تا سر تو روی نی در آسمان میشد بلند
نه صدای من صدای کاروان میشد بلند
از سنان پست بیزارم بیا دعواش کن
من تورا می خواستم این بد زبان میشد بلند
نجمه چشمان مرا میبست تا میدید که
دست های شمر روی عمه جان میشد بلند
تازه میشد داغ اصغر باز در قلب رباب
حرمله هر جا که با تیروکمان میشد بلند
روبه روی راس اکبر با غرض میزد مرا
تا که از گلدسته ها بانگ اذان میشد بلند
احترام قاری قرآن همیشه واجب است
پای لبهایت اگر که خیزران میشد بلند
چیست معنی کنیز آخر نفهمیدم پدر
خواهرم از خواب هر شب ناگهان میشد بلند
بشکند دستش،تمام راه یادت بوده ام
هر کجا تا دست های ساربان میشد بلند
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_حسین_صمدی
@hadithashk
روی قلبم غصه های بی کران افتاده است
بعد تو در باغ ما رنگ خزان افتاده است
هر که آمد کَند گلبرگی ز روی ساقه ام
من همان یاسم که دور از باغبان افتاده است
علتش ترس از بیابان است و خشم چشم زجر
دختر شیرین زبانت از زبان افتاده است
ارغوانم،زردم و نیلی ام و سرخ وکبود
گوشه ی ویرانه ها رنگین کمان افتاده است
زینت دوش تو بودم زینت دوش نبی
زینتم حالا به دست این و آن افتاده است
سهم اولادست آخر ماترک های پدر
خاتمت از چه به دست ساربان افتاده ست
غیرت الله حرم جان همه آمد به لب
شمر با نیزه به جان عمه جان افتاده است
این رد سنگ است یا نیزه ب روی صورتت
یا به روی چهره ات داغ جوان افتاده است؟
داغ نان تازه مانده بعد تو روی دلم
پس چرا بر صورت تو رد نان افتاده است
مال تو از خیزران و مال من از دست زجر
این که دندان های مان یک در میان افتاده است
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_حسین_صمدی
@hadithashk
ما برای تو گریه کم کردیم
پلک را زخم،نه، که نم کردیم
ما کمک دست مادرت هستیم
او به ما گفت، چای دم کردیم
نوکر نوکرت ابالفضلیم
دل دخیل پر علم کردیم
شکر لله که قامت خود را
بر در خانه تو خم کردیم
برگه ی ما نخورده بود امضاء
اشک را جوهر قلم کردیم
روضه خواندیم هر کجا رفتیم
همه جا یاد آن حرم کردیم
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#بهمن_ترکمانی
@hadithashk
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای
ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای
یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای
همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای
زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی
منکه خون میچکد از لاله ی گوشم چکنم؟
منکه از خون شده پر گل بر و دوشم چکنم؟
به تو با اینهمه گل ، گل نفروشم چکنم؟
دختری در به در و خانه به دوشم چکنم؟
درد دل با که کنم جز تو که بابای منی ؟
تو خود عشقی و من عاشق مفتون توام
فتنه ی چشم سیاه و لب میگون توام
گر چه بابا تو و من دختر دلخون توام
من درین بادیه دختر نه ، که مجنون توام
تو درین قافله بابا نه ، که لیلای منی
چند ای بر سر نی دار و ندار دل من
میروی دور و میآیی به کنار دل من
با سر توست به ویرانه قرار دل من
بی قراری مکن ای نیزه سوار دل من
که تو خود صبر و قرار دل شیدای منی
خیزران از لب لعل تو چرا بوسه ربود؟
غیرتم میکشد این عشق که العشق و حسود
ای که از بوسه ی او شد لب لعل تو کبود
لب من از لب تو قابل یک بوسه نبود؟
که چنین دور به نی از من و لبهای منی
سر نی موی تو شوریده تر از بخت من است
مثل من خم خم و چین چین و شکن در شکن است
وه چه خون ها که ازو در دل مشک ختن است
ای که موی تو به نی نافه گشای سخن است
تو به این نافه غزال غزل آرای منی
شب که افتادم و فریاد زدم در طلبت
تو دلیلم شدی آنجا و دویدم عقبت
پایم از آبله شد زخم و دلم از تعبت
ای طبیبی که رسد بوی شفا از دو لبت
مرهم زخم دل و آبله ی پای منی
