تو می خندی و می گریَم من از فرطِ پریشانی
خدا لعنت کند او را که شد این گریه را بانی
خدا لعنت کند او را که با دستِ جفا کارش
تمامِ هستی ام را پیشِ چشمم کرد قربانی
خدا او را نیامُرزد ؛ همان که لعنتش کردم ...
مرا با دستِ بسته بُرد زهرا .. کوچه گردانی !
همان بی غیرتِ جانی حرامی زاده یِ ثانی
همان که نامِ نحسش را عزیزم خوب می دانی
همان ملعونِ نامردی که در را با لگد وا کرد
همان که بر رُخت سیلی زد و پشتِ مرا تا کرد
همان که بود قلبِ سنگی اش از معرفت عاری
همان که خوب می دانست طفلی در شکم داری
نمک کوری که صدها بار دستش آب و نان دادی
همان که زد تو را آنقدر تا در بستر افتادی
به جرمِ عشقِ حیدر در مدینه رنج ها بُردی
الهی من بمیرم .. از حرامی ها کتک خوردی
به هر افتادنت یک تکه از دیوار می افتاد
چنان می زد تو را که قلبِ من از کار می افتاد
من ایکاش از غریبی مُرده بودم تا نمی دیدم
خدا می داند از آن شب دگر راحت نخوابیدم
هنوز آوارهای آن مُصیبت رویِ دوشم هست
صدای ضربه یِ شلاق هایش توی گوشم هست
کجا پنهان کنم در سینه ام آهی که دارم را
پریشان تر از آنم که تصوّر می کنی زهرا
خجالت می کِشم وقتی تو را می بینم ای بانو
که مظلومانه می چرخی از این پهلو به آن پهلو
به قدری درد داری که پریده رنگِ رخسارت
از اینکه لب فرو بستی سرافکنده ست دلدارت
غریبی کردنت بانو دمارم را درآورده
سکوتِ مُبهمت جانِ حسن بیچاره ام کرده
نگاهم می کنی گاهی ؛ دوباره چشم می بندی
نمی دانم کجایی که چنین در خواب می خندی
ولی از چهره ات پیداست که عزمِ سفر داری
عزیزم التماست می کنم .. تنهام نگذاری !
تمنّا می کنم زهرا که در رفتن تامّل کن
برایِ قلبِ حیدر هم شده قدری تحمّل کن
غروبی را تداعی می کنم که نیستی پیشم
وَ من در اوجِ تنهایی اسیرِ غربتِ خویشم
نه رویِ دیده ام اشکی ، نه بر لب هایِ من آهی
سَرم را می نهم از بی کسی بر شانه یِ چاهی
میانِ چاه می بینم یکی دل کنده از جانش
یکی که اشکِ حسرت می چکد از کنجِ چشمانش
یکی که بعدِ تو این دهرِ وانفساست زندانش
یکی که داغِ سنگینِ فراقت کرده ویرانش
میانِ چاه می بینم یکی در سوگِ جانانش
نخورده شانه تا اکنون سرِ زلفِ پریشانش
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#مهران_ساغری
@hadithashk
سلام ای معنی توحید و قدر و سوره کوثر
سلام ام ابیها دختری در شکل یک مادر
اگر چه خلقت حیدر شده فخر همه عالم
دلیل خلقتت باشد دلیل خلقت حیدر
تو دنیا را نه بلکه آسمان ها را خریداری
تو نه! چادر نماز تو شفاعت میکند محشر
من از آن چادر خاکی تو فهمیدم این غم را
چه ها کردند با مادر در آن لحظه به پشت در
روایت میکند از جانب خود لحظه ها را دَرْ
دری که بود وعده گاه جبرائیل و پیغمبر
الهی درگذر! من سوختم تا اینکه زهرا سوخت
در آن لحظه چه دیدم من میان هجمه لشکر
تمنا کردم از مسمار اما لاجرم دیدم
تنی بین من و دیوار دارد میزند پر پر
من آن جا هرچه کردم آتشم را دور گردانم
ولی آتش شرر زد بر تمام هستی حیدر
نگاهم هر کجا را دید آتش بود و خاکستر
سرازیری گودال است گویا خانهی مادر
همه این صحنه ها را گفتم و این صحنه جا مانده
صدای فاطمه آمد، عزیزم سقط شد آخر
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#رضا_ملایی
@hadithashk
چه بايد كرد بعد از مرگ تنهايى برزخ را
اگر زهراست با ما پس هراسى نيست دوزخ را
شفاعت مى كند يكجا خلائق را اگر زهرا
از آن چادر بيارد روز رستاخيز يك نخ را
سخن از قبر پنهانش كه باشد هر كجا، ناگاه
نمايان مى كند بر چهره عشاق آوخ را
بدون معجزه او رتبه پيغمبرى را داشت
مسلمان كرد نور چادرش فرسخ به فرسخ را
حسينش را به دامن داشت، وقتى ذبح مى كردند
سه ساعت در ته گودال شاهد بود مسلخ را
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#یاسين_قاسمى
@hadithashk
من پای دفاع از حرم یار شکستم
اخر ز فشار درو دیوار شکستم
از میخ در و نعره قنفذ گله دارم
از ضربه پر شدت مسمار شکستم
فریاد زدم فضه که محسن ز کفم رفت
من نقش زمین گشته و با بار شکستم
آذر به تنم شعله زد و پیکرم افتاد
بی وقفه لگد خوردم و در نار شکستم
گفتم که پدر جان تو کجایی که ببینی...
