eitaa logo
کانال اشعار(مجمع الذاکرین)
1.7هزار دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
2 فایل
این کانال اشعارمذهبی توسط محب الذاکرین خاک پای همه یازهراگویان عالم مهدی مظفری ازشهراصفهان ایجادشد
مشاهده در ایتا
دانلود
سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟ که در اینجا دهنم زخم شد آنجا گوشم نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم پس به دنبال تو از شانه به پایین، پایم بعد از آن ضربه هم از چانه به بالا... گوشم شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم وای بابا بابا بابا بابا گوشم... ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به تو من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم شاعر:مهدی رحیمی
🖤پا پُر از زخم و دست، بی‌جان بود جسم، شب‌گون و چهره، چون مهتاب می‌نشست و به روی صفحۀ خاک مشق می‌کرد، طفل، بابا، آب... . . . چهره‌ام را چو عمه می‌بوسید گریه می‌کرد و داشت زمزمه‌ای علّتش را نگاه من پرسید گفت خیلی شبیه فاطمه‌ای... 📝
روضه خوان ! از غصه ام از ماتمم از غم بخوان رحم کن بر گریه کن ها روضه را نم نم بخوان سیلی محکم نخوردی و نمی فهمی مرا سینه زن می فهمدم ، این روضه را محکم بخوان روضه خوان ! من از تو ممنونم ولی پیش عمو لطف کن از روضه های معجر من کم بخوان دم به دم با گریه کن هایم خودت هم دم بگیر روضه های کوفه تا شام مرا از دم بخوان داغ هایم را شمردی یک به یک ، یک داغ ماند روضه ی از اربعین جا ماندنم را هم بخوان
🩸 روضه سلام الله علیها 🩸 🥀 یزید بن معاویه لعنةالله علیه فرمان داد تا خاندان پیامبر و سلاله نبوت و رسالت و دختران علی و زهرا علیهم‌السلام را در خرابه‌ای ساکن نمودند، که از گرما و سرما آنان را حفظ نمی‌کرد. 🥀 سقفی نداشت تا از خورشید بر سر آن ها سایه بیندازد. و خورشید در گرمای ظهر به آن ها می‌تابید تا جایی که صورت و آن‌ها از شدت حرارت پوسته پوسته شده بود. 🥀 اما فاطمه‌ی رُقیّه سلام‌الله علیها... 🥀 حضرت سلام‌الله علیها در مصیبت این از بقیه زنان خانواده بیشتر بی‌تابی می‌نمود و بیشتر می‌گریست. و مدتی که در شام حضور داشتند آرام نمی شد. 🥀 عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری سلام‌الله علیها به ایشان فرمودند: ای خواهرم! این بی‌تابی و گریه به خاطر چیست؟! همانا همه ما با رفتن این مصیبت زده شده‌ایم و تنها تو مصیبت ندیده ای! 🥀 سلام‌الله علیها عرضه داشت: ای خواهر! روزی هنگام عصر در کنار این در آستانه ایستاده بودم، هنگامی که کودکان شامی از مکاتب خود به سمت خانه و به سوی خانواده‌هایشان باز می‌گشتند. 🥀 بعضی از این کودکان ایستادند و کمی به ما نگاه کردند و سپس رفتند. این طفل به من گفت: ای عمه؛ این بچه‌ها به کجا می روند؟! به او گفتم: به سمت خانه‌ها و خانواده‌هایشان می‌روند. 🥀 گفت: ای عمه! برای ما مگر غیر از این منزل و پناهگاهی نیست؟! 🥀 و من ای خواهر؛ هر گاه این سخن را یاد می‌کنم، اشکهایم جاری می‌شود و دیگر آرام نمی‌گیرم... 📕 مقتل‌الحسین علیه‌السلام، بحرالعلوم صفحه ۲۹۶
ویرانه ام پُر می شود از عطر گیسویت با با کجا بودی چرا خاکی شده مویت پیدا نکردم جای سالم در سرت بابا تا بوسه ای برچینم از مابِین ابرویت پرواز کردم سوی تو اما زمین خوردم این روزها زخمی شده بال پرستویت سجاده ام را پهن کردم کنج ویرانه من هم شبیه عمه ام هستم دعاگویت این است روز و شب دعایم: کاش من را باز یک بار دیگر می نشاندی روی زانویت
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم گناه مثلِ عفونت به جانم افتاده هزار وای  دَمَت از زبانم افتاده قدیم بیشتر از این به درد می‌خوردم همیشه نامِ تو همراهِ گریه می‌بردم نفس نفس زدنَم  نذرِ نینوا می‌شد دلِ گرفته‌یِ من بینِ روضه وا می‌شد مُقدَّراتِ مرا جرم‌ها مُکدَّر کرد گناه‌ها چه بلاها که بر سرم آورد مرض که آمده باشد عواقبی دارد گناهکار شدم چشمها نمی‌بارد میانِ روضه‌یِ تو واٰ شود گِره از کار دوباره اشک برایِ غریب وُ استغفار دوباره گریه برایِ لبی‌ که خشکیده به نیزه صورتِ خورشیدِ دین درخشیده صدایِ هِقْ‌هِقِ آن غنچه‌ای که غمگین است چقدر روضه‌یِ غمهایِ شاه  سنگین است به گردنِ علی وُ پایِ کودکان زنجیر حریمِ عشق کجا؟! چوبِ طعنه وُ تحقیر چه سنگ‌ها که رها می‌شده خدا از بام تمامِ روضه‌یِ سجّاد یک کلام  اَلشّام زنانِ قافله را  پابرهنه می‌بردند کبوترانِ حرم تازیانه می‌خوردند تمامِ پیکرِ زنها وُ کودکان  زخمی لگد زدند به گُل با کمالِ بی‌رحمی به گریه‌هایِ من وُ آهِ عمّه خندیدند به پیشِ چشمِ حرم پایِ نیزه رقصیدند سرِ بریده‌یِ بابا  میانِ تشتِ طلا نشست رویِ لبِ کعبه کَعبِ نِی امّا ..... دوباره مثلِ همان روز  لَعلِ تو ترِکید دوباره بغضِ غریبیِ اهلِ تو ترکید دوباره خواهرِ تو مضطر وُ پریشان شد وَ آه وُ ناله  دَمِ زینب وُ یتیمان شد نوایِ عمّه‌یِ غم‌دیده وُ دَمِ سجّاد بیا بهارِ دلِ فاطمه  بِرس بر داد
نشست غصه خود را کمی مرور کند قرار نیست از این مرحله عبور کند گشود دفتر نقاشی سه برگش را کشید صفحه به صفحه زمان مرگش را کشید مقنعه اش را شبیه آلاله و دشت کرب و بلا را پر از گل لاله کشید چشمه ای اما به جز سراب نبود رباب(س) خیمه به خیمه دوید و آب نبود و رفت صفحه‌ی بعد و ز سینه آه کشید کنار خیمه یتیمان بی پناه کشید کشید خانه خود را کنار بوته خار کشید اسب علی اکبر بدون سوار و رفت صفحه آخر به روی ناقه نشست که صفحه صفحه‌ی دفتر ز رنج ناقه گسست ز ناقه خورد زمین و چقدر زجر کشید چقدر زجر کشید و چقدر زجر کشید به زیر دفتر خود با تمام درد و خطر نوشت قصه خود را برای رأس پدر قلم؟ دو تکه‌ی خار... دوات؟ خون جگر و خاک سرد بیابان برای او دفتر قلم به لیقه زد و با مرور رنج سفر نوشت بوسه سرخی به گونه های پدر نوشت سیلی و طفلی اسیر، درد کشید نوشت از آنچه که در این مسیر درد کشید قلم دوباره به لیقه زد و نوشت یتیم نوشت غیرت و زن‌های در خرابه مقیم به خواب رفت و خودش را بغل گرفت و گریست عذاب رفت و خودش را بغل گرفت و گریست پدر رسید و در آغوش اوست، ختم کلام تمام زندگی اش شد تمام، نقطه تمام
