eitaa logo
سرگذشت های تلخ و شیرین
19هزار دنبال‌کننده
119 عکس
496 ویدیو
0 فایل
سرگذشت ها و داستان های واقعی گاهی هم رمان😍 برای محتوای کانال زحمت و وقت زیادی صرف میشه دوستان کپی بدون ذکر لینک کانال شرعا حرااام✋🏼💯 حرفی سخنی بود من اینجام👇🏽🫶🏻 @Fafaadd کانال تبلیغات شاپرک👇🏽 https://eitaa.com/joinchat/163971899C9e5f5087e0
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم برای این خنده هاشم تنگ شده بود نبودهددهورا  و حتی روی  دخترکمون تاثیر گذاشته بود که کم می خندید بیشتر وقتا توی خودش بود و من میدونستم به خاطر دلتنگی پدر شه....صبحانه رو با هم خوردیم و اهورا گفت _میرم همه چیز به کیمیا بگم و ازش بخوام از اون خونه بره اصلامیگم بیاد اینجا زندگی کنه...دستشو گرفتم و گفتم نه الان وقتش نیست نمیخوام بفهمه که ما برگشتیم میدونی که چه کارهایی از دستش بر میاد نمی خوام آرامشمونو بگیره بذار فکر کنه هنوزم خبری از من و دخترم نیست وتو تنهایی اینطوری آرامش بیشتری داریم اهورا کاملا مخالف این پیشنهادم بود اما به خاطر من و اینکه خیالم راحت باشه قبول کرد قرار بود امروز و کلا خوش بگذرونیم با مونس بریم جاهایی که اون دوست داره و به زندگی برگردیم درست مثل سابق دخترم خوشحال بود من خوشحال بودم و اهورا حتی نمیشد  خوشحالیشو توصیف کنم این مرد بدون ما خیلی شکسته شده بود و برگشتن ما انگار که دوباره اونو به زندگی برگردونده بود با راحیل  حرف زده بودم و بهش توضیح داده بودم که تمام مشکلات بینمون حل شد و من پیش  اهورامی مونم دختر بیچاره انقدر خوشحال شده بود که پشت تلفن گریه کرد حتی به مینا زنگ زدم و خبر رو بهش دادم اونم خیلی خوشحال شد دلتنگ بود بی تابی می کرد می گفت تنهایی خیلی سخته اما این چیزی از خوشحالیش برای سر و سامان گرفتن زندگی من کم نمیکرد.روز بی نظیری و کنار دختر مو اهورا گذرانده بودیم شب خسته و بی رمق که به خونه برگشتیم با تمام خستگی ها خوشحال بودیم این و ازچشمای هر سه نفرمون می‌شد خوند تنها اعصاب خوردیمون تماسهای پشت سرهم کیمیا بود که حالمونو می‌گرفت اما هردو سعی می‌کردیم بی‌اعتنا به این تماس‌ها باشیم بالاخره وقتی به خونه رسیدیم لباس عوض کردیم و همگی جلوی تلویزیون نشستیم.دوباره گوشی اهورا به صدا در اومد اما این بار کیمیانبود این بار مادرش بود که قصد کرده بود مارو دیوونه کنه چندباری جواب نداد اما بالاخره عصبی تماس و وصل کرد صدای مادرش تا این ور خط به  گوش منم می رسید _ کجایی تو پسرم از صبح هزار بار کیمیا بهت زنگ زده چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ مردیم از نگرانی!اهورا انگشتاش لابه لای موهای من نشست و گفت _ درگیرم مادر من چیکار داری کارتون چیه اینو بگین!مادرش که بی شک نزدیک کیمیا بود مثلا نمی خواست بفهمه اهورا مایل به صحبت کردن نیست انگار کمی از کیمیا فاصله گرفت و گفت _ این چه طرز صحبت کردن اهورا میگم زنت واینجا با یه بچه توی شکمش ول کردی کجایی؟این دختر بهت احتیاج داره اهورا بین حرفش پرید و گفت _ این بار هزارم اون زن من نیست اون فقط یه رحم اجاره ای مادر من چرا اینو نمیفهمی چندین هزار بار بهتون توضیح دادم اون زن من نیست فقط بچه من و آیلین و توی شکمش داره مادرش با صدای بلند داد زد _ گور به گور بشه اون ایلین که هر چی میکشیم  از اون میکشیم.