eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
670 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
🔔 اعتماد کن به خدا ✅ امام حسن عسکری علیه السلام: تا جايى كه مى توانى تحمّل كنى دست نياز دراز مكن؛ زيرا هر روز، روزىِ تازه اى دارد. بدان كه پافشارى در درخواست، هيبت آدمى را مى بَرد، و رنج و سختى به بار مى آورد؛ پس، صبر كن تا خداوند دَرى به رويت بگشايد كه براحتى از آن وارد شوى؛ كه چه نزديك است احسان، به آدم اندوهناك، و امنيت، به آدم فرارى وحشتزده؛ چه بسا كه دگرگونى و گرفتاريها، نوعى تنبيه خداوند باشد و بهره ها مرحله دارند؛ پس، براى چيدن ميوه هاى نارس شتاب مكن، كه به موقع آنها را خواهى چيد. بدان، آن كه تو را تدبير مى كند، بهتر مى داند كه چه وقت، بيشتر مناسب حال توست، پس در همه كارهايت به انتخاب او اعتماد كن، تا حال و روزت سامان گيرد 📙 ميزان الحكمه ج 5 ص 167
✅ خدمت و احسان به پدر و مادر، عبادت بزرگی است که توفیقش را خدا به هرکسی نمیدهد به این سادگی ها! ✅ شبانه روز باید التماس و زاری کنیم تا مگر دست خدا یاری مان نماید و توفیق دهد که خادم و قدردان والدین خود باشیم! 👇👇👇👇 🌴 آیه 15 سوره احقاف 🌴 🕋 رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاه ⚡️ترجمه: پروردگارا! مرا توفيق ده تا نعمتى را كه بر من و بر پدر و مادر من لطف كردى، شكرگزارى كنم و عمل شايسته اى انجام دهم كه تو آن را بپسندى
🌺🌼🌺🌼🌺🌼 ✳️ و آفت زندگی اند🗣🗣 یکی از رفتارهای مخربی که اثرات و بر روابط بین همسران جوان به خصوص در دوران عقد داره سرزنش و تحقیر و خرد کردن شخصیت یکدیگره ❌"صد بار گفتم این کار رو نکن!" ❌" گوش نکردی حالا بکش!" ❌"تو همینی دیگه!" ❌" می‌‌دونستم این جوری میشه..." "بفرما اینم نتیجه‌ی هنر جناب‌عالی!" 🔵اگر همه‌ی ما می‌تونستیم گاهی خودمون را به جای طرف مقابل‌مون بذاریم شاید خیلی از مشکلات و مسائل لاینحل زندگی هرگز اتفاق نمی‌افتاد. 🔵سرزنش و سرکوفت زدن به یکدیگر خصوصاً در دوران عقد و نامزدی یکی از بزرگ‌ترین زندگی زناشویی به شمار می‌رود.
💕💕 ۵ روش طلائی درست حرف زدن با فرزندان ۱. اگر کودکت با گریه چیزی می خواد! نگوئید: بیا بگیرش، فقط دیگه گریه نکن و صداتو نشنوم! بگوئید: می دونم که خیلی دوستش داری، اما میدونی که من نمیتونم بهت اجازه بدم بهش دست بزنی! ۲. اگه موقع غذا خوردن، مقاومت میکنه و نمیخوره! نگوئید: اگه غذاتو نخوری ضعیف و کوچولو میمونی و دیگه بزرگ نمیشی! بگوئید: وقتی غذاتو خوب بخوری مثل من و بابا قوی و بزرگ میشی! ۳. اگه داره کار اشتباهی انجام میده! نگوئید: تو نمیتونی و داری اشتباه انجام میدی، بده من درستش کنم! بگوئید: بیا با هم فکر کنیم ببینیم چجوری میشه این کارو راحت تر انجام بدیم! ۴. اگه حرف زشتی زد! نگوئید: بچه بی ادب! بگوئید: حرف بد زدن ممنوع! ۵. اگر بهتون دروغ گفت! نگوئید: دروغگو، مگه نگفتم دروغ نگو! بگوئید: میدونم راستشو بهم نگفتی، دفعه بعد بهم راستشو بگو!