گرچه در چشم صدف خواب ندارد جایی
لولو چشم ترم باش و بخوان لالایی
شود آیا گره موی مرا بگشایی؟
بزنی چنگ در آن موی و به من فرمایی
چنگی عشقم و تو چنگ نکیسای منی
کشت صیاد مرا بی ستمی کشت مرا
گفت صید حرمی محترمی کشت مرا
گرچه در راه غمت هر قدمی کشت مرا
بین غمهای تو دانی چه غمی کشت مرا؟
اینکه میمیرم و دانم تو مسیحای منی
یاد باد آنکه چراغ شب تارم بودی
شام تا بام به صد قصه کنارم بودی
شانه بر موی درازم زده یارم بودی
مثل شبهای درازی که کنارم بودی
گوش کن درد دلم را که تسلای منی
به تماشای تو دل باختم این فال من است
غزلی سوختم و ساختم این حال من است
شاعرت گرچه "یتیم" است بگو مال من است
من یتیم و تو یتیم! این هم از اقبال من است
من تو را دانم و دانم که تو دانای منی
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_جام_آبادی
#hadithashk
گوش کنید عاشقان قصه ی ناشنیده را
کس نشنیده در جهان قصه ی این قصیده را
خونجگر سه ساله ای با دل غرق ناله ای
میزند این چنین صدا باب گلو بریده را
وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی
تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را
مانده سه غم به سینه ام شرح کدام یک کنم
سیلی و گوشواره یا گوش ز هم دریده را
ای لب تو ترک ترک زخمی چوب خیزران
داغ لب تو میکشد دختر داغدیده را
آه که داده در جهان؟ با سر باب تسلیت
دختر خورده سیلی و داغ پدر کشیده را
ای به فدای چشم تو جان سه ساله گوش کن
قصه ی غصه ی من و عمه ی قد خمیده را
موی تو داشت بوی جان از چه گرفته بوی نان
هر چه که بوی میکشم موی سر بریده را
اشکم اگر شود تمام دور سر تو ای امام
باش که خون فشان کنم از غمت این دو دیده را
گشته خرابه ام سرا هست وصیتی مرا
عمه خرابه دفن کن جسم تکیده ی مرا
عمه کفن مکن به تن مثل شهید بی کفن
چادر پاره پاره بس جسم من شهیده را
مرثیه ی یتیم را جز ز یتیم نشنوی
گوش کنی اگر غم تک به تک آفریده را
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_جام_آبادی
@hadithashk
طفلی که بار محنت ایّام برده بود
در عین خردسالگیاش سالخورده بود
چون غنچهای که در وسط آتش اوفتد
اعضای پیکرش همه در هم فشرده بود
سر زخم و شانه زخم و کمر زخم و چهره زخم
از زخم ها تمام وجودش فسرده بود
از بس که زخم داشت شبانگاه وقت خواب
جای ستاره زخم تنش را شمرده بود
زان روی مه که مشتری نازکش نداشت
سیلی خصم گرد یتیمی سِترده بود
بر صورتش که برده شباهت به فاطمه
ردّی کبود داشت مگر ارث برده بود؟
قربان آن سه ساله شهیدی که وقت غسل
پیراهنش به زخم تنش جوش خورده بود
مُزدم ازین مصیبت و جا داشت حین غسل
غساله گر ز غصهی آن طفل مُزده بود
دانی چه بود علت جان دادنش "یتیم"
وقتی به سینه ، راس پدر را فشرده بود؟
میخواست بر لبان پدر بوسه بسپرد
جان را به جای بوسه بر آن لب سپرده بود
ارزان لبان تشنه مپندار بوسه زد
بوسیدنش به قیمت جان آب خورده بود
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_جام_آبادی
@hadithashk
هرکسی بین روضه مهمان است
به سر سفره ی حسن(ع) جان است
غم میان دلم ندارد راه
تا که تدبیر با کریمان است
پادشاه است ، عادتش اما
هم نشینیِ با گدایان است
روزی ما به دست حضرت اوست
رازق خلق رب منان است
رعیت اینجا امیر میشود و
سگ کویش هزار سلطان است
از دمش شد مسیح (ع)صاحب دم
او کلام کلیم عمران (ع) است
عسل بر لبان قاسم (ع) او
جام صهبای کوی مستان است
اینچنینش مبین بدون حرم
حرمش کل عرش رحمان است
عرصه ی محشری که اوصافش
همه در آیه های قرآن است
آخر آنجا به چشم میبینیم
مجتبی(ع) خویش صحنه گردان است
مینویسم به روی قلب و تنم
من مسلمان حضرت حسنم(ع)
ای امیدم به وقت حیرانی
السلام ای عزیز بارانی
مرده ی ما دوشنبه احیا شد
با دم قدسی حسن جانی!
جایگاه تو از زبان قاصر
خارج از درک های عقلانی
هرچه غیر تو باشد آن هیچ است
تو وجود خدای سبحانی
مهر از چهره ات فروغ گرفت
به چه خالیُ به چه مژگانی
جلوه ای از رخ تو تابش کرد
و همان گشت ماه کنعانی
ملک الموت جان کند تقدیم
گر که گیسوی خود بیفشانی
آب و نان گدا رسد از تو
برسان بر گدای خود نانی
سفره ی درد و رنج من باز است
تا به درد دلم تو درمانی
با جذامی نشسته ای ، یکبار
حجره ی ما بیا به مهمانی
تا که این دل به یک نوا برسد
شاید اینبار کربلا برسد
از غمت میکنم بپا آتش
یا بکش یا بزن مرا آتش
روضه ات جام زهر جعده نبود
روضه ات کوچه بود با آتش
مادرت سوخت محسنش هم سوخت
ذره ای هم نکرد حیا آتش
فاطمه از هر آن که می آمد
یا لگد خورده بود یا آتش
قنفذ و خالد و مغیره ی مست
میزدندش جدا جدا آتش
قصد ثانی مگر که خانه نبود؟
معجرش را زده چرا آتش؟
حرفهایم گریز میگیرند
روضه ام رفت کربلا ، آتش
السلام علیک یا مکروب
دیده او بین خیمه ها آتش
دخترانش فرار میکردند
همه ی تازیانه ها آتش
حنجرش گرم شد به دست سنان
که زده راس نیزه را آتش
من بمیرم غریب بود حسین
قتلگاهش عجیب بود حسین
#شعر_مناجات_امام_حسن_مجتبی_ع
#علی_اکبر_جمشیدی
@hadithashk
آمدی دیر آمدی دیدار من بابا چرا؟
آمدی حالا که پیرم کرده این غمها چرا ؟
بین دشمن ها رها کردی مرا تنها چرا ؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
با وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
حال که شمع وجود من شده آب آمدی
تا که لالایی بخوانی لحظه خواب آمدی
فاتحه جایش بخوان بس دیر ای باب آمدی
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
ای پدر این زودتر میخواستی حالا چرا؟
این نفس دیگر رفیق طفل تنهای تو نیست
آرزویی بر سرم غیر از تمنای تو نیست
در تنم جان غیر یک بوسه ز لبهای تو نیست
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
ما به عشق دیدن تو زندگانی داده ایم
زندگانی را به شوق یار جانی داده ایم
زیر بار زجرها قد کمانی داده ایم
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آنقدر بابا دویدم در پی ات آن شام تار
یک بیابان خار شد از خون پایم لاله زار
حال از رنج سفر افتادهام در احتضار
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
دخترت هر قدر سیلی خورد جز بابا نگفت
تازیانه هرچه پرسید از لبم بابا شنفت
با شب هجران دلم تنها ز صبح وصل گفت
کربلا تا کوفه یک دم چشمهای من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
دشمنت ما را به بزم خویش مهمان میکند
پیش ما از تو پذیرایی به خزران میکند
دیدن گل از قفس غم را دوچندان میکند
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟
خستهام پژمرده ام آشفته حال و خون جگر
حال که دیگر برای من نمانده بال و پر