...از کینه ی این قوم غلط کار شکستم
هر بار که چشمم به تو افتاد علی جان
با دیدن حال تو دگر بار شکستم
دیدم که دو چشمت همه شب چشمه اشک است
...از دیدن آن چشم گهر بار شکستم
جانم به لب آمد پیِ این قصه غمبار...
من در وسط روضه دیوار شکستم...
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#محمد_قانع
@hadithashk
بگو به گبر به کافر به نامسلمانها..
زمان رد شدن یک زن از خیابانها..
چه میکنند؟ به دادو هوار می آیند؟
و یا به حرمت آن زن کنار می آیند؟
کدام مرد مودب،کدام مرد غیور..
شده مزاحم یک زن درست وقت عبور
بگو! بلند بگو! قصه قصه ی درد است
و خون فاطمه بر گردن دونامرد است
ز شرم فاطمه روز مدینه چون شب بود
عیال شیر خدا در گذر معذب بود
چگونه دق نکند مرتضی از اینهمه درد
کسی مقابل زهرا بلند صحبت کرد
همیشه سیره ی زهرای با حیا این بود..
سرش مقابل مرد غریبه پایین بود
فرشتگان الهی ز درد ناله زدند
همین که فاطمه را بر سر قباله زدند!
صدای داد حسن بست راه دنیا را
میان کوچه دودستی زدند زهرا را!
خدا به حیدر کرار تسلیت داده
میان کوچه زنش روی خاک افتاده
کنار ماه که آمد ستاره را برداشت
حسن نشست زمین گوشواره را برداشت..
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk
چشم ما وقتی که بر چشمان دلبر گیر کرد
روح ما را،قلب مارا،عشق او درگیر کرد
جذبه ی چشمان او مدهوش کرده عالمی
محو او بودم که بر لبهام ساغر گیر کرد
نیّت نان داشتم دستی به خان او زدم
او عنایت کرد در دستان من زر گیر کردم
ما نمیفهمیم سِرّی هست در منا شدن را
رد شد از آن راه سلمان و ابوذر گیر کرد
خوش به حالم که به دریای علی افتاده ام
خوش به حالم بر لبم قلاب قنبر گیر کرد
مرتضی خانه نشین و سامری مسند نشین
بغض این غم در گلوی اهل منبر گیر کرد
اینکه زیر دست و پا افتاده ناموس علی ست
وای بین شعله ها آیات کوثر گیر کرد
دست بسته یک طرف دست شکسته یک طرف
بین ماندن،بین رفتن،آه حیدر گیر کرد
در به روی مادر و یک شهر رد میشد از آن
آه یا فضه خذینی در به مادر گیر کرد
غنچه ی نشکفته ای زیر لگد ها باز شد
میخ رد شد از صدف گویی به گوهر گیر کرد
ظهر عاشورا شد و گودال بود و تشنگی
میوه ی قلب علی در قلب لشگر گیرکرد
اف به هستی،هستی زینب دست شمر بود
بین خولی و سنان و شمر خواهر گیر کرد
قلب زینب تند میزد خنجر کندی کشید
قلب زینب ریخت تا خنجر به حنجر گیر کرد
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#سید_حسین_صمدی
@hadithashk
این نور ز چیست ظلمت شب دارد
سجاده ی کیست ذکر بر لب دارد
این لطف خداست بعد زهرا حیدر
یک فاطمه هم به نام زینب دارد
#فاطمیه
#اصغر_چرمی
@hadithashk
غمی ناگفتنی ، تا زنده ام سِرِ مگویم شد غمی ناگفتنی راز سپیدی های مویم شد
همین که دستِ ملعون رفت بالا ، چشم خود بستم به جانِ بچه هایم مرگ تنها آرزویم شد
منی که دستگیر عالمم ! در پشتِ در آن روز عبای وصله داری دستگیر آبرویم شد
مغیره بیشتر از دیگران ، کینه به دل دارد گره های طنابش ، پنجه ایی زیرِ گلویم شد
