eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
171 عکس
262 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
امام سجاد ع فرمود . ستمگران در شام اطراف ما را به شمشیرهای برهنه و استوار کردن نیزه ها احاطه کردند و بر ما حمله می کردند و در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل می زدند. سرهای شهداء را در میان کجاوه های زن های ما قرار دادند. سر پدرم و سر عمویم عباس (ع) را در برابر چشم عمه هایم زینب و ام کلثوم (ع) نگه داشتند و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم (ع) را در برابر چشمان خواهرانم سکینه (س) و فاطمه (س) می آوردند و با سرها بازی می کردند و گاهی سرها به زمین می افتاد و زیر سم سُتوران قرار می گرفت. زن های شامی از بالای بام ها، آب و آتش بر سر ما می ریختند، آتش به عمامه ام افتاد و چون دست هایم را به گردنم بسته بودند، نتوانستم آن را خاموش کنم. عمامه ام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزاند. از طلوع خورشید تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم در کوچه و بازار چرخاندند و می گفتند: «ای مردم! بکُشید این ها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند!» ما را به یک ریسمان بستند و با این حال ما را در خانه یهود و نصاری عبور دادند و به آن ها می گفتند: این ها همان افرادی هستند که پدرانشان، پدران شما را (در خیبر، خندق و.. .) کشتند و خانه های آن ها را ویران کردند. امروز شما انتقام آن ها را از این ها بگیرید. ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند، ولی خداوند این موضوع را برای آن ها مقدور نساخت. ما را در مکانی اسکان دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شب ها از سرما، آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و خوف کشته شدن، همواره در وحشت و اضطراب به سر می بردیم. @hadthashk
دم دروازه ساعات گرفتار شدم هدف ساز و دف مردم بی‌عار شدم دختر هیچ نبی مثل من آواره نشد هیچ عزیزی نشد اینقدر که من خوار شدم شام از خلوتی خود به ستوه آمده بود من که رفتم به خدا رونق بازار شدم هیچ کس مثل من اینقدر خجالت نکشید که ز ابرارم و بازیچه‌ی اشرار شدم یوسفی دیده ام از چاه تنور آوردند من کلافم جگرم بود و خریدار شدم سر تو با زن رقاصه گلاویز شدم با کس و ناکسشان وارد پیکار شدم دختر فاطمه را بزم شرابش بردند هیچ عزیزی نشد اینقدر که من خوار شدم خیزران خورد به لبهات  دلم هُرّی ریخت خیزران خورد به دندان تو بیمار شدم @hadithashk
آنچه ما دیدیم بعد از کربلا زجرآور است تازه در شامیم و شام از کربلا سوزان‌تر است ما به عشق تو چهل منزل اسارت آمدیم موج گیسوی پریشان تو مارا رهبر است ما به امید تو اینجاییم چشمت را نبند تا سر تو بر سر نیزه است مارا معجر است شکر حق هرگز‌ نمیگردیم اینجا بی‌حجاب جای چادر بر سر ما آتش و خاکستر است با تکان شاخه سیب سرخ می افتد به خاک آن سر افتاده زیر پا علی اصغر است سالها بعد از تو ما در کوفه می‌ماندیم کاش نان تصدق خوردن از در شام گشتن بهتر است کوچه‌گردان یهودی ‌هاست ناموس علی در گلوی مردم این شهر بغض خیبر است شب شد اما کوچه و بازارشان پایان نیافت راه‌ها تکرار شد یا شهرشان پهناور است بین بازاریم و با چشم خریدار آمدند آه یا غیرت میان کاروانت دختر است @hadithashk
من زینبم که میشکنم پشتِ زور را بر باد میدهم ز تو کاخِ غرور را اعلام میکنم همه ی شهر بشنوند باید ادب کنید  یزید شرور را من زینبم که گشته اسیرم بِلاد شام آنم که جبرئیل ز من گیرد احترام من زاده ی بتولَمو تو هِنده زاده ای شانم  نبود  اینکه شوم با تو همکلام رنجم نداد راه عبور و مسیر سخت رنجم نداد طعنه ی اغیار تیره بخت رنجیده ام که راس عزیز برادرم در بین تشت باشد و جای تو  روی تخت آشفته ام نکرد هیاهوی دردها خسته نگشته ام نفسی از نبردها اُفّ بر زمانه ای که ز عدلش زن یزید در پشت پرده باشد و من بین مردها نَسلت بریده باد که اسلام را فروخت8 دستت شکسته باد که جز کینه را ندوخت از بس که چوب را به لب پرپرش زدی رومی دلش شکست دلِ تو ولی نسوخت با خیزران که بر لب عطشان نمیزنند لطمه به زخم های فراوان نمیزنند جام شراب در بر قرآن نمیبرند8 قاری که خواند چوب به دندان نمیزنند رویت سیاه باد که در محضرِ حسین طعنه زنی به موی سپید سَرِ حسین من دیده ام مقابل چشمان این پدر صدپاره بود جسم علی اکبر حسین ناموس خویش جا به نهانخانه داده ای ما را مکان به گوشه ی ویرانه داده ای ما دختران آل علی را عبورمان از لابه لای مجلس مردانه داده ای @hadithashk
بابای خوبم گرچه در این خرابه دگر احترام نیست شکر خدا ولی خبر از ازدحام نیست بوی غذا تمام محل را گرفته است اما برای اهل نبوت طعام نیست رنگ از رخم پریده، حسابی کلافه ام از درد استخوان، نفسم بادوام نیست از هر طرف که پا شده ام خورده ام زمین در جسم زیر و رو شده ام انسجام نیست شب تا سحر به یاد لبت گریه کرده ام کام تو چوب خورد و حیاتم به کام نیست گفتم سلام... کاش یکی یادشان دهد سیلی و تازیانه جواب سلام نیست من دختر مطهره ی آل عصمتم شأنم که درک کردن بزم حرام نیست طوری لگد زدند نمازم نشسته است دیگر توان برای قعود و قیام نیست تقصیر لکنت است، گذر کن ز دخترت مانند قبل با تو اگر همکلام نیست آماده ی سفر شده ام چون رقیه را طاقت برایِ ماندن در بین شام نیست شاعر؟؟؟ لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
آمدی جانم به قربانت ولی با سَر چرا؟ با گلوی پاره پاره گشته از خنجر چرا؟ پیش پایت خواب دیدم که در آغوش توام آمدی پیشم ولی بی دست و بی پیکر چرا؟ از ترکهای لبت فهمیدم آن روز ، نانجیب! چوب میزد به لبِ تو روی تشت زر، چرا؟ از تنور خانه هاشان بوی نان آمد ولی سهم ما شد گیسُوان پُر زِخاکستر چرا؟ حال که از دامنت محرومم،  امّا میشود در برم گیرم سرت را مثل یک مادر، چرا مثل زهرا بعد بابا ،عمر من خیلی کم است روی هم دارد سه آیه سوره ی کوثر چرا !؟ در میان کوچه های شام گفتم عمه جان... جمع مستوران طاها و غم معجر چرا؟ @hadithashk
وای از شام اسیران غم بی حد دیدند خاک از بام به فرق سرشان پاشیدند بر غم و غصه ی اولاد علی خندیدند پای سرهای بریده همگی رقصیدند بغض دیرینه ی خود را به علی نو کردند بی حیاها همه ی قافله را هو کردند پیش چشم اسرا چنگ و دف و تار زدند کعب نی بر بدن عابد بیمار زدند دختران را به سر کوچه و بازار زدند سخت تر از همه در پیش علمدار زدند دختر فاطمه را جا ملاعام دهند دسته دسته به اسیران همه دشنام دهند شامیان ظلم به ذریه ی طاها کردند خنده بر بی کسی زینب کبرا کردند خون به قلب علی و احمد و زهرا کردند اسرا را سر هر کوچه تماشا کردند خون عباس سر نیزه بجوش آمده بود دور ناموس خدا برده فروش آمده بود @hadithashk
سفر رسید به ماه صفر به شام خراب به روز اول ماه صفر بدون نقاب سه روز پشت در شهر منتظر ماندند که شهر را برسانند تا کمال عذاب به چهره های عطش بارشان ، شلوغی شام به غیر شبنم شرم و حیا نمی‌زند آب به سنگ بسته بود بخت شام‌ تا محشر چرا که ناله یشان را به سنگ داده جواب شمار زخم زبان ها و زخم سنگ از بام روی دل و سرشان می‌زند برون ز حساب مرارتی که به ایشان رسیده از امت نشان نداده به اولاد مرسل اهل کتاب بساط عیش مهیا مغنیان سرگرم اسیر آمده در شهر اف بر این آداب بدا که قوم چُنان کشتن حسین شهید کشیده اند عیالش به بند بهر ثواب به یک طناب تمام قبیله بسته شده است قرار عرش خدا میرود از این اطناب به دور گردن زین العباد و پرده گیان به دور بازوی زینب دخیل بسته طناب ابوتراب کجایی ابوتراب بیا که دختران تو را شام می‌کشد به تراب چه دختران...؟که سه لاپرده داشت محملشان رسیده اند به انظار دون بدون حجاب سزاست پرده بیفتد ز روی بیت الله که غیر نور ندارند روی چهره نقاب به روزگار خرابی رسیده اند به شام که هست بر سر هر کوچه ای دکان شراب عفیفه های نجیبی که بر سر بازار ربوده از دلشان های و هوی هلهله تاب چقدر رو زده زینب...که یا ابوالغیره ز روی نیزه نوامیس خویش را در یاب محله های یهودی که می‌رود زینب نظاره میشود از روی کینه باب به باب دوباره کم شده از کاروان یکی... زینب به دست بسته چگونه کند حضور و غیاب بس است روضه در این حد که زینب کبری در آمده است به بزمی که می‌خورند شراب از این ستم که به زینب روا نبود و رَوَد بنای خانه هستی خراب باد خراب ز آه غیرت شیر خدا ز ماتم شام میان سینه نمانده است هیچ غیر کباب همین که چشم بدوزد به نیزه حق دارد اگر که جان بسپارد در این میانه رباب نهیب می‌رسد از هر طرف تشر پیداست مگر چه دل دارد دختری برای عتاب...؟ بنات شاه شهیدان به وصل او نرسند مگر به نیزه ی روز و شباشب اندر خواب اگر چه سنگ خورند و اگرچه مشت اما به غیر دیدن بابا نمیشوند مجاب سری به دست سه ساله است ، مرحبا تصویر دودست زخمی و کوچک خوشاخوشا این قاب رسیده دخترکی به پدر و یا بر عکس رسیده اند ز ویرانه ها به حُسنُ مآب @hadithashk
به غیر خانهٔ آقای ما کجا خوب است؟ که زندگی تنها بین کربلا خوب است خدای دیگر را ما نمی پرستیمش خدای خالق ارباب ، این خدا خوب است دل شکسته ندارد به هر کجا قیمت ولی به مجلس او جنس بی بها خوب است خوشیِ این دنیا زهر می شود فورا چقدر حال خوشِ بعد روضه ها خوب است صدای گریه ، بلندش به عرش خواهد رفت جز این عمل همه اعمال در خفا خوب است بنی اسد که رسیدند پیرمردی گفت کفن کنید و بپوشید کشته را خوب است @hadithashk
با وجود شمرهای بد دهان در شهر شام شام من شد تهمت و زخم زبان در شهر شام آنچه با من کرد حرف ناسزا سیلی نکرد زیر بار غصه قدم شد کمان در شهر شام تا بیندازد سرت را از نوک نیزه مدام یک نفر با سنگ می کرد امتحان در شهر شام گیسوان دخترت همرنگ دندانت شده دختر آواره ات شد نصف جان در شهر شام اینکه می لرزم به خود از ضعف هست از ترس نیست آخرش پیدا نشد یک لقمه نان در شهر شام حرف مرهم را نزن کار از مداوایم گذشت بسکه خو کردم به درد استخوان در شهر شام سایه ی خیمه نصیب شمر و خولی شد ولی آه ناموس خدا بی خانمان در شهر شام رفتی و دیگر ندیدی گردش ایام را یک نفر مثل شبث شد ساربان در شهر شام از تو چه پنهان شبیه ریگ صحرا ریخته مطرب و رقاصه و آوازه خوان در شهر شام کاش می مُردم ورودی همین شام خراب کاش می مُردم نمی رفتم ولی بزم شراب @hadithashk
دیگه برام تو آسمون یه دونه هم ستاره نیست چشای من بد میبینه لبای تو ک پاره نیست عروسکام مثل خودم بد جوری آواره شدن بابا درست میبینی تو گوشای من پاره شدن خوش اومدی عزیز من خوش اومدی قرار من حیف دخترا نمیبینن تو اومدی کنار من من هر جا گفتم بابایی با تازیونه زدنم جون تو ، من رقیه ام فقط کبوده بدنم دلم گرفته بابایی خسته شدم اسیر شدم به قد خم خرده نگیر منم مث تو پیر شدم سر تو روی نیزه ها ماه تو آسمونمه ی چی میخواستم بگمت بابایی رو زبونه سرت رو دیدم تو تنور دلیل بغض و نالمه راست و حسینی بِم بگو میخوره من سه سالمه ؟ @hadithashk
رفتی و بعد تو ای یار خدا رحم کند شام، قلبم شده خونبار خدا رحم کند سایه ام را که ندیده‌ست کسی تا حالا مانده ام بر سر بازار خدا رحم کند محملم پرده ندارد همه غارت شده ایم وای از اینهمه آزار خدا رحم کند بود ناموس تو در کوچه و بازار حسین وسط دیده‌ی انظار خدا رحم کند سنگ برداشت یکی تا که به سرها بزند هدفش راس علمدار خدا رحم کند دسته بسته به سوی بزم شرابم بردند چه شود عاقبت کار خدا رحم کند مجلس مِی خوره‌گی شان، چقدَر طول کشید خواهرت گشت گرفتار خدا رحم کند @hadithashk