شکوهای دارم مرو یا که مرا با خود ببر
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#موسی_علیمرادی
@hadithashk
تشنه بود و به روی خاک نشست
یارم آن وقت نیمه جان هم بود
نیزه و تیغ و دشنه روی سرت
زیر حلقوم تو سنان هم بود
ای نماز شکسته ی زینب
ذبح تو موقع ی اذان هم بود
بین آن خیمه ای که سوخت حسین
همه بودیم ساربان هم بود
#گودال_قتلگاه
#گودال
#میلاد_افکاری
@hadithashk
از اینرو دختری بابایی ام من
که دستانم فقط در دست او بود
ازاین رو دختری خوشبخت بودم
که جایم روی زانوی عمو بود
خرابه نیست جای دختر شاه
که جای او حریر قصر نورست
سر نی نیست جای شاه عالم
که جای شه سریر قصر نورست
پدر بگشای یکدم چشم خود را
به گیسوی پریشانم نظر کن
ز آتش گیسویم کز، معجرم سوخت
پدر یک امشبی با من سحر کن
مرا میداد زجر آن ضجر کافر
کتک میزد مرا در دشت و هامون
زگیسویم کشید و بر زمين زد
که شد این صورتم غرقابه ی خون
به روی خار با پای برهنه
به من شلاق و گاهی مشت میزد
کمک حالم چو میشد عمه زینب
سنان ما را به قصد کشت میزد
ز سویی خنده های شمر و خولی
میان قافله میکشت ما را
ز سوی دیگری از بهر آزار
نگاه حرمله میکشت ما را
کنون بخت بدم بین ای پدر جان
خرابه گشته جای دختر تو
به بزم من طبق آورده اند و
میانش تحفه ای شد از سر تو
بگو روی و محاسن از چه خونین
گلویت را چرا از کین بریدند
یتیمم از چه در طفیلی نمودند
تنت را از چه رو گرگان دریدند
رقیه هستم و باب الحوائج
ملیکه، دخت شاهنشاه عشقم
کنار عمه جانم تا قیامت
ملیکه، شاه بانوی دمشقم
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
بابا غم تو بر جگرم چرخ میزند
اشک غمم به چشم ترم چرخ میزند
گرچه ز سنگ، جوجهی تو پر شکسته شد
صیاد باز دور پرم چرخ میزند
آن دختری که زیور من شد به گوش او
با خنده هی به دور و برم چرخ میزند
از تاریانهای که عدو بر سرم زده
بابا خرابه دور سرم چرخ میزند
موی مرا کشید و لگد زد به پهلویم
دردش مدام بر کمرم چرخ میزند
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمود_اسدی
@hadithasgk
اگه بازم اومدی سرای من
یه عصا هدیه بیار برای من
میدونی چرا نمیتونم پاشم
آخه پا خورده به دست وپای من
ممنونم که اومدی حالا دیگه
به همه میگم اینم بابای من
اِنقدر صدات زدم صدام گرفت
پس ببخش در نمیاد صدای من
یادته که میگرفتی دستمو
حالا توُ دست توعه شفای من
خیلی خستم من میبندم چشامو
تو یکم لالا بگو برای من
من فقط تورو میخواستم از خدا
حالا مستجاب شده دعای من
میبینم عمه رو گریم میگیره
خیلی تازیانه خورد به جای من
یه جاهایی بی تو بردن ماهارو
که نه جای عمه بود نه جای من
مجلس یزیدو یادم نمیره
کاش میزد اون چوبُ رو لبای من
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمد_جواد_مطیع_ها
@hadithashk