eitaa logo
حدیث اشک
15.6هزار دنبال‌کننده
166 عکس
255 ویدیو
20 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @hadithashk2 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
نگین، حسینِ و رکاب، زینب است شکوهِ صبرِ بی‌حساب، زینب است اگر چراغِ هدایت، حسین شد فروغِ آن به هر خراب، زینب است میانِ آتش و هجومِ نیزه‌ها حدیثِ روشنِ کتاب، زینب است صدای حق اگر به کربلا رسید طنینِ آن در انقلاب، زینب است به دوشِ خویش بارِ داغ را کشید ستونِ خیمهٔ مصاب، زینب است پس از غروبِ خون‌فشانِ عاشقان طلوعِ صبرِ آفتاب، زینب است سلام بر تو، ای شکوهِ استقامت تمامِ عزت و ثواب، زینب است @hadithashk
اگر که محرم اسرار خواهی اگر در وقت غصه یار خواهی توسل کن به نام این سه ساله اگر برکت به کسب و کار خواهی @hadithashk
آیینه دار زینب و زهرا رقیه کوچکترین انسیة الحورا رقیه پشت سرش بی شک دعای پنج تن بود آدم اگر می گفت اول یا رقیه خورشید در منظومۀ عشق حسینی صد سال نوری راه دارد تا رقیه سنش اگر کم هم طراز انبیا بود مانند کوثر آیت العظمی رقیه جا داشت روی شانۀ کعبه اباالفضل جا داشت روی شانۀ سقا رقیه آرام تر از هر زمانی بود اصغر می خواند تا بالا سرش لالا رقیه تنها نَه سال شصت و یک تا روز محشر هر فتنه ای را می کند رسوا رقیه پا بر مغیلان می نهد اما محال است روی سر موری گذارد پا رقیه این طفل بی آزار را آزار دادند زجر بدی را دید در دنیا رقیه زینب ز پا افتاد وقتی دید در راه طفلان همه بر ناقه اند اِلّا رقیه مقتل که می خواندم شبی با خویش گفتم پیدا نمی شد کاش در صحرا رقیه وقتی که پیدا شد خمیده راه می رفت شد پیرتر از زینب کبری رقیه حتی در اوج ضعف هم چیزی نمیخواست جز دست گرم و بوسۀ بابا رقیه دیدار حاصل شد ولی دستی نیامد تنها سر آمد دیدنش اما رقیه... حیرت زده پرسید عمه این سر کیست؟ یاللعجب نشناخت بابا را رقیه! قلبش ندا سر داد این سر کعبۀ توست پروردگارت آمده اینجا رقیه خود را مرتب کرد تا در چشم بابا باشد همان دردانۀ زیبا رقیه از بوسه اش جان میگرفت، اینبار اما جان داد با بوسیدن لب ها رقیه @hadithashk
کودکت پیر شده دخترت در غم تو پیر و زمینگیر شده کاش من را ببری نفسم بی تو پدر آه نفس‌گیر شده روز خود شب کردیم دم دروازه ساعات همه تب کردیم بین انظار پدر همگی گریه به حال دل زینب کردیم همه آزار شدیم زخمی از سلسله و کعب نی و خار شدیم عمه تسکین میداد عمه تب کرد دوباره همه بیمار شدیم بین آن بزم شراب خیزران خوردی و لعل تو ز هم گشت جدا وای دندان که شکست هم زمان با دندان خیزران گشت دو تا تشرم زد که بخواب زجر از زجر که دیدم پدر آزار شدم خواب بودم بابا ناگهان با لگد حرمله بیدار شدم بالشم دست تو بود بسترم خاک شد و بالشم از سنگ شده پره زخمه بدنم به سر دوش عمو جان دل من تنگ شده سوخته بال و پرم سوخت هم موی سرم سوخته بابا جگرم کاش من را ببری زخم و تاول شده سوغات من از این سفرم @hadithashk
در طالع ما حافظمان ست رقیه در سفره ی ما برکت نان ست رقیه در معنی نامش که حدیثی ست مفصل... چون نور خدا در جریان ست رقیه این قند مکرر به پدر ، دختر و مادر پس قبله ی آقای جنان ست رقیه دردانه چه دل برد و چه نازک سخنی کرد شه دختر شیرین سخنان ست رقیه در زهد ، بزرگی متوسل به عدد نیست فارغ ز زمان ست و مکان ست رقیه با ندبه در آغوش خودش دید پدر را الگوی همه منتظران ست رقیه در چوبه ی تابوت نرفت علتش این بود با چوب جفا ، سوخته جان ست رقیه @hadithashk
دمید طلعت مهر از پسِ غبار اینجا شکست بغضِ سه‌ساله کنارِ یار اینجا منی که مأمنم آغوش امن بابا بود به درد دوری بابا شدم دچار اینجا به پا دویدم و با سر دویده ای سویم به سر رسیده شب تلخ انتظار اینجا تو بوده ای غزل دفتر خدا، بابا رسیده از غزلت مصرعی قصار اینجا ز  سروِ بی بدنت،  سرزده شکسته سری رسیده از سر نی ماه گل عذار اینجا سرش شکسته ولی نیست سرشکسته پدر نشسته در بر من کوهی از وقار اینجا پس از فراق رسیده است گل به دامن من ولی ندیدمش از اشک بی شمار اینجا به دست های شفای پدر رود بیرون ز پای خسته ی من  نیش های خار اینجا رسیده ای تو روا باشد از غمت اکنون رقیه گریه کند با دلی نزار اینجا به حال زار من ای ابر دیده باران شو مجال نیست برایم دگر، ببار اینجا دوای درد تو بودم امید من بودی ز بخت خفته شده آخرین قرار اینجا به غیر جان چه کنم نیست لایقت ای جان به پیشواز حضورت  کنم نثار اینجا به جان خسته ی من تندبادِ غم زده است شبیه پیکر تو زخم بی شمار اینجا ببین که طفل سه ساله شبیه پیرزنی است ببین شبیه زمستان شده، بهار اینجا کمند زلف سیاهم بگو که یادت هست نمانده زلف من و معجر و خمار اینجا به عشق تو که تویی سومین امام ای عشق ندید صفحه ی عمرم دگر چهار اینجا خدا کند که نیایی به شام تیره ولی اگر دوباره بیفتد تو را گذار اینجا ببین که خاک سیاه خراب شام شده ز کیمیای رقیه چه پرعیار اینجا ببین خرابه نمانده، رقیه آباد است دگر خرابه شده بهر من مزار اینجا @hadithashk
آیه های غریب بودن را از غم چشم زخمی ات خواندم حق بده با زیارت لبهات مات و حیرت زده اگر ماندم عمه می گفت که سفر رفتی چه شد از نیزه سر در آوردی؟ خبرت را ز تشت زر دارم همه جا جز خرابه می گردی؟ من خبر داشتم تو را کشتند به روی عمه جان نیاوردم گرچه زخمم زیاد بود اما من برای تو گریه می کردم بعد یک مدتی که آمده ای چقدر ساکتی پدر جانم حرف های نگفتنی ات را از لب زخمیِ تو می خوانم بشکند دست خیزران ای کاش که لبت را ترک ترک کرده این لبِ لب پریده ی پر خون یاد مرثیه ی فدک کرده خبرت هست که چهل منزل سر بر نیزه ات چه با ما کرد؟ همسفر راستی خبر داری زجر با من چقدر، بد تا کرد؟ گرچه با ما تو همسفر بودی من ولی گم شدم تو فهمیدی؟ پیر شد دخترت در آن یک شب علتش را ز عمه پرسیدی؟ راستی از عموی من چه خبر زخم چشمش هنوز بهتر نیست؟ به عمویم خبر بده بابا گوشوار رقیه دیگر نیست @hadithashk
ناموس تو سربه‌زیر شد ، بمیرم خواهرمون گوشه‌گیر شد ، بمیرم تا که بحث کنیزو پیش کشیدن سکینه یک شبه پیر شد ، بمیرم! @hadithashk
گوش دنیا تشنه‌ی آوای پُر تکرار ماست ذکر زیبای حسین از بهترین اذکار ماست دلرُبایی می کند از عالم بالا حسین در دل عرش برین هم صحبت از دلدار ماست حا و سین و یا و نونش قابل تفسیر نیست نام بی تشریح این ارباب از اسرار ماست کوچه‌های شهر ما شکل حسینیّه شدند بس که این ایّام پرچم بر در و دیوار ماست ارمنی های محلّه بیرقش را می کِشَند معجزات این چُنینی کارِ عشق یار ماست حال ما تنها به لطف روضه بهتر می شود دوری از ذکرِ مصیبت ، رنجِ محنت‌بارِ ماست مُشتری ثابتِ اشکِ من و تو ، فاطمه‌ است چند قطره مختصر هم گرمی بازار ماست در حسینیّه حضور انبیا حس می شود در دل طوفان گریه ، نوح سُکّان‌دار ماست لب به تربت زد ، زبان لالِ مجلس باز شد خاک پاکِ کربلایش خواهش بیمار ماست نسل اندر نسل فرش روضه جارو میزنیم در حقیقت پادویی بزم هیئت کار ماست مسلک ما امتدادِ مسلک سیّدعلی‌ست با یزیدانِ زمانه دشمنی ، معیار ماست مثل جَدِّ تشنه‌اش ، با خانواده جان سپرد... نامِ زهرا‌ خانمش سرلوحه‌ی ایثار ماست در صف محشر به داد ما ، رقیّه می رسد تا ابد لعنت بر آنکه در پیِ انکار ماست ضربِ دستِ زجر محکم بود ، دستش بشکند! تاری دیدِ رقیّه ، موجبِ آزار ماست گفت : بابا ! دخترت را شِمر در انظار بُرد خوب میدانی دویدن در شلوغی عار ماست روزه ام را بوسه بر زخم لبت وا می کند این خرابه شاهدِ زیباترین افطار ماست @hadithashk
محبوب من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی دیر آمدی به منزلم اما خوش آمدی بعد از تو گریه همدم من شد، کنار من غمگین ترین رقیه‌ی دنیا خوش آمدی قهرند با رقیه‌ی تو دختران شهر پیش من این غریبه‌ی تنها خوش آمدی با زخم گونه نیز قشنگم قبول کن زخمی ترینم ای سر زیبا خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ میزدند میدیدمت برای تماشا خوش آمدی رفتی نگفته ای دل ما تنگ می‌شود؟ حالا که آمدی به بر ما خوش آمدی با بوی عطر ‌ و نان به کنارم رسیده‌ای ای رفته در تنور‌ و کلیسا خوش آمدی در تشت پیش پای زنازاده‌ بوده‌ای اه ای سر شبیه به یحیی خوش آمدی آخر نجات دادمت از خانه‌ی یزید ویرانه بهتر است از آنجا خوش آمدی پ‌ن:غزل در استقبال غزلی از فاضل نظری‌ست @hadithashk
هی نگید جعده شده قاتل من جاش بگید تو کوچه ها شهید شده چیزی که من دیدم و حسین ندید واسه اینه که موهام سفید شده دیگه از اون روز تلخ و لعنتی غرورم مثل سرش شکسته شد انقدر مادرمو زد بی حیا که دیگه خود مغیره خسته شد هی میگفتم که بسه،رهاش کنید مادرم به من آورده‌ بود پناه وقتی با غلاف زدن به بازوهاش بین کوچه ناله زد یا ابتاه روزا که کارای خونه رو میکرد شبا تازه درد پهلو میگرفت آخرش نفهمیدم چطور زدن که سه ماه از پدرم رو میگرفت از خدا میخوام به حق مادرم بغض هیچ کس اسیر گلو نشه الهی که یه زن محجبه با یه مست تو کوچه روبرو نشه هی میره غصه هاشو میگه به چاه دیگه بابا کم میاد تو خونمون این در سوخته دیگه در نمیشه روی در مونده یه چندتا لکه خون دیگه امیدی به موندنش نبود چرا به جایی نمی‌رسید صدام نمیتونم سرمو بلند کنم چی اومد سر امانت بابام دیگه چیزی از تنش نمونده بود تیکه پارچه ای میبست روی سرش چقدر منتظرش بودیم ولی محسن و نشد ببینیم آخرش سیدعلیرضا چاوشی ،_شعر_هفتم_صفر لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
کریم ابن کریم می نویسم از خدای دیگری در این مسیر خواندم امشب ربنای دیگری در این مسیر من گدا بودم ولی از لطف او عاشق شدم پس شدم حالا گدای دیگری در این مسیر او کریم است و کریم است و کریم است و کریم بخشش اَش دارد صفای دیگری در این مسیر هم گدایم،هم یتیمم،هم اسیر این کریم خواستم از او غذای دیگری در این مسیر از سکوت و صبر و صلح اش درس ها باید گرفت جنگ کرده با صدای دیگری در این مسیر کاش میشد غربت آقا به پایان می رسید باز میشد کربلای دیگری در این مسیر شاید این صحن و سرا خاکی ست در ظاهر ولی دیده ام ایوان طلای دیگری در این مسیر... محسن صرامی  ،_شعر_هفتم_صفر لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