eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺 این ولادت بزرگ [ولادت امام زمان(عج)] و این حقیقت عظیم، متعلّق به یک ملت و یک زمان خاص نیست؛ بلکه متعلق به بشرّیت است. این «میثاق اللَّه الّذی أخذه و وکَّده»، میثاق خدا با انسان است. «وعد اللَّه الذی ضمنه»؛ این، وعده‌ی خداست که تحقّق آن را ضمانت کرده است. همه‌ی انسانهای طول تاریخ، نسبت به این پدیده‌ی عظیم و شگفت‌آور، احساس نیاز معنوی و قلبی کرده‌اند؛ چون تاریخ، از اوّل تا امروز و از امروز تا لحظه‌ی طلوع آن خورشید جهان‌تاب، با ظلم و بدی و پلیدی آمیخته بوده است. همه‌ی کسانی که از ظلمی رنج برده‌اند - چه آنهایی که به خودشان ظلم شده است و رنج برده‌اند و چه آنهایی که به ستمکشیِ دیگران نگاه کرده‌اند و رنج برده‌اند - با یاد ولادت این منجیِ عظیم تاریخ و بشر، در دلشان امیدی به وجود می‌آید. رهبر حکیم انقلاب، دی‌ماه ۱۳۷۴ http://eitaa.com/istadegi
عیدتون مبارک🥰✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۱ مرد دسته‌کلیدی از جیب بیرون کشید و همان‌طور که میان کلیدها می‌گشت، چند لحظه فکر کرد. کلیدی را از بقیه کلیدها جدا کرد و گفت: شب سوم بود فکر کنم. -متوجه نشدید علتش چی بوده؟ شانه بالا انداخت. کلید را در قفل در چرخاند و گفت: نه دقیقا، ولی مطمئنم یه خرابکاری بوده. و در را باز کرد. چراغ اتاق را روشن کرد و گفت: همه برق داشتن جز مصلی. اومدم اینجا رو بررسی کنم و فهمیدم فیوز پریده. این اتفاق وقتی می‌افته که یه جا اتصالی اتفاق افتاده باشه. -خب از کجا می‌گید این خرابکاری بوده؟ شاید اتفاقی بوده. پشت سرش، چند قدم جلو رفتم. چراغ گوشی‌ام را روشن کردم و روی جعبه‌های تقسیم برق و کلیدهای آن گرفتم. مرد گفت: نه، من خیلی دنبال منشاء اتصالی گشتم. از اونجایی که برق کل مصلی قطع شده بود، باید اتصالی توی نقطه‌ای افتاده باشه که باعث بشه فیوز کل مصلی بپره. و بعد، متوجه شدم یکی اینو زده به یکی از پریزها. دست دراز کرد و از بالای یکی از دستگاه‌ها، چیزی را برداشت و نشانم داد. یک دوشاخه بود سیمش را بریده و بعد دو سیم را به هم پیچانده بودند. مرد گفت: اگه اینو بزنی به برق، اتصالی می‌کنه. خیلی خطرناکه... و مسئله اینه که، هرکس اینو زده، می‌دونسته باید کجا بزنه که برق کل مصلی بره. اگه جاهای دیگه می‌زد، فقط برق یه قسمت می‌رفت؛ ولی اینجا به همه قسمت‌ها متصله. می‌‌گیری چی می‌گم؟ -یعنی نقشه برق‌کشی اینجا رو داشته؟ -اومده داخل اینجا و اونو دیده. وقتی رسیدم، در باز بود. -گزارشش ندادین؟ -فقط به حراست گفتم؛ ولی فکر کنم جدی نگرفتن. -اون شب غیر از این اتفاق خاصی افتاد؟ -نه ولی شنیدم گوشی چند نفر رو دزدیدن. -شما خودتون حدس می‌زنین کی این کارو کرده؟ مرد شانه بالا انداخت. -هرکی بوده کلید داشته، چون قفل نشکسته بود. قفل خانه ما هم نشکسته بود. در آن تابستان و در آن اتاقِ دم کرده، بدنم یخ کرد. -کلید اینجا رو غیر از شما دیگه کی داره؟ مرد با یکی از کلیدهای توی دسته‌کلیدش، چانه‌اش را خاراند. -حتما چندنفر از بچه‌های حراست و تاسیسات کل دانشگاه هم دارن. دوباره نگاهی به تاسیسات انداختم و گفتم: ممنون. و خودم را از اتاق کشیدم بیرون؛ او هم پشت سرم آمد. گفتم: اگه می‌شه، پرس و جو کنید و بهم بگید کلید این اتاق دیگه دست کیاست، بعد به من خبر بدید. شماره شخصی‌ام را به او دادم و رفت؛ ولی من همان‌جا، مقابل ورودی مصلی نشستم. سرم را به دیوار تکیه دادم و چشم دوختم به سقف بلندش. کسی غیر از ما کلید را داشت. صدای خودم را توی سرم شنیدم؛ که این‌بار داشتم از خودم می‌پرسیدم: کسی غیر از شما کلید داشت؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 72 صدای خودم را توی سرم شنیدم؛ که این‌بار داشتم از خودم می‌پرسیدم: کسی غیر از شما کلید داشت؟ کلید خانه ما را فقط والدین خودم و والدین هانیه داشتند و گفته بودم تحت هیچ شرایطی، بدون هماهنگی خودم آن را به کسی ندهند. به هانیه هم گفته بودم اگر کلیدش را گم کرد، حتما به من خبر بدهد تا قفل را عوض کنیم. هانیه هم هیچ‌وقت حرفی از گم شدن کلید نزده بود و مطمئنم اهمیت موضوع را می‌دانست؛ پس اگر چنین اتفاقی می‌افتاد حتما به من می‌گفت. با توجه به همه این‌ها، کلید خانه من نمی‌تواند دست غریبه باشد. میان دودوتا چهارتای مغزم، تلفن همراهم در جیبم لرزید. حسام بود. -الو حسام. -معلوم هست کجایی حسین؟ کمی طول کشید تا ذهنم را روی سوالش متمرکز کنم و یادم بیفتد به کسی نگفته بودم کجا هستم. چشمانم را بستم و سعی کردم کلمات را شمرده تحویلش بدهم. -من... دانشگاه اصفهانم. حسام چند لحظه مکث کرد. -اونجا برای چی؟ دلایلم را سبک سنگین کردم. به نظر خودم آمدن به اینجا خیلی منطقی بود؛ ولی مطمئن نبودم حسام و کمیل هم همینطور فکر کنند. گفتم: فکر کردم شاید... اینجا نقطه شروع باشه. -صبر کن... صبر کن... گوشیو میدم به کمیل. بعد از چند لحظه، صدای کمیل را شنیدم. -الو حسین! دانشگاه رفتی چکار؟ -یادم افتاد اینجا برق قطع شده بود. فکر کردم شاید خرابکاری بوده باشه. انتظار داشتم کمیل بگوید خاک بر سر متوهمت یا همچین چیزی؛ ولی نگفت. فقط گفت: باشه... صبر کن، من الان میام. حتما کمیل هم چیز دیگری فهمیده بود و این کورسوی امیدی بود به این معنی که راه اشتباه نیامده‌ام. بدون حرف دیگری تماس را قطع کرد و باز هم من ماندم و پرسشی که توی سرم دور می‌زد: کلید خانه‌ام چطور دست غریبه افتاده بود؟ کمی با مغزم کلنجار رفتم تا پازل‌های دیگری در ذهنم چیده شد: رمضان امسال رفته بودیم مشهد؛ همراه خانواده هانیه. قرار بود ده روز آنجا باشیم که روزه‌هامان را هم بگیریم. پدرم هر روز به خانه سر می‌زد و گلدان‌ها را آب می‌داد؛ ولی روزهای آخر، مسافرتی برایشان پیش آمد. خودم به پدرم گفتم کلید خانه را بدهد به حسام تا به گلدان‌ها آب بدهد. نفسم تنگ شد و سرم گیج رفت. نمی‌توانستم باور کنم دست حسام و آن عوضیِ خانه‌خراب‌کن توی یک کاسه است. حسام چنین آدمی نبود. حسام آدم مومنی بود؛ حداقل تا جایی که من می‌دانستم. آدمی نبود که به این راحتی دلش راضی شود به خیانت. به خودم نهیب زدم که من هیچ‌وقت درون حسام را ندیده‌ام. درست است که همکار خوبی بود، درست است که همیشه مکمل من بود، درست است که یادم نمی‌آید گیر و گوری توی اعتقاداتش دیده باشم، ولی این را هم یادم نمی‌آید که هیچ‌وقت با هم درد دل کرده باشیم. اگر هم حرفی از مشکلاتش زده باشد، در حد چند جمله بوده. در حدی که من فقط سر تکان بدهم و آهی از سر تاسف بکشم. متاسفانه ما مردها آنطور که باید بلد نیستیم از هم حرف بکشیم و پای درد هم بنشینیم و به درون هم راه پیدا کنیم. الان هم نمی‌دانم درون حسام چه می‌گذرد. تنها حدسِ پیش رویم، این است که حسام مردی ست با بدهی سنگین مهریه؛ مردی محتاج پول، پول زیاد. و این باز هم با آنچه از حسام می‌شناسم جور درنمی‌آید. حسام آدمی نبود که با مزدوری برای بیگانه پول دربیاورد. یعنی من اینطور نشناخته بودمش. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه جوری براتون مهم نیست دایره دوباره داره منتشر میشه که اصلا ذوقم کور شد😕😒
هعی😔💔
بازی هنوز ادامه داره...