AUD-20220129-WA0185.mp3
1.82M
🌹🍃دعای عهد با صدای استاد فرهمند
#امام_زمان
#حضرت_زینب
#وفات_حضرت_زینب
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
در میان روضه ی
ارباب مظلومان حسین
هر که شد نوکر، بداند
از دعای #زینب است
#وفات
#حضرت_زینبسلاماللهعلیها
#تسلیت_باد
مداحی آنلاین - ویژه وفات حضرت زینب - استاد عالی.mp3
2.27M
اسارات
خانداناهلبیتعلیهم السلام
🏴🏴🏴🏴🏴
🎤حجت الاسلام عالی
#وفات
#حضرت_زینبسلاماللهعلیها
#تسلیت_باد
مداحی_آنلاین_روضه_حضرت_زینب_و_قتلگاه.mp3
4.49M
روضه حضرت زینبسلاماللهعلیها
🏴🏴🏴🏴🏴
ایکاش یکی به جای دستای زینب
🎤 مهدی سلحشور
#وفات
#حضرت_زینبسلاماللهعلیها
#تسلیت_باد
🖤 شخصیت و جهاد بزرگ حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) در بیانات حضرت آیتالله خامنهای
🏴در عاشورا، در حادثهی کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد «که واقعاً پیروز شد» عامل این پیروزی، حضرت زینب بود... این حادثه نشان داد که زن در حاشیهی تاریخ نیست؛ زن در متن حوادث مهم تاریخی قرار دارد.
۱۳۸۹/۰۲/۰۱
#امام_زمان
#حضرت_زینب
#وفات_حضرت_زینب
مداحی_آنلاین_چاره_ساز_عالم_زینب_کبری_حجت_الاسلام_رفیعی.mp3
607.8K
چاره ساز عالم
زینب کبریسلاماللهعلیها
🏴🏴🏴🏴🏴
🎤حجت الاسلام رفیعی
#وفات
#حضرت_زینبسلاماللهعلیها
#تسلیت_باد
1_870290475(1).mp3
2.97M
می بینم آب گریه می کنم
دل کباب گریه می کنم
🏴🏴🏴🏴🏴
🎤 مهدی رسولی
#وفات
#حضرت_زینبسلاماللهعلیها
#تسلیت_باد
#رنج_مقدس
#نرجس_شکوریان_فرد
#قسمت یازدهم
پسرها از مغرب رفته بودند بیرون و حالا با حالاتی مشکوک بر می گردند. علی روزنامه ای را که خریده باز می کند. مادر اشاره ای می کند و او انگار که تازه متوجه منظور مادر شده باشد، بلند می شود و روزنامه را دست سعید می دهد :
- لیلا بیا کارت دارم.
می رود سمت اتاق، حرکات و نگاه ها عادی نیست، با تردید می پرسم :
- چی کار؟
مسعود و سعید خودشان را مشغول حل جدول نشان می دهند.
- هیچی بیا می خوام ببینم نظرت درباره ی اینایی که خریدیم چیه؟
جانمازم را کناری می گذارم و دنبالش می روم :
- چی؟ لباساتون؟ الان ازم می پرسی که خریدی؟ قبلش باید می گفتی همراهتون می اومدم.
در را پشت سرم می بندد. نفس عمیقی می کشد و می رود از توی کمد دیواری چند قواره پارچه در می آورد و می گوید :
- دست شما رو می بوسه.
پارچه ها را روی تخت می گذارد. تازه متوجه نقشه شان می شوم. می گویم :
- عمرا من این ها رو بدوزم.
کنار تخت می نشینم و پارچه ها را یکی یکی بر می دارم :
- چه عجب سلیقه به خرج دادید!
علی آبی راه راه سفید را برمی دارد :
- اینو سعید انتخاب کرده.
و بعد به پارچه ای که خط های باریک سبزدارد اشاره می کند :
- من و مسعود هم مثل هم گرفتیم.
- مثل هم؟ چقد هم که شما دو تا شبیه هم هستید!
پارچه را روی تخت می گذارد :
- من که سلیقه ام همینه.
مسعود هم به خاطر اینکه شلوارش سبز تیره است گرفت.
به تخت تکیه می دهم و دستم را زیر سرم ستون می کنم :
- اونوقت بقیه اش؟
- هیچی دیگه. سر اون بحثی که شما چند شب پیش راه انداختی که چرا جنس چینی و خارجی می خرید و روضه خوندی برای بیچاره کارگر ایرانی که انگار خودتان بی کار بشید و این حرفا.
زل می زند توی چشمانم و محکم می گوید:
- خریدهامون رو پس دادیم و اینارو خریدیم که تو جوون ایرانی بی کار نمونی و پول تو جیب تو بره. از مردم کُره که کمتر نیستیم .
همین طور نگاهش می کنم . من حرف ها را به مسعود گفته بودم که داشت نظریات دوستان خوابگاهی اش را بلغور می کرد . نمی دانستم به این زودی سرخودم آوار می شود .
زیر چشمی نگاهش می کنم و می گویم :
- دماسنج رو کی اختراع کرد؟ بد نیست الان دانشمندامون ، روسنج هم اختراع کنند.
علی همان طور که مقابل آیینه موهایش را شانه می کند می گوید :
- اختراع شده. سنگ پای قزوین.
با دلخوری می گویم :
- علی من این همه کار دارم. چه جوری برای شما سه تا لباس بدوزم؟
- اوه، انگار داره کوه می کنه. داری دو صفحه درس می خونی دیگه.
- با شونه ی من شونه نکن.
گوش نمی دهد. عطرم را هم بر می دارد و زیر گلویش می مالد. مقابل این همه اعتماد به نفس فقط می توانم چشم غره ای بروم. صبر می کنم ببینم این شخصیت سنگ پا بودن را چقدر ادامه می دهد.
فایده ندارد. کوتاه نمی آید. دادم بلند می شود:
- مامان! مامان! بیا این پسر تو از اتاق ببر.
می روم سمت در که سعید در را باز می کند و پشتش هم کله ی مسعود که می گوید:
- زنده ای علی؟ خودتی یا روحت؟
سعید با آرنجش مسعود را هل می دهد به عقب و دوباره در را می بندد. از کارشان تعجب می کنم. علی تکیه داده به دیوار و می خندد.
نگاه موشکافانه ام را که نی بیند، سرش را پایین می اندازد و آرام می گوید :
- لیلا! می خواهم چند لحظه حوصله کنی و حرفامو بشنوی. دلم می خواد کمکم کنی تا بتونم کمکت کنم .
گنگ تر می شوم و از تغییر حالتش جا می خورم. چیزی درونم را به آشوب می کشد.
مکث می کند. حالم را می فهمد که حرفش را نیمه رها می کند. علی مصمم است که مرا وادار به کاری کند که دل خواهم نیست. به دیوار روبه رویی اش تکیه می دهم و آرام سر می خورم تا کمی قرار بگیرم.
ادامه دارد ...
AUD-20220203-WA0090.
575.1K
🤲دعای یامن ارجوه لکل خیر...
#اعتکاف
#امام_علی
#میلاد_امام_علی
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
مَه گُل
🖤 شخصیت و جهاد بزرگ حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) در بیانات حضرت آیتالله خامنهای 🏴در عاشورا، د
🔰 دعا، توسل، استغفار؛ توصیههای رهبر معظم انقلاب برای بهرهبرداری معنوی از ماه رجب؛ خودسازی کنید
🔻 رجب، ماه صفا دادن به دل و طراوت بخشیدن به جان است؛ ماه توسل، خشوع، ذکر، توبه، خودسازی وپرداختن به زنگارهای دل و زدودن سیاهیها و تلخیها از جان است. دعای ماه رجب، اعتکاف ماه رجب، نماز ماه رجب، همه وسیلهیی است برای اینکه ما بتوانیم دل و جان خود را صفا و طراوتی ببخشیم؛ سیاهیها، تاریکیها و گرفتاریها را از خود دور کنیم و خودمان را روشن سازیم.
۸۴/۰۵/۲۵
#امام_زمان
#حضرت_زینب
#وفات_حضرت_زینب
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
#سم_مهلک
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_سی_وچهارم
بلند شدم و شروع کردم قدم زدن بین درخت های باغ...
با خودم حرف میزدم...
که اشتباه کردم ...