۱۴ 🔆اگر در نگاه ابدی به خودت و خانواده ات داشته باشی، 👈علاقه ات به زن و فرزند هرگز باعث نمیشه لقمه حرام به خانه ببری.
۱۴ 🔻آفات ازدواج 🔺 💕 یکی از شرایط لازم برای زندگی، لزوم کسب حلال است؛ هم برای خود هم برای زن و بچه. شخص توجه داشته باشد که در شغل خود لقمه‌اش را حرام نکند، نان کسی را نبرد، پست و مقام خود را به ناحق به دست نیاورده باشد و... . 💬 در روایات داریم یکی از پر حسرت‌ترین افراد در روز قیامت کسی است که نانی را از راه حرام به دست آورده باشد و دیگران از آن استفاده کنند. از آن بدتر کسی است که مال حرامی به دست آورد و دیگران از آن در راه خیر استفاده کنند. 💸 🌟وقتی دیدگاه ابدی نسبت به ازدواج وجود داشته باشد، زوجین قبول نمیکنند که به خاطر رفاه و راحتی یکدیگر کار خلاف یا حرام انجام دهند. 🚫 👈🏻مشکلات عمده این امر: 🌻جوانی که از ابتدا روحیه تجمل‌گرایی و مدپرستی پیدا کرده، کمتر می‌تواند به دنبال کسب حلال برود. زیرا دائم می‌خواهد مطابق مد روز باشد. 👖👕 فراهم کردن رفاه خانواده بسیار خوب است، اما از راه حلال. ⚠️ ♨️تجمل‌گرایی و عدم قناعت، دنیا و آخرت زوجین را به خطر می‌اندازد. هرچقدر هم که در دنیا داشته باشند، عقده دارند و طالب بیشتر هستند. 🤑 اما در مقابل می‌شود با کمترین امکانات بهترین زندگی را فراهم کرد. 🌿 🌻مشکل دوم آن است که همسر و اعضای خانواده به انسان فشار آورند و انسان نتواند مقاومت کند و تسلیم فشارها شود.😣🤯 از چند طریق وارد می‌شوند، به طور مثال با گریه کردن زن یا بچه،😭 مرد سریعا تسلیم شود. ✨یا از طریق تحقیر کردن مرد را تحت فشار گذارند و او را با دیگران مقایسه کنند. مردان تحمل این موارد را ندارند😠 و شاید فکر کنند با انجام آن کار اشتباه، مردانگی خود را حفظ کرده‌اند. درحالیکه حفظ مردانگی به تقابل با حرام خداست. 🌟تمایل زن به زیورالات و زیبایی‌ها نیاز فطری اوست و به خودی خود چیز خوبی است، و لذا در اسلام سفارش شده که اگر مرد توانش را دارد به زیور و زیبایی زنش برسد. (با رعایت مسائل شرعی و عقلی) 👜👗 اما همین مسئله ممکن است آفت باشد. به طوری که مرد وسعت مالی نداشته باشد و زن نیز درک و فهم لازم را دارا نباشدو مرد را تحت فشار بگذارد. مرد نیز ناچار می‌شود به سمت حرام کشانده شود. ⚠️‼️ 🌻به مسئله شغل باید توجه جدی شود و در این باره از تنبلی پرهیز کرد.🚶‍♂بسیاری از جوان ها توان داشتن شغل خوب و درامد مناسب را دارند، اما تنبلی می‌کنند. اگر کسی بخواهد استفاده کند، وقت کافی دارد. 🕝 🔹در اسلام سفارش شده که مال زیاد به تقوای انسان کمک می‌کند. انسان مجبور نیست سراغ کار حرام رود و دینش را حفظ می‌کند. اگر انسان می‌تواند با تلاش بیشتر درامد خود را بالاتر ببرد چرا این کار را نکند؟! 💰 🌻لزوم آگاهی از مسائل حلال و حرام انسان باید بشناسد که کدام کار حلال و کدام حرام است. به طور مثال تراشیدن ریش حرام است،🚫 شخصی که ارایشگر است و درکنار کوتاهی مو ریش را با تیغ میتراشیده، بخشی از درامد خود را حرام کرده. ⚠️
حرم
* 💞﷽💞 #نم‌نم‌عشق #فصل_دوم #قسمت_دوازدهم مهسو دوسه روز بعدازروزی که بایاسراتمام حجت کردم به سراغم
* 💞﷽💞 ‍ ‍ ‍ مهسو ته ریش چندروزه اش،لباس مشکیش،لاغرشدنش،همه ی اینا توی چشم بود..دسته ی چمدون رو رهاکردم...وخودموتوی آغوشش انداختم... اشکهام سرازیرشد،ولرزش شونه های مردونه ی برادرم رو حس کردم... مهیارمن،توی این مدت به یه پیرمرد تبدیل شده... * افرادزیادی برای خاکسپاری اومده بودند...مراسم رومطابق رسوم مسیحیت توی کلیسابرگزارکردیم... بعدازطلب آمرزش همگانی...وکمی سخنرانی توسط کشیش کلیساطبق آداب و رسوم تابوت پدر ومادرم به سمت قبرشون حمل شد... تابوت هاروتوی قبرقراردادندوکشیش رپی هرکدوم ازتابوتها صلیبی قرارداد‌.. بادرخواست کشیش هرکدوم ازفامیل های نزدیک بایدمقداری خاک رو روی تابوت میریختن،اول ازهمه مهیار،بعدازاون تنهاعمه ام...وبعد یاسر... نوبت به من رسیده بود... کشیش مشغول خوندن آیاتی ازکتاب مقدس بود... همزمان شروع به خاک ریختن کردم وباصدای رسایی گفتم «ماراتعلیم ده تاایام خودرابشماریم،تادل خردمندی راحاصل نماییم» یاسر ++آقایاسرمن نگران مهسوام..اون دخترقوی نیست،تظاهربه قوی بودن داره...اون به خانوادش وابسته نبود ولی... سرش روپایین انداخت،انکارکه برای زدن حرف خاصی مرددبود... _طنازخانوم ادامه بدین...ولی چی؟ ++شماروبه خدا ازمن نشنیده بگیرین...ولی...مهسوبه شمانیازداره..خیلی ازش دوری میکنید..اون الان فقط تشنه ی محبته... بادرموندگی نگاهی کردم وگفتم.. _اون دست من امانتتته..محبت کردن من به اون فقط وابسته اش میکنه...من به زورواردزندگیش شدم..حق ندارم آینده اش رو خراب کنم... ++اون زن شماست،حق داره محبت ببینه...حقتونه محبت کنین ... لجبازی نکنید،مهسوتنهاست... _ممنون،بهش فکرمیکنم لبخندآرومی زد و ازسرجاش بلندشدوبه سمت اشپزخونه رفت.. +طنازراست میگه...دوباره ازدستش میدیا یاسر... _میگی چکارکنم؟حافظش داره برمیگرده..حالیته امیر؟اونجوری منومیبخشه که حقیقتوبهش نگفتم و به خودم وابستش کردم؟ +همه ی ماشاهدیم که توکل تلاشتوکردی تاخانوادش راضی بشن،اونانخواستن یادش بیاد...اونا توروازش دورکردن..یادت رفته؟؟یادت رفته چه ظلمی بهت شد؟ یادته بخاطر مادرت چقد ضربه خوردین تو و مهسو؟بس نیست اینهمه سال زجر؟ _اون زن مسبب تموم این بدبختیاس...اگه نبود مهسو الان سالهابود که منومیشناخت...میدونست که بینمون چی گذشته..من کی بودم براش،چی بودم...الان عاشقم بود... با نفرت از سر جام بلندشدم و گفتم... _انتقام هردومون رو ازش میگیرم.. لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 ‍ ‍ ‍#نم‌‌نم_عشق #فصل‌دوم #قسمت_سیزدهم مهسو ته ریش چندروزه اش،لباس مشکیش،لاغرشدنش،همه ی ا
* 💞﷽💞 ‍ ‍ خودموتوی این اتاق لعنتی حبس کرده بودم،کارم شده بود اشک و آه و گریه...گاهی تصاویری جلوی چشمام جون میگرفت که باعث زجروآزارم بود... دیگه هم حرفی به یاسرنزدم...میدونستم که مثل دفعه ی قبل أنگ دیوانگی بهم میزنه... دلم میخواست یکی میبود که حرفهای دلم رو بهش بزنم... یکی که ارومم کنه،ارامش عمیق و واقعی.. گاهی به سرم میزد خودم رو بکشم...ولی وقتی به پدرومادرم فکرمیکردم که روحشون عذاب میکشه و مهیاریکی یدونه ام که تنها میمونه...منصرف میشدم... به پنجره ی اتاق خیره شدم... خودنمایی میکرد... خیلی زیباوقشنگ بود... به یادشبی افتادم که خدای یاسر رو به ماه تشبیه کردم و باهاش حرف زدم... یادم اومد که اون شب رو با چه آرامش عمیقی خوابیدم...حتی تاچندروزبعدهم اثرات اون آرامش روداشتم... این دین چی داره؟که یاسراینقدرارومه ولی من مثل اسفندروی آتیش... دلم میخواست ازاین سردرگمی رهابشم...دلم ارامش میخواست...یه اعتمادقلبی... ارامش یاسر نشأت گرفته ازایمانش بود..و من این رو به وضوح حس میکردم... یاسر امروز توی ستادجلسه بود،رسیده بودم به قسمت سخت ماجرا..بعدازکلی حرف شنیدن ازاین واون حالابایدبرم یه گزارش کاملامفصل ارائه بدم تالاقل اینجوری راضی بشن.. هماهنگ کرده بودم تاچندنفرمحافظ برای چندساعتی که ماخونه نیستیم بیان .. +کجامیری؟ ابرویی بالاانداختم وگفتم... _به به مهسوووخانم...منورکردید حضرت والا...آفتاب ازکدوم وردرومده حاج خانم؟ +ناراحتی برگردم توی اتاقم..؟ _نه نه نه...خبرمیدادی چراغونی کنم خونه رو.. +لازم به چراغونی نیست،بگوکجامیری؟ _یه جلسه ی کاریه...من وامیرمیریم،به بچه هاسپردم مراقب اینجاباشن...خیالت راحت باشه.. +مراقب خودت باش یاسر...دیگه ازرانندگی میترسم... لبخندارومی زدم و گفتم _چشم علیاحضرت،شما جون بخواه..کیه که بده😂 +خیییلی بدی... * ++داداش یک هفته ی دیگه اول محرمه... _آره،خودمم توفکرش بودم.. ++میخوای چکارکنی؟امسال هم روضه هاروداریم؟ _پس چی؟نذرآقاجونه ها...زمین نبایدبمونه... +پس امروز بعدازجلسه حتما بریم صحبت کن برای موادغذایی...دیرشده ها... _آره،حتمایادم بنداز داداش.. **** _همونجورکه گفتم ،من توی این مدت تمامی راه های ارتباطیم رو با هردوگروه قطع کرده بودم...وطبق درخواست شماهمکاران محترم،فقط ازلحاظ امنیتی شرایط رو تأمین کردم... متاسفانه روزی که جناب سرهنگ برای من ایمیل شروع عملیات رو ارسال کردندچندساعت بعدازاون بسته ای به دست من رسید که حاوی عکسهای شخصی من و همسرم بود،وازهمه مهمتراین بود که من پی بردم که یکی از خدمتکارهام توسط آنا اجیرشده و کارهای من رو به اون اطلاع میده... من ازاین موضوع به نفع خودم استفاده کردم وباوجود ریسک بالایی که این مساله داشت اون دخترروباتطمیع و تهدید توی تیم خودمون کشیدم و به عنوان نفوذی و منبع اطلاعاتی ازش استفاده میکنم... یکی ازهمکارهاگفت ++ازکجامطمئنی که دوباره مارونمیفروشه و اطلاعات درست تحویلمون میده؟ _آنادخترباهوشی نیست،ولی اعتمادبنفس وادعای بالایی داره...وهمین هم نقطه ضعفشه..اون فکرمیکنه که به من داره ضربه میزنه،وتصورمیکنه که من از سلاح خودش دربرابرخودش استفاده نمیکنم... لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 ‍ ‍ #نم‌نم‌عشق #فصل_دوم #قسمت_چهاردهم خودموتوی این اتاق لعنتی حبس کرده بودم،کارم شده بود ا
* 💞﷽💞 ‍ مهسو _توکی میخوای آشپزی یادبگیری؟شوهربدبختت گشنه میمونه که... +مثلا الان توآشپزی بلدی اقایاسر همیشه سیره؟ _کوفت.. خندید و به سالاددرست کردنش ادامه داد... همون لحظه پسراواردخونه شدند. یاسر مشغول حرف زدن باگوشیش بود +نه حاجی جون...بفرستشون خونه ی بابااینا...اونجا جاش بزرگتره...مثل هرسال همونجامیگیرم... +اره،اره...علی الحساب دویست کیلو بفرست ..امسال یکم جمع و جورترمیگیرم... +قربانت حاجی..منتظرم..یاعلی کنجکاوبودم بدونم با کی حرف میزنه... +سلام مهسوخانم و طنازخانم... همه چی درامن وامانه؟ _سلام آره...خسته نباشید..با کی حرف میزدی؟ ناخنکی به سالاد زد امیرحسین گفت +حاج حسین بنک دار بود... یاسر پقی زد زیرخنده من و طناز همزمان گفتیم _+کی بووود؟ یاسر باخنده گفت +حاج حسین بنک دار...همیشه خشکبار سالیانه امونو ازونجامیخریم... الان هم چون یک هفته ی دیگه ماه محرمه سفارش دادم برای دویست کیلوبرنج و بقیه ی مخلفات... _هفته ی دیگه ماه محرمه؟؟؟ +آره.. _خب برای چی اینهمه موادغذایی سفارش دادی؟ با خنده گفت +خب پدربزرگم نذر داشت ده روز ماه محرم رو سفره مینداخت برای خونواده های بدسرپرست و بی سرپرست... قبل ازمرگش وصیت کرد من این کارو انجام بدم... نذرکه میدونی چیه؟ قیافمو توی هم کردم و گفتم... _بله میدونم...تازه ماه محرمم بلدم چیه...ما مسیحیا امام حسین روخوب میشناسیم... ابرویی بالا انداخت و گفت.. +خانمی..شما الان دیگه مسلمونی..ما مسیحیا جمله ی غلطی بودا... _حالاهمون...گیرنده... باخنده از آشپزخونه خارج شدن و به سمت سالن پذیرایی رفتن یاسر ناهاررو بادستپخت عالی مهسو خورده بودیم و الان توی اتاق مشغول نوشتن لیست دعوتیهای امسال بودم ازبین لیست دعوت همیشگیه آقاجون... دراتاق بازشد و مهسو سینی به دست وارد شد.. +چای سبز آوردم اعصابت آروم بشه... لبخندی زدم و گفتم _خانم دودقه اومدیم خودتونوببینیم امروز همش توی آشپزخونه بودینا... خجالت کشید و سرش رو باخنده پایین انداخت _الان خجالت بخورم یا چای سبز؟ مشتی به بازوم زد وگفت +عهههه یاسراذیتم نکن دیگه... خندیدم و گفتم _چشم ارباب...بشین .. روی صندلی نشست _خب منتظرم.. +منتظرچی _حرفی که بخاطرش ناهارپختی..خوش اخلاق شدی...چای دم کردی و برام اوردی... وازصبح منتظرگفتنشی... چشماش گردشد +توذهن خونی؟ _نه عزیزم،پلیسم...قیافت دادمیزد...خب بگو +راستش...چیزه...راستش... _راشتش چی؟ با حرفی که زد شوکه شدم اساسی... +میشه برام از اسلام بگی..... لایک❤فراموش نشه😉 _ *
💠امام حسین علیه‌السلام: إلهِی اُطلُبنِی بِرَحمَتِکَ حَتّی أصِلَ إلَیکَ وَ اَجذِبنِی بِمَنِّکَ حَتّی اقبِلَ عَلَیکَ خدای من، مرا با رحمتت بطلب، تا به تو برسم و با نعمتت جذبم کن، تا به تو روی آورم. 📚بحارالانوار ج۹۸ ص۲۲۵ «اَللّٰهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»