همه بدبختیامون زیر سر اونه‌‌‌ خودش گم و گور شده ولی هنوز جادو و دعاهاش روی تو اثر داره پسر  دیوونه ی من معلوم نیست اون زن الان کدوم گوری و تو داری اینجا هنوزم به خاطرش خودخوری می کنی! بفهم اون نیست رفته ...شنیدن این حرفاست عصبیم می کرد چه چیزهایی که راجع به من به پسرش نمی گفت از اهورا فاصله گرفتم مونس و که خوابیده بود بغل زدم به سمت اتاقی که برای مونس کمی آماده کرده بودیم رفتم سر جاش گذاشتمش و کلافه به دیوار تکیه دادم عصبی میشدم از این حرفا...موقع بارداری همه چیز بهم بر می‌خورد و ناراحتم می‌کرد نازک نارنجی می‌شدم اما اهورا که باخبر نبود بخواد ناز منو بکشه کمی که گذشت اهورا آهسته در اتاق و باز کرد به هم نزدیک شده کنارم ایستاد اونم شرمنده بود از حرف‌هایی که مادرش بهم زده بود اما چیکار میشد کرد مادرش بود نمی تونست هیچ کاری بکنه گفت _همه چیز مرتب میشه میدونم  اما اگه تو به من اجازه بدی تا الان به همه دنیا بگم که زنم برگشته پیش منه اون موقع میتونم گل بگیرم دهن هر کسی که بخواد راجع به تو حرف بزنه حتی اگه مادرم باشه....   اما تو دست و پامو بستی آیلین نمیزاری و من گیر افتادم بین تو و کسایی که راجع به تو بد میگن...نمیخواستم دل گیرش کنم گفتم یکم دیگه تحمل کنی همه چیز تموم شده راحت میشیم نگاهی به مونس که خواب بود انداخت و رفت توی پذیرایی روی مبل نشست گفت _بی اندازه لاغر شده مثل دختر بچه هاش شدی  باید خیلی به خودت برسی اما توجه کردی دیگه خبری از اون افسردگیه بیش از حدی که داشتی نیست خیلی میخوابیدی خیلی نگران این حالت بودم...شکی که داشتم به زبون آوردم و گفتم از وقتی که کیمیا از خونه  رفت یعنی رفت بیمارستان دیگه اون حالتا رو نداشتم نمی خوام به کسی تهمت بزنم اما فکر می‌کنم کیمیا تو غذا یا نوشیدنیام  چیزی میریخته که   بی حال می شدم اهورابا چشمای گرد شده بهم خیره شد انگار باورش نمی شد ادامه ساعت ۸ صبح ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۵ آبان ۱۴۰۳
سرم را پایین انداختم و گفتم فقط گفتم احتمال میدم مطمئن نیستم صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت _از این زن هر چیزی که بگی بر میاد اما اگه بفهمم اون کارو کرده خونش دیگه حلال میشه ایلین جونشو میگیرم شک نکن.تمام برنامه هایی که ریخته بودیم تمام سعی مون برای پنهان کردن برگشتنم با اومدن سرزده شاهین به این خونه بی نتیجه موند وقتی به اینجا اومد و هورا گفتن نمی تونه بهش دروغ بگه چون تو این مدت بی اندازه بهش کمک کرده به ناچار سکوت کردم و اون با ورودش به خونه و دیدن من کنار در خشکش زد متعجب شده بود تازه انگار به خودش اومد بهم نزدیک شد چندباری پلک زد و گفت _ اهورا درست می بینم آیلین اینجاست؟ اهورا خندید دستامو گرفت و به خودش نزدیکتر کرد و گفت _آیلین برگشته چند روزی میشه که اومده و اینجا با هم زندگی می کنیم اما هیچ کسی باخبر نیست و تو هم باید این راز وبین خودمون نگهداری میفهمی که چی میگم؟