eitaa logo
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاج‌الدینی
1.2هزار دنبال‌کننده
154 عکس
42 ویدیو
44 فایل
مفشو= کیسه‌ی قند یا کیسه‌ی حاوی انواع گیاهان دارویی [به لهجه‌ی کرمانی] طلبه درس خارج| دکتری تاریخ فرهنگ و تمدن| مدرس دانشگاه ارتباط: @sayyed_meysam
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰پسا خمینی و پسا خامنه‌ای ⁉️ آیا ما آمریکا را فریب می‌دهیم یا آمریکا ما را؟ یکی از قصه‌های تلخ تاریخ انقلاب اسلامی، روزهایی است که همه به نحوی خود را مهیای دوران پساخمینی می‌کردند. با ضریب پیدا کردن احتمال رحلت امام در اواسط دهه شصت، صحبت از تغییر سیاست‌های کلان جمهوری‌اسلامی و روی کار آمدن جریان غرب‌گرا پربسامد شد. چیزی که امروز نیز با اسم رمز «تغییر پارادایم» دوباره به گوش می‌رسد شاید بدین علت که همان غرب‌گرایان این بار دوران پسا خامنه‌ای را نزدیک می‌انگارند. در همان روزهای اواسط دهه شصت، افرادی در درون جمهوری‌اسلامی مذاکراتی را با آمریکا آغاز می‌کنند که بعدها پرونده‌ی آن با نام «ماجرای مک فارلین» مشهور شد. مذاکراتی لایه‌لایه و دارای سناریوهای مختلف با اهداف متعدد. پرونده مک‌فارلین خود شاهدی بزرگ بود از آماده شدن غرب‌گرایان برای دوران پساخمینی. بازتاب این حوادث منجر به تغییر، در فضای رسانه‌ای خارج از کشور بسیار زیاد بود. بی‌بی‌سی در 17 آبان 1365 می‌گوید: «بسیاری از ناظران معتقدند که آمریکا هدف‌های بلندپروازانه‌تری از آزادی گروگان‌ها برای آینده دارد که آن فراهم کردن زمینه‌ی بهبود روابط با ایران پس از خمینی است و این امری بسیار حساس است... گفته می‌شود که افراد قدرتمندی مانند هاشمی رفسنجانی و علی اکبر ولایتی نسبت به آمریکا برخورد انعطاف‌پذیرتر و آشتی‌جویانه‌تری دارند. اما تا آیه‌الله خمینی در قید حیات است این گروه‌ها و افراد نمی‌توانند عقاید خود را علنا ابراز کنند.» آرام‌آرام رسانه‌های خارجی از جریان غرب‌گرا در ایران اطلاعات و اخبار بیشتری منعکس می‌کنند و در فضای خارجی به غرب‌گرایان نام «میانه‌رو» اطلاق می‌شود. به عنوان مثال فرد هالیدی استاد مدرسه عالی اقتصاد لندن می‌گوید: «هدف استراتژیک آمریکا بازگرداندن ایران به دامان غرب است. به نظر می‌رسد که یک جناح میانه‌رو در ایران وجود دارد که مایل به بهبود روابط با غرب است. از جمله افراد این جناح، آقای هاشمی رفسنجانی است.» این ماجراها شدت می‌گیرد تا آنکه امام خمینی پس از تقریبا دو ماه سکوت، درباره آینده نظام پس از رحلت خود سخنرانی می‌کند: «دشمنان ما باید این معنا را بدانند که جمهوری اسلامی.. وابستگی به هیچ کس ندارد، وابسته به ملت است، وابسته به قوای مسلحه است، اشخاص در این مورد دخالت ندارند. این که هی هر روز شهرت می‌دهند که چه شده است، چه شده است، فلانی سکته کرده، فلانی در بستر مرگ است، فلانی، خوب، باشد، البته مرگ برای همه هست، برای ما هم هست، اما این را بدانند که شادی نکنند برای این. این یک امری است که واقع می‌شود و شما خواهید دید ان‌شاء‌الله که جمهوری اسلامی باقی است چه ما باشیم، چه اشخاص باشند چه نباشند.» پس یک قصه با چنین خط روایی شکل گرفت: ۱- احتمال رحلت امام، ۲- زمینه‌سازی برای تغییر سیاست خارجه جمهوری اسلامی توسط جریان غرب‌گرا، ۳- اقدام به مذاکرات ذیل پرونده مک‌فارلین، ۴- موضع امام خمینی. اینجا احتمال دو سناریو وجود دارد: سناریوی اول همین است که جریان غرب‌گرا باور عمیق به تغییر دارد و آمریکا روی فریب این جماعت حساب ویژه کرده است. سناریوی دوم که کمی خوش‌خیالانه است حکایت از ساخت و پاخت سران نظام در پشت‌پرده دارد تا با نمایش میل به غرب توسط عده‌ای، به عنوان میانه‌رو شناخته شوند. اینگونه آمریکا را فریب داده و با امیدوار کردن آمریکا به تغییر بدون درد و خونریزی، برای قوی ساختن نظام جمهوری اسلامی زمان بخرند. لذا مسئله این است که ایران درحال فریب آمریکاست یا آمریکا در طمع فریب ایران؟ اگر ماهیت جریان غرب‌گرا و سیاست‌های همیشگی آنها را بدانیم و مواضع سفت و سخت امام و رهبری را در مواجهه با این جریان مرور کنیم مشخص می‌شود که طرح فریب آمریکا چقدر خوش‌خیالانه است و بیشتر شبیه همان تحلیل‌های عوامانه‌ای است که می‌گوید: «کار خودشونه!» 🔺وضعیت این روزها نشان‌گر تکرارپذیری تاریخ است. 🆔 @Qasas_school
امروز بنا دارم ماجرایی یا شاید خاطره‌ای نقل کنم که انتهایش می‌رسد به: «نمی‌دانم»! نمی‌دانم چقدر به کار شما هم بیاید ولی می‌دانم که اگر تا انتها خواندید بهتر است به این فکر کنید که تربیت و ربوبیت چقدر پیچیدگی دارد. گاهی باید طوری بود که گرچه دلخواه‌مان نیست ولی گویا اقتضای «دل‌سوزی» است. چند پیش فردی به دلایل تقریبا نامعلوم با من و تنی چند از همکاران و همراهان سر لج افتاد. هر جا نشست و از هر جا که برخاست، بدی گفت، و هرگز نگفت چرا و به چه دلیل! ما هم بنا به دلایلی از جمله حفظ حرمت طرف، سکوت کردیم. سپس کار از بدی گفتن فراتر رفت و رسما دهان وا کرد به فحاشی با رکیک‌ترین الفاظ. ما اگر چه مبهوت این برون‌ریزی عقده‌ها و غده‌های طرف بودیم ولی می‌دانستیم بیخ کار می‌رسد به ورشکستگی. هیچ نمی‌گفتیم، نه چون باور داشتیم دریای فضائل ما با پوزه سگ نجس نشود و از این دست خودبرترانگاری‌ها. نمی‌گفتیم چون گمان ما بر این بود به زودی فحش‌درمانی جواب داده و از این همه دریدگی دست می‌کشد. اما انگار اثر نداشت و چه بسا اثر عکس داشت چون این بایکوت و کم‌محلی ما را «سگ‌محلی» قلمداد کرده و گمان برده او را «کلبی» می‌پنداریم که به تعبیر قرآن: فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ. حال آنکه حاشا و کلا اگر ما چنین پنداری داشته و چنین نیتی کرده‌ باشیم! اما او چون تصور کرده بود در ذهن ما هیچ حرمتی ندارد، پس پرده عفت کلام را بیشتر درید و هر روز وقیح‌تر از دیروز.. آنچنانی که گاهی در گوشه و کنار، دوستان نقلی از دسته‌گل‌های به آب داده‌اش رو می‌کنند، با نچ‌نچ‌های زیادی یادش را به زباله‌دان حافظه حواله می‌دهند و این یعنی طرف نه تنها پل‌های پشت سر را خراب کرده که تمام مسیرهای آینده و پیش روی خودش را هم به لحظه بن‌بست نزدیک نموده. فاجعه‌بار آنکه در تمام این موارد خود را قهرمانی می‌پندارد که بناست آزادانه بر هر چه زشتی و پلشتی بتازد ولو به قیمت بیچاره کردن خود و خانواده‌اش. انگار یک تیپ دسته‌چندم ادایی از قهرمان‌های ذهنی‌اش. در چنین وضعیت و شرایطی آیا نباید دل‌مان به حال چنین موجود ورشکسته‌ای بسوزد؟ اگر بله! راه‌حل چیست؟ من گمان می‌کنم در چنین مواقعی باید طرف را از بایکوت درآورد. هرچند دعوای با این‌طور «وقاحت عیانی»، هیچ شکوهی ندارد ولی شاید دل او را آرام کند به اینکه: من فحش دادم و آنها عصبانی شدند. شاید دلش خنک شود و از نجس کردن پوزه‌ی خود به آلودگی فحش و فضیحت دست بردارد و آینده‌ی خودش را مایه‌ی قمار یک خودقهرمان‌پنداری ابلهانه نسازد. آیا باید به قدری که جوانمردی اقتضاء دارد، مقابله به مثل کرد و نشان داد که فحش‌هایت اثر کرده تا گره عقده‌هایش گشوده شود؟ نمی‌دانم! واقعا نمی‍دانم. همین است که می‌گویم تربیت پیچیدگی دارد. 30 مردادماه سال 4 @Masihane
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاج‌الدینی
آذری‌جهرمی دولت را در جهتی که من و شما منتقد دولت هستیم، نقد نمی‌کند. او از بی‌تصمیمی دیگری ناراحت ا
این متن را چند روز پیش نوشتم. گویا پزشکیان با همه فشارها در نهایت تصمیم گرفت که کجا بایستد. توصیه‌ی رهبری به حمایت از پزشکیان هم نشانه‌گر همین است. احتمالا زین‌پس نقدها از سوی جماعت "تغییر پارادایمی" به پزشکیان و دولت و.‌‌.. زیادتر شود! @Masihane
امشب از یک فامیل نسبتا دور که سالیان درازی است دستش از دنیای ما کوتاه شده، یادی کردم. با چه خصلتی؟ اینکه وقتی با بزرگترهای ما حال و احوالی می‌کرد، حواسش به ما بچه‌ها هم بود. با محبت و لبخند سلام می‌کرد و اگر شرایط پا می‌داد دستی هم می‌داد. در واقع شخصیت می‌داد. در شخصیت دادن بُخل و خساست نداشت. از آن مهم‌تر، اهل تبعیض هم نبود. که مثلا لُپ گوگولی‌ها را بکشد ولی رنگ‌ورو‌رفته‌ها را بی‌محلی کند. بدانید و آگاه باشید که بچه‌ها نه تنها این چیزها را می‌فهمند بلکه با رزولوشن بالا به ذهن هم می‌سپارند. ما می‌شویم یک یاد و کار ما می‌شود یک یادگاری. چه خوب که گرام باشد و گران. مراقبه کنیم بر این چیزهای کوچکِ مهم. بر این ارزان‌های ارزنده. @Masihane
🔰احتناک در سوره‌ی اسراء خدا نقلی دارد از قول شیطان. درباره‌ی احتناک ذریه‌ی آدم ابوالبشر: «لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلاً». بدین معنا که شیطان با تاکید فراوان می‌گوید: نسل آدمی را احتناک می‌کنم، مگر اندکی را. حالا احتناک یعنی چه؟ دست‌کم چهار معنا برای آن ذکر شده: ۱- انسان را از ریشه بریدن و به دست باد و هوا سپردن. ۲- انسان را افسار زدن و به هر سویی بردن. سواری گرفتن و بازی دادن. ۳- انسان را از دارایی‌ها تهی کردن. جیب را زدن و پوک کردن. ۴- به دور گردن انسان پیچیدن. سه معنای اول، یعنی «احتناک» سه چیز را می‌گیرد و در قبال آن سه چیز می‌دهد: ۱- رشد آدم را می‌گیرد و احساس آزادی می‌دهد. انسان بی‌ریشه همانند گیاه بی‌ریشه، رشدی نخواهد کرد. ولی همچون خس و خاشاک و پر کاه می‌تواند در هوا رها باشد. ۲- اختیار آدم را می‌گیرد و احساس مفید بودن و سرخوشی می‌دهد. انسان افسار خورده بی‌اختیار است ولی همچون یک اسب یا چارپا، باری می‌کشد و مسابقه‌ای می‌برد و به بازی گرفته می‌شود. ۳- تفکر آدم را می‌گیرد و احساس بلد بودن می‌دهد. پوکی و پوچی نتیجه‌ی نجوشیدن از درون است. آب‌انباری که مدام از آن آب بردارند، تهی می‌شود ولی چشمه‌ای که همواره بجوشد، خالی شدنی نیست. تقلید و قلاده‌ی دنباله‌روی بر گردن داشتن، آدمی را انباریِ یافته و بافته‌ی (ولو گران‌سنگ) دیگران می‌کند و انبار، تهی شدنی است. اما معنای چهارم خیلی استعاری است. از آنجا که سر، جایگاه چشم و گوش و زبان و عقل و فکر و فهم است، گردن چیزی نیست جز گلوگاه این جایگاه به گونه‌ای که ابلیس با فشردن این گلوگاه و یا ثابت نگه داشتن گردن و یا کنترل ورودی‌ها و خروجی می‌تواند هرگونه آزادی انسان را از بین ببرد. گو اینکه شیطان تصمیم می‌گیرد ما چه ببینیم و بشنویم و بگوییم و بفهمیم و بسنجیم. سرها ثابت. افق‌ها مسدود. چشم‌اندازها کور. شنیده‌ها محدود. اگر دست از پا خطا کنیم زیر شکنجه و پنجه‌ی ابلیس یا گردن‌مان خُرد می‌شود و یا گلوی‌مان دریده و فشرده. برای آنکه آدمی زیر بار این میزان از اسارت بماند و در برابر این همه «نداشتن» دست به طغیان علیه شیطان نزند، احساس «داشتن» کارگر می‌افتد. احساس آزادی، احساس فایده و سرخوشی و احساس بلدی. لذا احتناکی که ابلیس بر آن مصمم است دست‌کم چهار کار هماهنگ و شاید مرحله‌مند است. پ.ن: چندی پیش از فردی که چشمش به جهان غیب قدری گشوده بود شنیدم که شیطانی از جنس جن وجود دارد به اندازه‌ی یک وجب. می‌چسبد پس گردن آدمی و دست و پای درازش را دور گردن انسان می‌پیچد. مدام در گوش او زمزمه و مداوم چشم او را به جهت دلخواه مصادره می‌کند. گویا احتناک کارویژه‌ی اوست. اما بشارت باد که «إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ ۚ وَكَفَىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلًا». این شیاطین بر بندگان خدا سلطه ندارند. کاش بنده‌ی خدا شویم. @Masihane
مَفْشُو| سیدمیثم میرتاج‌الدینی
🔰احتناک در سوره‌ی اسراء خدا نقلی دارد از قول شیطان. درباره‌ی احتناک ذریه‌ی آدم ابوالبشر: «لَأَحْتَن
هرکس که از اختناق می‌گوید ولی از "احتناک" بی‌خبر است، صحبت‌هایش درباره‌ی آزادی را جدی نگیرید. به‌ویژه که چند روزی است نطق‌ها درباره‌ی و حق شوخی و حتی هجو بزرگان باز شده و بهانه‌ی آن هم کلیپ جنجالی آن دخترک است در فحاشی به فردوسی. اگر به من بود "احتناک" را جایگزین "اختناق" می‌کردم. چون اگر اختناق به معنای خفگی است و استعاره‌ی از سرکوب، این هردو در مفهوم عمیق احتناک نیز خوابیده. به‌ویژه اگر بدانیم حَنَک در عربی به معنای گلو نیز هست و به کار روحانیونی که بخشی از عمامه را باز می‌کنند و دور گردن می‌پیچند، اصطلاحا بستن تحت‌الحنک می‌گویند. بیشتر هم در هنگام نماز رواج دارد و نوعی تمثل عینی اطاعت محض است در پیشگاه خداوند. شاید کمترین فایده‌ی بهره‌مندی از این واژه‌ی قرآنی هم این باشد که کسی نمی‌تواند با نادیده گرفتن برخی از امور غیبی عالم، نسخه‌ی آزادی‌های فارغ از حقیقت بپیچد. @Masihane
سه‌روز پیش یکی می‌گفت: خامنه‌ای خیلی عاقله و اگه بنا باشه جنگ بشه، غنی‌سازی رو به صفر می‌رسونه و بهانه رو از دشمن می‌گیره. دو روز پیش یکی می‌گفت: خامنه‌ای به‌قدری عاقل هست که دستور به ساخت یا رونمایی از بمب اتم بده و بهانه‌ی جنگیدن رو از دشمن بگیره. @Masihane
🔰املاق و تملق جهنم. واژه‌ای که زیاد به گوش ما خورده و طبعا همراه آن تصویری از آتش و سوختن تداعی می‌شود. درباره‌ی ریشه‌ی این واژه اقوالی وجود دارد و یکی از مهم‌ترین آن‌ها قولی است که می‌گوید "جهنم" وام‌واژه‌ای سامی است که ریشه‌ی عبری دارد. برگرفته از "جی هنوم" Gē-Hinnom (גֵי הִנֹּם) به معنای "وادی هنوم" یا "دره‌ی بنی‌هنوم". دره‌ای عمیق در جنوب غربی اورشلیم که مشرکان در آنجا فرزندان خود را برای تقرّب به خدای "مولوخ" به عنوان قربانی در آتش می‌سوزاندند. این دره‌ی مخصوص آتش و سوزاندن انسان‌ها، بعدها ضرب‌المثل شد و به فرهنگ یهودیان، ایرانیان، یونانیان و عرب‌ها سرایت کرد. (مقاله: ترس از حفره در قرآن کریم؛ رویکرد انسان‌شناختی به امنیت؛ ص16) درباره‌ی مولوخ گفته‌اند: بُت یا خدایی مشرکانه بوده که مردم کنعان، فرزندان خود را در پیشگاه آن‌ها می‌سوزاندند. گونه‌ای از خاکساری و ابراز ارادت برای گشوده شدن باب رزق و روزی (ترس از حال) یا نوعی اظهار تذلل و خشیت به هدف بسته نشدن باب رزق و روزی (ترس از آینده). در عهد عتیق، بارها آمده که برخی اقوام (از جمله بعضی اسرائیلیان) فرزندانشان را در وادی هنوم (Gē-Hinnom) برای مولوخ قربانی می‌کردند (مثلاً: سفر لاویان 18:21 و ارمیا 32:35). مولوخ با اسامی دیگری مانند مولوک یا مولوق هم یاد می‌شود و جالب آن‌که در قرآن دو آیه‌ی نزدیک به این ماجرا داریم: «وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ...» «وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ...» املاق در این آیات نورانی می‌تواند معرَّب همان مولوق یا مولوخ یا مولوک [پادشاهان] باشد. به‌ویژه آنکه حرف از کشتن فرزندان در میان است. برخی اقوال هم که "املاق" را به معنای فقر گرفته‌اند می‌توان احتمال داد حضور مولوخ ملازم با فقر و کشتن انسان‌هاست. طبعا از بین بردن فقر و خشونت و جنگ که امروزه "توسعه" نام دارد، با حذف و محو مولوخ ممکن است. شاید جالب‌تر باشد اگر بدانید که واژه‌ی "تملُّق" نیز بی‌ربط به "املاق" و "خشیت" در برابر او نیست. از آنجا که لحظه‌ی سوزاندن فرزندان در پیشگاه مولوخ نهایت تذلل و خاکساری بود، در زبان عامه مردم چاپلوسی و تملق به "خشیه املاق" و خود را ذلیل مولوق کردن تعبیر شد. ذلیل کردنی برای به دست آوردن رزق و روزی. در نگاه نمادشناسان، مولوخ یا همان مولوک[مُلوک] معمولاً نماد طمع، خشونت و قربانی کردن معصومان برای قدرت است. در علوم‌اجتماعی و فلسفه‌سیاسی، «مولوخ» به عنوان استعاره‌ای از سیستم‌های قدرت‌محور و بی‌وجدان به کار می‌رود که برای ادامه بقا، انسان‌ها را قربانی می‌کنند. حال ما چند تعبیر مهم داریم که حول آن‌ها قدری توضیح مختصر ارائه شد. خوب است این تعابیر را یکبار مرور ‌کنیم: جهنم، عبرانیان، اسرائیلیان، قتل فرزندان و کودکان، سوزاندن، مولوخ، املاق، تملق، رزق و روزی، طمع، خشونت، سیستم‌های بی‌وجدان. حالا شما حتما می‌توانید میان این تعابیر ربط ایجاد کنید و به این سوال بیاندیشید: در برابر مولوخ‌های سیستماتیک کنونی که برای انسان‌ها فقر و قتل و جهنم به ارمغان می‌آورند، چه کسانی در سراسر جهان و منطقه و حتی درون کشور، در حال تملق هستند؟ تملقی از روی ترس بابت رزق و روزی؟ @Masihane
💢درسته؟ حاج‌آقا! در ستایش بستن برخی باب‌های گفتگو طرف با اعتماد به نفس عجیبی در دو حوزه‌ی سیاست و دین داد سخن سر داده بود. مدام هم از اطرافیان به شکل‌های مختلفی تأیید می‌گرفت. نگاهی به من کرد و چون در چهره‌ام نشانی از تأیید نبود، خطابم کرد و پرسید: درسته؟ حاج‌آقا! توصیف اجزای صورت و حرکات و سکنات بدنش وقت‌گیر است اما همینقدر بگویم که طعنه داشت. طعنه‌ای که مجبورم کرد به وا کردن چاک دهان. پرسیدم: شما تا حالا شعر گفتید؟ خنده‌ی تمسخر بر لب پاسخ داد: خیر! بنده طبع شعری و مهارت شاعری ندارم. گفتم شما دانش و درک کافی در حوزه‌ی دین و سیاست هم ندارید ولی یک‌ریز شعر می‌گویید. خنده روی لب‌هایش ماسید. منتظر بودم بپرسد که خب به چه دلیلی حرف‌های مرا از روی بی‌سوادی و کم‌دانشی می‌دانید که نپرسید. آری! باب گفتگو بسته شده بود. امیدوارم نگویید کسی که باب گفتگو را بست من بودم. نمی‌شود تیکه‌ی تند و تیز مرا لحاظ کنید، ولی اعتماد به نفس کاذب و متکبرانه‌ی طرف که تازه مدام تأیید هم می‌خواست را بی‌خیال شوید. دیگر فرصت نشد رو به طرف و در کمال آرامش اضافه کنم: توی شعر اگر وزن جور درنیاید و قافیه به‌تنگ آید، جفنگ‌گویی حضرت‌تان عیان می‌شود فلذا حفظ آبرو کرده و لام تا کام داد سخن سر نمی‌دهید. اما دین و سیاست را چنان بی‌قاعده می‌پندارید که شبیه برخی اشعار نو، صرفا افاضه کرده و دکمه‌ی اینتر را می‌زنید برود خط بعد. متوقع "به‌به به‌به" کردن ما هم هستید. درسته؟ حاج‌آقا! @Masihane
🔰لَج | در مذمت مذاکره‌شیدایان شاید در تمام تاریخ ایران معاصر، نتوان لجبازتر از جریان مذاکره‌شیدایان یافت. آن‌ها چه کسانی هستند؟ همان جریانی که سال۹۲ با ادعای داشتن کلید حل مشکلات و بحران‌های کشور توانست رأی مردم را به خود جلب کند و در ایده و عمل هم تنها یک طرح داشت: مذاکره! به برکت وجود پشتوانه‌ی رأی میلیونی مردم، چانه‌زنی‌های خودش را در سطوح عالی آغاز کرد تا با چَپ پُر برود سر میز قمار با آمریکایی‌ها. به مُراد خویش هم رسید ولی ماحصل آن ایده و عمل شد چیزی به نام برجام که هنوز آنقدر از آن دور نیافتاده‌ایم تا حاجت به یادآوری و مرور بدعهدی آمریکایی‌ها و بی‌خردی و بی‌خامگی ژنرال‌های دیپلماسی باشد. قصه‌ی شکست برجام به خودی خود تلخ بود و ماجرای اسنپ‌بک یا همان مکانیسم ماشه شد قوز بالا قوز و سنگ به‌پای لنگ. حالا باز همین مذاکره‌شیدایان با یارگیری جدید، در این چند روز اخیر دوره افتادند که آن طرح مذاکره، تنها نسخه‌ی شفابخش ایران است که تا دیر نشده باید سراغش را گرفت. مذاکره‌ای که نه می‌توانند دوخط درباره‌ی چند و چون ارتباطش با منافع ملی و عزت ملی بگویند و نه می‌توانند تضمینی برای دوباره و چندباره گزیده نشدن از سوراخ اعتماد به دشمن بدعهد ارائه کنند. فقط چیز جدیدی افتاده در دهان‌شان: مذاکره‌ی مستقیم پزشکیان با ترامپ. انگار همچنان در قواره‌ی این پیرمردان ناکام یک مرعشی نفس می‌کشد که گمان می‌کند با سلام و احوال‌پرسی پزشکیان و ترامپ پیچیده‌ترین جنگ تمدنی دوران حل‌وفصل می‌شود و بعد ایران مثل آب خوردن می‌افتد در مسیر توسعه. به ویژه اگر آقامسعود حماسه‌ی ایستادن کنار صندلی اردوغان را این‌بار فروتنانه با ترامپ تکرار کند و یا خیلی گرم و گیرا به او بگوید: افتادید تو زحمت! اما پر واضح است که مطالبه‌ی مذاکره، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، شاید از روی ساده‌لوحی در دهان برخی غرب‌گرا‌ها بچرخد ولی اصل آن یک لجبازی منفعت‌طلبانه است. دیر نباشد که حسن فریدون و فرانچسکو ظریف، طی یک فرافکنی حرفه‌ای، همین صفت لجبازی را به نظام نسبت دهند و مدعی شوند نظام نمی‌خواهد از خر شیطان پیاده شود. بی‌آنکه بگویند همین نظام فرصت‌های چندباره برای آزمودن آزموده به آن‌ها داده ولی آن‌ها قمار را باخته‌اند، بد هم باخته‌اند. امشب سیدعلی خامنه‌ای از موضع خود صریح حرف زد: مذاکره بن‌بست و ضرر محض است و کشور را می‌کند. آیا لجاجت مذاکره‌شیدایان درایتی باقی می‌گذارد؟ بَل لَّجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ (ملک/٢١) @Masihane
این نیز اینجا بماند به یادگار: سخنرانی امشب رهبری، یعنی یک نفر و مهم‌ترین نفر هنوز مقابل شکل حکمرانی محفلی ایستاده. حکمرانی که عده‌ای خاص و مشخص با بهانه کردن شرایط جنگی و امنیتی، در پس و پشت پرده‌ها بِبُرند و بدوزند و بعد هم از زبان منتسبان و منصوبان رهبری بگویند: همه‌چیز هماهنگ شده! لطفا دخالت نکنید و بگذارید فقط ما دخالت ‌کنیم! @Masihane
سعدی در گلستان حکایتی دارد بس خواندنی که: "درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بِدَر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بِحِل کردم. گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم. گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و "الفقیرُ لا یَمْلِکُ" هر چه درویشان‌راست، وقف محتاجان است. حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که: جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری؟! گفت ای خداوند نشنیده‌ای که گویند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب؟!" یادم هست که کسی درباره‌ی شخصی از سیاسیون معلوم‌الحال حرف می‌زد. سخن به جایی رسید و چون اهل مجلس بیشتر جویا شدند، لب از لب باز نکرد و در جواب اصرارها گفت: احتیاط می‌کنم! مورد پرسش قرار گرفت که در حق این بشرِ پدرسوخته دیگر چرا احتیاط؟ گفت: چون اگر ذره‌ای و اندکی در حق او ناروا بگویم، روز حشر که احتمالا بسیار گرفتار است، از من درنخواهد گذشت. یعنی بر خلاف بخشی از جامعه‌ی مذهبی که در حق اهل خیر و بِرّ احتیاط می‌کنند، او درباره‌ی اشرار احتیاط می‌کرد. چون امید بخشش از اهالی خیر می‌رود ولی از مصاحبان شرّ، خیر! پ.ن: هرچند احتیاط در نگفتن ناروا باید همگانی باشد، ولی طبق حکایت سعدی گویا دزدی از کریمان هوشمندانه‌تر است. دیدیم که مال‌باخته در محضر دادگاه خود وکیل مدافع سارق شده بود. @Masihane