزادار تو نیست
در شهر مدینه یا امام سجاد
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk