eitaa logo
حدیث اشک
15.6هزار دنبال‌کننده
166 عکس
255 ویدیو
20 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @hadithashk2 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
یتیمی سخته خب بابا یتیمی دردسر داره از احوالِ بدِ جسمَم فقط عمه خبر داره نشد باز رو به آغوشِ تو در رو وا کنم آخه نه آغوشی برات مونده نه این ویرونه در داره میون راه، بازیمون ، توو جمعِ بچه‌ها این بود کی روی دست و پاش زخمِ مغیلان بیشتر داره زمین خیلی میفتادم منو عمه بغل میکرد سرِ من شد که عمه دائماً دردِ کمر داره به دندونام نشو خیره خجالت میکشم بابا مقصر نیستم سیلی واسه دندون ضرر داره نه‌که ترسیده باشم نه ولی عادت ندارم که خرابه سرد و تاریکه شباش خیلی خطر داره برو‌ دعوا کن این زجرو منو خیلی اذیّت کرد شاید دعواش کنی دست از سرِ ما دیگه برداره نمیدونم دیگه بعد از عمو دنیا برایِ ما چی توو بزمِ شرابِ قاتلاش مَدِّ نظر داره درسته؟ من گرسنه باشم اما ای سرِ سوخته تو برگردی و بوی نون تمام شامو بر داره؟ سرت رو می‌فروختن خب منم دستام خالی بود مگه هر کس تو رو داره نیازی هم به زر داره؟ دلِ من تنگ بود واسه‌ت، تو رفتی دِیر؟ حرفی نیست دلم خیلی شکست، دختر، توقع از پدر داره خبر داری که من چن وقته با یک چشم می‌بینم؟ یا از رو اسب افتادم عمو اصلاً خبر داره؟ با من بازی نمی‌کردن منو بازیچه میکردن می‌گفتن هر کی زودتر از سرش معجر رو ور داره به عمم گفت غساله نمیدیم دخترت رو غسل باید ما با خبر باشیم بیماری اگر داره @hadithashk
یک ماه بی تو سر شد اما سخت، جانِ من بند آمده از بیقراری ها زبان من می سوزم از درد یتیمی، درد تنهایی آتش رسیده بعد تو تا استخوان من رفتی و تاریک است بعد از تو همه عالم ابری شده از غصه قلب آسمان من کنج خرابه جای ما شد جای تو خالی شد خاک سرد و تیره اینجا آشیان من از کربلا تا شام شلاقم زد و سیلی شد کعب نی ها التیامِ اَلامان من هرجا که نامت را صدا کردم، کتک خوردم خون می چکد از زخم‌ مانده بر دهان من شرمنده ی عمه شدم بابا نبودی تو از بس سپر شد عمه جان بر نیمه‌جان من پایم پر از خار مغیلان است می سوزد گل زخم های آبله شد ارمغان من از بس که سیلی خورده‌ام رویم کبود است و حالا خمیده‌تر شده قد کمان من بابا به خوابم آمدی، گفتی که می‌آیی با سر رسیدی پیش دختر، میهمان من! من دخترت هستم رقیه، می‌شناسی‌ام؟ تغییر کرده چهره ی زهرا نشان من ای کاش می‌مُردم نمی‌دیدم تو را اینجا تو ای سرِ خونیِ خورده خیزران من با این لبِ زخمی بخوان قرآن برایم باز آرام گیرد تا کمی، روح و روان من حالا خرابه می‌شود آرامگاه من پر می‌کشم با تو عزیز مهربان من @hadithashk
از آن وقتی که زلفت را به روی نی رها کردی نمیدانی پدر با قلب پر دردم چه ها کردی اگر آغوش دشت آکنده گشت از عطر گیسوت ولی آغوش من را خالی از زلف رها کردی چهل منزل به دنبال سرت گاهی دویدم من گهی از ناقه افتادم، که چشم بسته وا کردی برای اینکه از نیزه نیفتد سر دعا کردم برای اینکه از ناقه نیفتم من دعا کردی به شام تار در کنج خرابه در شب تیره تو بزم محنت من را بسان ماتمسرا کردی کنون از بهر تسکینم طبق بر من عطا کردند به پاس آنکه هم انگشت و انگشتر عطا کردی بگو بابا سرت را ازچه رو اینسان جدا کردند چرا من را یتیم و خسته و از خود جدا کردی محاسن خونی و رگهای حلقت نا مرتب شد چنان که بر سرم از غصه ات خاک عزا کردی سه ساله هستم و یک لحظه از تو کی جدا بودم چگونه دخترت را بر فراقت مبتلا کردی @hadithashk
سرم زیادی داد نزن توصورتم زیاد نزن رونیزه هاس عموم ببین بالاخره میاد نزن سوزوندی اهل حرمو میکشی موی سرمو این همه اذیتم نکن پس بده اون معجرمو رونیزه گریون منه باباحسین جون منه روتازیونه تو ببین گمون کنم خون منه مگه تو هم سن منی النگوهامو میکَنی عموم بیاد بهش میگم چجوری داری میزنی از اینجاسر بابا رو تو بغل گرفت..... روضه خون سرت شدم همدم خواهرت شدم نشد نداره حرف تو شبیه مادرت شدم یک بغل آرزوم شده کارم دیگه تموم شده خداروشکر طفل رباب همسفر عموم شده سینه ی زخمی منو کشیدنش دم‌ تنور گوشواره هامو ندادم اون آقاهه کشید به زور @hadithashk
742.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او را به خدا جان جهان باید گفت بر خاک قدم هاش جنان باید گفت محبوب خدا سه ساله است از این رو هر روز سه مرتبه اذان باید گفت @hadithashk
نگین، حسینِ و رکاب، زینب است شکوهِ صبرِ بی‌حساب، زینب است اگر چراغِ هدایت، حسین شد فروغِ آن به هر خراب، زینب است میانِ آتش و هجومِ نیزه‌ها حدیثِ روشنِ کتاب، زینب است صدای حق اگر به کربلا رسید طنینِ آن در انقلاب، زینب است به دوشِ خویش بارِ داغ را کشید ستونِ خیمهٔ مصاب، زینب است پس از غروبِ خون‌فشانِ عاشقان طلوعِ صبرِ آفتاب، زینب است سلام بر تو، ای شکوهِ استقامت تمامِ عزت و ثواب، زینب است @hadithashk
اگر که محرم اسرار خواهی اگر در وقت غصه یار خواهی توسل کن به نام این سه ساله اگر برکت به کسب و کار خواهی @hadithashk
آیینه دار زینب و زهرا رقیه کوچکترین انسیة الحورا رقیه پشت سرش بی شک دعای پنج تن بود آدم اگر می گفت اول یا رقیه خورشید در منظومۀ عشق حسینی صد سال نوری راه دارد تا رقیه سنش اگر کم هم طراز انبیا بود مانند کوثر آیت العظمی رقیه جا داشت روی شانۀ کعبه اباالفضل جا داشت روی شانۀ سقا رقیه آرام تر از هر زمانی بود اصغر می خواند تا بالا سرش لالا رقیه تنها نَه سال شصت و یک تا روز محشر هر فتنه ای را می کند رسوا رقیه پا بر مغیلان می نهد اما محال است روی سر موری گذارد پا رقیه این طفل بی آزار را آزار دادند زجر بدی را دید در دنیا رقیه زینب ز پا افتاد وقتی دید در راه طفلان همه بر ناقه اند اِلّا رقیه مقتل که می خواندم شبی با خویش گفتم پیدا نمی شد کاش در صحرا رقیه وقتی که پیدا شد خمیده راه می رفت شد پیرتر از زینب کبری رقیه حتی در اوج ضعف هم چیزی نمیخواست جز دست گرم و بوسۀ بابا رقیه دیدار حاصل شد ولی دستی نیامد تنها سر آمد دیدنش اما رقیه... حیرت زده پرسید عمه این سر کیست؟ یاللعجب نشناخت بابا را رقیه! قلبش ندا سر داد این سر کعبۀ توست پروردگارت آمده اینجا رقیه خود را مرتب کرد تا در چشم بابا باشد همان دردانۀ زیبا رقیه از بوسه اش جان میگرفت، اینبار اما جان داد با بوسیدن لب ها رقیه @hadithashk
کودکت پیر شده دخترت در غم تو پیر و زمینگیر شده کاش من را ببری نفسم بی تو پدر آه نفس‌گیر شده روز خود شب کردیم دم دروازه ساعات همه تب کردیم بین انظار پدر همگی گریه به حال دل زینب کردیم همه آزار شدیم زخمی از سلسله و کعب نی و خار شدیم عمه تسکین میداد عمه تب کرد دوباره همه بیمار شدیم بین آن بزم شراب خیزران خوردی و لعل تو ز هم گشت جدا وای دندان که شکست هم زمان با دندان خیزران گشت دو تا تشرم زد که بخواب زجر از زجر که دیدم پدر آزار شدم خواب بودم بابا ناگهان با لگد حرمله بیدار شدم بالشم دست تو بود بسترم خاک شد و بالشم از سنگ شده پره زخمه بدنم به سر دوش عمو جان دل من تنگ شده سوخته بال و پرم سوخت هم موی سرم سوخته بابا جگرم کاش من را ببری زخم و تاول شده سوغات من از این سفرم @hadithashk
در طالع ما حافظمان ست رقیه در سفره ی ما برکت نان ست رقیه در معنی نامش که حدیثی ست مفصل... چون نور خدا در جریان ست رقیه این قند مکرر به پدر ، دختر و مادر پس قبله ی آقای جنان ست رقیه دردانه چه دل برد و چه نازک سخنی کرد شه دختر شیرین سخنان ست رقیه در زهد ، بزرگی متوسل به عدد نیست فارغ ز زمان ست و مکان ست رقیه با ندبه در آغوش خودش دید پدر را الگوی همه منتظران ست رقیه در چوبه ی تابوت نرفت علتش این بود با چوب جفا ، سوخته جان ست رقیه @hadithashk
دمید طلعت مهر از پسِ غبار اینجا شکست بغضِ سه‌ساله کنارِ یار اینجا منی که مأمنم آغوش امن بابا بود به درد دوری بابا شدم دچار اینجا به پا دویدم و با سر دویده ای سویم به سر رسیده شب تلخ انتظار اینجا تو بوده ای غزل دفتر خدا، بابا رسیده از غزلت مصرعی قصار اینجا ز  سروِ بی بدنت،  سرزده شکسته سری رسیده از سر نی ماه گل عذار اینجا سرش شکسته ولی نیست سرشکسته پدر نشسته در بر من کوهی از وقار اینجا پس از فراق رسیده است گل به دامن من ولی ندیدمش از اشک بی شمار اینجا به دست های شفای پدر رود بیرون ز پای خسته ی من  نیش های خار اینجا رسیده ای تو روا باشد از غمت اکنون رقیه گریه کند با دلی نزار اینجا به حال زار من ای ابر دیده باران شو مجال نیست برایم دگر، ببار اینجا دوای درد تو بودم امید من بودی ز بخت خفته شده آخرین قرار اینجا به غیر جان چه کنم نیست لایقت ای جان به پیشواز حضورت  کنم نثار اینجا به جان خسته ی من تندبادِ غم زده است شبیه پیکر تو زخم بی شمار اینجا ببین که طفل سه ساله شبیه پیرزنی است ببین شبیه زمستان شده، بهار اینجا کمند زلف سیاهم بگو که یادت هست نمانده زلف من و معجر و خمار اینجا به عشق تو که تویی سومین امام ای عشق ندید صفحه ی عمرم دگر چهار اینجا خدا کند که نیایی به شام تیره ولی اگر دوباره بیفتد تو را گذار اینجا ببین که خاک سیاه خراب شام شده ز کیمیای رقیه چه پرعیار اینجا ببین خرابه نمانده، رقیه آباد است دگر خرابه شده بهر من مزار اینجا @hadithashk
آیه های غریب بودن را از غم چشم زخمی ات خواندم حق بده با زیارت لبهات مات و حیرت زده اگر ماندم عمه می گفت که سفر رفتی چه شد از نیزه سر در آوردی؟ خبرت را ز تشت زر دارم همه جا جز خرابه می گردی؟ من خبر داشتم تو را کشتند به روی عمه جان نیاوردم گرچه زخمم زیاد بود اما من برای تو گریه می کردم بعد یک مدتی که آمده ای چقدر ساکتی پدر جانم حرف های نگفتنی ات را از لب زخمیِ تو می خوانم بشکند دست خیزران ای کاش که لبت را ترک ترک کرده این لبِ لب پریده ی پر خون یاد مرثیه ی فدک کرده خبرت هست که چهل منزل سر بر نیزه ات چه با ما کرد؟ همسفر راستی خبر داری زجر با من چقدر، بد تا کرد؟ گرچه با ما تو همسفر بودی من ولی گم شدم تو فهمیدی؟ پیر شد دخترت در آن یک شب علتش را ز عمه پرسیدی؟ راستی از عموی من چه خبر زخم چشمش هنوز بهتر نیست؟ به عمویم خبر بده بابا گوشوار رقیه دیگر نیست @hadithashk