eitaa logo
هجرت | مامان دکتر |موحد
29هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
345 ویدیو
23 فایل
مادرانگی هایم… (پزشکی، تربیتی) 🖊️هـجرتــــــــ / مادر-پزشک / #مامان_پنج_فرشته @movahed_8 تصرف در متن‌ها و نشر بدون منبع (لینک) فاقد رضایت شرعی و اخلاقی (در راستای رعایت سنت اسلامی امانت داری+حفظ حق‌الناس💕) تبلیغ https://eitaa.com/hejrat_tabligh
مشاهده در ایتا
دانلود
کجام؟ کنج خونه مشغول درس و امتحان سخت و سنگییین پنجشنبه 😩😭 فقط کنج خونه؟! خیر خیییر صبح و عصر تو گرما تو خیابون مشغول بردن بچه‌ها به کلاس و آوردنشون 😫 بر این روزهای من، جا داره آسمان بگرید😭 دور کل این صفحه رو هم پسر کوچکم خط کشیده و منظورش لابد اینه که کلش مهمه، مسلط شو به واو به واوش 😏 @hejrat_kon نمیدونم این کلاس تابستونی دیگه چی بود ساعت ۶:۴۵ بیدار شدم ببرمشون کلاس ۶:۴۵ روز تابستون خیلییی حرف داره ها 🥴☠
روزهای خاصیست حاجی ها دسته دسته برمیگردند مسرور و مشعوف همه برمیگردند، جز آن یک حاجی که دیگر به خانه، به مدینه برنگشت و راهش کشیده شد به سمت کربلا ... @hejrat_kon صلی الله علیک یا اباعبدالله 🖤
اینه بساط و وضعیت ما روزهای قبل امتحان🤦‍♂️ ژله تزریقی درست کردن دختر بزرگ و پاستیل درست کردن دختر کوچیک
التماس دعا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بریم کم کم استقبال؟ عید مباهله هم تمام شد..... بپیوند به این خیل آسمانی مبادا روند و تو جا بمانی @hejrat_kon حسین جان میدونی همه سال منتظر این روزهام.... هرچند همه روزها، روز شماست ❤️
❁ـ﷽ـ❁ گویند در روز محشر اعضا و جوارح انسان، درباره او شهادت می‌دهند چشم ها از چیزهایی میگویند که دیده اند و نباید میدیدند گوش ها، حرف هایی را که غضب و ناخشنودی خداوند در آن بوده و شنیده اند، شهادت می‌دهند دست ها میگویند که چه کارها که نکرده اند پاها میگویند که چه جاها که نرفته اند باشد باشد ما نقطه تسلیمیم در این دادگاه عدل هر چه می‌گویند، آری! کرده ایم، شنیده ایم، گفته ایم حق است تمام روز جزا اما… اما ای چشم های نازنین من، خواستم بگویم هرچه را که شهادت میدهید، یادتان نرود از تمام آن شب‌هایی که قرمز شده و خسته، میسوختید اما اجازه بسته شدن نداشتید! با من کنار طفلی گاه بی قرار و ناآرام و گاه تب دار، بیدار بودید… پای من، هرچه را که شهادت میدهی، یادت باشد شهادت بدهی تمام آن ساعاتی را که پیوسته دور خانه با فرزندی در آغوشم راه رفتی، ساعاتی را که در اتاقی نیمه تاریک ایستادی و من لالایی خواندم و گهواره را تاب دادم، روزها و شب هایی که با من به خیابان و بوستان و خانه بازی آمدی و رفتی تا شادی و تفریح طفلم را فراهم کنیم، همه شب و روزهایی که درازتان کردم و نازبالشتی روی شما گذاشتم و تکانتان دادم تا فرزندم روی حرکت آرام شما آرام بگیرد و خواب برود، همه آن دردهای گزنده نیمه شبانه ناشی از باقی‌ماندن یک اسباب بازی از چشم دورمانده روی زمین… دست های خوبم، کمک کارهای همیشگی ام، شما هم یادتان نرود! همه آن زمان هایی که زیر سر کودکانم خواب رفتید و گزگز کردید! همه زمان هایی که خودتان ضعف داشتید و گرمتان بود و خسته بودید، اما کودک من را که از راه رفتن خسته شده بود به آغوش گرفتید، همه آن چنگ هایی که به لکه‌های سرسخت و لجوج لباس ها زدید، همه آن چشم چشم دوابروهایی که ده‌ها بار پشت سر هم کشیدید، همه آن ده‌ها تکه کوچک لباس خیس شسته شده که تکاندید و پهن کردید، همه آن وقت‌هایی که در آفتاب غیرقابل اجتناب مسیر، برای صورت کوچک کودک سایه بان شدید، همه را آن روز، در کنار همه قصورها و تقصیرهایم، شهادت دهید. پوست نازنیم یادت نرود هرچه گفتی، از همه آن قطره های شیر و غذایی که روی تو امتحان کردم تا ببینم دمایش برای دهان طفل لطیفم مناسب است یا نه هم بگویی، از همه گازهای آن دندان های تیز شیری، از همه ترک برداشتن ها، خارش ها، از همه سوختن ها، بریدن ها، زبر شدن ها... زبان من زبان من زبان من امان از آنچه که بین من و تو گذشته است اما تو هم یادت نرودها! 