eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
670 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
امام صادق (علیه السلام) در حدیثی فرمودند : وقتی بر به طول انجامید (طول کشید) ، به درگاه الهی ناله و فریاد و گریه کردند ، پس به و فرستاد که آنها را از نجات می بخشد ، پس در نتیجه 170 سال (از مدت) را از آنها برداشت ! سپس امام صادق (علیه السلام) فرمودند : همچنین شما نیز اگر چنین کنید (یعنی به درگاه الهی ناله و گریه نمایید) ، قطعا ما می‌رسد و اگر اینطور نباشید ، امر تا انتهای خود می رسد . مصدر : بحار الانوار ، جلد 4 ، صفحه 117
حرم
امام حسن (علیه السلام) پس از پدرشان به فرمودند : شخصی از میان شماها رفت که در گذشته مانند او نیامده است ، و کسی در آینده نمی تواند هم تراز او قرار گیرد . مصدر : احقاق الحق ، جلد ۱۱ ، صفحه ۱۸۳ : حال جاهلی چون چنین مزخرفاتی بیان میکند که ، فضیلتی منحصر و تک برای حضرت امیر المومنین (علیه السلام) نیست و جوانان ما هم حاضر به انجام چنین کاری بوده اند . علیه ما علیه .
🔺حضرت اباصالح المهدی عجل الله فرجه و دعا برای انتقام از دشمنان ➖ أَخْبَرَنِي جَمَاعَةٌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبِي وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ أَنَّهُ قَالَ: سَأَلْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فَقُلْتُ لَهُ رَأَيْتَ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ نَعَمْ وَ آخِرُ عَهْدِي بِهِ عِنْدَ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ وَ هُوَ يَقُولُ اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَ رَأَيْتُهُ ص مُتَعَلِّقاً بِأَسْتَارِ الْكَعْبَةِ فِي الْمُسْتَجَارِ وَ هُوَ يَقُولُ اللَّهُمَّ انْتَقِمْ لِي مِنْ أَعْدَائِكَ‏. ✍🏻 عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: از محمّد بن عثمان (وکیل دوم) که خداوند از او راضی باشد در مورد امام زمان علیه السلام پرسیدم و به او گفتم: شما صاحب امر امامت را دیده‌اید؟ گفت: بله، و آخرین مرتبه‌ای که ایشان را زیارت کردم، در بیت اللّه الحرام بود، دعا می‌کرد و می‌فرمودند: خداوندا! وعده‌ای را که بمن دادی برایم محقق کن. و باز آن حضرت را دیدم که در برابر مستجار (یکی از دیوارهای کعبه) پرده کعبه را گرفته بود و می‌فرمودند: خداوندا! بوسیله من از دشمنانت انتقام بگیر. 📚 الغیبة، طوسی رحمه الله، ص ٢٥١ ➖ كتاب من لا یحضره الفقیه، ج ٢ ص ٥٢٠ ➖ کمال الدین، ج ٢ ص ٤٤٠ 🤲🏻 اللّٰهُمَّ أَظْهِرْ بِهِ دِينَكَ وَسُنَّةَ نَبِيِّكَ حَتَّىٰ لَايَسْتَخْفِىَ بِشَىْءٍ مِنَ الْحَقِّ مَخافَةَ أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ. اللّٰهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَيْكَ فِى دَوْلَةٍ كَرِيمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الْإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ، وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَأَهْلَهُ، وَ تَجْعَلُنا فِيها مِنَ الدُّعاةِ إِلَىٰ طاعَتِكَ، وَالْقادَةِ إِلىٰ سَبِيلِكَ، وَ تَرْزُقُنا بِها كَرامَةَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ. (دعای افتتاح) 🔺لعن الله الجبت و الطاغوت و ابنتیهما و النعثل و اتباعهم حتی ترضی الزهرا صلوات الله علیها🔻 🌑ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است 🌑 ‌بِحَقِ ‌السّیدة‌ زِینَب ْ‌سَلٰام ُ‌اَللّهْ‌ عَلَیْها َّ‌عَجّل‌ لِوَلیکَ‌ الغَریبِ‌ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻 ‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️ ید الله فـــــوق ایدیهم یــــــد الله است.. بمیرد دشمن حیــــــدر ولــــــی الله است..
💠 شیخ صدوق رحمه الله: اتفق مشایخنا رضی الله عنهم علی أنها لیلة ثلاث و عشرین من شهر رمضان و الغسل فیها من أول اللیل و هو یجزی إلی آخره. ✍🏻 بزرگان ما متفقند بر اینکه شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان، است و غسل در اول این شب، تا آخر این شب را کفایت می‌کند. 📚 الخصال، نشر جامعه مدرسین، ٢/٥١٩ اللّهمَّ العَن قَتلَة اَميرَالمُومِنين(علیه السلام) ▪️اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج▪️
📢 منظور از "روح" که بر امام نازل می‌شود چیست ⁉️ 👈🏻 علامه مجلسی رحمه‌الله در کتاب نفیس "بحارالانوار" بابی برای این موضوع گشوده است و حدود "هشتاد روایت" در این زمینه نقل کرده که حقیر به چند روایت از این باب اکتفا می‌کنم. 1⃣ عیون أخبار الرضا علیه السلام تَمِیمٌ الْقُرَشِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الْأَنْصَارِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ عَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَیَّدَنَا بِرُوحٍ مِنْهُ مُقَدَّسَةٍ مُطَهَّرَةٍ لَیْسَتْ بِمَلَکٍ لَمْ تَکُنْ مَعَ أَحَدٍ مِمَّنْ مَضَی إِلَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ هِیَ مَعَ الْأَئِمَّةِ مِنَّا تُسَدِّدُهُمْ وَ تُوَفِّقُهُمْ وَ هُوَ عَمُودٌ مِنْ نُورٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْخَبَرَ. ✍🏻 حسن بن جهم از حضرت سلطان علی بن موسی الرضا علیه السّلام نقل کرده که فرمودند: خداوند متعال ما را به روحی مقدس و پاک از جانب خود تأیید کرد که آن روح، فرشته نیست، با هیچ یک از گذشتگان جز رسول الله صلی الله علیه و آله نبوده است. آن روح با ائمه اطهار است که ایشان را ثابت قدم می‌کند و موفق می‌دارد. او ستونی از نور، بین ما و بین خداوند عزّ و جلّ است. 2⃣ بصائر الدرجات مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْحَمِیدِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ یُونُسَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام جُعِلْتُ فِدَاکَ أَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ صِراطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ أَلا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ قَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ خَلْقٌ وَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ قَدْ کَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یُخْبِرُهُ وَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّةِ علیهم السلام یُخْبِرُهُمْ وَ یُسَدِّدُهُمْ. ✍🏻 ابابصیر نقل کرده، به حضرت امام جعفرالصادق علیه السّلام عرض کردم: فدایتان شوم! درباره این سخن خداوند تبارک و تعالی برایم توضیح فرمایید: «وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ * صِراطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ أَلا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ __ سوره شوری، آیه ٥٢/٥٣» فرمودند: ای ابامحمّد! بخدا قسم روح، آفریده‌ای است بزرگتر از جبرئیل و میکائیل، که با رسول الله صلی اللَّه علیه و آله بود و به او خبر می‌داد و امر او را محکم می‌کرد. او با ائمه نیز هست و آن‌ها را خبر می‌دهد و امر ما را محکم می‌کند. 3⃣ بصائر الدرجات أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِی الْجَهْمِ عَنْ أَسْبَاطٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: قُلْتُ تُسْأَلُونَ عَنِ الشَّیْ ءِ فَلَا یَکُونُ عِنْدَکُمْ عِلْمُهُ قَالَ رُبَّمَا کَانَ ذَلِکَ قُلْتُ کَیْفَ تَصْنَعُونَ قَالَ تَلَقَّانَا بِهِ رُوحُ الْقُدُسِ. ✍🏻 اسباط نقل کرده، به حضرت امام جعفرالصادق علیه السلام عرض کردم: آیا شده سؤالی از شما بپرسند که علمش نزد شما نباشد؟ فرمودند: گاهی اتفاق می‌افتد. عرض کردم: چه می‌کنید؟ فرمودند: روح القدس آن را بما القا می‌کند. 📚 بحارالانوار، ط_دار الاحیاء التراث، ٢٥/٤٧ 🌑ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است 🌑 ‌بِحَقِ ‌السّیدة‌ زِینَب ْ‌سَلٰام ُ‌اَللّهْ‌ عَلَیْها َّ‌عَجّل‌ لِوَلیکَ‌ الغَریبِ‌ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻 ‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️ ید الله فـــــوق ایدیهم یــــــد الله است.. بمیرد دشمن حیــــــدر ولــــــی الله است..
🔴 سنگ هم خون گریست ... أَبُو حَمْزَةَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام وَ قَدْ رُوِیَ أَیْضاً عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیَّبِ: أَنَّهُ لَمَّا قُبِضَ أَمِیرالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام لَمْ یُرْفَعْ مِنْ وَجْهِ الْأَرْضِ حَجَرٌ إِلَّا وُجِدَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِیطٌ. ✍🏻 ابوحمزه از حضرت امام جعفرالصادق علیه السلام نقل کرد: هنگامی که امیرمؤمنان علیه السلام کشته شد، سنگی از زمین بلند نشد مگر این که از زیرش خون تازه‌ای پیدا شد. أَرْبَعِینُ الْخَطِیبِ وَ تَارِیخُ النَّسَوِیِّ: أَنَّهُ سَأَلَ عَبْدُ الْمَلِکِ بْنُ مَرْوَانَ الزُّهْرِیَّ مَا کَانَتْ عَلَامَةَ یَوْمَ قُتِلَ عَلِیٌّ علیه السلام قَالَ مَا رُفِعَ حَصَاةٌ مِنْ بَیْتِ الْمَقْدِسِ إِلَّا کَانَ تَحْتَهَا دَمٌ عَبِیطٌ... ✍🏻 عبدالملک بن مروان لعین از زهری سؤال کرد نشانه کشته شدن علی علیه السلام چه بود؟ زهری گفت: سنگی از بیت المقدس برداشته نشد مگر اینکه زیرش خون تازه‌ای بود. 📚 بحارالانوار، ٤٢/٣٠٨ اللّهمَّ العَن قَتلَة اَميرَالمُومِنين(علیه السلام) ▪️اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج▪️
▪️ توصیه به دعا برای حضرت اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، در شب بیست و سوم ✍🏻 محمّد بن عيسى با سند خود از حضرات ائمّه عليهم السّلام اين‌گونه روايت مى‌كند: حضرتش فرمود: در شب بيست و سوم ماه رمضان اين دعا را در حال سجده، ايستاده، نشسته و در هر حال و در همه اوقات ماه، هرگونه كه امكانت شود و هر زمان كه از دوران زندگيت باشد، بعد از حمد خداى تبارك و تعالى و درود بر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله اين‌گونه تكرار مى‌كنى: اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ (حجة بن الحسن) فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا. 📚 الکافی، ط_الاسلامیه، ٤/١٦٢ 🔺لعن الله الجبت و الطاغوت و ابنتیهما و النعثل و اتباعهم حتی ترضی الزهرا صلوات الله علیها🔻 🌑ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است 🌑 ‌بِحَقِ ‌السّیدة‌ زِینَب ْ‌سَلٰام ُ‌اَللّهْ‌ عَلَیْها َّ‌عَجّل‌ لِوَلیکَ‌ الغَریبِ‌ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻 ‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️ ید الله فـــــوق ایدیهم یــــــد الله است.. بمیرد دشمن حیــــــدر ولــــــی الله است..
