☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۹٠
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۹۱
حاج کاظم با دیدن آیه، متعجب از پشت میزش بلند میشود و میگوید:
_اتفاقی افتاده دخترم؟
آیه سرش را زیر میاندازد و حرفی نمیزند. حاج کاظم از پشت میز بیرون میآید و به آیه اشاره میکند که بنشیند. آیه این بار آرامتر و کشیده تر راه میرود. با دقت نگاهش میکنم. به سختی خودش را به صندلی میرساند و مینشیند. روبهرویش مینشینم حاج کاظم هم کنارم مینشیند. آیه هنوز هم ساکت نشسته است. انگار تنها برای من زبانش دو متر است و جلوی بقیه مظلوم میشود. دستی به ریشهایم میکشم. حاج کاظم میگوید:
_خوب دخترم اتفاقی افتاده؟
آیه گوشه چادرش را در دست میگیرد و میگوید:
_راستش حاج آقا اومدم ازتون یه درخواستی بکنم.
حاج کاظم دست در جیبش میکند و تسبیحش را در میآورد. میگوید:
_راحت باش دخترم.
آیه سرش را بلند میکند و میگوید:
_میخوام توی این پرونده کمکتون کنم. من تا قاتل داداشم رو پیدا نکنم آروم نمیگیرم.
با چشمانی گرد نگاهش میکنم. این دیگر چه خواستهایست؟ لبش را میگزد و سرش را زیر میاندازد. حاج کاظم دست بر زانوهایش میگذارد و بلند میشود. از فلاکس روی میزش چای میریزد. آیه با دست از زیر چادر پایش را ماساژ میدهد. دستی به جیبهای شلوارم میکشم شاید قرص مسکنی پیدا کنم. حاج کاظم لیوان کمر باریک چای را به همراه نعلبکی جلوی آیه میگذارد. آیه میگوید:
_جواب من چیه؟
انگشتان حاج کاظم پشت سر هم دانههای تسبیح را میشمارند. حاج کاظم میگوید:
_چی جوابتو بدم.
سریع میگویم:
_حاجی، ما خودمونم توی اداره کاری نداریم. خودتون خوب میدونید قاتل مشخصه منتهی اثباتش سخته.
آیه با اخم به سمتم بر میگردد. شروع به حرف زدن میکند؛ اما من آن قدر محو رنگ پریدگی چهرهاش میشوم که هیچ کدام از حرفهایش را نمیفهمم. با شرم لبش را گاز میگیرد و سرش را زیر میاندازد. استغفرالله حاج کاظم را میشنوم. میگویم:
_بهتره من آیه خانم رو برسونمشون خونه.
آیه میگوید:
_اما من جوابمو نگرفتم.
حاج کاظم این بار میگوید:
_دخترم برو خونه حالت انگار خوب نیست. من خودم حواسم به پرونده هست. اما چون خودت خواستی تلاش میکنم توی دادگاه حضور داشته باشی.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
خیلی ممنون که به یادم بودید، واقعا پیامتون بهم قوت قلب داد. این روزها خیلی محتاج دعا هستم...
لطفاً خیلی برام دعا کنید، هم شما هم همه اعضای کانال.
#پاسخگویی_فرات
سلام
اول از همه ممنونم از لطف شما.
راستش خودم هم دلم برای رمانهایی از جنس خط قرمز و شاخه زیتون تنگ شده. لطفاً یکم زمان بدید تا سرم خلوتتر بشه، خبرهای خوبی در راهه انشاءالله.
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله درسته؛ اما متاسفانه نه بنده و نه سایر اعضای مهشکن فرصت کافی برای مدیریت کانال در سایر پیامرسانهای ایرانی رو نداریم.
همین کانال ایتا رو هم گاهی فرصت براش ندارم.
دعا کنید یه ادمین مورد اعتماد پیدا کنیم انشاءالله.
#پاسخگویی_فرات
سلام
خواهش میکنم؛ الحمدلله که مفید بوده.
ترتیب زمانی رمانها:
رفیق(سال ۸۸)
شاخه زیتون (سال ۹۴)
دلارام من، نقاب ابلیس و خط قرمز (سال ۹۶)
عقیق فیروزهای هم پرش زمانی داره از سال ۹۶ تا چندین سال قبلش.
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۹۱
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۹۲
آیه سری تکان میدهد و لب میگزد. آرام از جایش بلند میشود و گرفته میگوید:
_ممنون حاج آقا.
