eitaa logo
هُرم
147 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
461 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نوشتنی جات
در آخر رای ام را دادم پ .ن ۱:سرت رو زیاد یکوری نکن ،ببینی به کی رای دادم . مهم نیست . مهم شرکت در انتخابات است و نکته دیگر هم من یک آدم معمولی هستم . هیچ وقت رای خودم را فرو می نمی کنم به مغز شما که آقا بروید به این آقا رای بدهید من یک مداح نیستم من یک منبری نیستم من یک سردار نیستم من یک کتابخوان هستم پ .ن ۲: انشالله کتاب لبخند با یک مغز اضافه تمام شد درون کانال معرفی اش می کنم @neveshtanijat
هدایت شده از /زعتر/
ــــــــــــــ با طیب خاطر رأی دادم. فردا روز، هرکدام از نامزدهای جبهه انقلاب رأی بیاورند، امید دارم که بهترین‌ها برای کشورم با دستان پرقدرتشان اتفاق بیفتد. @zaatar
هدایت شده از روزنه ☫
ما رأی‌مان را دادیم. ان شالله خیر باشد.
هدایت شده از طلوع سرخ
‌🗳🗳🗳 قبل از رأی دادن رفتم و توسلی کردم به این شهید سه ساله شهیدی که شب انتخابات سال ۶۰ توی حمله توپخانه بعثی به زیر تلی از آوار موند و شهید شد. داستان مادر قهرمانش رو بالاتر برات گفتم 👈 https://eitaa.com/reddawn/53 اگر کسی سراغ داری که دل سرد شده یا تنبلی میکنه، برو همراهش شو تا رأی بده مبادا شرمنده شهدا بشیم. 🍎☀️ @Reddawn | طلوع سرخ
هدایت شده از کلمات‌ِکال‌ِمن
کولر آبی و پنکه بی‌صدا بودند. پنجرهٔ نیمه‌باز کافی بود که پتو را تا چانه بالا بکشیم. خورشید صبح هشتِ تیر، سقف و شرابه‌های لوستر را روشن‌ کرده بود که روی سنگک، خامه‌وعسل مالیدیم، با چای نیم‌لیوانی قورت دادیم و یاعلی گفتیم. کارت ملی‌ها را از جیب‌ چمدان بیرون کشیدیم و ماشین‌مان استارت خورد. هرچه مموری کله‌ام را پس‌وپیش می‌کنم، خاطرهٔ رأی دادنِ مسافرتی پیدا نمی‌شود. سر چهارراه‌ها مکث‌مان بیشتر از بقیه بود و از هر طرف گردن کشیدیم به گشتن و پرسیدن. محله خلوت بود اما کوچهٔ شعبه‌ای که استامپش منتظر انگشت‌مان بود، برو بیا داشت. سرباز چهارشانه‌ای که تفنگش را سفت چسبیده بود و چند مرد آنکادرکرده دم در مدرسه بودند. صدای سالار عقیلی از باند رادیو، تپش قلبم را تند کرد. کوچه دراز نبود و دو ماشین جفت‌ هم نمی‌توانستند جلو بروند اما هنوز سوئیچ را توی قفل در، نپیچانده بودیم که ال‌نودی پشت ماشین‌مان ترمز کرد. پیرمردی با عصا و جوان راننده، درهای جلو را باز کردند و سه زن و چند بچه، دو در عقب را. از در آهنی تو نرفته و پایم به کف‌پوش مدرسه نرسیده، خانواده‌ای دیگر هم‌مسیرمان شدند. بعدش هم زنی با مانتوی مشکی سنگ‌دوزی و مرد جوان عینک‌آفتابی زده و بعدتر زن مانتویی سالخورده‌ای که دست‌ها را از پشت قلاب کرده بود. انحنای کمرش از دور توی چشم می‌زد اما سلام و صبح‌بخیرش جوهر داشت و شور می‌داد مثل صدای سالار. راهروی مدرسه تا رسیدن به میزی که شش‌هفت زن و مرد ناظر کنارش صندلی زده بودند، با قطار آدم‌ها پر شد. هنوز عقربهٔ کوچک به ده نرسیده بود که صف رأی چشم‌مان را روشن کرد. ما و چند نفری از آن قطار، باهم خودکار به دست شدیم. گردی قهوه‌ای چشم‌هایم را به ته حدقه چسباندم و برگه‌های دور و برم را دید زدم. کد ۴۴ را دیدم و لب‌هایم کشیده شدند. کاغذِ تا شده را با دعای خیر از درز صندوق، تو فرستادیم به امید خادمِ جمهوری دیگر. @siminpourmahmoud
هدایت شده از علویه‌سادات
بریم برای آبادی و سربلندی ایران اسلامی عزیزم✌🏻🇮🇷
هدایت شده از کوخَک
. امروز عید بزرگ مردم ایران است. کام همدیگر را شیرین کنیم. توی خانه، کوچه، خیابان، پارک، مسجد، شعبه اخذ رای و... . @koookhak
🇮🇷 ✌️ اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا🤲 @mesle_maadari
هدایت شده از با شمیم تا شفق
. ایران عزیزم ما دوستت داریم. برای همین در خوشی و ناخوشی، غم و شادی، شکست و پیروزی همیشه کنارت بوده‌ایم. ما شریک تمام لحظه‌های توایم. آدم وقتی علقه‌ای به چیزی دارد. نسبت به آن غیور است. نمی‌تواند بی‌تفاوت بگذرد. بی‌تفاوت‌ها همیشه در تاریخ مسبب‌ پشیمانی بوده‌اند. پشیمانی اول برای خودشان. شاید به این خاطر که انتخاب قوی‌ترین و‌مهم‌ترین وجه تمایز انسان است. ایران عزیزم ما دوستت داریم. برای همین دست به دست هم می‌دهیم. جمع می‌شویم. وحدت نشان می‌دهیم تا باری از دوش تو برداریم. جمع شدن را خدا هم خیلی دوست دارد. خدا عاشق وحدت است. عاشق یکی شدن و یک‌صدا شدن‌ است. آن‌قدر که شرط آمدن منجی را وحدت گذاشته است. همه باید یک‌صدا بخواهند تا او بیاید... و آن چیزی را که خدا دوست دارد، چه کسی می‌تواند دوست نداشته باشد؟! ایران عزیزم من یک جز کوچک از آن مای بزرگِ غیور امروز در انتخابات شرکت کردم و رای دادم. نمی‌خواستم بی‌تفاوت باشم. غیرتم این اجازه را نداد. چون می‌خواستم در لحظه‌هایت سهیم باشم. چون دوستت دارم و‌ دوستت خواهم داشت. انگشت جوهری‌ام را بپذیر تا روزی که خونم را روی خاکت ببینی. ای پرچمت مارا کفن... ایران عزیزم ما برهمان عهد که بودیم، بر آنیم هنوز خیالت راحت روی عهد ما تا ابد حساب کن @bashamimtashafagh با شمیم تا شفق
هدایت شده از کوخَک
مشتم را جلوش باز کردم و گفتم:« بفرمایید شکلات.» خندید و گفت:« به چه مناسبت؟» گفتم:« عیده دیگه» گفت:« عید چی؟ عیدا که تموم شد.» گفتم: «عید انتخابات» شکلات را گذاشت توی دهانش و گفت: « چه جالب. نشنیده بودم. عید انتخابات!» **** گفت:«مطمئنی می‌خوای منم از شکلاتت بردارم؟ فک نکنم رای‌مون مثل هم باشه‌ها» گفتم:«این صندوق‌ها دقیقا برا همینه که ما خودمون برا خودمون تصمیم بگیریم نه یکی رو برامون انتخاب کنن.»
هدایت شده از مـسیـحــادم🌱
29.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی داستانت با سقوطی سخت اوج گرفت، گفتند خون شهید برکت دارد. و من امیدوارم...
هدایت شده از حُفره
کم‌رنگه ولی ان‌شاالله اثرگذار😅 خدایا باقی رو سپردیم به خودت....