مهشکن🇵🇸🇮🇷
💬⁉️پرسش شما: 💬✅پاسخ ما: 🌷فرات: ازدواج سنتی به این معنا که پسر و دختر از قبل شناختی نداشتن و با یک
سلام
این مدل ۲ تا مشکل داره:
۱. مادر بجای پسرش تصمیم میگیره، و به استقلال رای پسر احترام گذاشته نمیشه.
۲. استقلال رای دختر و حق انتخابش کلا به رسمیت شناخته نمیشه، مادر پسر میاد و دختر رو بررسی میکنه، بدون این که دختر هم بتونه بررسی کنه. دختر توی این موقعیت جایگاه تصمیمگیری نداره.
اگه هم حرفی هست که لازمه مادر پسر قبل از خواستگاری بزنه، تلفنی میتونه بگه.
البته میشه بعد از دیدار اول دختر و پسر یه جلسه زنونه گذاشت، ولی نه اولین دیدار.
ضمناً
دختر هم باید پذیرش نه شنیدن داشته باشه.
خیلی طبیعیه که توی یه جلسه خواستگاری، یکی از طرفین همو نپسندن.
باید یه سری انگارههای سنتی رو دور بریزیم، چون ظاهراً به نفع ماست ولی درواقع محدود کننده ست.
مثلا ما میگیم دختر اگه پسر رو ببینه و نه بشنوه بهش ضربه میخوره، این ظاهرش احترام به دختره ولی در واقع دختر رو یه موجود ضعیف فرض کردیم که نمیتونه عاقلانه تصمیم بگیره.
این تصورات مال وقتیه که بخوایم یه دختر بیچاره کم سن و سال رو به زور شوهرش بدیم، نه برای دختری که دیگه بزرگ شده و به بلوغ ازدواج رسیده.
مهشکن🇵🇸🇮🇷
💬⁉️پرسش شما: سلام شاید سوال من یکم عجیب باشه ولی خب مشکل منه و لطفا بهش پاسخ بدید🌸 ما خانوادمون از ن
سلام
اولا ممنون از انتقادپذیری تون،
دوما ما نمیگیم مدرک مهم نیست، بالاخره تا یه حدی مهمه،
ولی معیار اصلی نیست. و این درست نیست که یه خواستگار رو فقط بخاطر مدرک رد یا تایید کنیم.
تجربه خود من هم تجربه خاصی نبود، منم خیلی به مدرک یا رشته ضریب نمیدادم. ولی مثلاً خواستگاری داشتم که توی ۲۴ سالگی هنوز داشت لیسانس میخوند، سربازی نرفته بود و کار هم نکرده بود. خب ببینید یه پسر توی این سن دیگه باید حداقل یکی از این کارها رو کرده باشه😅 برای همین ردش کردم. ولی اگه مثلا درحال کار بود ولی درس نخونده بود، ردش نمیکردم.
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت دوم 📍توضیح: اولین ملاقات ما شانز
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت سوم
خردادماه 02
اواسط خرداد آمدند خانهمان؛ قبل از این که امتحانات دانشگاه من شروع شود. من آنجا اعلام کردم که وقتی امتحان دارم اخلاقم مثل آدم نیست و اگر موقع درس خواندن کسی دور و برم بپلکد، ممکن است بمیرد. برای همین قرار شد تا بعد امتحانات من قرار دیگری نداشته باشیم.
قبل از این که بیایند خانهمان، همه اعضای خانواده را به مدت دو ساعت در اتاقهاشان زندانی کردم. خودم همه مبلها را آوردم روی یکی از فرشها و دوتای دیگر را جارو زدم. بعد مبلها را آوردم روی فرش دوم و فرش اول را جارو زدم. بعد هم دکوراسیون خانه را خودم تنهایی چیدم. تمام این مدت هم داشتم هایهای گریه میکردم. هرچه کمرم از درد سنگینی مبلها میترکید، گریه میکردم و میدانستم از درد نیست، اضطراب بود، ترس بود.
من از تنهایی نمیترسم. از پس خودم برمیآیم. از این میترسم که یک نفر را به تنهاییام راه بدهم و بعد بازهم تنها بمانم.
مصیبت اصلی وقتی شروع شد که نزدیک آمدنشان بود و من نمیدانستم چه بپوشم. به زهراسادات زنگ زدم. گفت عکس کمدت را بفرست. وقتی عکسش را دید، جیغ زد. گفت این چه لباسهایی ست که تو داری؟ همه رنگهای تیره و ملایم: سبز تیره، کرمی، خاکستری، قهوهای تیره... چندتایی رنگی هم داشتم ولی برای خواستگاری خوب نبودند. آخرش البته یک مانتوی راهراه صورتی و سفید پوشیدم با یک دامن مشکی(!) و یک روسری صورتی روشن، و یک چادر با زمینه کرمی و گلهای ریز صورتی. وقتی خودم را در آینه دیدم وحشت کردم. سرتاپایم رنگ آن شربت سینه بدمزهای شده بود که در بچگی ازش متنفر بودم.
تا رسیدند، من کلا گیج شدم. نمیدانستم باید چکار کنم و کجا بروم. آخرش با گیجی روی مبل نشستم. فکر کنم خیلی ضایع و خلاف رسم و رسوم بود؛ ولی چارهای نداشتم. مامان و بابا هردو برای پذیرایی رفته بودند توی آشپزخانه و من اگر جلوی مهمانها نمینشستم، خیلی زشت میشد. او هم با پیراهن صورتی آمده بود، صورتی روشن ملایم. باید بگویم توی سلیقه لباس پوشیدنش تجدید نظر کند.
من پذیرایی نکردم. مامان قبلش کلی اصرار کرد که حداقل یک گز را تعارف کن. گفتم نه. بابا همهچیز را تعارف کرد. حتما با خودشان گفتهاند چه دختر مغرور و تنبلی. خب بحث غرور و تنبلی نبود؛ خوشم نمیآمد خریداری نگاهم کنند. این پذیرایی توی خواستگاری فلسفهاش همین است دیگر: اسکن کامل هیکل و راه رفتن و سکنات و وجنات عروس. من خوشم نمیآید هیکل و بدنم اسکن شود. خوشم نمیآید مثل یک کالا بررسی بشوم. من آدمم.
اعتراف میکنم گلشان خیلی خوشبو بود. بوی گلشان خانه را برداشت. ولی وقتی قرار شد برویم اتاق من حرف بزنیم، دلم میخواست همان گل را پرت کنم توی صورتش.
و بالاخره آن شب، برق سیمخاردارهای الکتریکی را قطع کردم و او به قلعه بتنیام نزدیکتر شد. من اولین بار توی کل زندگیام، یک پسر را به اتاقم راه دادم؛ به نمود عینی و بیرونیِ ذهنم...
قسمت اول یادداشت:
https://eitaa.com/istadegi/14366
ادامه دارد...
#روز_ازدواج
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
💬⁉️پرسش شما: سلام شاید سوال من یکم عجیب باشه ولی خب مشکل منه و لطفا بهش پاسخ بدید🌸 ما خانوادمون از ن
سلام
ما ۲تا نگاه به ازدواج داریم: نگاه سنتی مردسالار و نگاه اسلامی.
توی نگاه سنتی مردسالار، بله باید تحصیلات زن از مرد کمتر باشه و کلا همیشه زن، پایینتر از مرد نگه داشته میشه، تا سلطه مرد روی زن حفظ بشه، و این تصور هست که اگه زن تحصیلات بالاتری داشته باشه، تن به سلطه مرد نمیده!
و خب اینجا، معیار برتری افراد، جنسیت و تحصیلات و ارزشهای مادیه.
ولی توی نگاه اسلامی، زن و مرد هردو انسان هستند و ارزشهای مادی مثل جنسیت و مدرک، باعث برتری یکی بر دیگری نیست. این دوتا انسان هم با توجه به انسانیتشون، قراره با هم زندگی کنند، توی این زندگی نقشها رو تقسیم کنند، بندگی کنند و توی این زندگی نه زن سلطه داره نه مرد، بلکه امر خدا بین اونا حاکمه، و برتری زن توی تحصیلات باعث طغیانش نمیشه، برتری مرد هم بخاطر نیروی جسمانی بیشترش باعث ظلم و سلطه نمیشه.
اگه میخواید با نگاه سنتی ازدواج کنید حتما این حرف درسته،
ولی اگه اسلامی به قضیه نگاه میکنید، نه.
رهبری هم نظرشون اینه که:
«چه مانعی دارد یک خانم دکتر تحصیلکرده، زن یک جوان حزباللهی شش کلاس درس خوانده بشود؟ چرا نتوانند باهم زندگی کنند؟ اسلام اینها را قبول ندارد و ارزشهای معنوی را قبول دارد.»
۱۹ اسفند ۶۲
هدایت شده از 🌿 فروشگاه اریحا🌿
عید غدیر نزدیکه😍🌱
و به مناسبت عید غدیر،
تا روز عید، هر سفارشی که ثبت کنید، روی سفارش یه هدیه هم به انتخاب خودتون بهتون تقدیم میشه🥰
🎁این هدیه میتونه:
🌱 یه جفت از این جورابای پنتی خنک و عالی باشه(رنگش به انتخاب خودتون)
🌱میتونه یه جفت گوشواره مرواریدی خوشگل باشه😍
🌱میتونه یکی از این گیرههای قشنگمون باشه
🌱یا میتونه یه بسته گیره ساده باشه
✨این که چی باشه، انتخاب با خودتونه☺️
🌷ضمن اینکه،
برای خریدهای بالای ۶۰۰ هزار تومان،
گیره روسری یا گوشواره دستساز خودم درست میکنم،
سفارشی و با سلیقه خودم و خودتون😍
#غدیر #عید_غدیر
✨ فروشگاه اریحا ✨
https://eitaa.com/Eriha_shop
مهشکن🇵🇸🇮🇷
عید غدیر نزدیکه😍🌱 و به مناسبت عید غدیر، تا روز عید، هر سفارشی که ثبت کنید، روی سفارش یه هدیه هم به ا
طرح عید غدیر فروشگاهمون رو از دست ندید🥰
حتما به فروشگاه اریحا سر بزنید😉
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت سوم خردادماه 02 اواسط خرداد آمد
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت چهارم
تیرماه 02
بعد از امتحانات من، نوبت مشاوره بود. تصمیم داشتم یک طوری از طریق مشاوره نظرش را تغییر بدهم. مثلا کاری کنم که مشاور یک اختلال روانی را در من تشیخص بدهد. شاید آخرین سنگرم برای فرار از ازدواج بود.
قرار اول در یک مرکز مشاوره بیرون دانشگاه بود. از مشاورش خوشم نیامد. مثل چت جیپیتی نشست و چندتا سوال فرمالیته پرسید و بعد هم یک منبر نیمساعتی رفت با این مضمون که اگر قبل از ازدواج فکر نکنید و احساساتی تصمیم بگیرید، بدبخت میشوید و میمیرید. معلوم است که ما اینها را میدانستیم. حس کردم یک ضبط صوت است که بهش گفتهاند هرکس آمد یک دور این فایل را پلی کن و سیصدهزار تومان ازش پول بگیر. بعد هم یک نسخه بلندبالا بپیچ که باید هفتهای دو جلسه با هم قرار بگذارید و این کتابها را از مرکز ما بخرید و بخوانید که بعد ازدواج بدبخت نشوید.
نگذاشتم کتابها را بخرد؛ گفتم از طاقچه کتابها را میگیریم. راستش زورم آمد که پول خرج چیزهایی کند که نیاز نداریم. آن مرکز مشاوره فقط در و دکان بود. نوبت مشاوره بعدی، مرکز مشاوره دانشگاه رفتیم و خیلی بهتر بود. نه منبرِ بیخودیِ نیمساعته رفت، نه نسخههای عجیب و غریب پیچید. گفت تست سلامت روان بدهیم و تست شخصیت. بعد هم بهجای این که مثل ضبط صوت بنشیند و حرفهای تکراری بزند، خیلی قشنگ نشست به حرفهای هردومان گوش داد.
جلسه بعدی، از صبح دانشگاه بودم. نمیدانستیم نوبت مشاوره چه ساعتی ست(چون از قبل نوبت نگرفته بودیم و اسممان در رزروها بود). او هم از نُه صبح آمد دانشگاه و دوازه ظهر بهمان نوبت دادند.
میفهمید؟
نه نفهمیدید.
یک لحظه فکر کنید بعد از عمری زندگی شرافتمندانه و حفظ فاصله با نامحرم و روی خوش نشان ندادن به هرگونه جنس مذکر، مجبور باشید سه ساعت با یک پسر جوان که از قضا عضو بسیج دانشجویی هم هست، در دانشگاه منتظر بمانید که نوبت مشاورهتان شود. آن هم کجا؟ روبهروی مصلای دانشگاه که دفتر بسیج و انجمن اسلامی و پاتوق تمام بچه مذهبیهای دانشگاه است. از آن جالبتر، این بود که انگار نه انگار تابستان است و باید دانشگاه خلوت باشد!
تصور کنید در چنین شرایطی، آقای مهندس(از این به بعد با این اسم در یادداشتها به او اشاره میکنم) پیشنهاد شیرکاکائو هم بدهند و برویم تریای داروسازی، من بیرون تریا بایستم و مهندس برود دوتا شیرکاکائو بگیرد و جلوی یک ایل دختر چادری، شیرکاکائو را بدهد به من، بعد هم برویم پشت ساختمان امور فرهنگی روی چمنها بنشینیم و شیرکاکائو بخوریم و چندتا از کارمندهای امور فرهنگی که چندسال است من را میشناسند هم همان لحظه رد شوند...
روسریام را تا جایی که میشد کشیده بودم جلو و با چادر عربی رو گرفته بودم که کسی نشناسدم. دلم میخواست خودم را پشت شمشادها محو کنم. بخار شوم. لم یکن شیئا مذکورا بشوم.
ولی باور کنید همه اینها ارزشش را داشت، اگر مشاور موقع تحلیل تستمان به این نتیجه میرسید که من اختلال روانی دارم و نباید ازدواج کنم. من اصلا به همین امید آمده بودم مشاوره. تا جایی که میشد حتی، تست را طوری داده بودم که یک اختلال روانیای چیزی ازش بیرون بکشد. ولی مشاور با لبخند، یک نگاه به نمودار تست امامپیآی انداخت و گفت: هردوتون نرمالین. مشکل خاصی ندارین.
دوست داشتم جیغ بکشم و بگویم: آدم حسابی! به تو هم میگویند مشاور؟ یعنی چه که نرمالیم؟ نرمال خودتی و هفت جدت. من نرمال نیستم. من ملغمهای از انواع اختلالاتم. زهراسادات میگفت هر اختلالی که سر کلاس بهشان درس میدهند، اول از همه یاد من میافتد. آن وقت میگویی من سالمم؟ کوفت و نرمال. درد و نرمال.
نزدیک بود گریهام بگیرد. یک لحظه مشاور سرش را بالا آورد و روبه آقای مهندس گفت: البته خانم شکیبا...
امیدوار شدم، گفتم الان میگوید البته خانم شکیبا کمی از نظر روانی نامتعادلند و بهتر است در انتخابتان تجدید نظر کنید؛ ولی گفت: خانم شکیبا به شدت درونگرا هستن، هردوتا تستشون درونگرایی شدید رو نشون میده. احتمالا خیلی جدیتر و آرومتر از شمان. بروز و تاثیرپذیری احساسی شما خیلی بیشتر از خانم شکیباست، سطح هیجانتون هم بالاتره. خانم شکیبا خیلی کتاب میخونن، و دوست دارن فعالیت اجتماعی یا اقتصادی داشته باشن، از اون دخترهایی که توی خونه بمونن نیستن. شما هم به نظر میرسه مرد همراهی هستید، خشن نیستید و برونگرا و اهل معاشرتید.
با توصیفاتی که مشاور کرد، انتظار داشتم مهندس جانش را بردارد و دربرود. توی دلم گفتم عجب ترکیبی! مثل وقت گذراندن آهو با گرگ است و البته واضح است که کداممان آهوست و کداممان گرگ!
ادامه دارد...
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت چهارم تیرماه 02 بعد از امتحانات
اون موقع هنوز خورشید نیمهشب به دنیا نیومده بود😶