eitaa logo
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاج‌الدینی
1.2هزار دنبال‌کننده
154 عکس
42 ویدیو
44 فایل
مفشو= کیسه‌ی قند یا کیسه‌ی حاوی انواع گیاهان دارویی [به لهجه‌ی کرمانی] طلبه درس خارج| دکتری تاریخ فرهنگ و تمدن| مدرس دانشگاه ارتباط: @sayyed_meysam
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰فرشچیان، ترند و زایت‌گاست اگر از «گوگل» یا «هوش مصنوعی» بپرسید «ترند چیست؟» به شما می‌گویند: ترند به معنی روند یا جریان غالب و رو به رشد در یک حوزه خاص است که معمولاً به صورت ملموس و قابل مشاهده در رفتار مردم، بازار، فناوری، فرهنگ و غیره نمایان می‌شود. ترندها معمولاً دوره زمانی مشخص و نسبتاً کوتاهی دارند و می‌توان آن‌ها را در قالب تغییرات خاص، محصولات، یا رفتارها مشاهده کرد. اما نکته‌ای که در باب وجود دارد این است که این «جریان‌های غالب»، «ساختگی» هستند. یعنی عده‌ای می‌توانند با تبانی و به خدمت درآوردن ابزارهای مختلف فرهنگی و رسانه‌ای و استفاده از ثروت و قدرت و شهرت، موضوعی را ترند کنند و یک جریان فراگیر بسازند. اگر از نسبت "هنر" و "ترند" بپرسید به شما می‌گویم که ترند در بهترین حالت می‌تواند مصرف کننده هنر باشد در مسیر تأمین منافع ترند‌سازان. در دیگر سو، مفهومی وجود دارد به نام «روح زمانه». هگل و دیگر اتباع او سعی کردند با اصطلاح (Zeitgeist) از آن سخن بگویند. شاید در مقایسه‌ی مفهوم روح زمانه با ترند، بتوان گفت مهم‌ترین ویژگی روح زمانه آن است که ساختنی نیست بلکه کشف شدنی است. یعنی گویی در فرای تاریخ و ورای ساختارها و ساخت‌های اجتماعی و سیاسی، دست قدرتی وجود دارد که زمانه‌ها را سامان می‌دهد و شاید ادبیات عرفانی با بهره‌گیری از مدل تحلیلی «ظهور اسامی خداوند» درصدد تبیین همین قدرت فراتاریخی و ماورایی باشد. در «روح زمانه» نیز یک اشتراک هم‌عصری میان افراد و جوامع و تمدن‌ها یافت می‌شود اما اشتراکی که نتیجه کشف کردن است نه ساختن و بافتن. «کشف» نیز نیازمند یک ذائقه‌ی هنری است و اینجا روح زمانه مصرف کننده هنر نیست بلکه تنها مسیر نمود یافتن روح در تاریخ است و لذا ساخت و پاخت اهالی ثروت و قدرت را عقب می‌راند. با این نگاه مرحوم استاد محمود هنگامه‌ی تصویرگری از عوالم قدسی و ملکوتی درحال کشف «روح زمانه»‌ای بود که جوامع انسانی را، پس از یک دوره‌ی اِدبار و پشت کردن نسبتا طولانی به معنویت، متوجه عالم قدس و ملکوت کرده است. فرشچیان از این منظر در شعاع «انقلاب اسلامی ایران» تنفس می‌کرد. انقلابی که توسط برخی اندیشمندان «روح یک جهان بی‌روح» نام گرفت. نکته‌ی مهم آنکه فرشچیان در این مسیر، هرچقدر خود را هزینه‌ی «روح زمانه» کرد در مقابل هرگز هنر خود را خرج ترند ننمود. کاش هنرمندان راه او را ادامه دهند؛ خاصه نوباوگان رسانه‌ای.. ۱۹مرداد سال۴ @Masihane
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به زاویه‌ نگاه آقای پزشکیان [زاویه‌ای که به او داده شده] به مسئله‌ی مذاکره و جنگ کاری ندارم که اغلاط و مغالطات آن نگفته هم پیداست! اما میزان هزینه‌ای که امروز از چهره‌ی رهبری و جایگاه ولیّ فقیه می‌شود، تقریبا کم‌سابقه است. از عراقچی تا پزشکیان! و این همه نیز به رغم عادت ما به مصرف رهبری توسط اصلاح‌طلبان! گویا بناست وارد آینده‌ای شویم که شعارش این است: "هیس! جمهور فریاد نمی‌زند!" @Masihane
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای پزشکیان هم از حیث اعتقادی هم علمی(!) بر این باور است که باید همه امور را با نظر رهبری پیش ببرد. تحلیل پزشکیان از وضعیت ما این است: "برای خواستن استقلال ملی باید هزینه بدهید." سپس جناب‌شان در مقام رئیس‌ دولت، خیلی زیبا ما مردم را از هزینه‌های بسیار می‌ترساند. این فرمایشات آقای پزشکیان دقیقا همان چیزی است که از اواخر جنگ باب شد! مخلص کلام هم اینکه می‌گویند: جنگ، پول می‌خواهد. برای پول داشتن، باید توسعه پیدا کرد. برای توسعه باید پای سرمایه‌گذار خارجی به کشور باز شود. برای آمدن سرمایه‌گذار باید رفت سراغ مذاکره. در مذاکره هم باید از چیزهایی دست برداشت. نمی‌خواهید از آن چیزهای آرمانی دست بردارید؟؟ پس سختی‌های آن را به‌جان بخرید. سختی‌هایی که پزشکیان لیست می‌کند تا هم بترسیم و هم بترسانیم. با این حساب به من بگویید: آیا فهم رهبری از وضعیت کنونی همینی هست که پزشکیان می‌گوید؟ اگر نه پس مشکوک شوید به حرف‌هایی که رهبری را همه‌ی کاره‌ی همه‌ی تصمیم‌ها جا می‌زند! @Masihane
🔰 وأد و حقیقتی متناقض این آیه‌ی سوره‌ی تکویر را همگی شنیده‌ایم: وَ إِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ. گویا روایتی تناقض‌آمیز است از یک فریاد بلند و شنیدنی ولی نشنیده گرفته شده. از آن جهت که موءودة، ریشه در واژه‌ای دارد به نام "وأد" که اصلی‌ترین معنای آن پیچیدن صدای فریاد و ناله در زمین است. در نتیجه موءودة هم یعنی دخترانی که هنگام کشته شدن، صدای فریاد و ناله‌ی آن‌ها در زمین پیچیده است. چون نحوه‌ی کشته شدن آن دختران چیزی شبیه به زنده‌به‌گور کردن یا انداختن آن‌ها در چاه بوده. آیه درصدد بیان روایتی تناقض‌آمیز است چون که هرچند همه‌ی اهالیِ حاضر در حوالیِ آن جنایت، صدای فریاد و ناله را می‌شنیدند اما گویی آن را پذیرفته بودند و این یعنی نمی‌شنیدند. حتمی دل‌شان با آن ناله‌های سوزناک به رحم می‌آمده و چه بسا برای این فاجعه گریسته باشند. یا حتی همچون صعصعه‌بن‌ناجیه تلاشی برای نجات آن دختران هم کرده و پرورش‌گاهی راه انداخته باشند از ده‌ها تن دختری که پای‌شان از لب گور عقب کشیده شده. ولی با این همه گویی شنوندگان آن فریادهای زجرآور، ناتوان بوده‌اند از یک پرسش: بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ؟ ﺑﻪ ﻛﺪﺍم ﮔﻨﺎﻩ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟ این ناتوانی از طرح پرسش مزبور، کنایه‌ای است از یک وضعیت که در آن کسی نمی‌تواند به صورت جدی قاتل را پاسخگوی جنایت خود کند. وگرنه چه بسا بارها افرادی از خودشان یا دیگران پرسیده باشند: چرا این دخترکان را قربانی می‌کنند؟ به کدامین گناه؟؟ ولی هرگز نمی‌توانند قاتل را مسئول قتل‌هایش کرده و او را محاکمه کنند. حالا بگویید آیا این دقیقا وضعیت امروز ما نیست در قبال آنچه که در غزه رخ می‌دهد؟ صدای آن‌ها در زمین می‌پیچید. رسانه‌های ریز و درشت اخبار آن را منعکس می‌کنند. ناله‌ها و فریادهای اهالی غزه مکرر به گوش همگان می‌رسد. مردم دنیا حتمی برای‌شان گریه هم می‌کنند. بتوانند خیریه و پرورش‌گاه هم می‌زنند. ولی ناتوانند از طرح پرسشی که بتواند قاتل را مجبور به پاسخگویی کند! درنتیجه فریادهای رسا و ناله‌های جان‌گداز شنیده می‌شوند و شنیده نمی‌شوند. حقیقتی متناقض. در چنین جهانی طبق تعابیر قرآن حتما خورشید درهم پیچیده. ستاره ها کدر شده و کوه‌ها از جای درآمده‌اند. دریاها شعله کشیده و وحوش محشور شده‌اند. نظام ده‌دهی تعطیل گشته و خوب‌ها به خوب‌ها گره خورده و بدها با بدها تزویج نموده و هم‌افزایند. گوش کنیم می‌شنویم وأد را.. فریادهای پیچیده در زمین را. می‌شنویم و پذیرفته‌ایم. پس نمی‌شنویم. آری! ما هنوز ناتوانیم از طرح پرسشی برای محاکمه. ۲۰ مرداد سال ۵ @Masihane
دیشب برای سیدعلی یه وسیله سفارش دادیم. خیلی خوشحال بود. اینو از زیاد حرف زدنش، پر هیجان بودنش، "چشم" گفتنش به تقاضاهای ما و... میشه فهمید. امروز برای سیدحسین یه وسیله‌ی دیگه سفارش دادیم. وسیله‌ای که سیدعلی هم بهش علاقه‌ی زیادی نشون داد. ولی خب دیشب انتخابش رو کرده بود و نمی‌تونست اونو داشته باشه. حالا وسیله‌ی خودش هم رنگ باخته بود. امشب سیدحسین خوشحال بود و سیدعلی ناراحت. داشتم با خودم فکر می‌کردم "تنوع"، چقدر زمان خوشی‌ها و شادی‌ها رو کوتاه می‌کنه!! کودک و بزرگسال هم نداره. @Masihane
🔰 استعاره‌ی راه 🔹بر زندگی همواره «استعاره»‌های زیادی حاکم است. برخی معتقدند یکی از مهم‌ترین استعاره‌ها، استعاره راه است. یعنی زندگی به راه رفتن تشبیه می‌شود که مبدأ و مقصد و مسیر و روش پیمودن دارد. هم در ادبیات قرآن با تعابیری مانند «صراط المستقیم» یا «سواءالسبیل» مواجه هستیم هم در زبان فیلسوفانِ تاریخ و هم در بیان شاعران. آنجا که عطار می‌گوید: گر مرد رهی میان خون باید رفت/ وز پای فتاده سرنگون باید رفت/ تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس/خود راه بگویدت که چون باید رفت! 🔸در استعاره راه، زندگی از جایی شروع می‌شود و به جایی ختم. این غیر از زنده بودن است که با تولد آغاز و با مرگ انجام می‌یابد. پس باید پرسید: آن لحظه‌ای که ما زندگی را شروع می‌کنیم، کجاست؟ 🔹برای فهم نقطه‌ی آغاز، باید «هجرت» را بشناسیم. اگر «بعثت» ولادت است و شکافتن پوسته‌ی روزمرگی و اگر رهیدن است از پیله‌ی عادت؛ هجرت سرآغاز پریدن است. اینجاست که زمان به مکان الصاق می‌شود و «لحظه» با «نقطه» در می‌آمیزد. هجرتِ رسول می‌شود رفتن از مکه به مدینه ولی در واقع رفتن از بادیه «من» به مدنیت «ما». 🔸جاری‌ترین استعاره در اربعین، همین استعاره راه است. تبلور یافته در کلماتی مانند: طریق، مشایه و... . ما از مکان شروع می‌کنیم و در مکان حرکت می‌کنیم ولی در حال هجرتیم از یک «خود» به «خودی» دیگر. رهیدن از پیله‌ی فردیت و پریدن در هوای جمعیت. خودی که مرزهایش به حدود جسم منحصر نیست و چنان وسیع می‌شود که «همه‌ی حاضران»، «من» می‌شوند و در من جای می‌گیرند و «نفس» می‌شود «انفسنا». اینجاست که زندگی شروع می‌شود. برای یک نفر از عمودها و شماره‌هایش. برای یک نفر هم در حوالی کربلا و... . 🔹«ما» کجا شروع می‌شویم؟ زندگیِ ما در کدام نقطه افتتاح می‌شود؟ طی طریق استعاره است. عمود پیمودن یک تشبیه. راه رفتن‌ها و پیاده‌رفتن‌ها یافتن یک آمادگی. اصل ماجرا «هجرت» است. هجرتی از «من» به «ما». @Masihane
🔰 نامه‌ای به آمریکا برای خلع سلاح حزب‌الله |تغییر پارادایم سال ۲۰۰۳ وقتی آمریکا به عراق حمله کرد، دولت خاتمی نامه‌ای نوشت برای سردمداران آمریکا. نامه‌ای که دنیس راس در مقاله‌ای از آن اینگونه پرده برداشت: "تهران آشکارا به دنبال سلاح هسته‌ای برای اهداف دفاعی و تهاجمی است. اما مشخص نیست برای دستیابی به این سلاح‌ها حاضر است چه چیزی را فدا کند. در واقع تاریخ نشان می‌دهد که دولت ایران به فشار خارجی واکنش نشان می‌دهد؛ وقتی احساس تهدید می‌کند، اقداماتش را محدود می‌کند و زمانی که فکر می‌کند توانایی دارد، از فرصت استفاده می‌برد. برای مثال، در سال ۲۰۰۳، پس از آنکه ارتش آمریکا به سرعت ارتش عراق را از میان برداشت—کاری که ایران در هشت سال جنگ موفق به انجامش نشده بود—تهران فوراً دست دوستی به سوی واشنگتن دراز کرد و از طریق سفیر سوئیس در تهران پیشنهادی فرستاد که هدف آن رفع نگرانی‌های آمریکا درباره برنامه تسلیحاتی ایران و حمایت آن از حزب‌الله و حماس بود. صادق خرازی، تدوین‌کننده اصلی این پیشنهاد، سال گذشته گفت که ترس در میان نخبگان ایرانی باعث این ابتکار عمل شد." به طور مشخص یکی از مفاد نامه اختصاص دارد به ! یعنی دولت آقای خاتمی بابت ترس (طبق اظهار دنیس راس) حاضر می‌شود به آمریکا برای خلع سلاح حزب‌الله وعده بدهد. صادق خرازی خودش درباره نامه‌ای که تحریر کرده می‌گوید: «در سال 2003 ديوار بی‌اعتمادی بلندی ميان ايران و آمريكا وجود داشت و هر لحظه ممكن بود آمريكا به ما حمله كند. به همين خاطر به پيشنهاد من دولت هشتم نامه‌ای به آمريكا نوشت و همراهی‌اش با برخی سياست‌های خاورميانه‌ای آمريكا مثل سازش در فلسطين و لزوم تبديل حزب‌الله لبنان به يك حزب سياسی و شفاف سازی فعاليت‌های هسته‌ای ايران را اعلام كرد اما ديوار بی‌اعتمادی ميان ايران و آمريكا به قدری بلند بود كه آمريكايی‌ها حتی نامه را بررسی نكردند.» بعدها در سال ۹۲ هم هاشمی رفسنجانی گفته بود: "در مورد حزب الله که شیعه و بخش عمده ملت لبنان است و در تاریخ همیشه مظلوم بوده هم برای فلسطین و هم برای لبنان. اینها قابل دفاع بوده و هست. به شرط اینکه ما از اینها برای مزاحمت دیگران استفاده نکنیم و اینها هم کار خودشان را بکنند. وقتی که نظام نخواهد در دنیا ماجراجویی بکند، این گونه مسائل قابل تحمل است!" برآیند کلی این مواضع و عملکردها یعنی یک ضلع از همان چیزی که امروز دوباره با اسم رمز "تغییر پارادایم" تکرار می‌شود و حسن روحانی برایش خطابه می‌خواند، طوری که گویا حرف جدیدی به میان آمده و راه‌حل نویی کشف شده. هدف هم چیزی نیست جز همان که از ماجرای مک‌فارلین به این‌سو بارها پی‌گیری شده و هر بار هم پوچ از آب درآمده. اینجاست که تأکید جمهوری‌اسلامی بر استقلال تصمیم و عمل حزب‌الله ابعاد تازه‌ای هم پیدا می‌کند تا سرنوشت جبهه مقاومت به ترس برخی دولت‌مردان و بده‌بستان‌ها گره نخورد. 🔺یادمان نرود که خرازی می‌گوید: "آمریکایی‌ها حتی نامه را بررسی نکردند." 🆔 @Qasas_school
پروژه‌ی "تغییر پارادایم" نیازمند واکنش یکپارچه و منسجم جبهه‌ی انقلاب است. آن سخنرانی حسن روحانی که با ژستی خاص درون قابی شبیه قاب سخنرانی‌ها و پیام‌های رهبرانقلاب بود، نیاز داشت به یک واکنش از سوی بزرگان جبهه انقلاب. ولی به من بگویید مگر در این مدت اخیر به ویژه یک‌سال گذشته بزرگی باقی مانده؟! اصلا بزرگی هست؟ ما بزرگی را باقی گذاشته‌ایم؟! از این بزرگانِ اسمی و ظاهری که بخار چندانی برنمی‌خیزد. کنده‌هایی به دود افتاده‌اند. ولی همین کم‌بخارهای دودزا را هم یا خرج بازی‌های سیاسی مقطعی کرده‌ایم و یا به قصد کشت زده‌ایم. به‌هرحال اکنون نیازمند ایستادن جلوی این پروژه‌ی قدمت‌دار تغییر پارادایم هستیم تا بدانند بویی که به دماغ‌شان خورده، از کباب نیست. الاغ داغ می‌کنند! وگرنه با تصور مهیا بودن همه چیز برای عبور و تغییر اساسی و بنیادین، پیش‌تر خواهند آمد و تندتر خواهند تاخت. @Masihane
آذری‌جهرمی دولت را در جهتی که من و شما منتقد دولت هستیم، نقد نمی‌کند. او از بی‌تصمیمی دیگری ناراحت است. آیا به عمق این حرف او واقف هستید: "خواستن همه‌چیز باهم نمی‌شود!"؟؟ (تصویر توئیت) شاید من بدبین باشم ولی این حرف از نظر من یعنی: نمی‌شود پزشکیان درصدد دوری از جنگ باشد، ولی نخواهد غنی‌سازی را به صفر برساند! نمی‌شود توسعه‌ی مدنظر آن ۱۸۰ کارنشناس را بخواهد ولی از تغییر پارادایم فرار کند و بگوید من اعتقاد به ولایت‌فقیه دارم! پس درحال فشار به پزشکیان هستند که زودتر تصمیم خود را بگیرد! در این شرایط شاید بهتر است که علی‌رغم واکنش جدی به پروژه "تغییر پارادایم"، پزشکیان به "عدم کفایت سیاسی" تهدید نشود. @Masihane
🔰پسا خمینی و پسا خامنه‌ای ⁉️ آیا ما آمریکا را فریب می‌دهیم یا آمریکا ما را؟ یکی از قصه‌های تلخ تاریخ انقلاب اسلامی، روزهایی است که همه به نحوی خود را مهیای دوران پساخمینی می‌کردند. با ضریب پیدا کردن احتمال رحلت امام در اواسط دهه شصت، صحبت از تغییر سیاست‌های کلان جمهوری‌اسلامی و روی کار آمدن جریان غرب‌گرا پربسامد شد. چیزی که امروز نیز با اسم رمز «تغییر پارادایم» دوباره به گوش می‌رسد شاید بدین علت که همان غرب‌گرایان این بار دوران پسا خامنه‌ای را نزدیک می‌انگارند. در همان روزهای اواسط دهه شصت، افرادی در درون جمهوری‌اسلامی مذاکراتی را با آمریکا آغاز می‌کنند که بعدها پرونده‌ی آن با نام «ماجرای مک فارلین» مشهور شد. مذاکراتی لایه‌لایه و دارای سناریوهای مختلف با اهداف متعدد. پرونده مک‌فارلین خود شاهدی بزرگ بود از آماده شدن غرب‌گرایان برای دوران پساخمینی. بازتاب این حوادث منجر به تغییر، در فضای رسانه‌ای خارج از کشور بسیار زیاد بود. بی‌بی‌سی در 17 آبان 1365 می‌گوید: «بسیاری از