eitaa logo
سلام بر آل یاسین
23.1هزار دنبال‌کننده
867 عکس
1.4هزار ویدیو
5 فایل
🌾﴿خدایا مرا خرج کارۍ کن که بخاطرش مرا آفریدۍ﴾🌾 رمان آنلاین💫«رنج عشق»💫 هر رۅز دو پاࢪت تقدیم نگاھ مھربونتون میکنیم جمعه ها و روزهاۍ تعطیل پارت نداریم🤗 کانال دوم : @hanakhanum
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ «تاحالا امام زمان (عج) بهت پیام مخفی داده؟!» سخنران استاد رائفی‌پور 🎤 الـٰلّهُمَ ؏َجــِّلِ‌ لوَلــیِّڪَ‌ اَلْفــَرَجْ‌ . ࿐჻❥⸙💚⸙❥჻࿐ ↝𝐉𝐨𝐢𝐧 @salambaraleyasin1401
6.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اینجا روستای جذاب پلکانی قلعه بالا در استان سمنان و در ۱۴۰ کیلومتری جنوب شرقی شاهرود است🍃 🇮🇷🇮🇷 . ࿐჻❥⸙💚⸙❥჻࿐ ↝𝐉𝐨𝐢𝐧 @salambaraleyasin1401
🌸‌•°•🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸‌•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸 🌸 ✨﷽✨ ♥ بہ قلم ✍ : رفتم بیرون و بچه‌ها رو یکی یکی فرستادم حموم داشتم تو اتاق ساک لباساشونو جمع می‌کردم که امیرحسین اومد تو و گفت : مریم جان میثمِ خبرچین به دایی گفته که ما هم داریم میریم دایی هم زنگ زده میگه همه قراره فردای عروسی بریم ویلاشون دوست داری این دو روز تعطیلی رو بریم اونجا ؟ - راضی نبودی آقای دکتر چی شد یه دفعه ؟؟!! - اگه بریم ویلاشون که دیگه خبری از اونا نیست فقط ماییم و دایی و بچه‌هاشون - باشه بریم خیلی هم خوبه - ی ساک کوچولو از کمد دیواری برداشتمو پر کردم از لوازم نقاشی چون هر سه تاشون خیلی دوست داشتند ، امیر محمد که خیلی بیشتر... برای اینکه درسو براش لذت بخش کنم چند تا بوم کوچیک گرفته بودمو در کنار درساش طراحی با رنگ روغن رو بهش یاد داده بودم و انصافاً تابلوهای خیلی قشنگی نسبت به سنش کشیده بود ، برای همین دو تا بوم کوچیک و رنگ روغنم براش برداشتم و بعد آماده شدن بچه‌ها رو سپردم به امیرحسین و رفتم بالا نشستم پشت میز آرایش و فکر کردم با این وقت کم چطور موهامو درست کنم ، چون صد در صد اونجا دیر می‌رسیدیم و وقت رفتن به آرایشگاه نبود ؛ موهامو پشت سرم بستمو یه بافت خیلی شل زدم بعدشم به حالت گردو رو هم ، پایین سرم جمع کردم و با سنجاق فیکس کردم و از کنار شقیقه‌هام دو تا تیکه برداشتمو دور اتوی مو پیچیدم برای اینکه حالت دار بشه کارم که تموم شد بلند شدم و تو آینه از تموم زوایا موهامو نگاه کردم و عالی بود عاشق این مدلای ساده و اسپورت بودم - ایولللل ، بیستی مری بانو جان ، آرایشگر می‌شدی خیلی موفق بودیا ! - قطعاً همینطوره به پشت سرم نگاه کردم که دیدم تکیه داده به چهارچوب درو تماشام می‌کنه - شما از کی اینجایی ؟؟ - از وقتیکه داری با خودت حرف می‌زنی - کم نیاوردمو گفتم : آخه می‌دونی ... حقیقتو باید گفت - بله خب ... منم تاییدش کردم خندم گرفت - فکر کنم زیادی دارم برای خودم نوشابه باز میکنم جدی نگیر - اما من جدی گفتم وقتایی که تنهاییم و آرایش می‌کنی محشر میشی ... نمی‌دونم چه بلایی سر اون چشمات میاری که فقط دلم می‌خواد بشینمو تماشات کنم ، مخصوصاً اون سایه آبیه خیلی بهت میاد ، با اون رژ لبه که چند روز پیش زده بودی ، چه رنگی بود ؟ - والا نمیدونم ... با ترنم دیدیم قشنگه خریدیم - همون دیگه میری این چیزا رو میخری و میای برای من آرایش می‌کنی ، بعدش خبر نداری که چه بلایی سر این دل من میاری - واییییی ... فداتون شم امروز چقدر رمانتیک شدین جناب پارسا به جان خودم ادامه بدی دیگه از ذوق مرگی ولو شدم رو دستتا با لبخندی که کنار لبش جا خوش کرده بود اومد جلو و روبروم ایستاد - اجازه دارم یه خواهشی ازین خانوم بلا داشته باشم ؟؟؟ 🌸اَلّلهُمـّ؏َجِّل‌لِوَلیِّڪَ‌الفَرَج‌َ‌واَقِمنابِخِدمَـتِه🌸 ┄•●❥ @salambaraleyasin1401 🔴هرگونہ کپے حࢪام و پیگࢪد الهی و قانونی داردونویسنده به هیچ وجه راضی نیست🔴 ارتباط با ما https://eitaa.com/hoseiny110