شاهین خوشحال گفت _کجا بودی تو دختر این مرد دیوونه شد وقتی نبودی دیوونه شد ما رو هم دیوونه کرد ولی واقعاً خیلی نگرانت بودیم خداروشکر که برگشتی تشکری کردم و دوباره ساکت شدم حس غریبی داشتم این ادم چندان برام قابل اعتماد نبود با اینکه اهورا بی ندازه بهش اعتماد داشت و من بهش اعتماد نداشتم کمی نشست حرف زدو ابراز خوشحالی کرد از حال اهورا که اینقدر بهتر شده و روحیه اش که اینقدر خوب شده گفت و مونس توی بغلش نشوند کلی باهاش حرف زد  بازی کرد و بعد عزم  رفتن کرد اهورا دوباره بهش گوشزد کرد که نباید کسی از جریان اومدن من با خبر باشه و اونم قول داد و رفت اما با رفتن اون دوباره زنگ خونه به صدا در اومد وقتی اهورا با فکر اینکه شاهینه و چیزی جا گذاشته باشه درو باز کرد با دیدن کیمیا درست روبه رومون توی این خونه همگی شوکه شدیم.کیمیا با دیدن من کاملاً شوکه شده بود و ما از حضور اون توی این خونه اما با این شوکی که بهمون وارد شده بود اهورا زودتر خودشو جمع و جور کرد کنار من ایستاد و رو به کیمیا گفت تو اینجا چه غلطی می کنی؟کیمیا هنوزم تو شوک بود باورش نمی شد که من برگشته باشم و اهوراپیش من باشه بهم نزدیک تر شد اهورا بین منو کیمیا قرار گرفت _مگه با تو نیستم  اینجا چیکار می کنی؟ به خودش اومد گفت _دنبال شاهین آمده بودم میدونستم با تو در ارتباط اومده بودم ببینمت که الان متوجه شدم که بازنت زندگی میکنی اهورا پوزخندی زد و گفت _ بایدبهت توضیح بدم با زنم  تو این خونه زندگی کنم!ربطی به تو داره اصلا؟میتونستم عصبانیت از  چشمای کیمیا  بخونم چشماش قرمزشده بود و من می دیدم که چطور داره از عصبانیت ناخوناشو به کف دستش فشار میده اهورارو کنار زدم و خودم رو به روش ایستادم و گفتم چه انتظاری داشتی فکر میکردی من شوهرمو دو دستی تقدیم تو می کنم و میرم برای همیشه؟ اما اشتباه کردی من از خانوادم نمیگذرم اونم در مقابل تویی که میدونم مثل یه مار میمونی اما من به شوهرم بیشتر از هر کسی دیگه اعتماد دارم الان که اینجام تنها وظیفه تواینه بچه مارو به سلامت به دنیا بیاری و بعد گورتو گم کنی و بری  نمی خواستم بفهمی که برگشتم چون حال و حوصله دیدنتو حرف زدن باهاتونداشتم اما حالا که فهمیدی رک وراست باهات حرف میزنم پاتو از زندگیم بکش بیرون منو ایلین گذشته نیستم تو این چند ماه خیلی تغییر کردم و عوض شدم الان میتونم جونتو بگیرم دیگه برای نگه داشتن شوهرم و زندگیم از هیچ کاری دریغ نمی کنم چه باورت بشه چه نه شدم یکی لنگه خودت و تو این من جدید و ساختی ازت ممنونم.هنوزم کفشهای پاشنه بلند می پوشید با اون شکم برآمده اش نگران نمی شد که اتفاقی برای بچه بیفته دو قدم بهم  نزدیک تر شد اینقدر نزدیکه نفساشو روی صورتم بود حس میکردم کردم _ببین چی میگم  من تا اینجا نجنگیدم که پا پس بکشم یا من خوشبخت میشم یا نمیزارم تو هم خوشبخت بشی این تنها راهیه که میتونم آرامش داشته باشم اهورا بازوشو  کشید به سمت در برد و گفت _ از اینجابرو...درضمن برو تمام وسایلتو جمع کن اون خونه مال زنه منه ماله ایلینه توام هر چه زودتر باید از اونجا بری روبروی اهورا ایستاد و گفت _میدونی چیه؟ خیلی وقته که دیگه دوستت ندارم اما برای اینکه به خودم ثابت کنم به تو ثابت کنم برنده این بازی پیروز این میدان جنگ منم پاپس نکشیدم و نمیکشم اهورا دیگه دوست ندارم اما مطمئن باش نمیزارم خوشبخت باشی نمیزارم زمانی که من خوشبخت نیستم شما خوشبخت باشید منتظر هر چیزی باشین هر چیزی نمیزارم زندگیتون باخنده بگذره.از در که بیرون رفت دلم شور افتاد نگران شدم نکنه بخواد بلایی سر اهورا یاسر دخترم بیاره من مهم  نبودم نگران خانواده‌ام بودم.انگار که اهورا ترسو نگرانی و از چشمای من خوند ادامه دارد... ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۶ آبان ۱۴۰۳
