.
🌱«خورشید تیغ برندهاش را عیان کرده. تابستان است و فرصت جولان دادنِ گرما. عرقِ نشسته روی پیشانیام را پاک میکنم و سعی میکنم به آسمانِ خالی از ابر نگاه کنم. از شدتِ نور، منصرف میشوم و باز سرم را پایین میاندازم.
کلافه شدهام. حتی از آسفالت خیابان هم حرارت بیرون میریزد و پاهایم را میسوزاند. با خودم میگویم: کاش حداقل خیابونهامون سنگفرش بود جای آسفالت سیاهِ داغ!
تاریخِ امروز را با خودم مرور میکنم. بیست و یکم تیر ماه. حدود چهل و چند روز دیگر مانده تا اگر ارباب قبول کند، راهیِ کربلا شویم. اضطرابِ بلاتکلیفی و حلاوتِ خیالِ حرم، در هم میآمیزند و در جانم میپیچند. با خودم فکر میکنم: «با این گرما چطوری قراره تو عراق دووم بیاریم؟ اونم با چادر و لباس و روسری مشکی و کوله پشتی به چه سنگینی.»
چراغ شکسته و بیفروغ کوچک و مبهمی در پس ذهنم، تلاش بر خودنمایی میکند. "اگر به جای آنهمه چادر و لباس، عبا بپوشی چه میشود؟" چندان توانِ روشن ماندن ندارد و به سرعت خاموش میشود. بغض و لبخند در چشمانم حلقه میزنند و آتشی در جانم شعلهور میشود.
"فراموش که نکردهای در کربلا چه شد؟" با خودم میگویم: «مگه نه این که به خاطر همین چادر، از 'کربلا'ی ۶۱ هجری قمری تا 'شامِ' دههی نودِ شمسی ما چند دسته گلِ پرپر پیشکشِ خواهر حسین و ناموس شیعه کردیم؟ چه سرّی هست تو این معجر که از ازل سرش دعوا بوده و تا ابد قراره باشه؟ که تمام تاریخ، راویِ قصهی این یادگار هست؟ که پاش با خون امضا شده و قَسَمِت دادن به همین خون که حفظش کنی؟ چه خبره دخترِ حوا، که از ازل مقدس بوده پوشش برای بشر و برای تو و قشنگیهات بیشتر؟»
تاریخ مقابل چشمانم، چون فیلم سینماییِ بلندی مرور میشود. تا به خانه برسم و در پناهِ کولر (که رحمت نثارِ مخترعش باد) جانِ تازه بگیرم، به رازِ این ارثیهی تاریخی فکر میکنم. به هزاران سوال و چراغِ پُر نورِ روشن شده در صحنهی نمایشِ ذهنم. نمیتوان ساده انگاشت و ساده پنداشت چیزی را که از اولین دمیدهشدن روح در کالبد حیاتِ انسان، حائز اهمیت بوده. تلاش میکنم کلمات و واژگان و جملات را در ذهنم مرتب کنم و به پاسخی برسم! ولی در کنارِ تمام استدلالهای منطقی و عاقلانه و دلایل فلسفی مبنی بر ارزش زن، به یک واژه میرسم؛
عشق! عشقِ خالق به لطیفترین و زیباترین و پاکترین و دوستداشتنیترین مخلوق، و عشقِ عزیزترین مخلوق به تنها و دلسوزترین و مهربانترین و داناترین و لطیفترین و زیباترین و پاکترین و دوستداشتنیترین خالق. عشق... این پاسخی است که تمام وجودم به آن گواه میدهد.
پاسخی که تمام قاعدهها و قوانین و استدلالهای منطقی را حیران میکند و البته که تمام آنها در سایهی آن معنا و مفهوم مییابند و بر جان مینشینند.
اگر عشق نبود، تحمل هیچ سختی و مشقتی، در چهارچوب منطق نمیگنجید. و چه عاشق است خدای ما...»
✍سیده فاطمه میرزایی
نویسندهٔ نوجوان ✨
#جوانه
#حجاب
@jaryaniha
.
🌱«اگر میشد بی هیچ زحمتی به آسودگی رسید...
اگر میشد بدون تحمل کوچک ترین سختی به شادی رسید ؛
پس وجود سختی و دشواری بیهوده بود و زندگی آسان...
اگر میشد روی خواسته های کوچک پا نگذاشت و به خواسته های بزرگ رسید ؛
پس هیچ تلاشی ، هیچ گذشتی و هیچ پستی بلندی ای در زندگی وجود نداشت ...
زندگی ای آسان ، بدون پستی بلندی و به ظاهر زیبا..!!
به نظر یک جای کار میلنگد...
اگر خدا درون ما دمید که ما بنده ای نامحدود در دنیایی بی محدودیت باشیم ؛ پس همین حالا هم همهی ما بهشتی بودیم..
اگر اینطور بود اصلا چرا جهنمی تعریف شد؟
🌱 برای آنکه متفاوت باشم با آنانی که فقط زندگی کردند بدون دانستن هدف آن ، برای آنکه در روز بازپرسی حداقل مشتی پر برای پاسخ گویی داشته باشم و برای آنکه بایستم و بی شرم به آینه نگاه کنم... به تو نیاز دارم.
🌱در دنیایی که باور های غلط دیکته شدند و باور های درست در اعماق سینه ها چال شدند ، در دنیایی که آدم های کوچک، بزرگ شدند و آدم های بزرگ، کوچک ؛ مگر میشود تو را بر سر داشت و در قنوت اشک نریخت برای آنان که میدانستند و میتوانستند اما نخواستند و نکردند...
چادرم، من مدیون تو هستم...»
✍سیده هدی خوش قلب
نویسندهٔ نوجوان ✨
#جوانه
#حجاب
@jaryaniha
«گاهی میشود جمع تضاد ها بود.
میشود با میل خود پا روی دل گذاشت،
میشود خواست و نرفت...
نخواست و رفت..
اگر از من می پرسی آنها که میگویند حجاب محدودم نمیکند دروغ میگویند،
آنها که میگویند اذیت نمیشوم دروغ میگویند..
آنها که میگویند در چله تابستان گرمم نمیشود دروغ میگویند..
آنها که میگویند در کوران باد، چادرم دور مچ پا نمیپیچد دروغ میگویند...
زیبایی حجاب تنها و تنها در اطاعت از خالق است.
در ادای وظیفه ی بندگیست. در پا روی دل گذاشتن برای چیزیست که باورش داری..
اگر نه من هم معنای زیبایی را میفهمم.
کاش آنهایی که بیلبورد های شهر را طراحی میکنند، آنهایی که زد و خورد میکنند و هر ناکس دیگری که در این آشفته بازار، ماهی خودش را صید میکند، این را میفهمید. و مرا میدید.. لابه لای مردم عادی، وسط شهر... در حالی که نماینده هیچ قشری نیستم و فقط سعی میکنم آدم بهتری باشم..»
✍ز. هاشمی
نویسندهٔ نوجوان✨
#جوانه
#حجاب
@jaryaniha
.
🌱دیگران که تو را میبینند سخت احساس ترحمشان بر انگیخته میشود مدام میگویند این چه بلایی است که بر سر تو آورده ام!؟
از تک تک آسیب هایی که ممکن است به تو رسانده باشم گله مندند. باز من در سکوت لبخندی میزنم و انان سری از تاسف برایم تکان میدهند...
🌱با این حال میدانم تو هم آزرده خاطر نیستی. حتی هر روز با دیدن شرایطی که برایت به وجود آوردهام خرسندتر میشوی ؛ زمانی که روسری را بر تو میکشم و تک تک وجود تو را زیر آن پنهان میکنم، تو توانسته ای درک کنی که زیبایی چیست...
رسیدن به اوج و تعالی حقیقی این جهان بر من و تو چیست!!
حال اگر حرف از محدودیت و کشیدن سیاه پاره ای بر سر شود باز هم میگویم این محدودیت برای تو عین آزادی است.