* 💞﷽💞 🌟💙🌟💙🌟💙🌟 ‍ ان شب تا صبح خواب های اشفته دید و صبح کسل و بی حوصله از جا بلند شد. نگاهی به گوشی کرد، خداروشکر خبری نبود. میترسید. می ترسید مبادا پیامی رسیده باشد...پیامی که تمام خوشی های زندگی اش را از بین ببرد. رفت تا صبحانه اش را بخورد. تغیر حالت راحله از دید پدر و مادر مخفی نماند. پدر با تعجب نگاهی به همسرش انداخت و اشاره ای به راحله کرد. مادر آرام چشم هایش را بست. وقتی پدر رفت، مادر کنار راحله نشست، دستش را روی دستانش گذاشت: - چیزی شده دختر مامان? راحله گیج سرش را بالا آورد. دوست نداشت کسی چیزی بفهمد. هنوز خودش هم نمیدانست چه خبر شده. دوست داشت اول خودش سر از ماجرا در بیاورد و بعد بقیه بدانند: -نه، هنوز که چیزی نشده - خب قبل از اینکه اتفاقی بیفتد باید کاری کرد، وقتی اتفاقی افتاد چه فایده!! -آخه هنوز نمیدونم چی شده... دوست ندارم زود قضاوت کنم مادر با همان رفتار عاقلانه خودش نگذاشت مهر مادری اش غلبه کند و با سوالات پی در پی، حوصله دخترش را سر ببرد یا زیر زبانش را بکشد. از یک جایی به بعد باید بگذاریم بچه ها حریم خصوصی داشته باشند و اگر دلشان خواست ما را در آن راه بدهند. نباید به بهانه پدر و مادر بودن و نگرانی هایمان به زور وارد دنیا و افکار خصوصی شان شویم. باید گذاشت تنهایی فکر کنند، تصمیم بگیرند و آن وقت حتما خودشان به سراغ ما خواهند آمد. تنها کافی ست به آنها اطمینان دهیم که بهشان اطمینان داریم و اگر دلشان خواست می توانند روی کمک ما حساب کنند. شاید گاهی بهای بزرگی را برای این تنهایی بپردازند اما هرچه این تنهایی و این بها در سنین پایین تری باشد، خطر کمتری متوجه شان خواهد بود. و چقدر راحله آرام میشد میشد از این فهم مادر. مادر با لبخندی که چون اکسیری غم هایش را میشست گفت: - هر وقت دوست داشتی میتونی روی کمک من حساب کنی... فقط قبل ار اینکه دیر بشه راحله با نگاه و لبخندش از مادر قدر دانی کرد و به اتاقش رفت. باید برای مراسم های بعد عروسی خواهر اماده میشد. مراسم پا تختی و پا گشا و ... چند روزی به همین دید و بازدید ها و مراسمات گذشت. بیشتر مواقع گوشی را خاموش میکرد چون سیاوش در کنارش بود و نیازی به گوشی نبود. خوشبختانه خبری از نیما نشد و راحله کم کم داشت خیالش راحت میشد و فکر میکرد حتما نیما لافی زده بوده که در اثباتش مانده است و برای همین حالا همه چیز تمام شده... داشت به آرامش قبل برمیگشت تا آن روز صبح. تازه از خواب بیدار شده بود. آن روز قرار بود سیاوش دنبالش بیاید تا بروند برای مراسم نامزدی سید کادو بخرند. هرچند حوصله اش را نداشت. زینب را دوست داشت، سید هم پسر قابل احترامی بود اما هدیه خریدن دل خوش می خواهد و ذهن آسوده. داشت فکر میکرد بهانه ای ندارد برای به هم زدن قرار. دوست نداشت حرفی از پیام ها به سیاوش بزند. همین طور که دست زیر سرش گذاشته بود و در فکر بود، صدای گوشی بلند شد. چراغ چشمک زن گوشی دلهره عجیبی به جانش انداخت. سر جایش نشست. دست های لرزانش را دراز کرد سمت گوشی... بله پیام نیما بود.... بازش کرد یک..دو...سه ... پنج عکس از سیاوش بود، آن هم کنار دختر های آنچنانی در حال بگو بخند... دستش را روی دلش گذاشت. احساس دلپیچه میکرد. گویی دل و روده اش را به هم میپیچیدند. عق زد... دلش مالش میرفت و حالت تهوع گرفته بود. دستش را جلوی دهانش گذاشت و دوید به طرف دستشویی... چیزی نخورده بود، با شکم خالی عق میزد... خوشبختانه کسی خانه نبود. پدر که سر کار رفته بود. شیما هم هدفون را روی گوشش گذاشته بود و مثلا داشت درس میخواند! مادر هم برای دیدن همسایه بیرون رفته بود. سر بلند کرد و به چهره خودش در آینه خیره شد. حس کرد در این چند روز چند سال پیر شده است. هرچند تمام این روزها خودش را بشاش نشان میداد تا کسی پی به آشوب درونش نبرد. اما با این حال رنج ها خسته اش کرده بود. چشم هایش داغ شد. اشک هایش همچون باران سرازیر شدند. نباید میگذاشت کسی چیزی بفهمد. صورتش را شست. حرف های سیاوش را در ذهنش مرور کرد. باید صبر میکرد. آنقدر سیاوش را دوست داشت که سریع تصمیم نگیرد. برای خراب کردن همیشه وقت هست. سیاوش گفته بود دروغ نمیگوید و نگاهش موقع ادای این کلمات، آنقدر قاطع بود که امیدی در دل راحله نگه دارد. یا شاید راحله دلش میخواست امیدی بماند. خودش را به زحمت به تختش رساند و دراز کشید. جنگی در مغزش راه افتاد. شاید اصلا فوتو شاپ بودند. توان نداشت دوباره ببیندشان. دوباره قضایا را در ذهنش کنار هم چید. هرچه باشد سیاوش برای گرفتن عکس و فیلم از نیما باید خودش هم در این مراسم ها حضور میداشت. پس حرف نیما درست بود? سیاوش هم مثل نیما بود? نه، سیاوش نمیتوانست... اصلا چرا? باید سیاوش را میدید. دیگر بیش از این نمیتوانست منتظر بماند. سیاوش باید توضیح میداد و قانعش میکرد.
* 💞﷽💞 ‍ مثل این چند روز، راحله ساکت و غمزده بود. این مدت در میان جمع راحله سعی کرده بود که چیزی بروز ندهد اما سیاوش حالش را از نگاهش می فهمید. کلافه دستی در موهایش کشید: -تو این چند روز چت شده راحی? راحله نفسی کشید که شبیه آه بود. چقدر وقتی سیاوش راحی صدایش میکرد دوست داشت. بی توجه به سوال سیاوش گفت: -اون شب گفتی سر فرصت همه چیز رو برام توضیح میدی. خب فک میکنم الان دیگه وقت مناسبی باشه...میخام بدونم -بازجویی میکنی? - نه. اصلا، فقط دوست دارم بدونم چه چیزی وجود داره که از گفتنش طفره میری. سیاوش ساکت شد. یعنی نیما توانسته بود اینقدر راحله را نسبت به او بدبین کند? راحله اینقدر زود راجع به او قضاوت کرده بود? نه! اگر راحله قضاوتی کرده بود الان اینجا ننشسته بود تا حرفهایش را بشنود. لبخند کمرنگی زد و دلخوش شد به اینکه راحله اینقد عاقلانه رفتار کرده بود: -من نمیدونم چی شده که تو یکدفعه اینقدر مصر شدی که این قضیه رو بفهمی... اگه تا حالا نگفتم چون به نظرم ارزش نداشت. لزومی نداشت بخوام تورو ناراحت کنم اما اینطور که به به نظر میاد یکی این وسط داره این وسط موش میدوونه سیاوش همانطور که حرف میزد نگاهش به آینه بود. بعد از چند بار تغیر مسیر متوجه شد که ماشینی تعقیبشان می کند. حس کرد ماشین را می شناسد. همان پارس سفید رنگ ... اخم هایش را در هم کشید. ذهنش روی آن ماشین متمرکز شد و ناخودآگاه سکوت کرد. راحله سکوت و اخم سیاوش را که دید دلش لرزید. سیاوش چیزی را پنهان میکند وگرنه این اخم و سکوت و طفره رفتن ها چه معنی داشت. دوباره صدای گوشی بلند شد. یک فیلم بود. فیلمی که در آن نیما دست سیاوش را گرفته بود و میرقصید. دختری که بازوی سیاوش را گرفته بود و خودش را بالا کشیده بود و نزدیک صورت سیاوش شده بود و بعد فیلم قطع شد و پیامی در انتها : تیکه آخرشو حذف کردم چون میدونم تحملش رو نداری هرچند حدس اینکه چی شده آسونه ... حس کرد الان است که خفه شود. انگار از سیاوش می ترسید. شیشه را پایین داد. باز هم هوا کم بود... - ماشینو نگه دار - الان نمیشه راحله سعی کرد ارام باشد اما تحمل هم حدی داشت. از صبح تا حالا خودش را نگه داشته بود. دیگر نمیتوانست. لبریز کرده بود. نمیدانست چه کسی راست میگوید چه کسی دروغ. باید تنها میماند. الان فقط به تنهایی نیاز داشت. دور ماندن از همه آدم ها: -چرا نمیشه? لابد میخوای لفتش بدی تا یه چیزی سر هم کنی - چی میگی راحی... الان نمیشه. یه نفر دنبال ماست.. خطرناکه - هیچ کس دنبال ما نیست.. برای چی باید دنبال ما باشه? لابد قراره بازم تو سوپر من قصه باشی? آره? سیاوش نمی توانست تمرکز کند. از یک طرف راحله، از یک طرف آن ماشین سفید. راحله با گریه و التماس گفت: -گفتم نگه دار سیاوش..توروخدا نگه دار سیاوش فرمان را چرخاند و کنار خیابان نگه داشت. چرخید رو به راحله. این چشم های غمگین و اشکبار انگار دلش را شخم میزد. خواست دستان راحله را بگیرد که راحله دست هایش را عقب کشید. سیاوش تعجب کرد. -چرا سیاوش? چرا? مگه من چکارت کرده بودم? - چی چرا خانمی? چی شده? من نمیدونم از چی حرف میزنی باور کن اینا همش یه نقشه ست. من میدونم کی وسط این ماجراست... جریان اون طوری که تو فکر میکنی نیست. من بهت توضیح میدم. فقط بذار از اینجا بریم بعد راحله همان طور که هق میزد با دستهای لرزان فیلم را پلی کرد و گوشی را طرف سیاوش گرفت: -چی رو میخوای توضیح بدی? سیاوش نزدیک بود چشم هایش از حدقه بیرون بزند. خشکش زده بود. آن مهمانی آخر... آن دختر... نیما زهرش را ریخته بود راحله همان طور که در را باز میکرد گفت: -نمیبخشمت سیاوش... هیچ وقت تا راحله دستش را به سمت در برد سیاوش نگاهش را در اینه به ماشین دوخت. ان ماشین سفید عقب تر ایستاده بود.باید مانع راحله میشد...پیاده شد و دنبال راحله که کنار خیابان راه میرفت راه افتاد. - راحی... راحی جان داری اشتباه میکنی... بذار برات توضیح بدم... توروخدا بیا سوار شو... اینحا خطرناکه... راحلههههه ...