سلام
سعی کنید کمکم کتاب خوب رو جایگزین گوشی کنید.
باور کنید لذتش بیشتر از گوشیه.
زمان کار کردن تون با گوشی رو محدود کنید، مثلا گوشی رو در اختیار پدر یا مادر قرار بدید و بگید غیر از ساعت خاصی که تعیین کردید گوشی رو بهتون ندن.
دو سه روز اولش فقط سخته.
برای هدف هم، فکر کنید!
به جهان فکر کنید، به جایگاهتون توی جهان، به جایی که ازش اومدید، جایی که درش هستید و جایی که قراره برید...
فکر کردن کار خیلی مهمیه، عبادتیه که فراموش شده.
قرآن رو مطالعه کنید و فکر کنید.
هدف رو پیدا میکنید.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام قدم اول مطالعه زیاد در زمینه مبانی دینی و شناخت درست و دقیق رسانه.
سلام
بعد از مطالعه، باید دیگه خودتون و مهارتهاتون رو شناخته باشید
با توجه به استعداد و مهارت هاتون اقدام به فعالیت کنید🙂
....................🎈🎈...................
نوشتن دردناک است؛
یک دردناک دوست داشتنی!
نوشتن یک لذت غمگین است...🙂🍃
وقتی برای یافتن واژهها،
باید دامنه لغاتت را توسعه دهی...
زمانی که تو در نقطهای از جغرافیا زندگی میکنی،
که از ادبیات روز جامعه و از امکانات کافی
و اساتید خوب و کلاس و کارگاههای نویسندگی،
صدها کیلومتر فاصله داری...
نوشتن یک هنجارشکنی جسورانه است!
و تو پنهانی از عشق مینویسی و میخوانی...
با عشق میخندی و گریه میکنی؛
و فکر میکنی شاید عشق،
همان اسم اعظم باشد و ما را نجات دهد...
نوشتن همان دردناک دوست داشتنی است،
که تو را زنده نگه داشته است!❤️
روز جهانی نویسنده مبارک😍🎁🎊
#نویسنده #نویسندگی
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺#تبریک
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 169
عرق صورتم را پاک میکنم و میایستم مقابل در خانهشان.
نگاهم به دستهگل نرگس است و زنگ در را فشار میدهم. از برادرش شنیدم گل نرگس دوست دارد.
صدای قدمهایش روی موزاییکهای حیاط را میشنوم و بعد در را باز میکند.
لبخند ملیح و محجوبی میزند و سرش را پایین میاندازد.
هنوز یخش باز نشده؛ خودم هم کمی از او ندارم. دست و پایم را گم کردهام.
درحالی که دستپاچگی از حرکاتم میبارد، گل را روبهرویش میگیرم.
با دیدن گل لبخندش پررنگتر میشود و چشمانش برق میزنند. گل را دو دستی میگیرد و زیر لب میگوید:
ممنون!
و گل را میبوید. تعارف میزنم که بنشیند داخل ماشین. نسبت به قبل امیدوارتر شدهام. انگار دلخور نیست؛ حداقل رفتارش این را نشان نمیدهد.
با یک هفته تاخیر داریم میرویم خرید عقد؛ بخاطر ماموریت من.
با این وجود انگار عصبانی نیست؛ دلخور هم. راستش را بخواهید خودم را آماده کرده بودم که اخم و قهرش را تحمل کنم و نازش را بخرم و منت بکشم؛ اما به رویم نمیآورد که یکهو فردای مهربرون غیب شدم و یک هفته ماموریتم طول کشید.
اصلا انگار نه انگار. خیالم راحت میشود و ته دلم آرزو میکنم کاش مطهره همیشه همینطور بماند؛ کاش از دستم دلخور نشود.
با این وجود، خودم قدم پیش میگذارم:
ببخشید که...
اجازه نمیدهد حرفم کامل شود:
اشکال نداره!
نفس عمیقی میکشم و زیرچشمی نگاهش میکنم. دارد آرام گلهای نرگس را نوازش میکند.
قلبم چقدر تند میزند؛ طوری که انگار صدای ضربانش را مطهره و تمام مردم شهر میشنوند.
قلبم تند میزند؛ انگار ضربانش را همه دنیا میشنوند.
در یک تونل راه میروم. یک تونل نیمهتاریک.
دنبال کسی هستم. باید پیدایش کنم.
خستهام و هوا سرد است؛ خیلی سرد. بدنم کوفته است؛ نمیدانم چرا، شاید از فعالیت زیاد.
خیلی خستهام. دستانم را جلوی دهانم میگیرم و ها میکنم که گرم شوند.
تندتر میروم. صدای همهمه از دور میآید. همه جا تاریک است.
باید بروم...دنبال یک نفر... اما نمیدانم کجا.
صدای نفس زدن و خرناس کشیدن از پشت سرم میشنوم؛ صدای خرناس و دندانقروچه یک حیوان.
خیلی نزدیک است. میخواهم برگردم که پهلویم تیر میکشد و میسوزد. از درد نفسم بند میآید و پاهایم شل میشوند.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi