eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفقا .امیدوارم روز خوبی داشته باشید . رفقا فقط دو نفر برای من پارت دلی رو ارسال کردند و در چالش شرکت کردند .توقع بیشتر از این ها داشتم 😐 به هر حال این دو پارت دلی رو ارسال میکنم .اگر تا ساعت ۱۰ باز هم کسی ارسال کرد در کانال قرار میدم .
❤️💙پارت دلی 💙❤️ فرشید :داشتم کارام میکردم زیاد بود بعد اون اتفاق من شدم دهقان فداکار دو من بعد اتفاق نزاشتم هویت اصلی من لو بره از همه مهم تر هویت فرمانده دکترا بهم گفتن آسم دارم وموقع اون اتفاق خون بالا آوردم یا سرفه خونی میکردم کارام تموم شد رفتیم شبستان بچه ها حرف میزدن که سرفه م گرفت اوهوم اوهوم اوهوم دیدم خونه سریع رفتم سرویس بچه ها که اونجا بودن تعجب کرد دانیال:رفتم دنبالش پیداش کردم خوبی فرشید 🥺 چی شدی فرشید :دانیال نمیدونم چم شده سرفه خونی من شدید شده اوهوم اهوم دانیال:فرشید داداش چقدر خون اومده 🥺 فرشید:زیاده اومد بیرون دارو داد بهش بعد ماموریت شد سوژه جایی رو آتش زده مهد کودک بوده رسول شناسایی کرده رفتم تو دانیال داوود :فرشید کجا میری 😰😭 فرشید: دارم میرم بچه ها رو نجات بدم سعید تو از طریق پنجره بچه ها بگیر مفهومه سعید امیر بله دانیال:فرشید آخه بیرون اوضاع نمیشه آتش نشانی تو راهه الان میرسه فرشید نرو 😭 فرشید من رفتم دانیال داوود تو هم بیا اومد رفتن تو ساختمان دختر بچه ها: گریه میکردن 😭😭 فرشید دستمال بست رفتن تو فرشید رفت تو سلام دخترا دو تاشون بغل کرد داوود.: هم دو تا پسر بغل کرد رفت پشت بوم داد به سعید رفت دوباره همین کار کرد دور آخر فرشید :حجم آتیش بیشتر بود داوود.: بدو آخریشه بدو داد بعد دوتا بغل کرد دو تا دیگه پشت انداخت داوود وسایلا شون بیار پله ها رفت بالا داد به سعید رفت تو وسایل ها برداشت دوباره سرفه ش گرفت اوهوم اوهوم اوهوم آسم دوباره شدید شده بود سقف داشت میریخت وسایل ها بچه ها برداشتم بیسیم زدم سعید بچه ها رو بردی پایین سعید: آره بیاین بچه ای گریه میکرد فرشید: رفتم سمتش دختر بود سقف داشت میفتاد افتادم روش 😖 سوختم بغلش کردم افتاد رو دستم آهن بود رفتم بیرون راه مسدود بود رفتم پنجره بود با آهن شکستم ارتفاع کم بود داوود بدو رد میشی داوود آره بدو فرشید تو چه جوری میای راه مسدوده🥺 فرشید :میام داوود وسایل ها برد بچه رو رد کرد سرفه میکردم چشمام نمی‌دید 😢 دود خاکستر زیاد شده مه بود انگار گردنه ست رفتم چوب برداشتم رفتم دم در زدم شکست بعد رفتم راه پله رفتم بالا حالم خوب نبود چند نفر اومدن فرشید :دم پله ها نشستم سوژه نباشه اوهوم اوهوم 😖 دو نفر شون اومدن هیشکی نبود راه پله دیدم یکی بود رفتم سمتش رضا :خوبی شما فرشید :ن ه اوهوم اوهوم 😖🥺 ماسک زد بیا برادر بزن بریم بالا رفتن بالا ماسک داد پایین بیسیم زدم سعید بالگرد بفرست زود دانیال:چرا نیومد 🥺 سعید: بالگرد امداد فرستاد فرشید : سعید بچه ها سالمن سعید: آره بعد خدا رو شکر ماسک زد از حال رفت 😴 بعد اومد رفتن بیمارستان فرشید بردن سینا :دست سوخته بستم منتقل کردم مراقبت ویژه اومدم پیش همراه داوود بود چی شده سینا :دستش سوخته 😔 سوختگیش نوع 2 بوده آسم هم شدید شده آزمایش باید بده چون سرفه خونی داره باید بمونه 🥺 دانیال :چرا اینکار کردی فرشید میشه ببینمش سینا بله رفت سلام فرشید خوبی چرا این کار کردی ها چرا مريضی ت شدید تر کردی فرشید :آروم چشمام باز کردم دیدم کجام دانیال 😢 دانیال:بیمارستان خوبی فرشید فرشید :دانیال دستم میسوزه 😖 دانیال جون بچه ها مهم تر از خودم بود اونا چی شدن دانیال:پیش خونواده شون فرشید خیالم راحت شد ماسک کشید پایین آخیش داداش دانیال دلم می خواست اونا رو با داوود نجات بدیم سوژه چی شد دانیال:سعید فرشید گیر انداخت فرشید :کی میریم دانیال:باید بمونی فرشید برا سرفه خونی آسم 🥺 فرشید: چی وایی خدا دانیال آسم من شدید شده دانیال:آره امید داشته باش 🥺 فرشید:سعیم میکنم 🥺 محمد :سعی فرشید 🤨 فرشید :آقا کی اومدین سعی کردم بشینم آها شد محمد :الان اومدم فرشید تو آسم داری فرشید :آقا بله 😔 دارم بار اول بخاطر که سوژه سوال پرسید منم نمیگفتم گفت اسمم چیه من گفتم فرزاد اونم این بلا سرم آورد 😔 محمد :فرشید خوبی فرشید بله خوبم دانیال شرایط فرشید گفت با خبر شد چند روز آزمایش اینا گرفت فرشید این کارا برا ‌چیه دانیال 🥺 دانیال:یه وقت بیماری نداشته باشی همین گرفت بعد رفتن سایت سینا دارو داد به فرشید بعد رسول گزارش می‌نوشت فرشید شد دهقان فداکار دو بعد رفت شبستان بچه ها وقت دنیا رو میگرفتن خوش می‌گذشت ❤️💙پایان رمان پارت دلی 💙❤️