اشتباه کردم نگاه کردم...
اشتباه کردم نگاهم رو تکرار کردم...
بخاطر همین تکرار، به اشتباه افتادم و از سیر اصلی زندگیم خارج شدم...
هدی...! هدی....! هدی....!
چه کردی با خودت با عمرت با روحت دختر...
از شدت فشار عصبی با دستم ضربه ی محکمی به یکی از تنه های درخت زدم، درخت کهنسال و قطوری بود که چیزیش نشد، ولی فکر کنم استخونهای دستم شکست!!!
دستم رو محکم گرفتم و همینطور که از شدت ضربه به خودم می پیچیدم به سمت خونه راه افتادم و همینجور با خودم غر میزدم که:
اگه عاقل بودی که اینکار رو نمیکردی هدی خانم!
کی با دست خودش به خودش ضربه میزنه!
با حرص خودم به خودم جواب دادم:
من! منه دیوانه!
من که با یه نگاه کل وجودم رو ریختم بهم!
از فکرم گرفته تا قلبم درگیره!
همینجور که سر خودم داد میزدم و اشک میریختم و دستم رو گرفته بودم، چند تا از بچه های کوچیک روستا از کنارم رد میشدن، صدای حرفهاشون رو میشنیدم که میگفتن: این چرا اینجوری میکنه آدم می ترسه؟!
اون یکی در جوابش گفت: امروز دختر عموش مرده حتما بخاطر اونه ناراحته!
سرعتم رو بیشتر کردم که زودتر ازشون بگذرم...
رسیدم در خونه ...
داخل اتاق که رفتم اولین چیزی که نگاهم متوجهش شد شیشه ی پنجره بود...
همون پنجره ای که شیشه ی شکسته اش باعث شد مار به داخل خونه بیاد ونیشم بزنه و شروع ماجرای من با مهسا و فریده....
یه لحظه چقدر دلم برای مهسا تنگ شد...
بیچاره فریده خدا رحمتش کنه!
چه #سم دردناکی بود!
خوب که فکر میکنم پادزهرش درد بیشتری داشت....!
آره قاعده همینه از بین بردن یه سم، دردش بیشتر از خود سمه!
ولی ارزشش رو داره...
چون باعث میشه زنده بمونی و به زندگی برگردی!
نفس عمیقی می کشم و مستاصل به خودم میگم:
چه #سم_مهلکی نگاه!!!
درد عشقی کشیده ام که مپرس...
زهر هجری چشیده ام که مپرس...
سری به حال خراب خودم تکون میدم واشکم جاری میشه و میگم: هدی عشق کی؟! هجر چی؟!
چرا اینجوری شدم!
انگار روز به روز دارم ضعیف تر میشم...
این سم داره ذره ذره نابودم میکنه...
جدی جدی داره من رو میکشه...
اما پادزهرش چیه؟!
من بیچاره چطور می تونم این سم رو از ذهن و قلبم پاک کنم؟!
با همین حال دوباره نگاهی به پنجره میندازم، یاد آوری اون ماجرا هنوز برام استرس آوره، و برای اینکه خیالم راحت بشه بسته است، دستم رو به سختی بهش میرسونم تا مطمئن بشم خطری تهدیدم نمی کنه. بابام وقتی مار نیشم زد، همون روز سپرد درستش کنن!
و از اون روز من دیگه روستا نیومده بودم ...
و حالا شیشه درست شده بود و پنجره هم کامل بسته بود، یعنی راه نفوذ هر موجود خطرناکی مسدود شده!
با آرامش که نه! ولی با کلی فکر دراز کشیدم روی تخت....
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
┈••✾❀🕊﷽🕊❀✾••┈•
🍃بِسْـمِ ٱللهِ ٱلْرَّحْمٰـنِ الْرَّحیـمْ🍃
پروردگار من
خدای زیبائیها
خالق تمام ذرات هستی
ای خودت همه عشق
با من باش
با من بمان
که نیاز بینهایتی
به توکل زیباترین نامها
به رسم ادب به نام خدا
🌸 الهـی به امیـد تـو 🌸
🌱#اللہمعجللولیڪالفرج 🌱
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
⚠ #تلنگـر
زندگیاتونـووقفِامـامزمانڪنین
وقـفجبھـهیفرهنگی
وقـفظھـور ...