خلیفه مالیات از قاتل زهرا نمی گیرد !!! چه پاداشی نصیبِ دشمن بی چشم و رویم شد
مرا با میخ سرخی ، زودتر از همسرم کشتند سه ماهی رو به قبله فاطمه مرثیه گویم شد
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#وحید_قاسمی
@hadithashk
تو نور دل خالق ذرات شدی
در خیر برای خلق اثبات شدی
با بخشش اعضای تنت، آقا جان
در کرببلا بانی خیرات شدی
#روضه
#اصغر_چرمی
@hadithashk
زخم بی بهبود ما را یک نگاهت لازم است
آسمان تار ما را روی ماهت لازم است
ما در این شهر هوس مجروح زخم فتنه ایم
شانه ی زخمی ما را تکیه گاهت لازم است
بی پناهان شب یلدای عصر انتظار
حس تنهایی ما را جان پناهت لازم است
تا نسوزیم از تبِ سرمای بی داد گناه
گرمیِ دنیای ما را سوز آهت لازم است
ما غریب افتاده ایم از مکتب صبح شما
ناتمامی شب ما را پگاهت لازم است
احسَنُ الحال دلم بسته به چشمان شماست
حال بد را گوشه ی چشم سیاهت لازم است
سیصد و چندی نفر را چند تن مانده هنوز؟
هرج و مرج شهر را زنگ سپاهت لازم است
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#حسن_کردی
@hadithashk
مرو آتش مزن قلب حرم را
که سوزانده وداعت پیکرم را
تماشا کن علی افتاد از پا
به دستت دید تا جای ورم را
شرر بر جان من انداخت قنفذ
که زد در بین کوچه یاورم را
به ضرب تازیانه، دسته جمعی
جدا کردند از من همسرم را
تمام لشگر من بود زهرا
گرفت از من مغیره لشگرم را
برایم باورش دشوار باشد
که دیدم بین شعله باورم را
لگد کاری که با پهلوی تو کرد
جدا دیدم ز قرآن کوثرم را
شکسته شد سرت در پیش چشمم
گرفتم بعد از آن ضربه سرم را
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمود_اسدی
@hadithashk
آنقَدَر گریه کرد و اسماء دید ، این علی آن علی خیبر نیست
مثل زهرا علی پر از درد است ، گر چه مانند یاس پرپر نیست
گرچه این خانه عطر زهرا داشت ، بین دیوار و در ولی حالا
با فشاری که در به او آورد ، هیچ جا مثل آن معطر نیست
داغ بابا به سینه ی او بود ، داغ شد از آتشِ در ، میخ
داغ روی داغ آوردند ، مگر او بضعه پیمبر نیست ؟؟؟
پهلویش را شکست با پا وُ ... ، نَفَس اش را گرفت با مسمار
عین گودال قتلگاهِ حسین ، ولی این میخ مثل خنجر نیست
تخته ی در شکست و باسرعت، چون سه شعبه به سمت مادر رفت
رد شد از مادر و به کودک خورد ، گرچه لب تشنه مثل اصغر نیست
طفل شش ماههای ولی حالا ، بین آغوش مادرش جان داد
پدری دست بسته مضطرب است، مادری بین خیمه مضطر نیست
موقع غسل آن تن لاغر ، بغض مردانه ای ترک برداشت
بس که خونابه شسته فهمیده ، جای سالم به روی پیکر نیست
تا کفن کرد جسم زهرا را، بچه هایش به گریه افتادند ...
بخدا لحظه ی غم انگیزی ، مثل این لحظه حزن آور نیست
"خوب شد شانه های سلمان بود ، تا نیفتد امیرمان از پا ..."
باید این روزها مراقب بود ، تکیه گاه علی که دیگر نیست
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#علی_رفیعی (حبیب)
@hadithashk