eitaa logo
حدیث اشک
15.6هزار دنبال‌کننده
166 عکس
256 ویدیو
20 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام آقا گدای بی سر و پا را نمی خواهی؟ گدایی که تمام عمر بوده غرق گمراهی در این دریای بی پایان، میان خیل زائرها گرفت انگار قلاب نگاه تو به این ماهی خطایی هم اگر کردم، نباشد خرده چون عبدم نبخشی خرده میگیرم، شما سلطان شما شاهی من اینجا زیر ایوانم تو آن بالای بالایی سلیمانا نگاهی کن به این مور از کرم گاهی ببین کوه گناهی را به اشک دیده آوردم بنازم که تو بخشیدی چه کوهی را به چه کاهی سلیمان نه،که بالاتر،علی سوم زهرا ندارد فرق اینجا هدهدی با کفتر چاهی به محشر میگذارم پا، به امید نگاه تو ندارم در بساطم غیر آه روضه ها آهی دلم تنگ است آقا جان هوای کربلا دارم بگو ابن شبیبت را بخواند شعر جانکاهی ز صدر زین زمین خورده ست آنکه جان احمد بود که فهمیده؟زمین افتادن شاهی،به جز شاهی مقاتل از چه رو ذبح تو را با ذابحان گفتند سنان کرده ست گویا آن میان با شمر همراهی به قتل صبر آقای مرا کشتند نامردان شبث گاهی،سنان گاهی وَ شمر و حرمله گاهی @hadithashk
حدیث اشک
ماییم و نبرد و رزم با قوم پلید ماییم و غمِ تازه‌ی مداحِ شهید از پیکرِ گرم او برون گشت چه سخت قلبی که
دست انسان پس از شهادت باز است کاری که شهید می‌کند اعجاز است مانند همیشه دشمنان می‌فهمند خون شهدا همیشه جریان ساز است @hadithashk
شمع را تا دید پروانه پرش آتش گرفت عشق عاشق را در آخر همچو معشوقش کند بخوان ای روضه خوان دلها غمین است که قلب پاره از عشق اینچنین است چنان در قلب نوکرها نشستی دگر نام توقلب الذاکرین است @hadithashk
قطره قطره ... قطره قطره ... خون او تطهیر اوست قطعه قطعه ... قطعه قطعه ... کاشی تصویر اوست ذرّه ذرّه ... ذرّه ذرّه ... زنده زنده شد شهید ارباً اربا ... ارباً اربا ... هشتک تکثیر اوست @hadithashk
درد و دل های من فروان است بگذریم از شما چه پنهان است پیش تو هر کسی که مهمان است درد هایش نگفته درمان است پسری کور گنبدت را دید دختری کر صدات را فهمید با چه نازی در آسمان چرخید کفتری که به روی ایوان ست بسته ام دل به مهر تو تنها جز تو من را کسی نشد مولا شمسِ تبریز مالِ مولانا شمس من ساکن خراسان است نور تو می درد سیاهی را نچشم طعمِ بی پناهی را بر سرش کرده تاج شاهی را هر کسی که گدای سلطان است باز هم آمدم پناهم ده زائر مشهدم پناهم ده من اگر چه بدم پناهم ده دلم از کرده اش پشیمان است در حرم تا که آب نوشیدم لب خشک حسین را دیدم مردم از شرم تا که فهمیدم گفته مقتل ذبیح العطشان است خویش را باز سینه زن کردم یاد ارباب بی کفن کردم من نوکر سیاه تن کردم شاه عالم به خاک عریان است @hadithashk
یا رحمت للعالمین یا رسول الله ای آیینه ذات خدا یا حبیب الله ای خیر البشر خیر الوری حُسن خُلقت شهره در هفت آسمان و در زمین من کجا و مدح تو یا رحمت للعالمین در دوعالم مقتدای بوذر و سلمان تویی این دو نه، بلکه امیر عالم امکان تویی لحظه های استجابت را تو معنا کرده ای پرچم عدل و عدالت را تو برپا کرده ای تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک با تولّای تو سرمستیم و بهرت سینه چاک هر که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند در مقام قرب، عِزّ و آبرویش می دهند شُکر ایزد اینکه ما از پیروانت گشته ایم با دعای خیر تو از رهروانت گشته ایم رفتی و داغ تو پشت رحمت دین را شکست غصه های بی شماری بر دل کوثر نشست هتک حرمت، خون دل، سربسته گویم ماجرا درد پهلو، روی نیلی، غربت آل عبا ما از این نامهربانی ها پریشان خاطریم شِکوِه هامان را به سوی حجت الله می بریم ای که با خون دلت پرورده ای اسلام را با کتاب و عترت خود برده ای ابهام را ما کنون یاری گر دین تو هستیم ای نبی جان نا مقدار ما بادا به قربان ولی مکتب نورانی تو دست ما افتاده است امت تو با ولایت دست بیعت داده است شیعه و سنی همه تحت لوای احمدیم ماهمه دلدادگان آن رسول سرمدیم رمز پیروزی یقینا وحدت و ایستادگیست تفرقه ممنوع؛ اینک موقع همبستگیست فاتح جنگیم و بیزاریم از خصم یهود تا ابد بر روح تهرانی مقدم ها درود فاتح و فتاح و خرمشهر و سجیلیم ما در نبرد ابرهه طیرا ابابیلیم ما وعده حقیم و پیروزیم بر خناس ها این حرم دارد هزاران قاسم و عباس ها گرچه از داغ عزیزان غرق آه و محنتیم لیک ما هم چون سلامی جانفدای ملتیم گوشمان همواره بر فرمایشات نائب است وقت مرگ و وقت تدفین رژیم غاصب است  علی بهرامی نیا(خزان) (خزان) لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا رسول الله(ص) برخیز از بستر بیا پیغمبری کن برخیز و زهرا را بجایت بستری کن برخیز از بستر که غم با ما نماند برخیز باباجان علی تنها نماند در بسترت اُفتادی و فریاد کردم بابا مخواه امروز دشمن شاد گردم آهی کشیدم پیشِ تو جبریل اُفتاد نالیدم از حال تو میکائیل اُفتاد دستم به رویت خورد خیلی داغ بودی خیلی برای محسنم مشتقاق بودی کمتر تقلا کن نیافتم در کنارت این چشم را وا کن نیافتم در کنارت جان حُسینت باز هم مهمان ما باش پیشِ علی در شهر سنگربان ما باش کمتر بخوان روضه حسینِ بی کفن را نگذاشتی بردارم از سینه حسن را ما گِرد تو گریان و دلشادند جمعی جمعی دو رو و  در پِیِ بادند جمعی جمعی منافق رأیِ مردم جمع کردند در خانه هیزم روی هیزم جمع کردند بابا وصیت کن به منزل‌های این شهر بعد تو ای وای از ارازل‌های این شهر بابا وصیت کن سفارش کن برایم از کوچه‌های تنگ خواهش کن برایم خیلی سفارش کُن به در بر چوب ، مسمار بابا سفارش کن مرا بر سنگِ دیوار تا مادری در پیش طفلانش نیافتد آتش به جانِ بیت‌الاحزانش نیافتد در را سفارش کن به رویم در نکوبند مسمار را  بر بارِ نیلوفر نکوبند از خانه تا مسجد نگردانند ما را بابا وصیت کن نسوزانند ما را    حسن لطفی   لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
فراق لحظه های فراق و دلتنگیست آرمیده نبی به بستر خویش نه ز دنیای دون که دل کندن سخت باشد ز روی دختر خویش دید زهرا چه بیقرار شده اشک بسیار کرده بیتابش دید، این آه و زاری بی حد پیش چشم پدر کند آبش گفت زهرا بیا پدر به فدات در کنارم عزیز دلجو یم بیقراری مکن عزیز دلم تا که راز نهفته ای گویم لب خود را کنار گوشش برد همه گفتند میدهد پندش لحظاتی دگر همه دیدند همره اشکهاش، لبخندش حیدرو زینب و حسین و حسن همه بودند محو گفتارش همه حیران ، چه گفت پیغمبر فاطمه شاد گشته رخسارش نکند ماندن رسول الله راز فرموده ی پیمبر بود کاش راز سلامتش باشد آنچه با پاره ی تنش فرمود فاطمه ، ای ملیکه ی ملکوت جان عالم فدات یا زهرا راز بگشا، بگو که پیغمبر دم آخر چه گفت با زهرا گفت زهرا که مژده اش این بود وحی فرموده ذات حضرت حق به پدر در بهشت فاطمه جان اولین کس تو میشوی ملحق   جواد کریم زاده   لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
نور مطلق تو نور مطلقی آن واپسین امید در طول زمان یعنی همان میراث در خط نبوت، نور پیشانی، نشان یعنی دلیل خلقتی باری برای جلوه ات بستر فراهم شد برایت خلق شد خورشید و ماه و روز و شب آری جهان یعنی ز انگشت تو اختر می‌چکد هر اختری منظومه‌ای شمسی سحابی ، آسمانی، نه فراتر از تصور کهکشان یعنی به قصد فتح بعثت یافتی اما نه با شمشیر با لبخند توقع غیر از این هم نیست  از بس نرم خویی مهربان یعنی کلامت نور امرت رشد فعلت خیر رایت علم شانت حق تو حکم مطلقی فصل الخطابی هرچه میگویی همان یعنی منافق دشمنت، بد خواه تو مشرک ثناگویت مسلمانان دعاگویان تو آن زنده در گوران عالم دختران یعنی تو یا غار یا همراه کی می‌خواستی در زندگی وقتی برادر چون علی ابن ابیطالب کنارت هست جان یعنی خودت فرموده ای تو از حسینی و حسین از توست با این وصف سرت خشکیده لب در کربلا رفته‌ست بر روی سنان یعنی شهادت از تو شد میراث اولاد شریفت را کدامین مرگ شهید فتنه‌ای و زهر قربانی نیرنگ زنان یعنی فلک پرداخت بین شعله ها مزد رسالت را که بعد از تو قدم دشوار برمی‌داشت زهرا آه با قد کمان یعنی  سید محمد حسین حسینی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا نبی الله(ص) آسمان بود و زمین تشنه‌ی بارانش بود قدرِ هجده نفَسش  فاطمه مهمانش بود به همه ، دستِ خداوند شرافت دادش شصت و سه سال به این خاک امانت دادش او شرافت به رسالت به نبوت‌ها داد او شرف را به تمامیِ عبادت‌ها داد هرکجا بود بلا سینه‌ی او طالب بود خیمه‌اش گوشه‌ای از شعب ابی طالب بود جز خدا غیر علی دید که همسایه نداشت مرتضی سایه‌ی او بود  اگر سایه نداشت آسمان فتنه  زمین فتنه  ولی می‌خوابید چه غمی داشت بجایش که علی می‌خوابید شصت و سه سال فقط برکت از او می‌بارید هرکجا بود  فقط رحمت از او می‌بارید جای هر زخم که می‌خورد تبسم می‌کرد رحمتش را همه جا  قسمتِ مردم می‌کرد چهره‌اش وقتِ تبسم ملکوتِ محض است تا که او هست علی نیز سکوت محض است گرچه دنیا متوسل به عبایش می‌شد دل او شاد فقط با نوه‌هایش می‌شد کارش این بود در آغوش حسن را گیرد عادتش بود به یک دوش حسن را گیرد تا به مسجد برود نور در آغوشش بود عشق می‌کرد حسینش که قلم‌دوشش بود پشت او با حَسنین اُنس گُل‌افشانی داشت موقع بازیشان سجده‌ی طولانی داشت سر او بر روی دامان علی بود فقط مرکب بازی طفلان علی بود فقط سالها برکت باران مدینه او بود مرکب بازی طفلان مدینه او بود گرچه در خانه فقط عطرِ سلامش می‌ریخت دست ملعونه شب زهر به کامش می‌ریخت ناکسی شب زده  دشنامِ لَیَهجُر می‌گفت او نفَس داشت که از آتش و چادر می‌گفت روضه‌ها را