که درو بست و گفت _نگران نباش هیچ کاری نمیتونه بکنه خواهش می کنم نباید نگران بشی نباید نگران میشدم نباید این خوشی که به دست آوردم و به خاطر این زن خراب می کردم پس روبه اهورا گفتم هیچ کاری نمیتونه بکنه نمیتونه خوشیمو خوشبختیمون از ما بگیره مگه نه؟یک ماهی از برگشتنم میگذشت به لطف اهورا با پدر و مادرش روبرو نشده بودم به خونه خودم برگشته بودم و خبری از کیمیا نبود اهورا تمام سعیش رو می کرد که کنار من حتی اسمش و نیاره امروز تصمیم گرفته بودم خبر حاملگیمو و بهش بدم دیگه نمی تونستم بیشتر از این پنهانش کنم شکمم روزبه روز داشت بالاتر می اومد نمیشد دیگه  چاق شدن و رسیدن اهورا بهم و بهانه کنم باید بهش می گفتم اما بی‌اندازه نگران بودم نگران اینکه اهورا دلخور بشه ناراحت بشه از پنهان‌کاریم اما من حق داشتم حق داشتم که اینکارو بکنم میخواستم مطمئن بشم و بعد همه چیز به اهورا بگم کیمیا توی خونه ی خودش میموند با بچه ما توی شکمش بی‌اندازه نگران بچه بودم  میترسیدم کاری کنه می ترسیدم آسیبی به بچمون بزنه اما اهورامیگفت همه حواسش به همه چیز هست میگفت شاهین کنار کیمیا موندگار شده و حواسش هست که اتفاقی برای بچه نیفته به این چیزا امیدوار بودم و خوشحال ...خوشحال از زندگیم که دوباره به دستش آورده بودم خوشحال ازخوشبختی که داشتم  دوباره تجربه اش می‌کردم خوشحال بودم از داشتن مردی مثل اهورا مونس و به پیش راحیل فرستاده بودم امشب میخواستم تنهایی با اهورا حرف بزنم تا اگه  دلخوری و ناراحتی پیش اومد اینجا نباشه وقتی اهورا موقع شام به خونه اومد خسته بود خستگی از صورتش می‌بارید اما با دیدن من به سمتم اومد و سراغ مونسو گرفت که گفتم پیش راحیل مونده خنده ای کرد و گفت _ امشب باید بهت بگم امشب خیلی خستم..آهسته گفتم پس اینطوریه که خسته ای باشه !خسته باش گفت _من نوکر خودتم خانوم این حرفا چیه که میزنی شما فقط امرکن میدونی که من همیشه آماده ام برا حرفات. با خنده به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم زود باش برو لباستو عوض کن بیا برای شام امشب یه شب خیلی خاصه برای ما بدون اینکه بخواد لباسشو عوض کنه پشت سرم راه افتاد گفت _ شبه خاصیه!تولدت که نیست تولد من هم نیست سالگرد ازدواجمونم نیست تولد مونسم نیست چه روز خاصیه؟به کنجکاویش خندیدم به سمت بیرون آشپزخونه هلش دادم و گفتم برو لباستو عوض کن برگرد بعد شام همه چیز و بهت میگم از اونجا دور شد خودم به قدری استرس داشتم که حتی احساس می کردم گاهی اوقات قلبم داره از کار میوفته بی‌اندازه نگران بودم دستم رو روی شکمم گذاشتم و آهسته زمزمه کردم امشب به بابایی میگیم که تو اومدی توی زندگیمون که تو هستی بهت قول میدم معذرت می خوام که از بابات پنهانت کردم وقتی اهورا برگشت وقتی شام خوردیم تمام طول شامو از من پرسید چی میخوای بگی نمیخوای بگی شبه  خاصیه چه اتفاقی افتاده این همه کنجکاویش  منو مضطرب می‌کرد بالاخره وقتی بعد از شام توی پذیرایی نشستیم کنارش روی مبل نشستم دستشو توی دستم گرفتم و گفتم .می خوام یه چیزی بهت بگم اما باید بهم قول بدی غیرمنطقی رفتار نکنی خواهش می کنم از من دلگیر نشو من اینقدر عذاب کشیده بودم که باید از یه چیزایی مطمئن میشدم و بعد بهت می گفتم اونم نگران شد دستمو بوسید و گفت _من از تو ناراحت نمیشم میدونم هیچ کاری و بی دلیل انجام نمیدی حالا بهم بگو چه اتفاقی افتاده نگاهمو ازش دزدیدم دستش آهسته روی شکمم گذاشتم و گفتم اینجا چیزی احساس می کنی ؟اهورای بیچاره متعجب به دستش که روی شکمم بود نگاه کرد و گفت _ نه !چیزی شده تو حالت خوبه؟نمیخواستم نگرانش کنم پس سراغ اصل مطلب رفتم و گفتم من حامله ام ۵ ماه حامله ام بچمون پسره حرفمو که زدم سرمو بالا آوردم و به صورت اهورا خیره شدم با چشمای گرد شده متحیر نگاهم می کرد لبمو با زبونم تر کردم و دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم حالت خوبه؟دستش کمی روی شکمم جابجا شده گفت _ داری شوخی می کنی مگه نه؟لبخندی زدم و گفتم شوخی نمی کنم به خاطر همین بچه برگشتم برگشتم تا مطمئن بشم که بهم خیانت نکردی از عشقت مطمئن بشم و بعد این خبر رو بهت بدم توی اوج ناامیدی اهورا وقتی دکتر این خبر رو بهم داد وقتی گفت حاملم فهمیدم که من نباید از تو دور بشم فهمیدم زندگی من و تو تا ابد به هم وصله من برگشتم کنار هم بچه هامونو بزرگ کنیم.پلک روی هم گذاشت چشماشو بست نفس عمیقی کشید و گفت _ تو پنج ماهه حامله ای و من الان باید بفهمم؟خودمو بهش نزدیک کردم صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم خواهش می کنم  خواهش می کنم منطقی باش فکر میکردم بهم خیانت کردی فکر می کردم با کیمیا الان زندگی خوبی داری من برگشتم برگشتم تا مطمئن بشم هنوز توی زندگیت توی قلبت جایی دارم اینو بهت بگم در ضمن من از کیمیا میترسیدم خیلی میترسیدم... ادامه ساعت ۲ ظهر ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۶ آبان ۱۴۰۳
اشک ازچشمام روی صورتم افتاد و اهورا بهم خیره شده بود نه حرفی میزد و نه واکنشی نشون میداد فقط و فقط بهم خیره شده بود.دستم و از روی صورتش کنار کشیدم و گفت _تو حامله ای؟آیلین من حامله است؟ معذرت می خوام که بی من سختی کشیدی معذرت می خوام ۵ ماه این حرف رو توی دلت نگه داشتی معذرت می خوام که اینقدر قابل اعتماد نبودم که تو این همه سختی بکشی نفس آسوده ای کشیدم اون از من عصبی نبود درک می‌کرد مثل همیشه من عاشق این مرد بودم دوباره دستش روی شکمم گذاشت و گفت _یعنی الان من و تو یه پسر داریم دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم من و تو الان دو تا پسر داریم یکی اینجاست یکی پیش اون زن...دوتا پسر یه دختر باورت میشه منی که فکر میکردم جز مونس دیگه اصلا نمیتونم بچه ای داشته باشم الان دو تا پسر دیگه هم دارم اهورا شنیدن این خبر آنقدر خوشحال شده بود که خودمم باورم نمی شد دیگه خوشبختیم تکمیل شده دیگه هیچ رازی توی زندگیم نداشتم...خیالم راحت شده بود از همه چیز ...دیگه راحت می تونستم نفس بکشم...بخوابم بیدار بشم...اهورا از من دلگیر نشد اهورا از من دلخور نشد چی بهتر از این ؟وقتی گوشی اهورا زنگ خورد من از بغلش بیرون اومدم و برای آوردن چای و شیرینی به اشپز خونه رفتم اما صدای نگران اهورا کاری کرد که خودمو بهش برسونم رو بهم گفت _ کیمیا خودکشی کرده باید برم سراغش بردنش بیمارستان...نگران به سمت اتاق دویدم و گفتم منم باهات میام بچه ...نکنه برا بچه اتفاقی افتاده باشه؟ اهورا جلوی راهم ایستاد و گفت _تو جایی نمیری همینجا میمونی خودت بارداری نباید به خودت فشار بیاری...بمون بهت زنگ میزنم باشه؟نمی تونستم بمونم اما جلودار اهورا هم نبودم منوتوی خونه تنها گذاشت و خودش رفت...رفت دنبال کیمیا ...