وقتـیزندگیاتـوناینشڪلیبشه
مجبورمیشینگناهنڪنین
وَوقتیڪهگناههاتـونڪمترشـد
دریچهایازحقایقبـهروتونبازمیشـه
اونوقتهڪهمیشینشبیـهشھـدا
اولشبیهبشیـنبعدشھیـدبشیـن !!
[استـادپناهیـان🌱
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
#رنج_مقدس
#نرجس_شکوریان_فرد
#قسمت دوازدهم
بدون آنکه نگاهم کند می گوید:
- گاهی اتفاقی میافته که در آن دخیل نیستی ؛ اما از شیرینی و تلخی اش سهم می بری.
آب چشمانم را قورت می دهم تا اشک نشود.
- تو زندگی همه ی مردم سختی و گرفتاری هست. همه ی آدم ها از خوب تا بد. خاص و عام هر کدوم یه جوری درگیرن؛ امابرای بعضی، مشکل ها بزرگند وبرای بعضی کوچیک، از نگاه هرکسی مشکل خودش بزرگه وبرای بقیه کوچک و حل شدنی.
طاقت نمی آورم که یک طرفه بگوید و یک نفره بشنوم. خودم را آرام نشان می دهم و می گویم:
- مگه غیر از اینه؟
نفسش را بیرون می دهد و نگاه از فرش برمی دارد و به قاب خاتم بالای سرم می دوزد :
- تو یه نکته رو ندید می گیری! این که مشکل هرکسی بزرگ تر از ظرفیت روحی اش نیست. هر چند هم که براش مثل کوه دماوند باشه.
- نسبت تناسبی حساب می کنی علی؟
- آره دقیقا، هر کسی مثل یه کسر بخش پذیره! صورت و مخرجش باهم تناسب داره!
حرف درستش را کامل نمی گوید. نگاهی آرمانی دارد و من لجوجانه نمی خواهم خاص باشم:
- اما همه ی کسرها بخش پذیر نیستن؛ گاهی تا بینهایت اعشار می خورند.
چشمش را می بندد و سکوت کوتاهش را می شکند:
- چرا تقریب نمی زنی قال قضیه رو بکنی؟ چرا توی قصه ی خودت مدام صورت و مخرج رو ضرب می کنی.
مه غلیظی از ای کاش ها روی ذهنم پایین می آید. هروقت وجودم را مه می گیرد، همه ی قدرت های ذهنی ام ناکارآمد می شود. نیاز به کسی پیدا می کنم که کمکم کند؛ تا ترس تنها بودن در این فضا زمین گیرم نکند.
- لیلا!
کاش مه سنگین ذهنم، مثل شبنم می نشست روی سلول های پژمرده ی روحم و صبح که می شد، با نم شبنم ها بیدار می شدم.
- لیلا میدونی امشب برات تولد گرفتیم .
اگر شبنم ها به هم وصل شوند و یک راه درست کنند، مثل یک رود باریک جاری می شوند و چقدر زیبا می شود! علی زمزمه می کند:
- من الان نمی خوام بحث کنم. فقط یک خواهش دارم، تو رو خدا یک چند ساعتی بی محلی نکن.
آب ها می ریزند و ناگهان سراب می شود. خشکی سلول هایم باعث می شوند که فریاد تشنگی شان بلند شود. تازه می فهمم که این شبنم ها خیالات بوده و سلول ها هنوز خشک و تشنه اند. علی منتظر جواب من نمی ماند:
- لیلا! هرچقدر هم که سخت باشه، باید امشب رو رعایت کنی. حداقل به حرمت این که پدره، تو هم نمایش یک دختر خوب رو بازی کن.
آروم تر از آنکه بدانم علی می شنود ی انه می گویم :
- امشب کاری را که قبول ندارم انجام بدم روزهای بعد باید چه کنم؟ علی تو پسری، احساست مثل من درگیر نمیشه، سالها حسرت بودن کنار پدر و مادر رو نداشتی. مجبورنشدی آرزوهاتو دور بریزی. تو....
حرفم را می برد. صدایم را شنیده و این حرفها درونم تکرار نشده است. می گوید:
- لیلا! خواهش می کنم این جوری نگو، من احساسم کم رنگه. چرا فکر می کنی همه چیز رو می دونی؟ شاید اون دلیلی که تو رو آنقدر ناراحت کرده، اصلش چیز دیگه ای باشه.
چشم از صورتش می گیرم و می گویم :
- پس بگو باید بی خیال همه ی لذت ها و دوست داشتنی هام بشم. باید به داشته و نداشته م اعتراض نکنم و بگم همه چیز خوبه.
خنده ی مسخره ای می آید پشت لبم و بیرون نمی زند.
- خواهر من. یک عمر با نارضایتی و اعتراض سرکردی، نتیجه اش چی شد؟
نمی خواهم جوابش را بدهم. خودم را مشغول صاف کردن پایین دامنم می کنم.
لب هایش را باز می کنم؛ چین می دهم. گل های ریز دامنم به حرف می آیند. همیشه عاشق گل های ریزم. کوچک اند اما پر از حرف اند.
می گویم :
- تو همیشه زور گویی. لبخند تمسخرش را می شنوم اما صورت معترضش را نگاه نمی کنم. حالت نگاه و ابروی در همش را تصور می کنم :
- شاید من زورگو باشم، اما غلط نمی گم. بگو کجای حرفم اشتباهه و به نفع تو نیست؛ من قبول می کنم. می گم ضعفت همه ی آینده ات رو بر باد می ده، فکرت رو خراب می کنه، جهت حرکتت رو عوض می کنه، زندگی رو سخت نکن لیلا. نمی گم فراموشش کن، اما نگذار موج سنگینی بشه و تو رو غرق کنه. خودت تموم خاطره ها و اثراتش را مدیریت کن. لیلا ببین... گریه نکن.
ادامه دارد ...
تو کره ماه هرکی آرایش میکنه
بهش میگن عزیزم چقد زمین شدی؟😂
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
#سم_مهلک
#بر_اساس_واقعیت
#قسمت_سی_وپنجم
ذهنم مثل یه ویدیو ضبط شده شروع کرد خاطرات این چند وقت رو با تمام اتفاقات و بالا و پایین های عجیب و غریبش مرور کردن!
حرفهایی که به فریده و مهسا زده بودم با صدای بلند توی مغزم پخش میشد!
تصویر آخرِ فریده، با تصمیمی که گرفت و آخرش توی همون مسیر رفت و چه بد رفت!
اما مهسا از اون مسیر برگشت ...
گوشه ی ذهنم تصویر این رفت و برگشت، لحظه به لحظه پر رنگتر میشد!
توی همین مرور کردن ها یاد اولین باری که من، این آقا رو دیدم افتادم، اینکه دقیقا قبلش با مهسا راجع به چی داشتیم حرف میزدیم!
حمله های شیطان موضوع صحبتمون بود!
ناخوداگاه دستم رو محکم می کوبم روی پیشونیم...
اخه من می خواستم اون روز به مهسا ازحمله ی چپ و راست شیطان بگم!
حمله از سمت چپش که دعوتت می کنه به انجام گناه های متفاوت!
مثل کارهایی که اولش فکرشم نمی کنی به گناه بکشوننت! شاید بخاطر همین همون اول کار، باید آخر کار رو دید که از مسیر درست منحرف نشد!
ولی من منحرف که هیچ! توی این جاده چپ کردم!
حمله از سمت راستم که یعنی با صورت ها مقدس وارد عمل میشه! من گل کاشتم! چه صورتی مقدس تر از، صورتِ شهدا برای من!
باورش برام سخت بود چه راحت بازی خوردم!
چه ساده افتادم توی دام و حمله ی شیطان!
زمین خوردم و بد هم خوردم...!
وسط این آشوب ذهنی آخرین باری که مهسا رو دیدم انگارجلوی چشمم تداعی شد!
چی بین ما رد و بدل شد؟!
اون که از این مسیر برگشته بود به من چی گفت؟!
چرا حرفهاش رو نشنیدم با اینکه شنیدم!
واقعا چرا من اینقدر گیج میزدم توی این مدت!
چرا نتونستم حربه ی شیطان رو بفهمم؟!!
یادآوری این خاطرات برام سخت بود!
ولی یه نکته ی عجیب توی همشون موج میزد!
عاقبت نگاه..! عاقبت نگاه...! عاقبت نگاه...!
سه شکل متفاوت نگاه اشتباه!
باورم نمیشه!
نمی خواستم بپذیرم من ضربه ی سختی خورده بودم!
از این پهلو به اون پهلو شدم ولی از این پهلو به اون پهلو شدنم هم نمی تونست در مقابل این هجمه ی سخت مقاومت کنه....
یعنی من با این روح آشفته و فکر داغون و جسم ضعیف شده می تونستم برگردم...
من از ایستگاه آخر این راه می ترسیدم...
چون واقعا ترسناک بود!
یعنی راه نجاتی بود...
تا این سوال میاد توی ذهنم، به خودم نهیب میزنم: هدی! تو که، توی تله ی چپ و راست شیطان افتادی، دیگه با حمله ازجلو و خنجر از پشت سر به دامش نیفت!
فقط کافیه یه یاعلی بگی دختر...
باید یه کاری میکردم...
تصمیم گرفتم پا بذارم روی دلم...
یعنی میشد!
فکرشم دلهره اور بود...
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
52.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 کارتون سینمایی پا به پای آفتاب
🇮🇷 داستان کودکی امام خمینی
🇮🇷 قسمت اول
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
#تست_هوش😍😍
⁉️⁉️به شکل بالا👆👆 نگاه کنید،
از بین قطعات موجود، دو تا از آنها می توانند یکدیگر را کامل کنند. آیا می توانید این دو قطعه را بیابید؟
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
🌹🌹🌹دوستانی که مایلند در مسابقه شرکت نمایند پاسخ را تا فردا شب به ایدی زیر ارسال نمایند👇👇👇
@mariamm313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💗الهی به امید تو
💐چه لطیف است نسیم سحری
💗و چه زیباست گل افشانی مهر
💐دیدن گل
💗از پنجرهای رو به خدا
💐میتوان دید
💗ز عمق شب تاریک و سیاه
💐رویش صبح سپید
💗و در این صبحدم پاک و قشنگ
💐نفسی تازه کشید
🌹🍃سلام صبح بخیر، آغاز هفتهتون مملو از شادی و آرامش و مهر...
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
#چند_شاخه_لطافت
🍀🍀🍀
ان شالله خوب و خوش و سلامت باشین وپر از انگیزه برای رسیدن به هدف👌🌹
به نام او...
#عاشقنشویمفاسدمیشویم۸
✨ واقعا چرا باید اینجوری درهم آمیخته باشه عشق زمینی به عشق واقعی!!!
سوال جالبیه😊
اینکه چرا دنیا با آخرت در هم آمیخته؟
خیلی نکته ی مهمیه خیلی👌
می دونید چرا؟؟؟؟
چون اگر درهم آمیخته نبود
من بچه مسلمون
دنبال کار و زندگی نمی رفتم
چون میگفتم به درد آخرت نمی خوره که!
دنبال سیاست نمیرفتم
چون میگفتم به درد آخرت نمیخوره!
دنبال پول و ثروت آفرینی و گره گشایی نمیرفتم
چون میگفتم به درد آخرتم نمیخوره که!
دنبال عشق پاک زمینی نمیرفتم
چون میگفتم به درد آخرت نمیخوره که!
ولی خیلی جالبه که بعضیها
باز هم با اینکه می دونن
آخرت در گرو دنیاشون هست
دنبال این چیزها نمیرن😳😳😳
بعضی هامون اینجوریم دیگه😏
حواسمون باشه دین را به سلیقهی شخصی
تعبیر نکنیم😒
دین راهنمای دنیای ماست
مقتضای دنیای ماست
اینکه باهاش یاد بگیریم
کجاعاشق بشیم...
از چه راهی پول در بیاریم...
چه جوری زندگی کنیم...
چه شکلی بهره ببریم...
تا...
به مقصد درست برسیم👌
پس...
عاشق باشید
ثروتمند باشید
زندگی کنید
بهره ببرید
اما ...
به روش درست👌
تا...
بیشترین لذت را ببریم👌
(◕ᴗ◕✿)_________🍃🌹
https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1