همه می‌دید ولی لب می‌بست دور از فاطمه می‌گفت علی لب می‌بست آنقدر فتنه و غم دید که از پا اُفتاد بسترش را علی انداخت و زهرا اُفتاد تب و لرزی به بدن داشت خدا می‌داند با علی حرف کفن داشت خدا می‌داند غش که می‌کرد علی بر  جگر خود می‌زد او نفَس می‌زد و زهرا به سرِ خود می‌زد لحظه‌ی رفتن او بود ولی غمگین بود پیروهن هم به روی سینه او سنگین بود عاقبت بر جگرِ فاطمه آتش اُفتاد حسن اُفتاد بر آن سینه حسینش اُفتاد پیروهن هم به روی سینه او سنگین بود محتضر بود ولی بودنشان تسکین بود خواست برداردشان گفت که زهرا جان نه صبرکن صبر من و دوریِ این طفلان نه آه امروز بر این سینه حسین است ولی.‌‌.. وای از آنروز که تشنه است ولی باران نه وای از آن روز که بر سینه‌ی او می‌آید نانجیبی که حیا دارد از آن عطشان نه زینبت هست ولی ناله‌ی او کاری نیست که رهایش بکن ای شمر ولی عریان نه می‌بُرَد تیغ و ... لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
گنبد خضرا بر دلم صبح ازل ، مِهرت نظر انداخته گوشه چشمی بر من خونین جگر انداخته بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال شاعرانت را به اما و اگر انداخته ساقی معراج ! عرش گنبد خضرایی ات هر ملک را در فلک از بال و پر انداخته نسخه ی درمان نمی خواهند بیماران عشق درد را چشم طبیبت‌ از اثر انداخته مهربانی نگاهت ای زلال سر به زیر دولت تزویر را از زور و زر انداخته این تنور داغ مدح خلق و خوی قدسی ات نان خوبی دامن اهل هنر انداخته ذوق ماندن در جهان بعد از خدیجه با تو نیست خاطراتش در سرت شوق سفر انداخته َبر من دل نازک دلداده رحمی کن رئوف در مصاف داغ تو ، صبرم سپر انداخته آمدم بر آستانت در زنم یادم نبود ! میخ سرخی کوثرت را پشت در انداخته  وحید قاسمی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
آنکه با غمزه‌‌های گفتارش درس‌آموزِ صد مدرّس بود در نفس‌های آخرِ عمرش قلم و کاغذی طلب بنمود چون که می‌خواست بعد از او مردم نشوند از مسیر حق، گمراه خواست در آخرین وصیت خویش بنویسد: "علی ولی‌الله" ناگهان از میان جمعیت محضر حضرت رسول‌الله یک نفر _آن‌که دانی و دانم_ گفت "ان الرجل لیهجر"... آه او که آیات را نمی‌فهمید گفت قرآن برای ما کافی‌ست او نفهمید که حدیث رسول جز کلام خدای سبحان نیست آن رسولی که گفت: ای مردم! یک امانت زِ من کنار شماست اجر پیغمبریِ من، تنها احترامِ به دخترم زهراست چند روزی گذشت... مردی که بر نبی بست تهمتِ هذیان او که قرآن برای او بس بود حمله‌ور شد به کوثر قرآن کوچه آماده، هیزم آماده یک نفس مانده بود تا آتش داد زد: ای اهالیِ خانه یا که بیعت کنید یا آتش... همه گفتند: فاطمه آنجاست گفت: فضه، حسن، علی، یا او هرکسی پشت درب این خانه‌ست طعمه‌ی آتش است حتی او همه گفتند: محسنش پس چه؟ گفت: فرقی نمی‌کند اصلاً باید این خانه را بسوزانم مرد باشد میانِ آن یا زن چند لحظه سکوت کرد و سپس چند گامی سوی عقب برگشت همه گفتند: منصرف شده است همه گفتند که بخیر گذشت ناگهان باز سمت خانه دوید لگدی زد به در...خدا!... مادر فاطمه بی‌سپر...خدا!... محسن در شده شعله‌ور...خدا!...مادر @hadithashk