*سخن مختار در لحظه ی آخر که در دارالحکومه بود را به خاطر دارید ؟*
*( گفت به خدا قسم مصعب تمام ۷۰۰۰ نفری که در قلعه هستند را گردن میزند)*
*#حمام_خون*
*این سخن رهبری را به یاد دارید ؟*
*اگر خدای ناکرده این نظام جمهوری اسلامی فعلی سرنگون شود ، فکر نکنید زمان قبل از انقلاب مثل دوران پهلوی شکل می گیرد.*
*نـخیـــــــــر*
*آنهـــایی که خواب تشریف دارند را بیدار کنید.*
*آمریکا و انگلیس پشت دستشان را داغ کرده اند که بخواهند حکومتی مانند پهلوی را دوباره بر سر ما ایرانیها بگذارند.*
ــــــــــــــــــ
*پس جایگزین این نظام جمهوری اسلامی اگر خدای نکرده سرنگون شود چیست؟*
جوابش را آمریکایی ها از زبان سگ هارشان داعش بیان کرده اند :
حمام خون - قتل عام سراسری - فاجعه انسانی - نسل کشی ایرانیان *بسیار بدتر از میانمار*
*لذا کسانی که فکر می کنند با رفتن ولایت فقیه و از بین بردن جمهوری اسلامی همه چیز عالی می شود. بسیار بسیار در اشتباهند.*
اینها هیچ چیز از عالم سیاست و گرگهای در کمین مردم ایران نمی دانند.
آخر و عاقبت سقوط نظام جمهوری اسلامی برای مردم ایران چیزی بسیار بدتر از سوریه و لیبی و افغانستان فعلی است.
حالا سوریه کسی مانند ایران را داشت بفریادش برسد.
اگر نظام سقوط کند ما غارت می شویم - به ما شبیخون می زنند و خدا میداند چه خواهد شد.
فقط همین را بدانید که کار به جاهایی برسد که حسرت این ایام را خواهیم خورد.
باید دست خانواده ات را بگیری و فراری کوه و بیابان بشوی.
ای مردم عزیز بیائید قدر این امنیت را بدانیم و همه مشکلات دولت فعلی را با هوشیاری تحمل، تا انشاءلله با انتخاب صحیح گشایش اقتصادی برای مردم ایجاد شود.
باید دقت کنیم و هوشیار و آگاه باشیم تا فریب دسیسه های بدخواهان ملتمان را نخوریم.
*نشر دهید و مطلع باشید که دشمن بفکر من و تو نخواهد بود.*
جزاکم الله خیرا
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 326 💜 فکر نمی کنم این کار خوبی باشه و پیشنهاد کرد با حسام و یا حمید
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 327 💜
که با خنده به من نگاه می کند. لبخندي زدم و گفتم: سلام فرشته کوچولو
با خنده گفت: سلام خاله، بلند شو، چقدر می خوابی ؟
نیم خیز شدم و صورت او را بوسیدم.
الهام با سینی چاي از آشپزخانه خارج شد. به او سلام کردم و رفتم دست و
صورتم را بشویم. پس از صبحانه کارهایم را انجام دادم و حاضر شدم. هر وقت به چهره الهام نگاه می کردم نگرانی
را به وضوح در چهره اش می خواندم.
دیدن چهره مضطرب او مرا هم به دلشوره می انداخت. قرار بود مبین را پیش
مادر بگذاریم. ساعت هنوز نه نشده بود که از منزل خارج شدیم. شرکت فرزاد حوالی میرداماد
بود و ما براي اینکه راحت تر آنجا را پیدا کنیم تاکس دربست گرفتیم
با وجود ازدحام زیاد خودروها به موقع رسیدیم. ساعت یک ربع به ده بود که جلوي شرکت بودم. کمی دست
دست کردیم تا مدتی سپري شود و بعد وارد ساختمان شدیم.
شرکت در طبقه چهارم یک ساختمان بلند قرار
داشت و براي رفتن به طبقه بالا سوار آسانسور شدیم.
در آینه اي که داخل آسانسور نصب بود چشمم به صورت
الهام افتاد که مثل گچ سفید شده بود. به او گفتم : اگر فکر می کنی حالت خوب نیست می خواهی برگردیم لبخند بی
روحی زد و گفت: نه ، من حالم خوبه، فقط یک کم اضطراب دارم
سرم را تکان دادم و گفتم : یک کم که چه عرض کنم
در این وقت آسانسور در طبقه چهارم ایستاد. احساس دلهره وجودم را گرفت بود. از آینه به سر و وضع خودم
نگاه کردم. صورتم به عکس الهام سرخ به نظر می رسید. با اشاره الهام خارج شدم.
آپارتمان مورد نظر درست
رو به روي در آسانسور بود. لحظه اي مکث کردم تا هیجان فرو بنشیند، سپس دستم را روي زنگ گذاشتم.
صداي زنگ مستقیم در مغزم پیچید. لحظه اي بعد در باز شد و دختري جوان که آرایش غلیظی داشت در
آستانه در ظاهر شد.
دختر ابتدا نگاهی به من انداخت، ولی با دیدن الهام چنان جا خورد که من هم به الهام نگاه کرم
تا ببینم چه چیز در او دیده. با دیدن چادر و مقنعه اي که الهام سر کرده بود فهمیدم دختر فکر کرده او
مأمور است.
در حالی که خنده ام گرفته بود براي اینکه پس نیفتد گفتم: ببخشید خانم، من الهه سعیدي و ایشان هم
خواهرم هستند.
ساعت ده با آقاي مهندس فخور قرار ملاقات دارم
دختر با دستپاچگی سرش را تکان داد و ما را به داخل دعوت کرد
داخل شدیم و به تعارف دختر که هنوز هم رنگش پریده به نظر می رسید نشستیم
اتاق شیک و زیبایی بود که دکوراسیون جالبی داشت. نور پردازي اتاق فضاي آرام بخشی به آنجا می داد. از
پنجره هاي بزرگ و قدي آن می شد فضاي بیرون را مشاهد کرد. میز منشی درست رو به روي ما قرار داشت.
او را دیدم که ناشیانه روسري اش را جلو کشیده بود و مشغول مرتب کردن میزش بود. روي مانیتوري که روي
میز او بود عکس یک گل سرخ بود که شبنم درشت و درخشانی روي گلبرگ آن در حال فروچکیدن بود.
همانطور که محو تماشاي تصویر گل سرخ بودم صداي او را شنیدم که با تلفن خبر ورود ما را به فرزاد داد. وقتی
گوشی را گذاشت خطاب به من گفت:
خانم سعیدي ، بفرمایید . آقاي مهندس منتظر شما هستند
به الهام نگاه کردم . با نگاهی نگران خیلی آهسته گفت: مواظب خودت باش. لبخندي زدم و سرم را تکان دادم
منشی با دست مرا به سمت اتاق او راهنمایی کرد. با چند ضربه به در اجازه ورود گرفتم
وقتی وارد اتاق شدم فرزاد را دیدم که با ظاهري آراسته و مرتب پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزي
بود. با دیدن من از جا برخاست و با لبخند ورودم را خوش آمد گفت
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 327 💜 که با خنده به من نگاه می کند. لبخندي زدم و گفتم: سلام فرشته ک
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 328 💜
با دیدن او تازه به فکر افتادم و با خودم گفتم آیا کاري که انجام می دهم درست است؟ با تردید قدمی برداشتم
و به یاد روزي افتادم که براي نخستین بار او را دیده بودم. با به یاد آوردن آن روز چهره خشمگین کیان پیش
چشمم ظاهر شد.
احساس دلتنگی و بی تابی شدیدي کردم. درست نمی دانستم براي چه کسی دلتنگم. بعید بود براي
او که مرا در بدترین شرایط زندگی تنها رها کرده و رفته بود دلتنگ باشم
فرزاد بلند شد و به طرفم آمد. با دست به مبلمانی که وسط اتاق چیده شده بود اشاره کرد و تعارف کرد بنشینم
مبل تک نفره اي را براي نشستن انتخاب کردم. او هم روبه رویم نشست و با لبخندي که از ابتدا روي صورتش
بود به من چشم دوخت.
نمی دانستم براي شروع چه بگویم. سرم را پایین انداختم تا افکارم را متمرکز کنم.
وقتی سرم را بلند کردم او را دیدم که هم چنان به من نگاه می کرد. معلوم بود به فکر فرو رفته است و فقط
نگاهش به من است.
با این حال از نگاه خیره اش احساس نا خوشایندي داشتم. چند لحظه بعد به خودش آمد و
گفت: معذرت می خوام. مثل اینکه حواسم سر جاش نیست. شما چی میل دارید
_ممنون، چیزي نمی خورم
با لبخند گفت: نه ، نشد. بهتره با من راحت باشید. این یک ملاقات دوستانه و خالی از تشریفاته. با فنجانی قهوه
موافقید؟
به نشانه موافقت تشکر کردم.او گفت. آره این طور بهتره
فرزاد بلند شد تا با تلفن سفارش قهوه بدهد.در فرصتی که پیش آمد نگاهم را به دور و برم چرخاندم. اتاق کار
بسیار زیبایی داشت. رنگ اتاق ترکیبی از زرد و آبی بود و تمام وسایل آن همان بود که نشان از سلیقه خاص
.داشت
با آمدن فرزاد نگاهم را به زمین دوختم و تازه متوجه شدم این ترکیب در کف اتاق هم رعایت شده است. رو به
رویم نشست و در حالی که با دقت به چهره ایم نگاه می کرد گفت: چرا این قدر دیر؟
متوجه منظورش نشدم. براي اینکه منظورش را واضح تر بیان کند گفتم: چی دیره؟
لبخند غمگینی زد و گفت: از روزي که از شما خواستم ملاقاتتان کنم تا امروز حدود ده ماه گذشته، این طور
نیست؟
سرم را پایین انداختم و گفتم: متأسفانه در گیر مسائلی بودم که مجالی برایم نگذاشته بود. شاید اگر به فکرم
نمی رسید بتوانم از شما کمک بگیرم هیچ وقت مزاحمتان نمی شدم
فرزاد گفت: خوشحالم تا این حد صداقت دارید، ولی روزي که از شما خواستم با من تماس بگیرید به خاطر این
بودکه می خواستم شما را در جریان موضوعی قرار دهم که شاید باعث می شد درگیر مسئله اي که اشاره
کردید نشوید
نگاهم را از زمین گرفتم و به او دوختم .
سکوت کرده بود و به چشمانم خیره شده بود. نگاهم را از او گرفتم و
گفتم: لطفاً ادامه بدهید
فرزاد گفت: الهه خانم... من و شما نقطه مشترکی داریم و آن این است که هر دو زخم خورده تیغ یک نفریم
دلم فرو ریخت . به او نگاه کردم تا ببینم آیا منظور او را درست درك کرده ام
با صداي تقه اي به در اتاق نگاهم به آن سمت کشیده شد. منشی با سینی قهوه داخل شد و پس از گذاشتن آن روي
میز خارج شد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....