میدونستم بالاخره یه کاری میکنه میدونستم کاری میکنه تا خوشیه  مارو ازمون  بیگیره اون زن واقعاً ترسناک بود‌..از وقتی اهورا پاشو از در خونه بیرون گذاشته بود من آروم و قرار نداشتم توی خونه راه میرفتم و نگاهم فقط به ساعت بود..نیم ساعتی از رفتنش میگذشت که با چرخیدن کلید توی قفل در متعجم به سمت در رفتم اهورا چرا برگشته بود؟ اما با دیدن کیمیا اونم رو به روی خودم ترسیده عقب کشیدم مگه نگفته بودن که کیمیا خودکشی کرده ؟مگه نگفتن حالش خوب نیست ؟پس اینجا چیکار میکرد؟ چند قدم کافی بود که داخل بیاد و بعد در خونه رو قفل کنه بهم نزدیک شد درست توی  یک قدمیم  ایستاد و با یه پوزخند بزرگ روی صورتش گفت _ تو فکر کردی من به این آسونیا میدون  و برای تو خالی می کنم؟اونم  برای تو دهاتی ها که حتی لیاقت اون اهورا رو نداری !میدونی خیلی وقته احساس می کنم دیگه تو رو دوست ندارم هرگز به این فکر نکردم که بخوام ازش بگذرم تحویلش بدم به تو...اگر قرار باشه مال من نباشه نمیذارم مال تو بشه این قانونه برای من...همیشه دختر خودخواهی بودم اگه یه عروسک یه شیرینی یا اسباب بازی قرار بود مال من نباشه ترجیح میدادم ماله هیچ کس دیگه ای هم نباشه!سعی کردم آروم باشم و دست و پامو گم نکنم اونم مثل من یه زن بود چیزی ازش کم نداشتم که بخوام بترس به سمت پذیرایی رفتم و گفتم وقتی اهورا بفهمه بهش دروغ گفتی مطمئن باش تسویه حساب میکنه باهات تو نمیتونی هر وقت بخوای با ما بازی کنی!خنده بلندی کرد و گفت _من با هر کسی که دلم بخواد  بازی می کنم میدونی اولش تصمیم داشتم این بچه رو از بین ببرم اینطوری هر دوی شما را عذاب می دادم اما خوب که فکر کردم دیدم اون طوری بعد از اینکه عزاداریتون تموم بشه دوباره شما دو نفر کنار همین من میتونم با یه تیر دو نشون بزنم اگه بلایی سرت بیاد اهورا تنها میمونه و شما دو نفر هرگز دیگه کنار هم نیستین از اون طرف بچه من بچه ای که توی شکممه به دنیا میاد و همیشه حلقه اتصال من و اهورا میشه!واهورا  دیگه نمیتونه از من بگذره...نقشه بی نقصیه اهورا میره دنبال من و من اینجا بدون اینکه بفهمه کاری می کنم که تو خیلی طبیعی از دنیا بری... باور کن من قاتل نیستم اما برای رسیدن به هدفام  اوقات مجبورم که کارهایی که دوس ندارم انجام بدم ...مزخرف نگو تو نمیتونی کاری کنی یه تار مو از سر من کم شه اهورا میفهمه که کار توئه چون الان به جای اینکه توی بیمارستان باشی و در حال جون دادن اینجایی اهورا وقتی به بیمارستان برسه و ببینه تو اینجا نیستی همه چیز رو میفهمه و میاد سراغت.بهم نزدیک شد موهام کمی دست کشید و گفت _ اینم درسته ممکنه اون بفهمه و از من متنفر بشه امامهم اینه  تویی آیلینی این وسط وجود نداشته باشه.نگران بودم ترس داشتم برای خودم ترس نداشتم به خاطر بچه ای که توی وجودم بود و به خاطر بچه ای که توی وجود این زن بود میترسیدم.هر دوی این بچه ها مال من بودن از خون من بودن نمی‌خواستم  تار مویی از سرشون کم بشه نمی خواستم کاری کنم که تحریک بشه ازش فاصله گرفتم. ادامه دارد... ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۶ آبان ۱۴۰۳
گفتم بهتره زودتر از اینجا بریم چون هر لحظه ممکنه اهورا برگرده دور من چرخی زد و گفت _ اما من اینجا نیومدم که برگردم من می خوام با دست پر برم من تمام عمرمو عاشق اهورا بودم از وقتی که یه دختر دبیرستانی بودم! هرگز فراموشش نکردم وقتی با شاهین ازدواج کردم به میل و خواسته خودم نبود مجبور شدم باهاش ازدواج کنم به خاطر خواسته‌های پدر و مادرم ...تمام تمام اون روزا کنار شاهین که زندگی می‌کردم تنها و تنها به اهورا فکر میکردم تو نمیتونی منو درک کنی نمیتونی بفهمی چقدر سخته کنار مردی زندگی کنی اما قلبت پیشه مرد دیگه ای باشه.امابالاخره به خودم جرات دادم که از شاهین جدا بشم توی روی خانواده‌ام بایستم و برگردم اینجا سراغ مردی که تمام عمرم عاشقش بودم اما دیدن اون کنار تو برای من درد داشت خیلی درد داشت وقتی میبینم آدم بی ارزشی مثل تو رو به منی که اینهمه عاشقم بوده ترجیح میده دیوونه میشم.بی‌هوا موهامو دور دستش پیچید و محکم کشید صدای آخم بلند شد موهام داشت از ریشه کنده میشد با صدای بلند گفتم ولم کن ولم کن عوضی داری چه غلطی می کنی؟اما اون این کارشو بیشتر و بیشتر تکرار کرد وقتی موهامو رها کرد منو محکم به جلوه هل داد که روی زمین افتادم د پیشونیم به لبه عسلی  خورد از درد دستم روی پیشونیم گذاشتم و با احساس مایع گرمی روی پیشونیم به  دستم خیره شدم پیشونیم شکافته شده بود به سمت کیمیا برگشتم با لبخند بهم خیره شده بود _نظرم عوض شد هم جون تورو میگیرم هم این بچه که توی شکممه و بعد میرم برای همیشه میرم جایی که دستت اهورا به من نمیرسه و هیچ کاری نمیتونه بکنه اما با خیال آسوده زندگی می کنم چون میدونم دیگه تو کنارش نیستی !به سمتم حمله کرد تا خواستم عکس العملی نشون بدم دوباره موهامو دور دستش پیچید و سرم رو روی عسلی کوبید من دختر بی دست و پایی بودم هرگز آزارم به مورچه حتی نرسیده بود الان با این کیمیای شیطان صفت چیکار میتونستم بکنم؟تنها کاری که تونستم بکنم این بود با صدای بلند اسم‌اهورا فریاد بزنم تنها کسی که داشتم اون بود درد بدی توی سرم پیچیده بود خون جلوی چشمام رو گرفته بود و راحت نمی تونستم نگاه کنم چند باری سرم روی عسلی کوبید و من نقش زمین شدم بالای سرم ایستاد و با اون لبخنده که روی صورتش بود گفت _حالا وقتشه این خونه آتیش بگیره و تو توی این خونه بسوزی وخاکستر بشی.وقتی این حرف زد به سمت آشپزخونه رفت نمیتونستم تکون بخورم دیگه کم کم داشتم از هوش می رفتم خوب نمی‌دیدم اما دیدم با فندک از آشپزخانه به سمت من میاد کیفشو برداشت از توی کیفش یه باطری کوچک توش پر بود به چیزی شبیه بنزین بیرون کشید کنارم زانو زد و گفت _ خداحافظ آیلین زودتر پسرتم می‌فرستم پیش خودت پس تنها نمیمونی نگران نباش اینو گفت فندک روشن کرد و من دیگه هیچی ندیدم چشمام بسته شد. ×××× وقتی به بیمارستان رسیدم وقتی شاهین و مثل خودم آواره و سرگردونم اونجا دیدم از سراسیمه به طرفش رفتم و پرسیدم چی شده؟حیرون گفت _ اینجا هیچ کسی به اسم کیمیا نیست دروغ گفته انگار!دروغ گفته بود؟  چنگی به موهام کشیدم و تازه یادم اومد ایلین و اونجا تنها گذاشتم سراسیمه از شاهین فاصله گرفتم و با قدم های بلند به سمت ماشین دویدم شاهین پشت سرم راه افتاده بود همش اسممو صدا میکرد اما وقتی برای ایستادن نداشتم فقط فریاد زدم آیلین شاهین آیلین...کیمیا رفته سراغ آیلین هر دو سوار ماشین شدیم و با سرعت از بیمارستان بیرون زدیم نگرانی داشت منو از پا درمی‌آورد وقتی جلوی آپارتمان رسیدیم با دیدن دود و جمع شدن جمعیتی که اونجا بودن وحشتزده و  سراسیمه از ماشین پیاده شدم وقتی دست و پا گم کردن نبود وقت مکث کردن و ایستادن نبود باید میرفتم تو... هر کسی که اونجا بود کنار زدم انگار هنوز آتش‌نشانا نرسیده بودن قدم اول که روی پله ها گذاشتم با دیدن کیمیا که نقش پله‌ها شده بود و بیهوش افتاده بود و خون ازش میرفت نفسم بند اومد اینجا چه خبر شده بود؟