من تشخیص دادم باهاش خوشبخت میشم
بهخاطرش روبهروی همه ایستادم
بهخاطرش از خانواده طرد شدم
بهخاطرش مدرک و تحصیلم رو از دست دادم
بهخاطرش آوارهٔ این مدرسه و اون مدرسه شدم
بهخاطرش حتی از خودیهام ضربه خوردم
بهخاطرش تنهای تنهای تنها شدم
همه منتظر بودن ازش زخم بخورم و سرشکسته شم
حالا رسیدم به روزای سخت
و شوهرم
شوهری که انتخابش کردم
سربلندم کرده :)
عزتم داده :)
دوست و دشمن انگشتبهدهانن که واقعاً کفو هم بودیم :)
اسرائیل و آمریکا مثل ما ایرانیها ایتا و آزادی بیان نداره که همه مسابقه بدن زودتر اخبار رو برسونن :)
اونا دیکتاتوری رسانه دارن. صدایی درنمیاد ازشون و شما فکر میکنید اینهمه موج الکیه! ترامپ مرده، من زنده، یه روز میفهمید ما همین شبا چه بلایی سرشون آوردیم :) انشاءالله راهی قدس که شدیم هم با چشمای خودتون میبینید ما چطور شخمشون زدیم :))
شما فکر میکنید خیابون رفتن شبامون نماده... تسکینه... نه! نه! واقعاً جبهه است :) واقعاً خط مقدمه :)
این و من نمیگم، من وصل به بالا و جلسات خصوصی رهبر و امام زمان نیستم (من الیاسِ ابلیس نیستم :) )
دارم از روی نوشتههای خود خارجیا میگم :) از تحلیلهای کلهگندههاشون :)
اونا حتی از تجمعات بیپوشش خبری روستاهای کوچولوی ما هم باخبر و خشمگینن :))
من تنها ترسم این روزا فقط یه چیزه...
که اسمم هیچکجای این نبرد آخرالزمانی تو لیست سپاه امام حسینیها ثبت نشه...
که...
آه.
دیگه باید برگردم خونه. طفلیها کلی منتظرن برسم و خبر آقای خطیب و عسلویه رو بهم بدن :))
سربهراه
من تشخیص دادم باهاش خوشبخت میشم بهخاطرش روبهروی همه ایستادم بهخاطرش از خانواده طرد شدم بهخاطرش
دلتون قرص به خدای مردی که ۳۷ سال تدبیر کرد و ما رو برای چنین روزی
تربیت❣
سربهراه
چون خیلی روی ایران و وطن رگ پاره کردی گفتم بهت بگم زبان مادریِ وطنت رو مثل آدم بنویس: که! نه ک :) ب
۳۱. در مصراع اوّل کدام بیت «دشمن» نقش نهاد دارد؟
(ابیات از باب هفتم بوستان سعدی انتخاب شدهاند.)
کسانی که پیغامِ دشمن برند * ز دشمن همانا که دشمنترند
کسی قولِ دشمن نیارد به دوست * جز آن کس که در دشمنی یار اوست
نیارست دشمن، جفا گفتنم * چنان کز شنیدن بلرزد تنم ✅
تو دشمنتری کآوری بر زبان * که دشمن چنین گفت اندر نهان
#دروازهبانی_خبر
سربهراه
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
دلم میخواد پرچمِ ایران بکشم روی سرم و
با صدای بلند از نهمِ اسفند رو زار بزنم...
سربهراه
دلم میخواد پرچمِ ایران بکشم روی سرم و با صدای بلند از نهمِ اسفند رو زار بزنم...
بمونه برای سیزده مرداد...
سربهراه
عمودهای نهایی بود. شبِ آخر. کربلا نزدیک. فردا اربعین میشد و موکبها جمع میشدن تا اربعینِ بعدی. موکبدارا کنارِ جاده شمع روشن کرده بودن. این مداحی رو گذاشته بودن و مردهای چارشونهٔ قدبلندِ عِراقی، مثل دختربچههای بیپدرشده، زار زار گریه میکردن. زائرها هرکدوم جدا. هم شوقِ امامِ پیشِ رو بود، هم غصهٔ جانکاهِ تموم شدنِ بهترین روز و شبای عمرمون.
باد میوزید. دلم داشت میترکید. دلِ دوستامم. سکوت کرده بودیم. قدمهامون آروم شده بود. اما متوقف نه.
میخواستیم برسیم و
نمیخواستیم برسیم...
آخ...
موکبداری از بین اونهمه شمع، التماس میکرد شای عِراقی... زائر بوسجّاد... شای عراقی... عفواً... عفواً... اربعین خلاص...
آخ...
آخ حسین...
نوکریش داشت تموم میشد... نوکری؟ خودش میدونه و اربابش که از چه سلطانیای حرف میزنم...
التماس میکرد آخرین شبِ موکبداریش شلوغ باشه...
به بغضِ کُشندهای ایستادیم که ازش چای بگیریم...
انگار استکان و نعلبکی محبوبش باشن، با چنان لطافت و ظرافتی برشون میداشت که انگار وداع عاشقانهای داره اتفاق میفته...
چای عِراقی دستم بود و هم برای نوشیدنش میمُردم... هم نمیخواستم بنوشم و تموم شه... در سکوت ایستاده بودیم کنارِ جاده بین شمعها و اشکها و باد و شونههای لرزونِ مردهای بلندبالای عِراقی...
موکبدار تونست یه زائر دیگه رو هم به وداعِ عاشقانهش دعوت کنه. زائر پرچمِ بزرگی داشت. روش بزرگ نوشته بود یا صاحبالزمان...
آخ...
گذاشتش کنارِ صندلی و رفت چای بگیره. استکان توی دستهام لرزید و دستم کشید سمت پرچم...
پرچم و کشیدم سرم و به صدای بلند زدم زیر گریه...
بمونه برای سیزده مرداد...
بمونه...
بمونه...