eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
819 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خوش آمدید🌿 ممنونم که به یاد مه‌شکن بودید. مایه افتخاره برای ما.
سلام بله، طبق تحقیقاتی که دوستان بنده داشتند اصلا شهید مدافع حرمی به نام سیدطاها ایمانی ثبت نشده. شاید این خاطرات خاطرات یک شهید دیگه ست یا اصلا واقعی نیست. شاید هم اسم واقعی شهید چیز دیگه‌ای بوده نه طاها ایمانی.
این رو که دیدم، ناخودآگاه یاد شخصیت عباس در خط قرمز افتادم... درود بر مجاهدان گمنام راه اسلام... و درود بر شهید که دشمنانش جرات مواجهه با او را در میدان نبرد نداشتند... اللهم الحقنا بالشهداء... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۸۲
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۸۳ نفس کلافه‌ای می‌کشم و حاج حسین می‌گوید: _راست گفتی، این دوتا مهر با هم دیگه فرق داره. سرم را کج می‌کنم و با دقت برگه‌ها را از نظر می‌گذرانم. در همان حال می‌گویم: _فاکسش کنید برای سعید. اون می‌تونه دقیقشو در بیاره که مهر مال چیه. حاج حسین بلند می‌شود و به سمت دستگاه فاکس می‌‌رود. به ابوالفضل نگاه می‌کنم. شیطنت دوران نوجوانی در چهره‌اش پیدا است. می‌گویم: _چند سالته؟؟ نگاهش رنگ عوض می‌کند و می‌گوید: _۱۷سال. لبخندی به چهره‌اش می‌زنم. باز با یادآوری دلشوره‌ام و آیه لبخند از چهره‌ام محو می‌شود. حاج حسین درگیر ارسال نامه است. روبه صادق می‌گویم: _اینجا تلفن دارید؟ از جا بلند می‌شود. تلفن سبز رنگی روی میز‌ می‌گذارد. شماره خانه را می‌گیرم. هر چه بوق می‌خورد، کسی جواب نمی‌دهد. کلافه تلفن را سر جایش می‌گذارم و دستی به ریش‌هایم می‌کشم. صدای حاج حسین می‌آید: _چرا پریشونی؟ لبم را به دندان می‌گیرم. نباید حرفی از دلشوره‌ام بزنم. می‌گویم: _هیچی حاجی. لبخند کجی می‌زند و باز مشغول کارش می‌شود. آن سه پسر هم با یک دیگر مشغول صحبت‌اند. باز تلفن را برمی‌دارم. این بار خانه مهدی را می‌گیرم. بعد از چند بوق صدای مادر در گوشی می‌پیچد: _بفرمایید. آب دهانم را به زور پایین می‌فرستم. نفس عمیقی می‌کشم و بدون سلامی می‌گویم: _اتفاقی افتاده شما خونه سیدید؟ مادر آهی می‌کشد و می‌گوید: _کجایی مادر؟ امروز که بهت نیاز بود نبودی. خدا خیر بده این پسره عماد رو. _مامان واضح می‌گید چی شده؟ باز آه می‌کشد و این مرا می‌ترساند. می‌گوید: _بچم آیه تو دانشگاه پاش شکسته. قلبم به درد می‌آید. مادر ادامه می‌دهد.: _کاری نداری؟ من باید یکم وسیله بردارم برم بیمارستان. با صدای خفه‌ای می‌گویم: _نه. مادر هم با خدا حافظی تلفن را قطع می‌کند. چرا عماد به کمک آیه رفته است؟ 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿🥀💔
سلام هنوز نه. پی‌دی‌اف کردن خط قرمز یکم طول می‌کشه، فعلا صبر کنید.
سلام ۱.آقای پناهیان. ۲.ماهی ۲۰هزار تومن شهریه‌ش هست. از کلاس‌های دیگه اطلاعی ندارم اما کلاس بنده بیشتر آموزش مطالبی هست که برای امنیتی نوشتن بهش نیازه مثلا آشنایی با سرویس‌های جاسوسی بیگانه. که البته مطالب آموزشی‌ش تموم شده و اعضا بیشتر تمرین انجام میدن. ۳.پنج یا شش ساعت. این که روزانه چقدر باید درس خوند به خود فرد ربط داره. ۴.اتفاقا جا داره و هنوز روی نظریات این بزرگواران بحث میشه، اما در مجامع علمی و تخصصی و کتاب‌ها و مقالات تخصصی. خیلی در سخنرانی‌هایی که برای عامه مردم صورت می‌گیره روش صحبت نمی‌شه چون یکم پیچیده ست و ممکنه برای افرادی که مطالعه نداشتن شبهه پیش بیاد. درباره رمان جدید، فعلا باید صبر کنید....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«جوانهای عزیز! بچه‌های عزیز من! خرّمشهرها در پیش است؛ نه در میدان جنگ نظامی، [بلکه‌] در یک میدانی که از جنگ نظامی سخت‌تر است. البتّه ویرانی‌های جنگ نظامی را ندارد؛ بعکس، آبادانی به دنبال دارد، امّا سختی‌اش بیشتر است.» ۱۳۹۵/۰۳/۰۳ http://eitaa.com/istadegi
@yekmorabbi5_6285116482242217530.mp3
زمان: حجم: 1.3M
چند خطی برای یک سرود...🥀🇮🇷 از بچگی این سرود را که می‌شنیدم، احساس عجیبی پیدا می‌کردم. ترکیبی از دلهره و افتخار؛ شاید کمی دلسوزی و غم. نمی‌دانم؛ یک احساس غیرقابل توصیف. شاید بخاطر این که با شنیدنش، یاد یکی از اقوام شهیدمان می‌افتادم. چون وقتی اولین بار شناختمش(پنج، شش ساله بودم)، این سرود را شنیدم. شهیدی که می‌گویم، در عملیات بیت‌المقدس شهید شده بود. وقتی این سرود را می‌شنوم، یاد پدر می‌افتم که می‌گفت خمپاره، سر آن شهید را پرانده و بقیه بدنش هم... من آن روزها اصلا نمی‌دانستم خمپاره دقیقاً چیست و چکار می‌کند؛ فقط این را فهمیدم که: "سر را می‌پرانَد." و این برای یک کودک، مفهوم سنگینی بود که مدت‌ها با آن کلنجار رفتم تا هضمش کنم. وقتی این سرود را می‌شنوم، یاد عکس سر آن شهید می‌افتم که تنها بازمانده همه بدنش بود و آن را لای پنبه پیچیده بودند و داخل یک پلاستیک بزرگ، فرستاده بودند برای مادرش. یک عکس که در آن، پدر شهید کنار پلاستیک را آورده بود پایین تا سر از میان پنبه‌ها معلوم باشد و تنها چیزی که پیدا بود، چشمان بسته و محزون شهید بود. این شهید در همه عکس‌ها یک چهره محزون عجیبی دارد... شاید حالت صورتش اینجور بود؛ اما یک حزن مظلومانه در تمام عکس‌هایش هست؛ حتی در عکس‌هایی که در آن‌ها می‌خندد. من این سرود را که که می‌شنوم، پر می‌شوم از یک حس عجیب؛ از چشمان محزون شهید و سرش میان پنبه‌ها. پر از تصور خمپاره‌ای که سر را می‌پراند... ولی باز هم این سرود را دوست دارم؛ بخاطر همین حس عجیبش. بخاطر شهید مهدی عباسی؛ شهیدِ خونین‌شهر. https://eitaa.com/istadegi