میراث حضرت زهرا، الگوی دختران، این را پروردگارمان گفته است پس چرا باید در آن تعلل کنیم !؟ مگر دلیل دیگری بر حضور ما در این جهان است!؟»
✍مهرانا کاتب
نویسندهٔ نوجوان ✨
#جوانه
#جریان
#حجاب
@jaryaniha
🌱نازنینم!
هیچ کدام هم را نمیشناسیم.
در خیابان میبینمت.
نگاهم نمیکنی!
باتمام وجود میخواهی به من بفهمانی که به حسابم نمیآوری و این یعنی تمام حواست به من است!
به تو نزدیک میشوم.
سر میچرخانی و موهای لَختات پیچوتاب میخورد. بند شلوار جینت را که روی بلوز انداختهای، مرتب میکنی.
روبرویت میایستم، لبخند میزنم، میخواهم بگویم:....
طوری پشتت را به من میکنی که انگار دشمن پشت سرت ایستاده. پا تند میکنی و دور میشوی..
حسرت میخورم که حرفم را نشنیدی!
گمان کردی میخواهم بگویم:« عزیزم حجابت... »
من قبلاز هر چیز میخواستم بگویم: «دوستت دارم!»
همین!🍀
✍سعیده تیمورزاده
#جریان
#دلنوشته
#روز_ملی_عفاف_حجاب
@jaryaniha
📜نامهای به پسرم
🌱پسرک نازنینم، میخواهم بدانی هرچیزی ارزش خاص خودش را دارد. قبل تر باهم در مورد تو صحبت کردهایم.
از توانایی هایت گفته بودم، یادت میآید گفتم قنج میرود دلم برای مردانگی کردن هایت؟! وقتی هنوز پنج سال هم نداری؟
ساعت ها حرف زدیم نه؟
اجازه بده از این حرف ها بگذرم و اصل موضوعم را بگویم. حالا که خواهرت زبان بازکرده و هرچند غلط تورا صدا میکند، میخواهم از او برایت بگویم.
🌱بعدها بیشتر این را میشنوی که بزرگترین اتفاقات تاریخ را زن ها رقم زدهاند، جنگ تا صلحش را. حوادث دینی و قومی و هرچیزی که فکرش را کنی. بعدا برایت توضیح میدهم که پایان نگرفتن عاشورا بدست یک زن رخ داده، جنگ جهانی راهم یک زن شروع کرده. این قسمت از نامه را کمی یواش تر بخوان، سریست. از لطافت خواهرت گفته بودم، قبل از اینکه دنیا بیاید. زن ها با همین لطافتشان میشکنند، آنموقع عظمت مردها طلوع میکند.
🌱میدانم واژه ها برای سنت زیادی قلنبه سلنبه است، حتی شاید معنی همین واژه را هم نفهمی. مشکلی نیست با مثال برایت میگویم. یادت میآید بعدِ اثاثکشی کمرم را گرفتم و گفتم خسته شدم؛ وقتی گفتی یک چای برایت بریزم آنقدر روحم تازه شد که میتوانستم دوباره اثاث کشی کنم، البته اگر بدانی مبالغه چیست.
🌱آنروز که توی خیابان یک نفر با موتور پیچید جلومان چطور؟
یادت میآید بابا جوابش را داد؟! میدانی گاهی ما در اعتقادمان وابسته به شما مرد هاییم. اگر غیرت شما پشت بند ایمانمان نباشد بقول معروف حیا و حجابی نمیماند برامان. میفهمی منظورم چیست؟!
غیرت! شاید به چشم هایت منفی بیاید منظورم همین نوع محبت های پسرانه است، که آدم به مادر و خواهرش دارد. توگاهی خیلی باذوق این حست را بروز میدهی، من کیف میکنم که بدون ریش و سبیل انقدر مرد شدی.
🌱اگر ارزش انسان های اطرافت را حفظ کنی، این تویی که ارزشمند تر میشوی. خوب میدانم که کلماتم برای تو که هنوز پنج ساله نشدهای، نامفهوم است اما از حالا اینها را بخوان که... هرچند اینها در ذات توست.»
✍سیده فاطمه قلمشاهی
نویسندهٔ نوجوان ✨
#جوانه
#حجاب
#جریان
@jaryaniha