ساحل رمان
این شما و این پویشِ [متفاوت بتاب!] ●برای توعی که خیلی وقته دنبال خودت میگردی و میون اینهمه شلوغی،
••
[ یه سوالی رو این روزها زیاد ازمون پرسیدید که درمورد #حالا_راه بود. ]
همونطور که تو این پوستر گفتیم
براتون، به مناسبت ماه مبارک این
چند هشـتگ کاملا ویژه به کـــانال
اضافه شدن و برنامهی خـاص این
۳٠ روز هستن.💎
#حالا_راه هـم یه روایت و مـاجرای
جدید از شخصیتهای اصلیِ چهار
جــلــدیِ #از_کدام_سو هســت کـــه
جایی چاپ نشده و نویسنده،آنلاین
برای شما قلم میزنن.✍🏻🤓
هشتگهای بعدی هم به مرور در
کانــال قـرار میگــیرن و توضیــحات
لازم در موردشون داده میشه.
و در آخر، خوشحالیم که داریمتون!🤍🌱 ◕‿◕
••
••
چه شد در من نمیدانم فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم ...!🪐:)
#ارسالیاهالیلبساحل | #جمعه
ساحل رمان
••🌙 ✒️... صبح برای همهای که خواب بودند معنا نداشت، ظهر اما یکی یکی بلند شدند! مصطفی زودتر و بقیه د
••🌙 ✒️...
کوچه را تنهایی دوست داشت تا آخر برساند، هر چند که آرشام هم همین را میخواست و وحید هم و عليرضا هم!
روزه بیحالشان کرده بود و ساکت.
مصطفی این سکوت را دوست داشت که جواد گفت:
- با این همه وعدههای خوب خدا، شوق از ته دل میزنه بالا ولی خب...
خب یه ترسی هم هست دیگه که اول باید تکلیف ترسه روشن باشه تا لذتِ شوق باقی بمونه!
- ترس چی؟
علیرضا پرسید و جواد ایستاد وسط کوچه و گفت:
- یکی مثل من که یه عمر بیادب زندگی کرده، یه عمر فقط خودش رو دیده، یه عمر فقط هر کاری راحت بوده و لذت سطح پایین داشته انجام داده،
حالا دعوتش کردن بیاد، اومدی هم خیالت راحت، همه جوره هوا تو داریم!
اونم کی من!
آدمی که ضعیفه، هیچی از خودش نداره، بدن ضعیف، قلب مریض، میزبان کیه؟
خدا.
اول یه دور آب دهن رو قورت بدید بعد بگید خدا!
اصالت قدرت، اصلاً همه چی!
میگه بیا، تحویل هم میگیره وعده هم میده، هدیه هم میده.
خب، خب این ترس داره، نکنه خراب کنم، قدر ندونم، ناراحتش کنم!
میگوید و پا تند میکند و میرود!
#حالا_راه | #سحر_دهم
@SAHELEROMAN
••
سلام و درود
عیدتون مبارک و دلتون خوش!😌🌱
امروز حسابی حواستون رو بدید
به کانال که خبری در راه است!👀
••
•••
نوبتی هم که باشه، نوبت عیدی
نویسنده به اهالی ساحله!💸
•
🎈[۳٠ درصد تخفیف، ویژه ایام نوروز!] 🎈
با خرید سه کتاب، ارسال هم رایگانه!
•
تو وضعیت گرونی کتاب، این
#بهترین_فرصته! رفقات رو هم
خبر کن که خرید دستهجمعی
یه صفای دیگه داره! 🛍🤓
•
کلیک کن و تو هم به جمع
ساحلرمانیها بپیوند تا یه
نوروز متفاوت رو تجربه کنی!👐🏻🤩
SAHELEROMAN | ساحل رمان
ساحل رمان
••🌙 ✒️... کوچه را تنهایی دوست داشت تا آخر برساند، هر چند که آرشام هم همین را میخواست و وحید هم و
••🌙 ✒️...
جواد که رفت، همهٔ نگاهها رفت سمت مصطفی که خندان رفتن جواد را نگاه میکرد.
رو که برگرداند و دید هر سه نفر میخ او هستند، شانه بالا انداخت و گفت:
- این جواد خیلی حالیشه رو نمیکنه!
منم فکر میکنم رمضان هر سال مزهٔ خودشو داره؛ اگه امسال اثری تو زندگیمون و زندگی بقیه بذاریم باقی میمونه، اگر هم خراب کنیم دیگه میگذره و جبران نمیشه!
وحید راه میافتد و میگوید:
- غیر از اینکه غیر رمضان اوضاعمون خیطتره!
اگه این ماه یه کاری برای اوضاع و احوال به هم ریختمون نکنیم، بعدش به فنائیم!
- از خودم بدم میاد، آدم بلند پروازی نیستم، مثل جوجه مرغم، آب و دونه و لونه!
علیرضا گفت و ادامه داد:
- یه کم آدم باشیم حرمت مهمونی خدا نگه داریم، آدمتر میشیم برنامهریزی هم میکنیم.
وحید دست از جیب در میآورد و زمزمه میکند:
- ولی خیلی بدبختیه، یه همچین دری خدا باز کرده با کلی طرحهای تشویقی، بعد از اون بینصیب بیایم بیرون هیچ، یه کامیون گناه هم پشتش!
آرشام میپرسد:
- از ما هم قبول میکنه؟
مصطفی میخندد:
- خدا عاشق یه همچین آدمائیه!
اول هم به همین حسها نگاه میکنه!
یه آدمائین که همینجوری نماز و روزه رو میدن بره اصلاً هم به رضایت خدا کار ندارن! خدا هم کارشون نداره.
مثل آدمایی که زوری بیل دستشون میدن، شب که میشه بیل رو میندازه و میره.
اما تو آرشام خدا رو دوست داری که دلشوره داری میپسنده یا نه!
نگرانیت رو عشقه!
وحید دم میگیرد:
- مژده بده مژده بده یار پسندید مرا...
#حالا_راه | #سحر_یازدهم
@SAHELEROMAN