. بگو نه اجازه نداری ... برو آماده شو بسه دیگه دل و دلبر بازی 🤣🤣🤣 عزیزان در این لینک منتظر نظرات و پیشنهادات ارزشمند شما در مورد رنج عشق هستیم .🌱 https://harfeto.timefriend.net/16754453658294
6.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧩پازلِ زندگیت رو دُرُست چیدی؟!! ✍پازل زندگی هر کسی بهم ریخته اس و چیدن اون بستگی داره به ظرفیت و استعداد های آدمی... الان مرگ به جوان ها رسیده است...😱 . ࿐჻❥⸙💚⸙❥჻࿐ ↝𝐉𝐨𝐢𝐧 @salambaraleyasin1401
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تشکر از همسر دکتر فرهنگ ⬆ حتما ببینید فیلم های دکتر فرهنگ بسیار آموزنده . ࿐჻❥⸙💚⸙❥჻࿐ ↝𝐉𝐨𝐢𝐧 @salambaraleyasin1401
🌸‌•°•🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸‌•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸 🌸 ✨﷽✨ ♥ بہ قلم ✍ : - شوما دوتا خواهش داشته باش ، با این حرفات الان حسابی گوشام دراز شده . مطمئن باش اوامرتون اجرا میشه با انگشت رو بینیم زد و ادامه داد خانم خانما تعبیرِ جالبی در مورد خودت به کار نمی‌بریا !!! - ای بابا ... چشم آقا معلم فرمایشتونو فرمایش کنید دیرمون شد - خیله خب ، مریم جان وقتی رفتیم خونه دایی یه وقت نری پیش خانما آرایش کنی کنیا - وا خب چیکار کنم عروسیه دیگه! - دلم نمیخواد آرایش کنی - امیرحسین ؟؟؟!!! - عزیزم وقتی رفتی داخل تالار یه آرایش خیلی ملایم کن مجلسم که تموم شد کامل پاک کن بعد بیا بیرون - یکم مکث کردم تو صورتشو گفتم خیله خب ... بازم هست ؟ - این لباستم که آویزون کردی اینجا مناسب نیست - ی دستمو به کمر زدمو گفتم : نگو که بساط عقدو میخوای پیاده کنی ، فرصت خرید نداریما - عزیز من این لباس خیلی چسبونه تموم قالب بدنت مشخصه کلافه دستمو به پیشونیم کشیدمو گفتم : باشه باشه ، میدونم چی میخوای بگی ، میخوای با مانتو بیام بشینم تو عروسی ؟ - نه ... ی دونه کت شلوار دو ماه پیش گرفته بودی ، اونو بپوش - اونو بپوشم دیگه حله ؟ خندیدو پشت سرشو خاروند - چرا ی چیز دیگه هم هست - دیگه چیه ؟ - دلم نمیخواد خانوم من تو هیچ مراسمی برقصه - خدایا ... اصلا ی دفعه بگو دلت نمیخواد تو هیچ عروسیی پا بزارم ، خودتو خلاص کن و خلاصه بعد از ی بحث کم و بیش طولانی ، حتی از یکی از خواسته هاش هم کوتاه نیومد و این من بودم که همه ی شرایطشو قبول کردم بالاخره آقا میثمو و آرام اومدنو همگی با هم راهی شدیم و تقریبا ساعت ۵ بعد از ظهر رسیدیم خونه ی دایی مرتضی وارد حیاطشون شدیمو با همه سلام و احوالپرسی کردیم ، خانواده ی خودمون بودنو دایی و زن داییش - دایی مرتضی : خیلی خوش اومدید نمیدونی امیرحسین ، پوریا چقدر خوشحاله که اومدید - منم همینطور دایی ، خدا رو شکر دیگه داره سرو سامون میگیره - آره دیگه دایی جون ، با ازدواجت طلسم پوریا رو هم شکوندی - زن دایی : بفرمایید چایی ... تا ی کم خستگی در کنید رفتیم - چایی رو که خوردیم با رضوان اینا رفتم تو اتاقو بچه ها رو آماده کردم و زینبم نشستو و موهاشو ی مدل ساده درست کردم تو خودم بودمو اصلا حواسم به حرفا و شوخیاشون نبود ، هر چی که می‌گذشت، فقط استرسم بیشتر می‌شد دست خودم نبود ی جورایی دیگه داشتم از روبه رو شدن باهاشون می‌ترسیدم ولی نباید کم میاوردم ، باید تا آخرش میرفتم - راضیه : مریم جون پاشو آماده شو که بریم ، اتاق عقد دارند ، بده اگه دیر برسیم چون مراسم عقدشونم نبودیم - باشه عزیزم 🌸اَلّلهُمـّ؏َجِّل‌لِوَلیِّڪَ‌الفَرَج‌َ‌واَقِمنابِخِدمَـتِه🌸 ┄•●❥ @salambaraleyasin1401 🔴هرگونہ کپے حࢪام و پیگࢪد الهی و قانونی داردونویسنده به هیچ وجه راضی نیست🔴 ارتباط با ما https://eitaa.com/hoseiny110
5.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| هر وقت کارت گیر کرد، نترس اینجوری دعا کن! الـٰلّهُمَ ؏َجــِّلِ‌ لوَلــیِّڪَ‌ اَلْفــَرَجْ‌ . ࿐჻❥⸙💚⸙❥჻࿐ ↝𝐉𝐨𝐢𝐧 @salambaraleyasin1401
‌🌸‌•°•🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸‌•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸•°•🌸 🌸•°•🌸 🌸 ✨﷽✨ ♥ بہ قلم ✍ : تنها کاری که کردم موهای دو طرف صورتمو دوباره با اتوی مو پیچیدم و کت و شلوارمو همراه کفش پاشنه بلندم تن کردم ی کت جذب مشکی که زیرش ی تاپ سفید بود با ی شلوار که از بالاش جذب بودو پایینش دم پا ، ترنم برای تولدم خریده بود و انصافا سلیقش بیست بود ینی اگه امیر حسین اینو از قبل تو تنم میدید محال بود بزاره بپوشم ، خب خودش گفته بود همینو بپوش ، منم گوش کردم 😁 - راضیه : به به ... فکر نمیکردم اینقدر لاغرو خوش هیکل باشی ، اونقدر که با لباس گشادو مانتو دیدیمت - ممنونم منیژه : نترس دو تا بچه که بیاره اون وقت میشه مثل ما رضوان : والا با اون ورزشایی که امیرحسین به مریم میده محاله چاق بشه ، آرایشتم بکن که دیگه بریم - راستش امیرحسین خوشش نمیاد اینجا آرایش کنم - منیژه : وااااا عروسیه ها !!! - رسیدیم تو تالار آرایش می‌کنم منیژه : وای رضوان ، چقدر این داداشتون حساسه‌ ، خدا رو شکر که مجتبی بهش نرفته وگرنه دق می‌کردم - رضوان : خیلی دلتم بخواد ، داداشم به این ماهی - آره خیلی ماهه با اون اخلاقش دوباره این شروع کرد - راضیه : اخلاق داداشم چشه ؟ - هیچی ... فقط کافیه بهت چشم غره بره ؛ دلت می‌خواد از جلوش محو شی عصبانی هم باشه که دیگه بدتر ، خودبه خود تموم وجودت رعشه میگیره سر جریان عروسیشون چند دفعه نزدیک بود کار خرابی کنم با این حرفش همه زدیم زیر خنده - والا به خدا - نمی‌دونم شما ازش چی دیدی ولی برای من اونقدر مهربونه و بهم محبت داره که اینجور وقتا اگه ازم چیزی بخواد خجالت می‌کشم به حرفش گوش نکنم آرام بهت زده گفت : جدی میگی مریم یا فقط ازش دفاع الکی می‌کنی ؟؟؟ !!! - جدیِ جدی میگم - آرام : میثم همیشه با شوخی بهت میگه چطور تحملش می‌کنی ولی برای من واقعا سوال شده که چطور باهاش زندگی میکنی من دو کلام احوالپرسی رو هم که باهاش دارم برام خیلی سخته یعنی یه جورایی وقتی باهام حرف می‌زنه دلهره دارم نه اونطور که تابلو باشَما ، ولی ته دلم دوست دارم زودتر به قول منیژه محو شم از جلوش خندم گرفت - رضوان : مگه با غول تشن طرفی ؟ - خب می‌ترسم دیگه ، دست خودم نیست ، اصلا انگار نه انگار که با میثم برادرند ، هیچی شون به هم نرفته - من : تو خونه زمین تا آسمون با چیزی که شما می‌شناسیدش فرق داره ، خیلی خیلی مهربونه - راضیه : به خاطر همین مهربونیشه که زینب و امیر محمد تا این حد بهش وابسته شدن دیگه زن دایی تقه ای به در زد و اومد تو - خانم خوشگلا ، زود بیایید پایین بریم که خیلی دیر شده وقتی رفتیم پایین ، همه دم در منتظر بودند بچه ها هم به هوای بچه‌های رضوان رفته بودن تو ماشین اونا 🌸اَلّلهُمـّ؏َجِّل‌لِوَلیِّڪَ‌الفَرَج‌َ‌واَقِمنابِخِدمَـتِه🌸 ┄•●❥ @salambaraleyasin1401 🔴هرگونہ کپے حࢪام و پیگࢪد الهی و قانونی داردونویسنده به هیچ وجه راضی نیست🔴 ارتباط با ما https://eitaa.com/hoseiny110