😭 همه آن کلمه های همیشه جاری بی حساب و کتاب که عشق چاشنی آن ها بود، همه آن جواب های هزارباره تکراری به کودکانه ترین سؤال ها، همه آن لالایی ها با دهانی خشک و مغزی نیمه خفته، همه آن درآوردن صدای انواع حیوان ها و گفت و گو از زبان هر شیء و جانوری و خنداندن ها و حواس پرت کردن ها و آموزش دادن ها، همه آن لب گزیدن ها و تو را به کام گرفتن ها و کظم غیظ ها، همه آن دلداری دادن ها و همدلی کردن ها و امید دادن ها و تشویق کردن ها و بزرگ کردن موفقیت های کوچک و تاب آوردنی کردن شکست ها، همه آن دوستت دارم های مکرر، همه آن دنیای منی، جان منی، نور چشم منی های صادقانه، همه این کلمه هایی که تو واسطه شدی تا مثل آب و نور، به پای جوانه های زندگی ام بریزم... همه اینها را یادت بماند زبان من!... و اما تو! آن روزی که همه هم‌سنخ‌هایت مشغول گواهی اند که چگونه - چه از حلال چه از حرام- انباشته و گاه اذیت شده اند، تو بلند و رسا برای من شهادت بده که با چه پُر شدنی، با چند بار انباشته و خالی شدنی، به این ظاهر درآمده ای! شهادت بده که بخاطر چه حَملی، و چه باعظمت باری، آنقدر اذیت شدی، فشار تحمل کردی، اسید بالا زدی، جای ریه ها را تنگ کردی و اجازه نفس راحت ندادی! اصلا میدانید؟ روی همه شما حساب ویژه باز کرده‌ام! شمایید آن چه که من با خود به گور میبرم تا در روز گرفتاری همگان، با شاهد گرفتنتان، برائت از آتش بخواهم و رضوان طلب کنم! مگر وعده نکرده بودند که بهشت تحت اقدام ماست؟..... ✍ هـجرتــــــــ بله و ایتا @hejrat_kon اینستاگرام @dr.mother8
هجرت | مامان دکتر |موحد
❁ـ﷽ـ❁ گویند در روز محشر اعضا و جوارح انسان، درباره او شهادت می‌دهند چشم ها از چیزهایی میگویند که دی
این متن رو یکی از مادرهای کانال، برای همسرشون فرستادن همسر جواب داده بودند: «خوش بحال شما که بعد از این همه رنج کشیدن ها و شب بیداری ها و دست و پا خواب رفتن ها و ... نهایتا بهشت زیر اقدامتان است ؛ ما چه بگوییم مردی که بعد از ده دوازده ساعت کار بیرون خانه در سرما و گرما و حرف و صحبت بااین و آن، خسته و خواب آلود جسد متحرک خود را به خانه میرساند تا در پایان این پرده از نمایش روزانه، درخانه جانی بگیرد و روحی تازه کند. اما بی درنگ پرده دیگر آغاز میشود و او باید نقش پدری مهربان، هم بازی بااشتیاق، همسری خوش زبان و هم صحبت و شاید هم مرکبی چابک، مسئول خریدی سریع و بادقت و راننده ای قانون مدار، و در لحظات پایانی نمایش دیگر اگر جانی و نفسی برایش مانده باشد گاها ظرف شویی تمیز و لالایی خوانی خوش صدا را دراین نمایش شبانه ایفا کند[ گرچه اغلب هیچکدام را درست اجرا نمیکند 😉]. بهشت کجای این بازیگر این نمایش قرار میگیرد؟ خداکند که بتواند همه نقش هایش را بخوبی بازی کند البته که در این نمایش شبانه روزی همیشه شرمنده و عذرخواه نقش مکمل خود بابت خراب کردن ها و کم آوردن هایش هست . بهشتِ کارگردان نوش جانتان ماراهم تا دم در راه دهید لطفا ...» حالا بگذریم که به نظرم این آقا باید یه کانال پدرانه برا باباها بزنن با این قلم😅 ولی به خانم گفتم در ادامه اون متن من برا پدرها رو براشون میفرستادین خب😊 یادتونه؟ این 👇👇👇 https://eitaa.com/hejrat_kon/843
ممنووون از دعاهاتون الحمدلله نمره‌م خوب شد 😍 حالا فکر کن که من با این مدل مداد رفتم سر امتحان 🤦‍♂️ صبح امتحان یه نیم ساعت زودتر بیدار شدم چند مطلب رو مرور کردم. بعد یهو دیدم دیر شده، بدو بدو اول کلی خوراکی برا خودم برداشتم 😅 بعد دیدم عه مداد ساده ندارم. مداد دخترم رو میز بود همونو برداشتم😁 فقط امیدوارم سر امتحان کسی منو با این ندیده باشه 🤪 حالا بگو خودم دقیقا سر همین سوال ۱۰۸ یاد چی افتادم! یاد اون سرمدادی های شکل زی زی گولو 🤦‍♂️😅 کنار سؤالم می‌بینید که اسمشو نوشتم 😌 نوشتم که یادم باشه به باباشون بگم چندتا قسمتش رو دانلود کنن برا بچه‌ها. بعد داشتم فکر میکردم آیا نکته منفی خاصی چیزی داشت یا نه🤔 چیزی به ذهنم نیومد. فقط یادمه خیلی دوسش داشتیم... خلاصه اینم از امتحان دادن ما. یعنی ما مادرها امتحان دادنمونم یه ای هایی توش داره😅😊 بازم ممنون از دعاها @hejrat_kon
7.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داره کم‌کم تموم میشه یه سال چشم انتظاری‌مون.... @hejrat_kon