گیج از جایم بلند میشوم. چطور به همین راحتی قبول کرد؟ آرام و لنگان به سمت در میرود. دستش را به دیوار میگیرد. بیتوجه به حاج کاظم که مشغول روشن کردن رادیو است پشت سر آیه راه میافتم و در را برایش باز میکنم. از اتاق خارج که میشویم دستم را در جیب میکنم بلکه قرصی پیدا کنم. دست به جیب پشت سر آیه حرکت میکنم. یک باره امیر جلویم میایستد. بالاخره قرص مسکنی پیدا میکنم. روبه امیر میگویم:
_داداش این ماشینتو یه ساعت قرض میدی؟
زیر چشمی نگاهی به آیه میاندازد و کلید را به سمتم میگیرد. دستی به شانهاش میزنم و خود را به آیه میرسانم. پایش را که از اداره بیرون میگذارد، نفس عمیقی میکشد و به دیوار تکیه میدهد. دور و بر را نگاه میاندازم و بالاخره ماشین امیر را روبهروی مغازه کنار اداره پیدا میکنم. گلویی صاف میکنم و میگویم:
_بریم سمت ماشین، خودم میرسونمتون.
راه میافتد. زودتر از آن به سمت بقالی میروم و آب معدنی میخرم. آیه هنوز به ماشین نرسیده و این سرعت کمش نشان از درد پایش میدهد. کنار ماشین منتظرش میایستم و بالاخره میرسد. در را برایش باز میکنم و سریع مینشیند. سری به تاسف تکان میدهم و سوار ماشین میشوم. صدای نفسهایش اتاقک ماشین را پر کرده است. بطری آب را به همراه قرص به سمتش دراز میکنم. با کمی تامل از دستم میگیرد. کلید را میچرخانم و راه میافتم. دستم را به سمت دکمه رادیو میبرم و روشنش میکنم. صدای گوینده در فضا میپیچد:
_نماز جمعه ۱۸ دی ماه به امامت رهبر معظم انقلاب برگزار میشود.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۹۲
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۹۳
آیه با هیجان میگوید:
_حتما راجب اتفاقات این چند وقت میخوان حرف بزنن.
سری تکان میدهم:
_حتما همین طوره.
دستی به موهایم میکشم و روبهروی درب خانه میایستم. سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم و چشمانم را میبندم. منتظر میمانم که آیه پیاده شود. صدای باز شدن در میآید. میگویم:
_لطفا از این به بعد سرخود کاری نکنین.
لب میگزم و با تردید و صدای آرام ادامه میدهم:
_مراقب خودتونم باشید.
صدای کوبیده شدن در میآید. چشمانم را باز میکنم. به سمت خانه میرود. بعد از چند دقیقا در باز میشود. ماشین را روشن میکنم و راه میافتم. اینکه رهبر قرار است سخنرانی کنند برای ما، یعنی ماموریت مهم. با دیدن کتابفروشی ماشین را نگه میدارم. خیلی وقت است سراغ کتاب نرفتهام. پیاده میشوم و به سمت مغازه میروم. لابهلای قفسهها قدم میزنم که چشمم به کتابی میخورد. دستم را روی کتاب میگذارم تا برش دارم که صدای فروشنده به گوشم میخورد:
_چاپ اولشه تازه به دستم رسیده.
بیشتر کنجکاو میشوم. کتاب را که از قفسه بیرون میکشم و در اولین نگاه نام کتاب توجهام را جلب میکند:
«عالیجنابان سرخپوش و عالیجنابان خاکستری»
چشمانم را ریز میکنم. صدای فروشنده باز هم میآید:
_ماله آقای گنجیه.
گنجی... اسمش آشناست. تا جایی که به یاد دارم او پشتوانه و نویسنده قهاری برای اصلاحات است.
متعجب از چنین کتابی، او را به سمت فروشنده میگیرم و میگویم:
_هزینش چقدر میشه؟
پسر جوان باخوشرویی میگوید:
_هزارتومن.
پولش را میدهم و از مغازه خارج میشوم. کتاب را روی صندلی کمک راننده میاندازم و راه میافتم. صندلی سلطنتی اما خاکستری رنگ روی جلد کتاب ذهنم را به خود مشغول کرده است.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
💭ارتباط با نویسنده👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi