برخیز بنگر از سر نیزه عذاب را
کوچه به کوچه ظلمت شام خراب را
از ما که روی خار مغیلان دویده ایم
برده معطلی دم دروازه تاب را
جا داشت تا که اب شود آسمان زشرم
بستند دست قافله بوتراب را
از من بپرس رنج دو دستی که بسته است
اما مپرس بست که دستم طناب را
ما با امید دیدن چشم تو زنده ایم
بر تشنگان مبند دگر راه اب را
راضی ام ایستاده بمیرم به سیر تو
از پای من بگیر چنان چشم خواب را
ناگه فتاد قافله ات زیر دست وپا
تا دشمنت کشید به کوچه طناب را
از بام ریخت روز سیاهی به چشم ما
دست بلا سپرد فلک سرمه ساب را
در شعله سوخت چادرم اما فرو نریخت
محکم گرفت شعله هیزم حجاب را
ای وای از اسیر سه ساله در ازدحام
در زیر پا نفس نرسد ماهتاب را
موی سپید داغ جوانت نهان نشد
هر چه کشید سنگ به زلفت خضاب را
یک گل نمانده چیزی از او بعد از این سفر
باید برد به شیشه رباب آن گلاب را
از نی غروب کرد سرت روی تشت زر
روزم سیاه شد نگرم افتاب را
ناگاه گفت دخترک تو پدر پدر
دلتنگ روی تو چه کند این عذاب را
هرقدر خیزران به لبت بی شماره زد
با لطمه داشت چشم رقیه حساب را
ان ضربه ای که راس تو انداخت روی خاک
لبریز کرد کاسه صبر رباب را
ناگه دوید در وسط مجلس شراب
بر سینه اش فشرد صدف در ناب را
#مصائب_شام
#موسی_علیمرادی
@hadithashk
باید که از نیزه سرت را پس بگیرم
رگهای سرخ حنجرت را پس بگیرم
آه ای سلیمان زمانه سعیم اینَست
از ساربان انگشترت را پس بگیرم
باید که از غارتگران نامسلمان
عمامهی پیغمبرت را پس بگیرم
باید هر آنطوری شده از قاتلانت
آن دستباف مادرت را پس بگیرم
باید که از آن بیحیای پست و نامرد
خلخال پای دخترت را پس بگیرم
#گودال_قتلگاه
#گودال
#حضرت_زینب_س
#محمدحسن_بیاتلو
@hadithashk
طنین قلب وطن از جنوب میآید
نسیم جان به بدن از جنوب میآید
فدای غیرت دلواریاش هزار شمیم
که بوی مشک ختن از جنوب میآید
هزار هرمز عزت فدای جان جنوب
که نور دیوشکن از جنوب میآید
هزار بلبل عاشق به نغمهاند ولی
نوای مرغ چمن از جنوب میآید
عجب گرفتههوایی و ناگوار شبیست
که باد سرد فتن از جنوب میآید
نگاه دار خدایا جنوب را امشب
که خصم گرگدهن از جنوب میآید
شمال تا به جنوب امشب است خوشهی خشم
که سوز زخم به تن از جنوب میآید
غلام طبع شمال است «امان» ولی امشب
طنین قلب وطن از جنوب میآید
#محمد_قلیزاده(امان)
#جنوب_کشور
#وطن
@hadithashk
چشمم شهادت می دهد چشم انتظارم
گریه برای درد هجران گشته کارم
صحرا نشینیِ تو آهم را در آورد
دلگیرم از دنیا، کجایی ای نگارم
آلوده ام ، امّا پر از شوق وصالم
بهر تماشای جمالت بی قرارم
افتاده در چاهم به تنهایی اسیرم
بی تو سیاه و غرق غم شد روزگارم
عمری تو را خواندم ، اگر مُردم در این غم
یک شب گذر کن جان زهرا بر مزارم
روز جزا پرونده ام را گر بخوانند
غیر از ولای تو دگر چیزی ندارم
آقای تنهای خودم ، جان رقیه
بنشین در این روضه، دمی را در کنارم
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#مرتضی_عابدینی
@hadithashk
اولای این سفر ، خاطره هاش تو ذهنمه
روی شونه ی عمو بازی می کردم یادته؟
کنار محمل ما میومدی توی مسیر
هی میگفتی دور دخترم بگردم یادته؟
چادرِ نمازی که خودت خریدی برا من
پیرهن گلدارم و ، النگوهامو یادته
موهای بلندمو اون روزا که نسوخته بود
شونه میزدی برام، گل موهامو یادته
حالا اومدی تو ویرونه ، اونم این دل شب
باید این تلخی دوری رو برام عسل کنی
جای این سکوتی که رقیه رو پیر میکنه
خوبه که دستاتو وا کنی، منو بغل کنی
من سرشکسته تو ، هزار تا بوسه میزنم
به همه نشون میدم ، میگم که بابای منه
بغل من بابایی ، از سر نیزه بهتره
اینجا هیشکی تو رو با سنگ و عصا نمی زنه
نفسم در نمیاد بخوام باهات حرف بزنم
تو چشات زل میزنم ، تو درد و از چشام بخون
میبینی چی مونده از دختر دردونه ی تو
لکنت زبون و چند تا تیکه پوست رو استخون
راستی بابا تو بگو، از اون شب تنور بگو
دلم و آروم کن و، اسم منو صدا بزن
دوباره رفتی رو نیزه به عمو بگو بیا
یه سیلی تو صورت این زجر بی حیا بزن
بابای قشنگ من ، قربون این زخم لبات
نمیخوای به داد من ،تو این غریبی برسی
نمیزارم دیگه از تو بغلم جایی بری
تو فقط مال منی ،نمیدمت به هیچ کسی
آخرای عمرمه برام دعا کن بابایی
گفتم از لبات و یادم اومد از بزم شراب
یکی گفت "اُسکتی یا جاریه" و دلم گرفت
اونجا که دستای ما رو بسته بودن با طناب
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_عابدینی
@hadithashk
وای از شام و از مصیبت هاش
از رسوم بد و ز عادت هاش
دخترِ حیدرِ پر آوازه
زینب آمد به پشت دروازه
ساعت آنجا نمیگذشت اصلا
چه بلاها سرش نیاوردن
در حیا اسوه بود و در عفت
گیر افتاد بین جمعیت
اسم زینب سر زبان افتاد
بین مستان و دلقکان افتاد
یک نفر گفت زینب کبری؟
دیگری گفت دختر زهرا؟
خواست پاسخ دهد سوالی را
یک یهودی تکاند قالی را
دست هایش حجاب زینب شد
سبّ مولا جواب زینب شد
کم کم از کوه صبر کم می شد
زیر بار نگاه خم می شد
و ان یکاد از لبش نمی اُفتاد
از غم عمّه پیر شد سجّاد
نان و خرما برایش آوردند
اشک او را چنین درآورند
با سر روی نیزه صحبت کرد
گاه سوی نجف شکایت کرد
وارد بزم می گساران شد
تشت زر را که دید گریان شد
شُست سر را یزید، جای گلاب
ریخت روی سر حسین، شراب
#مصائب_شام
#حضرت_زینب_س
#بهمن_ترکمانی
@hadithashk
عذاب شام بلا بی گله نمی گذرد
زمان گذشته و این غائله نمی گذرد
میان کوچه و بازار، چرخمان دادند
کسی کنار سر از هلهله نمی گذرد
صلاه ظهر گذشته اذان بگو اکبر
بگو که عمه ات از نافله نمی گذرد
ببین چه بر سر ناموس حیدر آوردند
در ازدحامم و این قافله نمی گذرد
هنوز مستی زجر از سرش نیفتاده
که از کشیدن این سلسله نمی گذرد
سر تو یک وجبیّ سر من است حسین
سنان پست، از این فاصله نمی گذرد
کنار نیزه ی اصغر، رباب سیلی خورد
عروس مادرت از حرمله نمی گذرد
برای چنگ کشیدن به روی خواهر تو
بُکش بُکش شده این مرحله نمی گذرد
میان برده فروشان رقیه خورده زمین
ز کوچه پای پر از آبله نمی گذرد
#حضرت_زینب_س
#مصائب_شام
#رضا_دین_پرور
@hadithashk
دوباره در دل غم ها نوید آوردند
دوباره یار مرا رو سپید آوردند
دوباره برسر دوش جماعتی گریان
همان که از غم دنیا برید آوردند
اگرچه دل یک جعبه مختصر شده است
بلند سَرو مراهم رشید آوردند
در این سیاهی شب نور میرسد دیگر
مکن گلایه عزیزم امید آوردند
همین که از غم دنیا بریدم از دل شهر
صدازدند بیا که شهید آوردند
#تشیع_شهدا
#امیر_فرخنده
@hadithashk
من کودکی ام یکسره با آه گذشت
در پیچ و خم غربت جانکاه گذشت
در سن کم از بار غمت پیر شدم
از دیدن دنیای دنی سیر شدم
دردانه ی بی مثال بابا بودم
خوشبخت ترین دختر دنیا بودم
هر روز سرم به روی دامان تو بود
با عشق عمو داشته ام حس وجود
من روشنی دیده ی مادر بودم
پیوسته به روی دوش اکبر بودم
دوشی که بسان عرش اعلا دیدم
هم شانه ی با رسول طاها دیدم
اما چه کنم که غم به من رو کرده
با جسم ضعیف و خسته ام خو کرده
بر روی سرم گرد یتیمی که نشست
این قامت کوچکم غریبانه شکست
آخر من و این گیسوی آشفته کجا؟
آخر من و این زجر بر آشفته کجا؟
آخر من و آن ضربه ی سیلی به کجا؟
آخر من و این صورت نیلی به کجا؟
دیدم ترک روی لبت آب شدم
هی وا ابتا گفته و بی تاب شدم
بی حنجره هم صوت رسایی داری!
قرآن ِ به نی! عجب نوایی داری !
یک آیه به روی لب تلاوت کردی
اعجاز نموده و قیامت کردی
دیدم که نگاه خود به ما دوخته ای
با دیدن موی ما تو هم سوخته ای
در شام بلا چه شد چنین بشکستی
چشمانِ تَرَت به روی خواهر بستی
دیدی چه نگاه بد به ما می کردند؟
بیمار دلان مگر حیا می کردند؟!!
دیدند چو یک قافله ای در بند است
گفتند بهای این کنیزان چند است؟
در سینه من حبس شد آنجا نفسم
گردیده دوباره عمه ام دادرسم
من بی تو پدر در این سفر دلگیرم
در گوشه ی این خرابه من می میرم
یک لحظه تبسمی از این خَدّ تریب*
ما را نرسد در این گذرگاه غریب ؟!
اما گله ای نیست خودم می دانم
از صورت ماهتان چنین می خوانم
وضع لب و دندان شما غمبار است
خندیندتان پدر کمی دشوار است
آزرده مشو از اینهمه شکوه گری
بگذار حساب حرف دختر پدری
*گونه خاک آلود
این عبارت در زیارت ناحیه مقدسه نیز آمده است: «السلام علی الخدّ التریب»
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#حسن_تقی_لو (سالک زنجانی)
@hadithashk
حوصله مو نبودنت سر آورد
توی طبق سر منور آورد
من نمیبخشم دختر یزید و
ادای راه رفتنم و در آورد
رو پیکرت برو بیا رو دیدم
دور چشات کبودیا رو دیدم
همین و کم داشتیم از این روزگار
تمسخر یهودیارو دیدم
زلف کمندی که دیگه ندارم
بگو بخندی که دیگه ندارم
دیگه نیازی ندارم به شونه
موی بلندی که دیگه ندارم
ما سفر اومدیم سفر دروغه
ستاره های شام بی فروغه
بازار شام آخر هفته رفتیم
آخر هفته بازارا شلوغه
حرمت عمه مو نگه نداشتن
بی غیرتا خلاصه کم نزاشتن
کنار نیزه ی علی اصغر
رقاصه ها مسابقه گذاشتن
#محسن_داداشی
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
@hadithashk
مقام نوکریِ تو چه عزتی دارد
و پایبندِ تو بودن حلاوتی دارد
به عالَمی ندهم خادمیِ مطبخ را
به آشپز، خودِ زهرا عنایتی دارد
سرآشپز، خودِ "خَیرالنساء" و ما "پادو"
دقیق فاطمه اینجا نظارتی دارد
غذای روضه چُنان تربتِ مزارِ حسین
شفِاست بهرِ کسی که کسالتی دارد
کنار دیگِ غذا خواندنِ دو خط روضه
زمانِ پختنِ نذری چه برکتی دارد
گرسنه بود سه ساله دَمی که جان می داد
در این قضیه به بابا شباهتی دارد
غذا نخواست رقیه ، بِبَر طَبَق را زود
عزیزِ فاطمه والله حُرمتی دارد
به سر، مقابل دختر چقدر اهانت کرد
نگفت با خودش این سر قِداستی دارد
#روضه_در_مطبخ_حضرت_سیدالشهدا_ع
#محمد_صوفی
@hadithashk
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببین گلفروشان چه ها میفروشند
گل لاله را سر جدا میفروشند
خداناشناسان عزیز خدا را
برای رضای خدا میفروشند
لباس تو هم صاحب معجزاتیست
که کفار اینجا عبا میفروشند
ببین سنگ گودال هم قیمتی شد
ببین پیرها هم عصا میفروشند
غلامان شمر لعین خنجری را
که سر میبرد از قفا میفروشند
دو روز است ما گوشواره نداریم
چه فخری کنیزان به ما میفروشند
تو که از سر نیزه بازار دیدی
بگو معجرم را کجا میفروشند
تو از بچه های رسول خدایی
مگر بچه های تو را میفروشند؟
#حاج_حسن_خلج
#وحید_عظیم_پور
@hadithashk