eitaa logo
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
40 دنبال‌کننده
45 عکس
16 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونـه درختے
روز سوم مهمونی
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
روز سوم مهمونی #دورهمی
_بجنب اکسل! مردک کند! نیکولای سرعتش را زیاد کرد . اکسل که خنده اش گرفته بود کمی از برادر کوچک ترش عقب افتاد. عادتی که هرگز از این دو برادر جدا نمیشد این ساعت دویدن بود! اکسل برادر بزرگتر عاشق این عادت بود؛ شاید چون وقتی تنها با برادرش برای چند دقیقه در شب پر نور شهرشان میدوید یادش میرفت چه مشکلاتی دارد... یادش میرفت پدر و مادرش حال در حال دعوا هستند و تک تک وسایل خانه را میشکنند، فراموش میکرد باید برای نگهداری از پدربزرگ به خانه اش میرفت، از یاد میبرد باید سر کار میرفت و تا صبح روی پروژه های مختلف کار میکرد ؛باید سنگ قبر مادربزرگ را با گل ها تزئین کند. همه چیز را به فراموشی میسپرد.... _هی نیکو! نیکولای نفسی عمیق کشید و بلند داد کشید : _الان نه اکسل! اگر میخوای مسابقه رو لغو کنی و جر بزنی نه! اکسل خنده ای کرد و گفت : نه احمق جون! فقط خواستم بگم تو دیوونه ترین آدم زندگیمی! نیکولای قهقه ای زد و گفت :و تو ام کندترین آدم زندگیه منی اکسل... با مسخرگی در صدایش ادامه داد : داداش بزرگ! اکسل کیف مشکیش را طوری روی شانه اش تنظیم کرد که نیفتد و بلند گفت:درسته داداش خنگ کوچولوم قبل از اینکه نیکولای جوابی بدهد اکسل از او جلو زد. اخمی روی صورت نیکولای نشست،برادرش خوب حواسش را پرت کرد و از این فرصت برای تغییر نتیجه استفاده کرده بود. نیکولای پوزخندی زد و بلند گفت: _کور خوندی اکسل نایت! من برنده ام! سرعتش را زیاد کرد و همین که اکسل را کنار زد با نیشی باز ادامه داد: _ همونطور که مشخص بود کی برنده اس؛ احمقِ کند، من برنده شدم!! هر دو به دویدن ادامه دادند... مسابقه تمام شد اما آن دو باز هم طبق عادت دویدند ....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/AveryHawthorne/1964 قلبم درد گرفت؛ یعنی چی که رایان میمیره؟؟؟
𝒟𝒶𝒾ℓ𝒴 𝒱ℰℒ𝒜
قلعه اُبلیویِن🪽؛ قسمت : اول🪷 ⋅•⋅⊰∙∘☽🕯️☾∘∙⊱⋅•⋅ پرده ی سفید رنگی که با رنگ مشکی اتاقش در تضاد بود را
قلعه اُبلیویِن🪽؛ قسمت : دوم🪷 ⋅•⋅⊰∙∘☽🕯️☾∘∙⊱⋅•⋅ اینبار دخترک سکوت را نشکست بلکه صدای ظریف و جادویی شکست.. _سلام ورتا کوچولو... ورتا... اسم او را از کجا میدانست؟؟ ورتا استورم... از خانواده ای نابود، فراموش شده. کسی دیگر او و خانواده اش را به خاطر نمی آورد. زنی که او را به فرزندی گرفته بود تا از او مراقبت کند الا بلک برای امنیت بیشتر ورتا او را سیلویا معرفی کرده بود. هویتش به عنوان ورتا خیلی وقت بود نابود شده بود. همه فکر می کردند دختر خانواده ی استورم در آتش سوزی ملک خانوادگی استورم ها مرده و جسدش خاکستر شده بود . ورتا آرام با صدایی لرزان گفت:تو کی هستی؟ یه جادوگر؟ یا پیشگو؟؟ صدای جادویی صدایی ظریف از خود در اورد صدایی که شبیه به صدای خنده ی زنی جوان بود. ورتا با خود فکر کرد چرا این زن خود را نشان نمیداد؟؟ صدا که انگار صدای ذهن دختر را میشنید گفت : _من آدم نیستم که خودم رو نشونت بدم ورتا؛ من صدای این قلعه ام، صدای اُبلیوین. ورتا با تعجب و گیجی به اسمی که زن به آن اشاره کرد، فکر کرد... تا به حال این اسم را نشنیده بود... به جز؛ یک جا.... _با من شوخی میکنی صدای جادویی؟؟ اُبلیوین اسم یه داستان قدیمیه. صدا گفت : _درسته... تا به حال داستان رو شنیدی؟ ورتا غمگین گفت : _اسم داستان رو شنیدم، اما کسی واسم تعریف نکرده... صدا با شادی گفت : _پس روی مبل بشین تا من برات تعریف کنم! ورتا با نیرویی به طرف مبل زیبای کنار شومینه کشیده شد و روی آن نشست. کیک شکلاتی که ظاهرش طعم بی نظیرش را نشان میداد به ورتا چشمک زد و او به معطلی کیک را از روی میز کوچک جلوی مبل برداشت و گاز کوچکی به کیک زد. صدا گفت :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا