مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۸۰
*
حالم مثل ماهی بود که بیرون از آب افتاده باشد. پزشک با هادی حرف میزد و من در ذهنم کلمات را میجستم. حسین مثل آب دریا بود. حرف زدن با او مرا تشنهتر میکرد و شنیدن صدایش چیزی از دلهرهام کم نکرده بود. ذهن و زبانم هنوز در جستوجوی کلمات ناموفق بودند، دایره لغات محدودی در اختیارم بود و نمیشد حرفم را به هادی بفهمانم.
هادی گفتوگویش را با پزشک تمام کرد و به سمت من برگشت.
-آبجی دیگه چرا گریه میکنی؟ با حسین که حرف زدی!
از مغزم کار کشیدم.
-نگرانم...
-نگران چی؟
-حسین.
نگرانیام فقط حسین نبود؛ ولی نمیتوانستم بیشتر از این توضیح بدهم.
-چیزیش نیست که. همین الان باهاش حرف زدی. حالش خوب بود.
ناچار گفتم: دوباره... بهش... زنگ... بزن...
-کار داره آخه. نمیشه که هی مزاحمش بشیم. کارش تموم بشه خودش میاد.
نه. معلوم نبود بیاید. ابرو درهم کشیدم. هادی گفت: باشه، ولی دیگه این بار اگه بهش زنگ زدیم باید آروم بشی ها.
-باشه...
هادی تلفنش را درآورد و حسین را گرفت. آرنجش را به لبه تخت تکیه داده بود و معلوم بود دارد بوق پشت بوق میشنود؛ اما حسین جواب نمیدهد. بعد از چند لحظه، تماس را قطع کرد و گفت: حتما دستش بنده.
هادی خیلی خوشبین بود و وقتی دید جمله خوشبینانهاش حال مرا بهتر نکرد، گفت: بذار به دوستش زنگ بزنم.
منظورش حسام بود؛ ولی همانطور که فکر میکردم، حسام هم جواب نداد. صدای بلندگوی گوشی هادی را شنیدم که میگفت: دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...
*
خاک پر بود از برگهای خشک و سوزنیِ کاج و صورتم را میآزرد. مایعی لزج از گوشم تا کنار گونهام ریخته بود که به احتمال زیاد خون بود. بدنم هنوز کرخت بود؛ ولی گوش و چشمم کار میکرد. انقدری کار میکرد که بفهمم روی زمین، وسط پارک مطالعه افتادهام و حسام و یک مرد ناشناس، در فاصلهی چند متری من ایستادهاند.
نمیدانم از وقتی که افتاده بودم چقدر گذشته بود؛ اما بعید بود بیشتر از چند دقیقه شده باشد. صدای مبهم سخنران هنوز میآمد و هنوز شب بود. این بهترین خبری بود که آن لحظه میشد برای خودم داشته باشم.
هنوز وقت بود.
تلاشم برای غلبه بر کرختی بدنم بیفایده بود. پس سرم هنوز گزگز میکرد. ترجیح دادم تا حس به دست و پایم برگردد، بروم توی نخ حسام و آن مرد.
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۸۱
انقدر دقیق هیکلش را به خاطر سپرده بودم که میتوانستم قسم بخورم خودش است. خود عوضیاش، خود نامردش. داشت با حسام حرف میزد؛ ولی صداشان را نمیشنیدم. حالتهای بدنشان اثری از تنش یا دعوا را نشان نمیداد. یک گفتوگوی دوستانه بود؛ احتمالا درباره این که با من چکار کنند. ناخودآگاه دستم به سمت غلاف سلاحم رفت؛ ولی خالی بود. معلوم است که اولین کارش بعد از بیهوش کردن من، برداشتن سلاحم بود. گوشیام را هم برداشته بود.
مرد دستش را روی شانه حسام گذاشت؛ خیلی صمیمانه و برادرانه. چند قدم با هم راه رفتند و از من دور شدند. توی دلم گفتم: خاک تو سرت حسام. خاک تو سرت. مرتیکه احمق.
و بعد حسام افتاد.
طاقباز افتاد روی زمین و لرزید. از گردنش خون فواره میزد. با دستش زمین را چنگ میزد و پا بر زمین میسایید. صدای خرخرش را به سختی میشنیدم. مرد گلوی حسام را دریده بود و من مطمئن نبودم که از این قضیه خوشحالم یا ناراحت. من مدتها با حسام زندگی کرده بودم. هنوز تهماندهای از آن حس رفاقت بود؛ هرچند در یک ساعت اخیر بیشترش به باد رفته بود. به هرحال دلم آنقدرها نسوخت. حتی زن و بچه نداشت که بخواهم غصه بیوه و یتیم شدنشان را بخورم.
آن لحظه باید برای خودم غصه میخوردم که آن عوضی داشت به سمتم میآمد.
مردی در همان حدود پنجاه سالگی بود. یک ریش پرفسوری کمپشت روی چانهاش بود. چشمانش، ریز و روشن بودند. ترسناک و مسخره. داشت با آرامش به طرف من میآمد و چاقویی که با آن گلوی حسام را بریده بود، با یک دستمال سفیدِ تا شده پاک میکرد. طوری با وسواس چاقو را تمیز میکرد که انگار میخواست با آن غذا بخورد.
رسید بالای سرم. نگاهی به دور و برش کرد و بعد، با نیممتر فاصله، بالای سرم نشست.
-خب، گفته بودی جوابمو وقتی که پیدام کردی میدی. چیزی میخواستی بگی؟
به دستانم تکیه کردم و برخاستم. همهجا دور سرم چرخید و افتادم.
-الکی تلاش نکن، فکر کنم خیلی محکم زدم. احتمالا جمجمهت شکسته و ضربه مغزی شدی.
با چهرهای درهم رفته، به قطرات خون حسام که روی لباسش شتک زده بودند نگاه کرد و آرام قسمت تمیز دستمال را روی آن کشید. خون پاک نشد. گفت: ای بابا... نباید به گردنش میزدم. شاهرگ گردن خیلی بریز و بپاش داره. گند میزنه به هیکل آدم.
درست است که حسام حقش بود، ولی این که یک قاتل روانیِ وسواسی اینطوری درباره قتل رفیق سابقت حرف بزند، واقعا فشار دارد. دوباره تلاش کردم بلند شوم و اینبار سرگیجهام بهتر بود.
-من اگه جای تو بودم بلند نمیشدم. از گوشت داره خون میاد. فکر کنم مایع مغزیت هم همراهش داره بیرون میریزه.
ناخودآگاه دست بردم به سمت خونی که از گوشم بیرون ریخته بود. فکر کنم درست میگفت، مردک آشغال. کاملا مطمئن بود انقدر آسیب دیدهام که خطری برایش ندارم. چاقو را به غلافش برگرداند و زیر لب گفت: فایده نداره، باید بشورمش.
-خب، تو پیدام کردی یا شایدم بشه گفت من پیدات کردم. چی میخواستی بگی؟
به این فکر کردم که ریموت بمب دست این روانیِ وسواسی بود؛ چیزی که آن لحظه از همهچیز مهمتر بود. گفت: حسام واقعا هیجان نقشهم رو کم کرد. دلم میخواست رویاروییمون شکوهمندتر باشه.
ترجیح دادم یک ذره انرژیای را که برایم مانده بود، الکی هدر ندهم. روی زمین نشستم و سرم را آرام ماساژ دادم. تیر میکشید. گفتم: تو واقعا مریضی. اگه زنده موندی، حتما باید بری پیش روانپزشک.
خندید.
-جدی؟
واقعا مریض بود. آدمهای باهوش هم گاهی دچار اختلالات روانی میشوند. لازم نبود روانشناسی خوانده باشم تا وسواس و خودشیفتگی را در او تشخیص دهم. این نقطهضعفش بود، او بازی کردن را دوست داشت و میشد او را به بازی گرفت.
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
از کریم اهلبیت (علیهمالسلام) درس زندگی بگیریم...
پ.ن: روایتی در کتب اهل سنت هست که اگر عقل در صورت انسانی مجسم میشد، شبیه امام حسن مجتبی علیه السلام بود.
#میلاد_امام_حسن_مجتبی علیهالسلام مبارک✨💚
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
آشنایی ما خیلی چیز پررنگی برای گفتن نداره، صرفا یه آشنایی سنتی و معمولی بود.
تنها چیزی که آشنایی ما رو خاص میکنه، تقارنش با میلاد امام حسن مجتبی علیه السلامه✨
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
من نکشتمش که، اون مرده زد کشتش🙄
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۸۲
واقعا مریض بود. آدمهای باهوش هم گاهی دچار اختلالات روانی میشوند. لازم نبود روانشناسی خوانده باشم تا وسواس و خودشیفتگی را در او تشخیص دهم. این نقطهضعفش بود، او بازی کردن را دوست داشت و میشد او را به بازی گرفت.
-آره. تاحالا ندیده بودم یه تروریست انقدر مسخرهبازی راه بندازه.
به دستها و لباسش نگاه کردم. ریموت همانجا بود و باید با یک حمله، آن را از چنگش بیرون میکشیدم. متفکرانه سر تکان داد.
-باشه، میتونم برای شادی روحت و عمل به آخرین حرفی که توی زندگیت زدی، برم پیش روانپزشک.
-لازم نیست به خودت زحمت بدی. ما میتونیم توی زندان برات روانپزشک بیاریم.
این حرفم انقدر محال به نظر میرسید که در جوابم فقط نیشخند زد. دستش را داخل جیبش برد و کنترل کوچکی از آن بیرون آورد؛ چیزی شبیه سوییچ ماشین. لازم نبود توضیح بدهد؛ خودم میدانستم چیست.
-خوبه که اینجایی. دوست داشتم در حضور خودت فشارش بدم.
قاهقاه خندید. هر حرکت اضافهام میتوانست دهها نفر را بکشد. گفت: بمبی که اون توئه، از بمب توی پراید هم سنگینتره. تقریبا... ام... ده کیلو سیفور.
آرام گفتم: خیلی کثافتی!
باید کمی وقت میخریدم؛ شاید کمیل میتوانست بمب را پیدا کند و ببرد بیرون برای خنثی کردن. صدایم را بالا بردم.
-حالا بمب کجاست؟
سوال سرراستی بود و اعترافی تلویحی به این که خودم هم میدانم قرار نیست زنده بمانم. او هم به همین اعتراف تلویحی خندید.
-خودم بردمش تو و یه جای خوب نشوندمش. میدونی، غیر از حجم بمب، این که بمب کجا باشه هم مهمه. باید یه جایی باشه که قشنگ تلفات بگیره.
-نشوندیش؟
حدسم درست بود. همان بود که فکر میکردم. عرق سرد بر پیشانیام نشست.
-آره. پسر فلج اون زنه باید به یه دردی میخورد.
-میدونستی این روشِ داعشیت چقدر چندشآوره؟
سر تکان داد.
-آره ولی در نوع خودش ایده جالبیه.
-تو داعشی نیستی نه؟
باز هم قهقهه زد.
-معلومه که نیستم. من فقط با اونا کار میکنم.
به چشمانم دقیق شد.
-دوست داری بدونی کیام؟
بیشتر از این که من دوست داشته باشم این را بدانم، او دلش میخواست برایم تعریف کند. گفتم: اسرائیل؟
خندید و دستانش را بهم زد.
-آفرین، دقیقا! البته ایران به دنیا اومدم.
- از اون لهجه مسخرهت معلوم بود.
با آرامش، چند قدم فاصله گرفت و شروع کرد به سخنرانی کردن.
-ببین، این کارا رو میتونستم خیلی راحتتر و بیسروصداتر هم انجام بدم؛ ولی دلم یه هیجان میخواست. دلم میخواست بازی کنم. همینطوری الکی، تو رو انتخاب کردم و یه جوری برنامه چیدم که هم حقوق بگیرم هم تفریح کنم. خوبه نه؟
-واسه همینه که میگم باید ببریمت پیش روانپزشک.
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi