بی بی جانم
تو را از عرش آوردند تا که همسرش باشی
زمان پر گرفتن تا خدا بال و پرش باشی
تو را از عرش آوردند وقت خطبه ی حیدر
به جای هر کسی که نیست پای منبرش باشی
تو را از عرش آوردند تا در یک زمان یکجا
نمایی از خدا و انبیاء و حیدرش باشی
تو را از عرش دستان خدا آورد اینجا که
دلیل برتری آخرین پیغمبرش باشی
نگین عرش هستی و نگین خاتم نوری
خدا از عرش آوردت که تو انگشترش باشی
عجب آب و هوایی دارد آن جا از بهشتی که
علی ساقی کوثر باشد و تو کوثرش باشی
تو را دنیا نیاوردند که پهلو بگیری و
علی یک باغبان باشد ، تو یاس پرپرش باشی
به پشت درزمین خوردی وثابت شدبه مولا که
تو نیت داشتی در هر شرایط یاورش باشی
محمد نجاری
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_زهرا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا زهرا(س)
با سنّ و سال کم به فضه کار میآموخت
حتی به خدمتکار مادروار میآموخت
او بی معلم بود اما از زکات علم
به مریم و به آسیه بسیار میآموخت
پیراهنی را پیش زینب دوخت و هر رج
یک مرتبه میدوخت و یک بار میآموخت
خرمای بیت او وفا را یاد سلمان داد
بخشش ز گردنبند او عمار میآموخت
میگفت مولانا علی ، طوری که میثم هم
از لحن زهرا تا به روی دار میآموخت
این زن مع الفارغ شبیه تیغ حیدر بود
چون ذوالفقار از فاطمه پیکار میآموخت
هرلاله در باغ علی گل کردن خود را
از زخم بسترهای این بیمار میآموخت
فرمود پیغمبر که زهرا بضعه منی
ای کاش این را نیز یار غار میآموخت
آتش به هیزم گفت چوب از تو شرار از من
پس اولی از دومی آزار میآموخت
پروانه هی میسوخت و میگشت دور شمع
پروانه درس معرفت به نار میآموخت
در هی تکان خورد و به روی فاطمه افتاد
ای کاش آن لحظه در از دیوار میآموخت
میخ در این خانه بودن هم سعادت داشت
ای کاش یک ذره وفا مسمار میآموخت
زهرا شجاعت را که یاد زینبش میداد
آتش جسارت کردن از اشرار میآموخت
زینب به سن خردسالی کربلا را دید
زینب که صبر از حیدر کرار میآموخت
زهرا به زینب هیبت گفتار میآموخت
رفتن میان کوچه و بازار میآموخت
وحید عظیم پور
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_زهرا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
من برم به آسمون برم به دریا چی بگم
من برم به آسمون برم به دریا چی بگم
رفته بودیم فدک و بگیریم اما چی بگم
کوه اگه بشنوه حرفمو کمر خم میکنه
حالا من چیکار کنم برم به بابا چی بگم
امانت دار خوبی برای بابا نبودم
کاش خود بابا میرفت کاشکی که من اونجا نبودم
تا خود خونه نگاهمو ازش میدزدیم
کاشکی من اصلا حسین بچه زهرا نبودم
خوب شدش نیومدی ازین به بعدشم نیا
آدمای خوبی پیدا نمیشن تو کوچه ها
راه ما رو بستن و مادرم و کتک زدن
نتونستم یه کلام بهش بگم آخه چرا
سواره با خبر از حال منه پیاده نیست
بغض من بغض گلوگیری بغض ساده نیست
کاش زمین نیفته مادر کسی، حال کسی
بدتر از حال کسی که مادرش افتاده نیست
دیگه من خوب نمیشم آدم سابق نمیشم
شبیه گریه ایم که دیگه هق هق نمیشم
کاش میشد همین الان شیشه زهر و بخورم
اینجوری برا کسی آینه ی دق نمیشم
بهمن ترکمانی
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #بهمن_ترکمانی #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
منو ببخش
منو ببخش برای لحظه هایی
که بردم از یاد تو رو مهربونم
از من فقط بدی رسید و تنها
خدا به خاطر تو داد امونم
دلگیر جمعه ها برای اینکه
دلگیری از منو تموم کارام
وقتی که تو راضی نباشی از من
بارونی شبیه ابره چشمام
این که میگم دوست دارم دروغ نیست
دروغه هر چی غیر از این شنیدی
بیا که پیر شدم توی جوونی
رنگ موهام میزنه به سفیدی
قصه عشق من به تو نبوده
برای این یکی دو روز دنیا
من اگه مردم و تو رو ندیدم
بدون که بودم عاشق تو تنها
هر جا میرم یاد تو ام عزیزم
چون که تو هم به یادمی همیشه
من تو رو دوست دارم فقط ببینم
قسمت من میشه یا که نمیشه؟
گریه کن روضه شاه بی سر
کجایی روضه خون مشک بی آب
تو رو به جون عمه سه ساله ت
منم نگاه کن نوکرت رو دریاب
گریه کن روضه ی فاطمیه
روضه مادر و خودت بخونش
دلیل مرگ مادرت غلاف
غلافی که خورده به استخونش
بهمن ترکمانی
#بهمن_ترکمانی #شعر_فاطمیه #شعر_مناجات_امام_زمان_عج #فاطمیه_1404
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
مادر مهربون
همسر علی ، مادر مهربون
ای جوونِ قد کمونِ نیمه جون
دنیا رو محروم نکن از بودنت
حتی بین بسترم شده بمون
قاتل تو شده انگار فاطمه
خون روی در و دیوار فاطمه
داغ دیدن محسنتو گذاشت
رو دلت تیزی مسمار فاطمه
همسرم تو رو برای این زدن
که بگن شوهرتو زمین زدن
سیلی به روی تو با انگشتری
که بوده از قسمت نگین زدن
تو میخواستی نباشه تنها علی
دیدی مونده بین نامردا علی
برای دلخوشی من روی در
باخون پهلو نوشتی `یاعلی”
فکری واسه بچه هات بکن عزیز
نرو زندگی مونو بهم نریز
بذار اصلا رو سرم خراب بشه
خونه رو با قد خم نکن تمیز
باغ پیرهن تو لاله کاری
چشمه ی چشم تو دائم جاریه
معلومه سه ماهه توی بستری
بسکه زخمای تن تو کاریه
شده خواهش بمونم بی جواب
بیشتر از تو علی میکشه عذاب
گفتم اسما درو دیگه نشوره
خون مظلوم که نمیشه پاک با آب
به تو اصلا نمیاد قد کمون
چطوری بگم نرو پیشم بمون
خواهش فاتح خیبر و خودت
بیا از اشک چشای من بخون
کار تو به سختی تار دیدنه
درد و دل های منو شنیدنه
صدایی که میاد از تو این روزا
تنها خس خس نفس کشیدنه
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
نگران حالت هیچ کس نشده
بگو حالا تو غریب تری یا من ؟
هیچ کسی عیادتت نیومده
این دَم آخریه سینه زنی
روضه خون غارت پیروهنی
برای حسین با بازوی کبود
مشت به سینه ی شکسته میزنی
محمد داوری
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_زهرا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا زهرا(س)
خبر پیچید در شهر و جماعت را صدا میکرد
چه غوغایی به پا میکرد
خبر پیچید در بینِ مدینه کینهها را زیر و رو میکرد
دستها را خوب رو میکرد
خبر میگفت امروز است روز آن
زمان کینههایمان
تمام بغضها و غیظهای ما
زمان انتقام کشتههایمان
خبر میگفت فرصت هست
زمان بردن اسب خلافت است
خبر میگفت باید که به تهدید و به اجبار از علی بیعت گرفت و راه بر عترت گرفت و این چنین دولت گرفت و ... تا که با ما این جماعت هست
خبر پیچید در شهر و جماعت جمع شد از هر کسی که تیغ مولا باعث اسلام او میشد
منافقها یهودیهای پنهان
زر پرستان زورگویان
دستهاشان خوب رو میشد
خبر میگفت جای حق شناسی نیست ترسی نیست میریزیم راحت که هراسی نیست
خیال ما همه جمع است مامور است بر صبر و سکوت این مَرد
تسلیم است بی کس مانده یاری نیست با او
و غیر از صبر کاری نیست با او
ولیکن او علی هست و علی هم که علی باشد
در آندم نانجیبی گفت :
باید که همه با یک دگر باشیم
دست کم همه سیصد نفر باشیم
همه رفتند پشت در همه جمعند پشت در
تمام ناجوانمردان، اراذل، بی مروتها
خدایا جمع بی غیرتها
همه جمعند و میگویند او تنهاست
اینک سخت کاری نیست
زیرا که علی را هیچ یاری نیست
علی را هیچ یاری نیست اما
صدایی آمد از خانه صدایی که جماعت را به هم میریخت
به هم،ظلم و ستم میریخت
صدا میگفت :
تنها نیست تا وقتی که من باشم
اگرچه مَرد نه اما هزاران شیرزن باشم
صدا میگفت برگردید تنها پیش مرگ بوترابم جان فدای بوالحسن باشم
صدا میگفت اگر وقتش رسد
رزمندهی او در مصافی تن به تن باشم
صدای فاطمه اما نفسهای رسولالله میآمد آه میآمد
صدایی که جماعت را به هم میریخت
جماعت خواست برگردد که شیطان نالهای زد جمع دزدان خواست تا پاشد
که فریادی رسید از غیظ از کینه پُر از نفرت در آن سینه:
که هیزم کو که مشعل آی مردم کو
که آتش میکشم امروز با این خانه صاحبخانه را ...
با آتش و با هیزم و تیغ و تبر هستیم
راحت دست کم سیصد نفر هستیم
برگردید
فقط یک یار دارد هرچه پیش آید مهیا من
فقط یک یار دارد یک نفر،آن یک نفر با من
فقط یک یار سد مانده
تمام فاصله تا خرقه غصب خلافت این در است و یک قدم نه یک لگد مانده...
خواست تا سمتی رود تا در نیفتد روی او
حیف پهلویش به میخی خوردهِ بر در گیر کرد
پشت در هِی زد نفَس اما به سینه حبس شد
ن ...
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #حسن_لطفی #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
درد سرم امشب زده آتش به جانم
می سوزد از جای کبودی استخوانم
مانده نفس در زخم سینه بار دیگر
می ماند از سرفه در این بستر نشانم
اسما به سختی صورتم را جابجا کرد
کار خودش را کرده سیلی به گمانم
هجده بهار عمر من در پشت در سوخت
وقتی که هیزم ریختند بر آشیانم
با بار شیشه استراحت هم عذاب است!
حالا چه باید کرد با زخم نهانم
بال قنوتم را غلافی بد شکسته
حتی نشسته در نمازم، ناتوانم!
با صورت بسته خجالت می کشم باز
از بغض سنگین امام مهربانم
از من گذشته مرهمی تازه گذارد
فضه به زخم پهلوی آتش فشانم
از حال و روزم شرح رفتن را ببینید
خیلی بعید است یک شب دیگر بمانم
پیر از غم تنهایی مولای خویشم
دلخسته از دنیا، اگر چه من جوانم
مظلوم تر از حیدر من در جهان نیست
دارد گواهی می دهد اشک روانم
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا
#جابر_عابدی
@hadithashk
بیابان بود ، غرق یاس شد دامانِ گلزارش
زمین تا گفت : یا زهـرا ! برای اوّلـیـن بارش
زمانِ امتحانپسدادنِ این زن مشخص نیست
ببین! در رفته از دست دقایق ثبتِ آمارش
تمام چرخهی خِلقَت ، به زهرا بستگی دارد
وَ بی او چه گره ها که نمی افتاد در کارش
به قَدرِ فاطمه ، عقل تکامل قَد نخواهد داد
شبیه لیلةُ الْقَدر است ، ناپیداست اسرارش
تَرَقّی کردن پیغمبران در محضر زهراست
نبی حس می کند معراج را هنگام دیدارش
مقام فاطمه نور است ، شب را کور خواهد کرد
خدا لعنت کند هرکس که خواهد کرد انکارش
مناجات است این؟! وحی است این؟! سر در نیاوردیم...
در این مکتب شده جبریل هم شاگرد گفتارش
ادب از خُلق و خوی فاطمه غرق تَحَیُّر بود
زبانزد شد برای اهل عالم حُسن رفتارش
حجاب قدسی زهرا ، یهودی را مسلمان کرد
قسم بر چادرِ خاکیِ از اعجاز سرشارش
عجب تقدیر زیباییست ، زهرا مادر ما شد
به جز شیعه نبوده مذهبی بخت این چُنین یارش!
اگر روزی بپرسی نسبتِ من با حسیناش چیست؟!
بدون لحظهای تردید می گویم : گرفتارش!
"صدای در می آید ، کاش سائل پشت در باشد"*
دم در می رود یار ولایت ، حق نگهدارش!
وجود حوریه نازکتر از برگِ گل یاس است
کدامین عقل باور می کند دادند آزارش
اجازه هست تا راحت بگویم: مادر ما سوخت!
میان شعله گیر افتاد با آن وضع دشوارش
ردِ مسمار افتاده است روی سوره ی کوثر...
زمان غسل ، خون تازه می آمد از آثارش
*یک نفر آمده در را به لگد میکوبد
پشت در باز هم ای کاش که سائل باشد
آقای محمدحسین ملکیان
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#بردیا_محمدی
@hadithashk
پایم زمان پاشدنم تیر می کِشد
جوری مرا زدن، بدنم تیر می کِشد
این دردِ سینه، سخت مرا خسته کرده است
با هر نفس، تمام تنم تیر می کِشد*
از بعدِ کوچه، فاطمه لکنت گرفته است
با هر تکلّمی، دهنم تیر می کِشد
با دیدنِ مغیره، حسن لرز می کند
دانم که سینهی حسنم، تیر می کِشد
می خواستم که شستشوی این بدن کنم
دستی به زخم تا بزنم تیر می کِشد
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا
#محمود_اسدی
@hadithashk
در بستری و خسته ای و بی قراری
حتی توان رو گرفتن هم نداری
این نامسلمانان چه ها کردند با تو
یا مثل پاییزی ، یا ابر بهاری...
جز سایه از تو بیشتر چیزی نمانده
این سایه را کاش از سر ما برنداری
با من بمان در روز گار سرد یثرب
هرچند غرق درد و رنج بی شماری
رنگ خوشی از خانه ما رخت بسته
چندیست با اندوه و ماتم همجواری
شرمنده ای که کار خانه لنگ مانده
در دامنت گلهای سرخ و سبز داری
روزی که لبخندت بهار خانه ام شد
باور نمی کردم مرا تنها گذاری
دیوارهای شهر با من حرف دارند
هر گوشه اش دارد برایم یادگاری
از ندبه هایت یک مدینه ناله دارد
زخمی ِدست مردم ناسازگاری
ریحانه باغ نبی سر منزل عشق
تو باعث فتح الفتوح ذوالفقاری
طفلان به دور بسترت گرم نوازش
ای مادر خورشید ای باران جاری
وقتی در آن دم گفتی از دفن شبانه
آتش به جانم زد شرار بیمزاری
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#گروه_شعر_و_نوحه_یا_کریم
@hadithashk
با دود آتش حک شده کوثر به دیوار
در پیش کودک خورده یک مادر به دیوار
در عرش پیغمبر گرفته پهلویش را
خوردی زمین و خورده پیغمبر به دیوار
دیدم که ثانی با لگد محکم تو را زد
امّا تو را کوبید محکمتر به دیوار
تو راه رفتی و علی افتاد از پا
با دیدنت دستش بوَد حیدر به دیوار
پوشاندی از من چشم سیلی خورده ات را
دارم یقین که خورده چشم تر به دیوار
حق داشتی که دائماً بستی سرت را
مانده عزیزم از تو جای سر به دیوار
یکبار ضربه خوردی از دیوار بس بود
تکیه نزن جان علی دیگر به دیوار
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمود_اسدی
@hadithashk
هیجان تو به سرم زده
به سکوت چشم ترم زده
پر گریه ام، دل تنگ من
شب جمعه سر به حرم زده
تو ببر مرا به شروع خود
به اصالت غم کودکی
به جهان روی کتیبه ها
به حسین پرچم کودکی
چه کنم اگر نرسم به تو
ته این مسیر پر از جنون
شده جان من همه آتش از
تب حا و سین تب یا و نون
به کبودی سر و صورتم
به صدای ضجه ی روضه خوان
من اگر جدا شدم از شما
تو بگو نرو تو بگو بمان
تو بگو بمان که امان تویی
که نهان تویی که عیان تویی
که پناه و جان جهان تویی
ضربان تویی هیجان تویی
دلِ تنگِ گودی قتلگه
نگرانِ روز دهم شده
که میان نیزه شکسته ها
ضربان قلب تو گم شده
تو سخن بگو که نمیرد از
غم بی کسی کس و کار تو
که نمیرد از غم بی کسی
کس و کار تو به کنار تو
تو رمق نداری و آسمان
شده پیش چشم تو کالدخان
نفست بریده بریده و
جرَیان خون تو همچنان...
به چه می خورد لب خنجری
که به جانب تو قدم قدم...
به گلوی تشنه ی خیمه ها
به دل شکسته ی این حرم
به بهار خنده ی دخترت
به امید آخر خواهرت
به سکوت گوشه ی قتلگه
به نگاه خسته ی مادرت
رگ این گلو که تو می بری
رگ زندگانی زینب است
نزن این بهانه ی زندگی
همه ی جوانی زینب است
رد خون روی گلوی او
به لب پیمبر اشاره داشت
لب تیغ و برقِ نگاه شمر
به بریدنِ سر اشاره داشت
لب تیز خنجر کربلا
به تن مدینه نشست و بعد
به قدی خمیده نظاره کرد
و به روی سینه نشست و بعد...
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#سید_ابوالفضل_مبار
@hadithashk