ناظران معتقدند که آمریکا هدف‌های بلندپروازانه‌تری از آزادی گروگان‌ها برای آینده دارد که آن فراهم کردن زمینه‌ی بهبود روابط با ایران پس از خمینی است و این امری بسیار حساس است... گفته می‌شود که افراد قدرتمندی مانند هاشمی رفسنجانی و علی اکبر ولایتی نسبت به آمریکا برخورد انعطاف‌پذیرتر و آشتی‌جویانه‌تری دارند. اما تا آیه‌الله خمینی در قید حیات است این گروه‌ها و افراد نمی‌توانند عقاید خود را علنا ابراز کنند.» آرام‌آرام رسانه‌های خارجی از جریان غرب‌گرا در ایران اطلاعات و اخبار بیشتری منعکس می‌کنند و در فضای خارجی به غرب‌گرایان نام «میانه‌رو» اطلاق می‌شود. به عنوان مثال فرد هالیدی استاد مدرسه عالی اقتصاد لندن می‌گوید: «هدف استراتژیک آمریکا بازگرداندن ایران به دامان غرب است. به نظر می‌رسد که یک جناح میانه‌رو در ایران وجود دارد که مایل به بهبود روابط با غرب است. از جمله افراد این جناح، آقای هاشمی رفسنجانی است.» این ماجراها شدت می‌گیرد تا آنکه امام خمینی پس از تقریبا دو ماه سکوت، درباره آینده نظام پس از رحلت خود سخنرانی می‌کند: «دشمنان ما باید این معنا را بدانند که جمهوری اسلامی.. وابستگی به هیچ کس ندارد، وابسته به ملت است، وابسته به قوای مسلحه است، اشخاص در این مورد دخالت ندارند. این که هی هر روز شهرت می‌دهند که چه شده است، چه شده است، فلانی سکته کرده، فلانی در بستر مرگ است، فلانی، خوب، باشد، البته مرگ برای همه هست، برای ما هم هست، اما این را بدانند که شادی نکنند برای این. این یک امری است که واقع می‌شود و شما خواهید دید ان‌شاء‌الله که جمهوری اسلامی باقی است چه ما باشیم، چه اشخاص باشند چه نباشند.» پس یک قصه با چنین خط روایی شکل گرفت: ۱- احتمال رحلت امام، ۲- زمینه‌سازی برای تغییر سیاست خارجه جمهوری اسلامی توسط جریان غرب‌گرا، ۳- اقدام به مذاکرات ذیل پرونده مک‌فارلین، ۴- موضع امام خمینی. اینجا احتمال دو سناریو وجود دارد: سناریوی اول همین است که جریان غرب‌گرا باور عمیق به تغییر دارد و آمریکا روی فریب این جماعت حساب ویژه کرده است. سناریوی دوم که کمی خوش‌خیالانه است حکایت از ساخت و پاخت سران نظام در پشت‌پرده دارد تا با نمایش میل به غرب توسط عده‌ای، به عنوان میانه‌رو شناخته شوند. اینگونه آمریکا را فریب داده و با امیدوار کردن آمریکا به تغییر بدون درد و خونریزی، برای قوی ساختن نظام جمهوری اسلامی زمان بخرند. لذا مسئله این است که ایران درحال فریب آمریکاست یا آمریکا در طمع فریب ایران؟ اگر ماهیت جریان غرب‌گرا و سیاست‌های همیشگی آنها را بدانیم و مواضع سفت و سخت امام و رهبری را در مواجهه با این جریان مرور کنیم مشخص می‌شود که طرح فریب آمریکا چقدر خوش‌خیالانه است و بیشتر شبیه همان تحلیل‌های عوامانه‌ای است که می‌گوید: «کار خودشونه!» 🔺وضعیت این روزها نشان‌گر تکرارپذیری تاریخ است. 🆔 @Qasas_school
امروز بنا دارم ماجرایی یا شاید خاطره‌ای نقل کنم که انتهایش می‌رسد به: «نمی‌دانم»! نمی‌دانم چقدر به کار شما هم بیاید ولی می‌دانم که اگر تا انتها خواندید بهتر است به این فکر کنید که تربیت و ربوبیت چقدر پیچیدگی دارد. گاهی باید طوری بود که گرچه دلخواه‌مان نیست ولی گویا اقتضای «دل‌سوزی» است. چند پیش فردی به دلایل تقریبا نامعلوم با من و تنی چند از همکاران و همراهان سر لج افتاد. هر جا نشست و از هر جا که برخاست، بدی گفت، و هرگز نگفت چرا و به چه دلیل! ما هم بنا به دلایلی از جمله حفظ حرمت طرف، سکوت کردیم. سپس کار از بدی گفتن فراتر رفت و رسما دهان وا کرد به فحاشی با رکیک‌ترین الفاظ. ما اگر چه مبهوت این برون‌ریزی عقده‌ها و غده‌های طرف بودیم ولی می‌دانستیم بیخ کار می‌رسد به ورشکستگی. هیچ نمی‌گفتیم، نه چون باور داشتیم دریای فضائل ما با پوزه سگ نجس نشود و از این دست خودبرترانگاری‌ها. نمی‌گفتیم چون گمان ما بر این بود به زودی فحش‌درمانی جواب داده و از این همه دریدگی دست می‌کشد. اما انگار اثر نداشت و چه بسا اثر عکس داشت چون این بایکوت و کم‌محلی ما را «سگ‌محلی» قلمداد کرده و گمان برده او را «کلبی» می‌پنداریم که به تعبیر قرآن: فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ. حال آنکه حاشا و کلا اگر ما چنین پنداری داشته و چنین نیتی کرده‌ باشیم! اما او چون تصور کرده بود در ذهن ما هیچ حرمتی ندارد، پس پرده عفت کلام را بیشتر درید و هر روز وقیح‌تر از دیروز.. آنچنانی که گاهی در گوشه و کنار، دوستان نقلی از دسته‌گل‌های به آب داده‌اش رو می‌کنند، با نچ‌نچ‌های زیادی یادش را به زباله‌دان حافظه حواله می‌دهند و این یعنی طرف نه تنها پل‌های پشت سر را خراب کرده که تمام مسیرهای آینده و پیش روی خودش را هم به لحظه بن‌بست نزدیک نموده. فاجعه‌بار آنکه در تمام این موارد خود را قهرمانی می‌پندارد که بناست آزادانه بر هر چه زشتی و پلشتی بتازد ولو به قیمت بیچاره کردن خود و خانواده‌اش. انگار یک تیپ دسته‌چندم ادایی از قهرمان‌های ذهنی‌اش. در چنین وضعیت و شرایطی آیا نباید دل‌مان به حال چنین موجود ورشکسته‌ای بسوزد؟ اگر بله! راه‌حل چیست؟ من گمان می‌کنم در چنین مواقعی باید طرف را از بایکوت درآورد. هرچند دعوای با این‌طور «وقاحت عیانی»، هیچ شکوهی ندارد ولی شاید دل او را آرام کند به اینکه: من فحش دادم و آنها عصبانی شدند. شاید دلش خنک شود و از نجس کردن پوزه‌ی خود به آلودگی فحش و فضیحت دست بردارد و آینده‌ی خودش را مایه‌ی قمار یک خودقهرمان‌پنداری ابلهانه نسازد. آیا باید به قدری که جوانمردی اقتضاء دارد، مقابله به مثل کرد و نشان داد که فحش‌هایت اثر کرده تا گره عقده‌هایش گشوده شود؟ نمی‌دانم! واقعا نمی‍دانم. همین است که می‌گویم تربیت پیچیدگی دارد. 30 مردادماه سال 4 @Masihane
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاج‌الدینی
آذری‌جهرمی دولت را در جهتی که من و شما منتقد دولت هستیم، نقد نمی‌کند. او از بی‌تصمیمی دیگری ناراحت ا
این متن را چند روز پیش نوشتم. گویا پزشکیان با همه فشارها در نهایت تصمیم گرفت که کجا بایستد. توصیه‌ی رهبری به حمایت از پزشکیان هم نشانه‌گر همین است. احتمالا زین‌پس نقدها از سوی جماعت "تغییر پارادایمی" به پزشکیان و دولت و.‌‌.. زیادتر شود! @Masihane