☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 72
صدای خودم را توی سرم شنیدم؛ که اینبار داشتم از خودم میپرسیدم: کسی غیر از شما کلید داشت؟
کلید خانه ما را فقط والدین خودم و والدین هانیه داشتند و گفته بودم تحت هیچ شرایطی، بدون هماهنگی خودم آن را به کسی ندهند. به هانیه هم گفته بودم اگر کلیدش را گم کرد، حتما به من خبر بدهد تا قفل را عوض کنیم. هانیه هم هیچوقت حرفی از گم شدن کلید نزده بود و مطمئنم اهمیت موضوع را میدانست؛ پس اگر چنین اتفاقی میافتاد حتما به من میگفت. با توجه به همه اینها، کلید خانه من نمیتواند دست غریبه باشد.
میان دودوتا چهارتای مغزم، تلفن همراهم در جیبم لرزید. حسام بود.
-الو حسام.
-معلوم هست کجایی حسین؟
کمی طول کشید تا ذهنم را روی سوالش متمرکز کنم و یادم بیفتد به کسی نگفته بودم کجا هستم. چشمانم را بستم و سعی کردم کلمات را شمرده تحویلش بدهم.
-من... دانشگاه اصفهانم.
حسام چند لحظه مکث کرد.
-اونجا برای چی؟
دلایلم را سبک سنگین کردم. به نظر خودم آمدن به اینجا خیلی منطقی بود؛ ولی مطمئن نبودم حسام و کمیل هم همینطور فکر کنند. گفتم: فکر کردم شاید... اینجا نقطه شروع باشه.
-صبر کن... صبر کن... گوشیو میدم به کمیل.
بعد از چند لحظه، صدای کمیل را شنیدم.
-الو حسین! دانشگاه رفتی چکار؟
-یادم افتاد اینجا برق قطع شده بود. فکر کردم شاید خرابکاری بوده باشه.
انتظار داشتم کمیل بگوید خاک بر سر متوهمت یا همچین چیزی؛ ولی نگفت. فقط گفت: باشه... صبر کن، من الان میام.
حتما کمیل هم چیز دیگری فهمیده بود و این کورسوی امیدی بود به این معنی که راه اشتباه نیامدهام. بدون حرف دیگری تماس را قطع کرد و باز هم من ماندم و پرسشی که توی سرم دور میزد: کلید خانهام چطور دست غریبه افتاده بود؟
کمی با مغزم کلنجار رفتم تا پازلهای دیگری در ذهنم چیده شد: رمضان امسال رفته بودیم مشهد؛ همراه خانواده هانیه. قرار بود ده روز آنجا باشیم که روزههامان را هم بگیریم. پدرم هر روز به خانه سر میزد و گلدانها را آب میداد؛ ولی روزهای آخر، مسافرتی برایشان پیش آمد. خودم به پدرم گفتم کلید خانه را بدهد به حسام تا به گلدانها آب بدهد.
نفسم تنگ شد و سرم گیج رفت. نمیتوانستم باور کنم دست حسام و آن عوضیِ خانهخرابکن توی یک کاسه است. حسام چنین آدمی نبود. حسام آدم مومنی بود؛ حداقل تا جایی که من میدانستم. آدمی نبود که به این راحتی دلش راضی شود به خیانت.
به خودم نهیب زدم که من هیچوقت درون حسام را ندیدهام.
درست است که همکار خوبی بود، درست است که همیشه مکمل من بود، درست است که یادم نمیآید گیر و گوری توی اعتقاداتش دیده باشم، ولی این را هم یادم نمیآید که هیچوقت با هم درد دل کرده باشیم. اگر هم حرفی از مشکلاتش زده باشد، در حد چند جمله بوده. در حدی که من فقط سر تکان بدهم و آهی از سر تاسف بکشم. متاسفانه ما مردها آنطور که باید بلد نیستیم از هم حرف بکشیم و پای درد هم بنشینیم و به درون هم راه پیدا کنیم. الان هم نمیدانم درون حسام چه میگذرد. تنها حدسِ پیش رویم، این است که حسام مردی ست با بدهی سنگین مهریه؛ مردی محتاج پول، پول زیاد.
و این باز هم با آنچه از حسام میشناسم جور درنمیآید. حسام آدمی نبود که با مزدوری برای بیگانه پول دربیاورد. یعنی من اینطور نشناخته بودمش.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
از اول بخونید یادتون بیاد😅
#امیدجلوداریان 😂
ممنون از محبتتون☺️
ببخشید بابت فاصله و ممنون که درک میکنید 🌷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 73
و الان بنیان تمام شناختهایم به لرزه درآمده بود. تمام وجودم میخواست دلیلی پیدا کنم که نشان دهد اشتباه کرده بودم؛ ولی نمیدانستم باید به کجا چنگ بیندازم. کمیل میگفت تیر از سلاح بچههای خودمان شلیک شده؛ و من به این فکر میکردم تیراندازی حسام چطور است؟ به اندازهای خوب هست که بتواند یک هدف درحال دویدن را بزند؟
تیراندازی حسام خوب بود. متاسفانه تیراندازیاش خوب بود.
نه که اعجوبه تیراندازی باشد؛ نه. ولی همیشه نمراتش بالاتر از من بود و این اولین بار بود که از این قضیه ناراحت میشدم. یک لحظه دستم رفت سمت تلفن همراه. فکر کردم شاید بد نباشد به خودش زنگ بزنم و بپرسم حدسم درست است یا نه؛ ولی فکر بچگانهای بود. سادهلوحانه، بچگانه و احمقانه.
و همان لحظه که گیج و سردرگم به گوشی خیره بودم، در دستم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. دایره سبز را کشیدم و آن را در گوشم گذاشتم.
-الو!
-سلام آقای باهوش! داشتم کمکم ازت ناامید میشدم، ولی بالاخره فهمیدی.
قلبم به تپش افتاد. فهمیده بود من به حسام شک کردهام؟ محال بود مگر این که علم غیب داشته باشد. گفتم: چی میگی؟
-خنگ نباش دیگه. فکر نمیکردم انقدر زود بری دانشگاه اصفهان. حالا دیگه بازیمون رسیده به قسمت جذابش. بیا پیدام کن... البته نه... اولش بمب رو پیدا کن، اگه زنده موندی بیا سراغ من!
قبل از این که جواب بدهم قطع کرد و متاسفانه توانسته بود خوی جنگجو و رقابتطلب وجودم را قلقلک بدهد؛ آن قسمت وجودم را که باعث میشد بخواهم رویش را کم کنم. میدانستم نباید اجازه بدهم چنین اثری بر من بگذارد؛ چون مهمتر از گرفتن او، بمبی بود که قرار بود میان زن و بچه مردم منفجر شود.
رنگ آسمان نارنجی شده بود و هرچه به سمت غروب میرفت، جنبوجوش دانشگاه بیشتر میشد. مردم هم داشتند کمکم میآمدند و تصور این که یک نفر از اینها بمب همراهش باشد، دیوانهام میکرد. برخاستم و تا در شمالی دویدم. نگهبان که مرا دید، شناخت.
-چیزی که میخواستین پیدا کردین آقا؟
-نه...
چند قدم به او نزدیکتر شدم، طوری که بتوانم در گوشش حرف بزنم.
-بقیه درهای دانشگاه بازن؟
-در شرقی و جنگلبانی بازه.
دانشگاه اصفهان خیلی بزرگ است و به فراخور آن، چند در دارد: در شمالی، در شرقی، در جنگلبانی، در خوابگاه، در کوی اساتید و در بیمارستان الزهرا. بین اینها، فقط در شرقی و شمالی به مصلی نزدیک بودند. جنگلبانی بالای دانشگاه بود و از اینجا حدود دو کیلومتر فاصله داشت. با کمیل تماس گرفتم و گفتم به حراست دانشگاه بگوید همه درها را بجز شرقی و شمالی ببندند.
مشکل اینجا بود که نمیتوانستم تا قبل از رسیدن کمیل، تنهایی در شرقی و شمالی را رصد کنم. شدیداً به پشتیبانی نیاز داشتم و تا رسیدنشان معلوم نبود چه اتفاقی بیفتد. خود کمیل هم در ترافیک شب تاسوعا گیر کرده بود. مطمئن نبودم که گفتن جریان بمبگذاری به حراست و خادمان مراسم کار درستی باشد. آنها آموزش ندیده بودند. ممکن بود کاری کنند که اوضاع بدتر شود؛ ولی به این فکر کردم که هانیه هم فقط یک خادم بود. خادمی که آموزش ندیده بود؛ ولی توانست جلوی یک فاجعه را بگیرد.
همان نگهبان را کناری کشیدم و گفتم: به نگهبانها بگو امشب بیشتر حواسشون باشه و موارد مشکوک رو اطلاع بدن.
چشمان نگهبان از ترس دودو زد.
-چیزی شده؟
-نه انشاءالله. فقط برای احتیاط.
از قیافهاش معلوم بود که حرفم را باور نکرده و از قیافه من هم معلوم بود که چیز دیگری را برایش لو نمیدهم. شاید کمی دلخور هم شد. با بیسیم حرفم را به نگهبانهای در شرقی منتقل کرد و باز نگاهی مشکوک به خودم انداخت.
***
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi