هدایت شده از 🌿 فروشگاه اریحا🌿
عید غدیر نزدیکه😍🌱
و به مناسبت عید غدیر،
تا روز عید، هر سفارشی که ثبت کنید، روی سفارش یه هدیه هم به انتخاب خودتون بهتون تقدیم میشه🥰
🎁این هدیه میتونه:
🌱 یه جفت از این جورابای پنتی خنک و عالی باشه(رنگش به انتخاب خودتون)
🌱میتونه یه جفت گوشواره مرواریدی خوشگل باشه😍
🌱میتونه یکی از این گیرههای قشنگمون باشه
🌱یا میتونه یه بسته گیره ساده باشه
✨این که چی باشه، انتخاب با خودتونه☺️
🌷ضمن اینکه،
برای خریدهای بالای ۶۰۰ هزار تومان،
گیره روسری یا گوشواره دستساز خودم درست میکنم،
سفارشی و با سلیقه خودم و خودتون😍
#غدیر #عید_غدیر
✨ فروشگاه اریحا ✨
https://eitaa.com/Eriha_shop
مهشکن🇵🇸🇮🇷
عید غدیر نزدیکه😍🌱 و به مناسبت عید غدیر، تا روز عید، هر سفارشی که ثبت کنید، روی سفارش یه هدیه هم به ا
طرح عید غدیر فروشگاهمون رو از دست ندید🥰
حتما به فروشگاه اریحا سر بزنید😉
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت سوم خردادماه 02 اواسط خرداد آمد
✨هو اللطیف✨
🏰"قلعهی بتنی"
سرگذشت یک پیوند🌱
✍️ فاطمه شکیبا
قسمت چهارم
تیرماه 02
بعد از امتحانات من، نوبت مشاوره بود. تصمیم داشتم یک طوری از طریق مشاوره نظرش را تغییر بدهم. مثلا کاری کنم که مشاور یک اختلال روانی را در من تشیخص بدهد. شاید آخرین سنگرم برای فرار از ازدواج بود.
قرار اول در یک مرکز مشاوره بیرون دانشگاه بود. از مشاورش خوشم نیامد. مثل چت جیپیتی نشست و چندتا سوال فرمالیته پرسید و بعد هم یک منبر نیمساعتی رفت با این مضمون که اگر قبل از ازدواج فکر نکنید و احساساتی تصمیم بگیرید، بدبخت میشوید و میمیرید. معلوم است که ما اینها را میدانستیم. حس کردم یک ضبط صوت است که بهش گفتهاند هرکس آمد یک دور این فایل را پلی کن و سیصدهزار تومان ازش پول بگیر. بعد هم یک نسخه بلندبالا بپیچ که باید هفتهای دو جلسه با هم قرار بگذارید و این کتابها را از مرکز ما بخرید و بخوانید که بعد ازدواج بدبخت نشوید.
نگذاشتم کتابها را بخرد؛ گفتم از طاقچه کتابها را میگیریم. راستش زورم آمد که پول خرج چیزهایی کند که نیاز نداریم. آن مرکز مشاوره فقط در و دکان بود. نوبت مشاوره بعدی، مرکز مشاوره دانشگاه رفتیم و خیلی بهتر بود. نه منبرِ بیخودیِ نیمساعته رفت، نه نسخههای عجیب و غریب پیچید. گفت تست سلامت روان بدهیم و تست شخصیت. بعد هم بهجای این که مثل ضبط صوت بنشیند و حرفهای تکراری بزند، خیلی قشنگ نشست به حرفهای هردومان گوش داد.
جلسه بعدی، از صبح دانشگاه بودم. نمیدانستیم نوبت مشاوره چه ساعتی ست(چون از قبل نوبت نگرفته بودیم و اسممان در رزروها بود). او هم از نُه صبح آمد دانشگاه و دوازه ظهر بهمان نوبت دادند.
میفهمید؟
نه نفهمیدید.
یک لحظه فکر کنید بعد از عمری زندگی شرافتمندانه و حفظ فاصله با نامحرم و روی خوش نشان ندادن به هرگونه جنس مذکر، مجبور باشید سه ساعت با یک پسر جوان که از قضا عضو بسیج دانشجویی هم هست، در دانشگاه منتظر بمانید که نوبت مشاورهتان شود. آن هم کجا؟ روبهروی مصلای دانشگاه که دفتر بسیج و انجمن اسلامی و پاتوق تمام بچه مذهبیهای دانشگاه است. از آن جالبتر، این بود که انگار نه انگار تابستان است و باید دانشگاه خلوت باشد!
تصور کنید در چنین شرایطی، آقای مهندس(از این به بعد با این اسم در یادداشتها به او اشاره میکنم) پیشنهاد شیرکاکائو هم بدهند و برویم تریای داروسازی، من بیرون تریا بایستم و مهندس برود دوتا شیرکاکائو بگیرد و جلوی یک ایل دختر چادری، شیرکاکائو را بدهد به من، بعد هم برویم پشت ساختمان امور فرهنگی روی چمنها بنشینیم و شیرکاکائو بخوریم و چندتا از کارمندهای امور فرهنگی که چندسال است من را میشناسند هم همان لحظه رد شوند...
روسریام را تا جایی که میشد کشیده بودم جلو و با چادر عربی رو گرفته بودم که کسی نشناسدم. دلم میخواست خودم را پشت شمشادها محو کنم. بخار شوم. لم یکن شیئا مذکورا بشوم.
ولی باور کنید همه اینها ارزشش را داشت، اگر مشاور موقع تحلیل تستمان به این نتیجه میرسید که من اختلال روانی دارم و نباید ازدواج کنم. من اصلا به همین امید آمده بودم مشاوره. تا جایی که میشد حتی، تست را طوری داده بودم که یک اختلال روانیای چیزی ازش بیرون بکشد. ولی مشاور با لبخند، یک نگاه به نمودار تست امامپیآی انداخت و گفت: هردوتون نرمالین. مشکل خاصی ندارین.
دوست داشتم جیغ بکشم و بگویم: آدم حسابی! به تو هم میگویند مشاور؟ یعنی چه که نرمالیم؟ نرمال خودتی و هفت جدت. من نرمال نیستم. من ملغمهای از انواع اختلالاتم. زهراسادات میگفت هر اختلالی که سر کلاس بهشان درس میدهند، اول از همه یاد من میافتد. آن وقت میگویی من سالمم؟ کوفت و نرمال. درد و نرمال.
نزدیک بود گریهام بگیرد. یک لحظه مشاور سرش را بالا آورد و روبه آقای مهندس گفت: البته خانم شکیبا...
امیدوار شدم، گفتم الان میگوید البته خانم شکیبا کمی از نظر روانی نامتعادلند و بهتر است در انتخابتان تجدید نظر کنید؛ ولی گفت: خانم شکیبا به شدت درونگرا هستن، هردوتا تستشون درونگرایی شدید رو نشون میده. احتمالا خیلی جدیتر و آرومتر از شمان. بروز و تاثیرپذیری احساسی شما خیلی بیشتر از خانم شکیباست، سطح هیجانتون هم بالاتره. خانم شکیبا خیلی کتاب میخونن، و دوست دارن فعالیت اجتماعی یا اقتصادی داشته باشن، از اون دخترهایی که توی خونه بمونن نیستن. شما هم به نظر میرسه مرد همراهی هستید، خشن نیستید و برونگرا و اهل معاشرتید.
با توصیفاتی که مشاور کرد، انتظار داشتم مهندس جانش را بردارد و دربرود. توی دلم گفتم عجب ترکیبی! مثل وقت گذراندن آهو با گرگ است و البته واضح است که کداممان آهوست و کداممان گرگ!
ادامه دارد...
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت چهارم تیرماه 02 بعد از امتحانات
اون موقع هنوز خورشید نیمهشب به دنیا نیومده بود😶
مهشکن🇵🇸🇮🇷
تاحالا ندیده بودم توی اتوبوس گلدون بذارن، این خیلی ایده قشنگیه🌱
سلام، من یکی از گلدون های این اتوبوسم که اسمم طنازه.
میخواستم بگم ما فقط برای قشنگی نیستیم، ما زندهایم و شرایط زندگی خودمونو لازم داریم🤧
ما باید در طول روز، حداقل ۱۲ ساعت نور طبیعی دریافت کنیم که اتوبوس این فضا رو نداره، تازه این نورای مصنوعی بالای سرمونم باید تخصصی کار بشه که طبیعتا اتوبوس جاش نیست😕
من به عنوان یه گیاه، نباید اصلا تکون بخورم، چون ریشه هام هم تکون میخورن و بینشون هوا میره، اینم میشه یه مصیبت فاجعهبار که ریشه رو خشک میکنه و نمیذاره به ما مواد غذایی برسه.
خلاقیت و ایده پردازی های بدون تخصص میشه همین!
قربون شما،
گل طناز
مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨هو اللطیف✨ 🏰"قلعهی بتنی" سرگذشت یک پیوند🌱 ✍️ فاطمه شکیبا قسمت چهارم تیرماه 02 بعد از امتحانات
سلام
علتش ترس بود. فکر کنم توی قسمت اول هم گفتم که با ارتباط نزدیک مشکل داشتم و ازدواج نزدیکترین نوع ارتباطه.
البته این متنها رو با چاشنی اغراق و طنز نوشتم، دیگه در این حد هم نبوده😶
#معرفی_کتاب 📚
دشواری مبارک 📓
✍🏻فائضه غفارحدادی
#نشر_سوره_مهر
📍معرفی به قلم فاتح
دشواری مبارک، خواندنش واقعا دشوار بود.
نویسنده گفته بود که مانند نامش خواندنش دشوار است؛ ولی نمیدانم چه شد که وقتی پدر گفتند چندساعتی برویم خارج از اصفهان و در دل طبیعت اردیبهشت باشیم، کتابی که برای خواندن در مسیر طبیعت زیبای اردیبهشتی انتخاب کردم این کتاب بود!
حین خواندن نمیدانستم باید از دیدن طبیعت زیبا ذوق کنم و خوشحال باشم، یا از خواندن روایتهای کتاب غمگین باشم و اشک بریزم!
بین دو راهی مانده بودم.
بغض در گلویم گیر کرده بود و منتظر موقعیتی بود تا خودش را بیرون بریزد.
بغض را در گلو خفه کردم تا سفر کوتاهمان به دهان خانواده زهر نشود.
ولی همچنان به خواندن کتاب ادامه دادم.
روایتها از زبان جانبازان پیجری نیست. از زبان عزیزان آنهاست(همسر، فرزند، مادر...).
هرچقدر از خواندن سختی اتفاقی که برایشان افتاده بود، رنج کشیدم؛ از روحیه صبر و مقاومتشان لذت بردم.
چطور میشود در برابر این رنج بزرگ که بعد از مدتی هم، شهادت سیدحسن نصرالله به آن اضافه شد صبر کرد؟
نه تنها صبر، که خدا را شکر کرد...؟!
نویسنده مثل تمامی کتابهایش توانسته احساسات روایتگران حادثه را در قالب کلمات به خواننده منتقل کند.
از آن کتابهای خواندنی ست.
#غدیر
http://eitaa.com/istadegi
پییر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی، نظریهای دارد به نام نظریه میدان. میدانهای اجتماعی محیطهایی هستند که در آن بین افراد و گروهها رقابت رخ میدهد. میدانها دارای جایگاههای مختلفی هستند و کنشگران اجتماعی میتوانند آن جایگاه را تصاحب کنند. بازیکنان مسلط در این میدان که «متصدیان» نامیده میشوند، بهطور کلی برای حفظ زمین به شکل فعلی رقابت سرمایهگذاری میکنند؛ زیرا تغییر در قوانین رقابت سبب بیثباتی جایگاه غالب آنها میشود. جایگاه هر عامل خاص در میدان، نتیجه تعامل بین قوانین خاص میدان، عادتوارهها و سرمایه(اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی) عامل با سایر عوامل است. میدانها با یکدیگر تعامل دارند و سلسلهمراتبی هستند؛ بیشتر آنها تابع میدان بزرگتر روابط قدرت و طبقه هستند.
یادم هست سر کلاس جامعهشناسی ادبیات در کارشناسی، استاد درباره میدان ادبیات صحبت کرد. درباره عادتوارهها و قوانین حاکم بر ادبیات، کنشگران که نویسندگان، ناشران، منتقدان و مخاطبان هستند و روابط قدرت و سرمایه که تعیینکننده همهچیز است.
بله واقعیت همین است؛ قدرت و سرمایه. همهچیز را همین دوتا تعیین میکنند؛ و این چیزی ست که تازهکارها نمیدانند. تازهکارها سادهلوحانه فکر میکنند توانمندیهای حرفهای آنان تعیینکننده است؛ و خبر ندارند که اینجا هم – در میدان کتاب و ادبیات – سرمایه حرف اول را میزند. شاید تصور کنید در میدان ادبیات، سرمایه فرهنگی باید محور باشد؛ ولی زهی خیال باطل. سرمایه اقتصادی اینجا هم از همهچیز قدرتمندتر است: پول.
پول پول پول!
مهم نیست که یک اثر نثر قوی داشته باشد، یا داستان خوب و محتوای خوب و هرچیز دیگری. مهم این است که توجه صاحبان سرمایه را جلب کند، مهم این است که آنها به این نتیجه برسند که «خوب فروش میرود». اینجا هم همهچیز پیروِ اقتصاد بازار و عرضه و تقاضاست. و البته این که تو دستت به صاحبان سرمایه برسد و بتوانی شانسی برای جلب نظرشان داشته باشی، نیازمند سرمایه اجتماعی و روابط و پارتی و این چیزهاست که باز هم تازهکارها از آن بیبهرهاند.
اگر نویسنده پیوند خوبی با صاحبان سرمایه داشته باشد، هرچیزی میتواند بنویسد. میتواند ادعا کند داستانهایش واقعیست و هر راست و دروغی را به هرکسی ببندد. داستان از تمام فیلترهای سفت و سخت به آسانی رد میشود و در بهترین نشر، با بهترین کیفیت چاپ میشود. کتاب با حمایت صاحبان سرمایه تبلیغ میشود، از تبلیغ تلوزیونی گرفته تا پویشهای مجازی. برای تبلیغ کتاب پولهای سنگین خرج میشود. حتی بلاگرهایی که فقط کتاب درسی دبیرستانشان را خواندهاند هم به میدان میآیند، پول میگیرند تا متنی تکراری را درباره جذابیت کتاب در صفحه و کانال مجازیشان بگذارند؛ بدون این که اصلا بدانند توی آن کتاب چی نوشته. کانالها و صفحات بزرگ مجازی پر از تبلیغ کتاب میشوند؛ ولی نه برای این که مردم کتاب خوب بخوانند، نه برای فرهنگ و ادبیات؛ که برای اقتصاد و فروش رفتن کالا.
نویسنده جایش زیر پر و بال صاحبان سرمایه گرم و نرم است. میتواند اصلا ادعا کند کتابش مورد تایید بچههای بالاست و از پیگرد قانونی نترسد. اگر متن نقد و معرفی کتابش توی سایتها نوشته شود، محور همه تمجید و تحسین است، نه نقد واقعی. و اگر کسی – مثل من – کتاب را بخواند و واقعا نقد کند، نقاط ضعف کتاب را هم بیان کند، انگار – نعوذ بالله – قرآن را زیر سوال برده. اصلا انگار اگر کسی بگوید کتاب مورد حمایتِ صاحبان سرمایه، آنقدر که همه رسانهها میگویند خوب نیست، احمق است، کافر است... و منتقد متهم میشود به حسادت، خودپرستی و تندگویی! آن هم با زشتترین لحنها و بیانها! که خب البته حق دارند... منتقد واقعی بازارشان را کساد میکند. منتقد باید فقط نقاط قوت را بگوید و بهبه و چهچه کند و با صاحبان سرمایه همصدا شود.
یک حالت دومی هم برای نویسنده وجود دارد؛ این که یک نویسنده تازهکار باشی، بدون پارتی و روابط. در این صورت شانس زیادی برای جلب کردن نظر صاحبان سرمایه نداری. هرکسی به خودش حق میدهد با هر لحنی، اثرت را نقد کند و به چالش بکشد و حتی توهین کند. این هم اصلا مهم نیست که اثر تو چقدر خوب است، کی به توانمندی قلم اهمیت میدهد؟ باید بروی التماس ناشرها را بکنی و آخرش، شاید، اگر خودت پول داشته باشی، یک ناشر درجه چندم، کتاب را با کیفیت پایین و تیراژ کم چاپ میکند(البته اگر بتوانی از تمام فیلترها بگذری). همان تیراژ کم هم فروش نمیرود، چون تو بازوهای قدرتمند سرمایهدارها را برای تبلیغ کتابت نداری، بلاگرها و رسانهها دست تو نیستند. شاید اصلا کسی جز خانوادهات نفهمد کتاب چاپ کردهای. کتاب تو پویش نمیشود، و پشتت به صاحبان سرمایه گرم نیست که بتوانی ادعاهای بزرگ بکنی، باید تنت دائم بلرزد که نکند آنچه نوشتهای برایت شر بشود.
با احترام به نویسندگان خوب، با احترام به کتابهای خوب، این است میدان پولمحورِ ادبیات و کتاب.
مهشکن🇵🇸🇮🇷
من نه نیما اکبرخانی هستم که نیروهای مسلح رو خاکستری و بدجنس و بیاعتقاد یا خنگ و آدمکش نشون میده و
سر این پیام،
بعضیها چه حرفها که نزدن 🙂
و خب من حلال نمیکنم.
متن بالا هم درد دلی پیرامون همین موضوعه