کانال #داستان و #طنز حال خوش
#داستان_دنباله_دار #جزیره_خوشبختی (قسمت اول ) با فریاد کوتاهی از خواب پرید و زل زد به تاریکی اطاق.
#داستان_دنباله_دار
#جزیره_خوشبختی (قسمت دوم )
نگاهی به کشتی انداخت، مثل همیشه شناور در آب با سیلی امواج هیکل درشتش را تکان می داد.
بی آن که توجّهی به دیگران داشته باشد، از روی اسکله گذشت و پا در عرشه کشتی گذاشت.
کوله بارش را از روی شانه اش پایین آورد و با آستین پیراهن، عرق پیشانیش را پاک کرد. سنگینی دستی را روی کتفش احساس کرد.
به به! آقا مراد! چه عجب! بالاخره برای یکبار هم که شده، با تو همسفر شدیم.
- سلام ابو یاسر! ان شاء اللَّه که سلامتی!
- خیلی ممنون آقا مراد، زندگی ما شده همین که می بینی، برای مشکی آب و کوله ای هیزم و مقداری میوه باید این همه راه را با کشتی طی کنیم.
من که بعد از این همه سال، خسته شده ام. اگر اندکی وضعم بهتر بود، از این جزیره دل می کندم و به جای دیگر می رفتم.
- کجا می رفتی ابویاسر؟ همه جا آسمان همین رنگ است که می بینی؛ هرجا که باشی برای زنده ماندن باید تلاش کنی.
- خوش به حالت مراد، می بینم که هنوز هم از پا نیفتاده ای. من که آنقدر پیر شده ام که حتی از آب دریا هم وحشت دارم. اگر اصرار زنم در میان نبود، هرگز جرأت نمی کردم پا توی کشتی بگذارم. حتی اگر شده از گرسنگی بمیرم.
- دست بردار ابویاسر، هنوز هم قوّت چندتا جوان توی بازوهات مانده، آن وقت از ترس صحبت می کنی؟!
هوای صاف و دلپذیر دریا، مسافران را به وجد آورده بود. پیرترها از جوانی می گفتند و جوان ها از آینده صحبت می کردند و ملاّحان سرود مرد دریا را که از قدیم بجا مانده بود، می خواندند و کشتی در آهنگ موج، گهواره وار به پیش می رفت.
امّا در میان این همهمه شادی بخش، دو مرد در دو سوی کشتی ساکت و آرام چشم به آسمان آبی رنگ دوخته بودند و در امواج خیال غوطه می خوردند. یکی تکیه بر تیرک عمودی کشتی به طوفانی می اندیشید که آرامش خیالش را برهم زده بود و دیگری با چرخاندن سکان کشتی به طوفانی فکر می کرد که در شرف وقوع بود. او پس از سال های سال زندگی کردن در دریا تبدیل به مردی شده بود که می توانست حوادث دریا را قبل از شروع پیش بینی کند و حال ساعتی بود که لکّه ابر سیاهی در قلب آسمان آبی رنگ، نگرانش می ساخت و هر لحظه اضطرابی فزونتر بر دلش چنگ می انداخت.
از یک سو دلش نمی خواست آرامش و شادی همراهانش را به کامشان تلخ کند و از سوی دیگر چاره ای نداشت جز این که آن ها را برای مبارزه با طوفان آماده سازد. نگاهش روی چهره هایی نشست که زخمهای کهنه زندگی را برای لحظاتی فراموش کرده بودند و برای فردایی بهتر لبخند می زدند.
چشمانش را دوباره به سوی آسمان دوخت. هر لحظه بر وسعت ابر سیاه افزوده می شد، می دانست که ساعتی بعد امواج دریا بی رحمانه خود را بر پیکر همان کشتی خواهند کوبید و صدای شادی سرنشینان کشتی، جایش را به نعره های وحشتناک دریا خواهد داد. تصمیم خود را گرفت و صالح را که ملوانی ورزیده و دریا دیده بود احضار کرد.
- در خدمتم ناخدا، بفرمایید.
- خوب گوش کن صالح! اول از همه سعی کن آرامش خود را حفظ کنی؛ چون ممکن است مسافران از ترس دست به کاری بزنند که عاقبت خوبی نداشته باشد.
صالح با نگرانی، اطرافش را نگاه کرد و چیزی که موجب ترس و وحشت باشد، ندید.