نشست غصه خود را کمی مرور کند قرار نیست از این مرحله عبور کند گشود دفتر نقاشی سه برگش را کشید صفحه به صفحه زمان مرگش را کشید مقنعه اش را شبیه آلاله و دشت کرب و بلا را پر از گل لاله کشید چشمه ای اما به جز سراب نبود رباب(س) خیمه به خیمه دوید و آب نبود و رفت صفحه‌ی بعد و ز سینه آه کشید کنار خیمه یتیمان بی پناه کشید کشید خانه خود را کنار بوته خار کشید اسب علی اکبر بدون سوار و رفت صفحه آخر به روی ناقه نشست که صفحه صفحه‌ی دفتر ز رنج ناقه گسست ز ناقه خورد زمین و چقدر زجر کشید چقدر زجر کشید و چقدر زجر کشید به زیر دفتر خود با تمام درد و خطر نوشت قصه خود را برای رأس پدر قلم؟ دو تکه‌ی خار... دوات؟ خون جگر و خاک سرد بیابان برای او دفتر قلم به لیقه زد و با مرور رنج سفر نوشت بوسه سرخی به گونه های پدر نوشت سیلی و طفلی اسیر، درد کشید نوشت از آنچه که در این مسیر درد کشید قلم دوباره به لیقه زد و نوشت یتیم نوشت غیرت و زن‌های در خرابه مقیم به خواب رفت و خودش را بغل گرفت و گریست عذاب رفت و خودش را بغل گرفت و گریست پدر رسید و در آغوش اوست، ختم کلام تمام زندگی اش شد تمام، نقطه تمام
با اشک خود احیا گر مذهب رقیه حک شد به روی بیرق مکتب رقیه یک شب علی اصغر شبی قاسم ابالفضل اما پس از ظهر دهم هر شب رقیه از بس که زینت داده ای دوش پدر را بابا صدایت می‌کند زینب رقیه ای کاش می‌گفتند یعقوب نبی را پیدا شود گمگشته با یارب رقیه دیگر سفر با ناقه شیرین نیست وقتی در نیمه شب افتاد از مرکب رقیه میسوخت  از گرما تمام روز تا شب میسوخت هر شب تا سحر در تب رقیه
"پا" به شوق اسمان اینبار میگیریم پر از پا/ شروع عاشقی در اربعین باشد اگر از پا/ قدم ها می رود وقتی به سمت جنت الاعلا/ میان راه حق داریم نشناسیم سر از پا/ به روی چشم خدام است خاک پای هر زائر/ که در راه وصال عشق می جوشد گهر از پا/ جنون شد ضرب در عشق و مثل ها را عوض کرده/ در این صحرا به جای دست ریزد صد هنر از پا/ نه از ذکر و مناجات و نه از صوم صلات و حج/ که زائر بیشتر در حشر می بیند ثمر از پا/
ام البنین! قرار شد از یار بگذرم با غنچه های پر پرم از خار بگذرم از بین چاک چاک بدن‌ های محرمان با قلب داغدار و شرر بار بگذرم خوش میگذشت زندگی‌ام با برادرم باید پس از حسین به اجبار بگذرم باید اگر که خواستم از کوچه رد شوم مثل رقیه دست به دیوار بگذرم حتی ندیده بود کسی سایه مرا گفتند از شلوغی بازار بگذرم ام البنین! مپرس چرا قامتم خمید از تیرهای حرمله بگذار بگذرم
افتاد بر زمین و دل آسمان گرفت داغی عظیم بود که از او توان گرفت در پیش چشم‌های پدر جمع نیزه دار با ضرب کینه های مداوم جوان گرفت بعد از هزار و نهصد و پنجاه امتحان خنجر گلوی خون خدا را نشان گرفت آن سر که داشت عطر لب مصطفی چرا یک شب نبود روی نی و بوی نان گرفت روضه رسید تا دم دروازه ای شلوغ دیدم زبان منبری روضه خوان گرفت ساعات بی دلیل نشد نام درب شهر از بس که از عقیله عالم زمان گرفت