- ناخدا! مگر اتفاقی افتاده؟! نکند کشتی سوراخ شده؟
ناخدا با دست اشاره به لکه ابری که در آسمان دیده می شد، کرد و گفت:
به احتمال زیاد طوفان سختی در پیش داریم و ممکن است هیچ کدام از ما جان سالم به در نبریم. ولی باید برای زنده ماندن با طوفان بجنگیم. برو از مسافران تقاضا کن که وسایل همراهشان را با طناب به جایی ببندند و خود نیز به محض شروع طوفان در وسط کشتی دراز بکشند و از ماندن در کناره های آن پرهیز کنند.
صالح که نمی توانست باور کند یک لکه کوچک ابر می تواند این همه خطر داشته باشد، در دلش به ناخدا خندید. ولی از مرز ادب دور نشد و ظاهراً خود را مضطرب نشان داد و برای اجرای دستورات به سمت سرنشینان کشتی حرکت کرد و رو به آن ها نمود و گفت:
برادران عزیز! ناخدا برای این که احتیاط را از دست ندهد دستور داده تا هرچه وسیله به همراه دارید، محکم به تیرکهای کشتی ببندید و در خوردن آب و آذوقه صرفه جویی کنید.
🍃ادامه دارد ان شاء اللَّه🍃
@hal_khosh
✍️#پندیات
🔴عبرتگاه دوران
ترا از قرب حق آواز کاذب دور می سازد
چه غافل آنکه خود را در جهان مشهور می سازد
در این ده روزه هستی چه خواهد کرد قهّاری
که او را عاقبت دست اجل مقهور می سازد
به صد ترفند رنگارنگ خواهد کرد ویرانش
اگر گیتی برایت بزم جوراجور می سازد
چه محکم می نماید پایه های کاخ خود آنکس
که با خشتی به زیر سر به خاک گور می سازد
به عبرتگاه دوران در بر عارف بود پیدا
که چرخ از کاسه سر چینی فخفور می سازد
نشاید کس ز داید هیچگه نقش انالحق را
به پای دار خود با خون رقم منصور می سازد
مشو غرّه به نیروی شباب عمر خود زیرا
جوانی میرود پیری ترا رنجور می سازد
گذرگاه رحیل مرگ کی خوابیدنی دارد
ترا در این سفر این کاروان مجبور می سازد
ز نیش قهر کژدم وار دنیا ایمنی نبود
کجا کس خانه پیش لانه زنبور می سازد
بپاس حق سراید گر کسی ای «#اشتری» بیتی
برای خود به عقبی خانه ای معمور می سازد
@hal_khosh
اگه شک دارید که چاق هستید یا نه از یه بچه بخواید که شکل شما رو بکشه،
اگه شروع به کشیدن دایره کرد بدونید که خطر نزدیکه.. 😂
#طنز
@hal_khosh
همکار پدرم مهمونمون بود بابام پرسید چرا یاشار جانو نیاوردید؟
پدرش گفت کمی درگیر اختراع صفحه خورشیدیش بود گفتیم نیاد تمرکز کنه خونه بمونه، راستی نوید شما کجاست
بابام : گفت اونم درگیره اختراع خودشه
با کلاه کاسکت پیاز خرد میکنه اشک از چشاش نیاد
#طنز
@hal_khosh
یبار پلیس جلومو گرفت گفت چی داری؟
گفتم : همه چیز ، مرام معرفت انسانیت....
بعد گفت: منظورم اینه که چی میکشی؟
گفتم همه چیز، درد زجر بدبختی .....
ولم کرد رفت
#طنز
@hal_khosh
ﻳﻪ ﮔﺮﻭﻩ ... ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻫﺮﻛﻲ ﻳﻪ ﻋﺪﺩﻣﻴﮕﻔﺖ ﺑﻘﻴﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻥ
ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺮﻩ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﻴﮕﻪ ﻗﻀﻴﻪ ﭼﻴﻪ؟
ﻣﻴﮕﻦ ما ﺣﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺟﻚ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻨﻴﻢ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻋﺪﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﻋﺪﺩﻱ ﺭﻭ ﻣﻴﮕﻴﻢ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻦ ﭼﻪ ﺟﻜﻴﻪ بعد ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﻢ
ﻣﻴﮕﻦ : ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻋﺪﺩ ﺑﮕﻮ
ﻣﻴﮕﻪ : 287
ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﻳﻜﻲ ﻭﻟﻮ ﻣﻴﺸﻪ، ﻳﻜﻲ ﻏﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ، ﻳﻜﻲ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻣﻴﺰﻧﻪ ....
ﻣﻴﭙﺮﺳﻪ : ﭼﻲ ﺷﺪ؟ 😳
ﻣﻴﮕﻦ : ﺍﻳﻨﻮ ﺗﺎﺣﺎﻻ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ😂
#طنز
@hal_khosh