یکی از همسایه ها به سمتم اومد و گفت _الان آمبولانس و آتش‌نشانی میرسه بهشون زنگ زدم به طرف خونه رفتم درو که باز کردم دود غلیظی از خونه بیرون زد چشمام جایی نمیدید با صدای بلند شروع کردم به صدا کردن ایلین  اما جوابی بهم نمیداد اتیش انگار هنوز اینقدر بزرگ نشده بود  که کل خونه رو بگیره تو این تاریکی به سمت پذیرایی دویدم وقتی پام یه چیزی که روی زمین بود گیر کرد و افتادم بدنه حال ایلین روی زمین افتاده دیدم ایلین من  غرق خون بود مبل کنارش آتش گرفته بود و موهای ایلین داشت میسوخت.. کیمیا برام اصلا اهمیت نداشت تو این لحظه حتی هیچ کدوم از این بچه ها که توی شکم آین زنا بودن برام مهم نبودن فقط و فقط آیلین برای من مهم بود من کنار آیلین توی آمبولانس نشستم و شاهین توامولانس دیگه‌ای کنار کیمیا دست آیلین توی دستم بود ادامه ساعت ۲۱ شب ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۶ آبان ۱۴۰۳
  نگاهم به سرش بود موهای قشنگش سوخته بود طوری به پوست  سرش رسیده بود و این منو بی اندازه ناراحت می کرد رو به دکتری که توی امبولانس بود گفتم همسر من بارداره خواهش می کنم خواهش می کنم کمکش کنید نباید اتفاق بیفته دکتر که تازه فهمیده بود آیلین بارداره سراسیمه شروع کرد به چند تا معاینه دیگه و به بیمارستان گزارش  داد وقتی به بیمارستان رسیدیم هر دو نفرشون روی برانکارد به سمت اتاق عمل می‌بردن داشتن از کنارم  می بردنش که دستش و بوسیدم آهسته زمزمه کردم سالم برگرد من به تو احتیاج دارم...دیگه توان و قدرتی برای من نمونده بود دیگه رمقی برای درد و عذاب نداشتم من نمیخواستم از دستش بدم.خدا این دختر به من بدهکار بود نمیتونست از من بگیرتش نمیتونست بلایی سرش بیاد کنار در اتاق عمل روی زمین نشستم و دیگه بی توجه به هرکسی شروع کردم به گریه کردن دیگه برام مهم نبود که راجع به من چی میگن الان تمام زندگیمو پشت درای بسته فرستاده بودم تا با مرگ و زندگی بجنگه بدتر از این چی می تونست باشه ؟دکتر وقتی داشت وارد اتاق عمل می‌شد کنار من نشست و گفت _ آروم باشین آقا هر کاری از دستمون بر بیاد براشون می کنیم اما اوضاع یکیشون خیلی وخیمتر از اون یکیه ترسیده پرسیدم کدوم ؟کدومشون بدتره؟اونی که  از پله ها افتاده یا اونی که توی آتیش بود؟نگاهی کرد و گفت _اونی که از پله ها افتاده هم خودش هم بچه توی خطرن...اون یکی بچه سالمه اما خودش بعد عمل جراحی معلوم میشه. به طرف رفتم گفتم خواهش می کنم خواهش می کنم کمکش کن خواهش می کنم دستی روی شونم زد و گفت _ آروم باش  دعا کن دعا گاهی از کار منه دکتر دعای شماها گیراتره..  وقتی دکتر رفت شاهین کنارم نشست هر دو سکوت کرده بودیم صدای زنگ گوشیم بلند شد با دیدن اسم مادر عصبانی تماس وصل کردم و با فریاد گفتم چی از جونم میخوای زندگیم از هم پاشید زنمو گرفتی ! من پسر تونم چرا اینکارو باهام می کنی؟به خدا روا نیست من چی از شما خواستم من تا به حال چیزی از شما خواستم؟به هر چیزی که میپرستی دست از سر منو زندگیم بردارین من نمی خوام برام مادری کنی هیچی ازتون نمی خوام فقط زنم راحت بذارین مادرم که نمیفهمیدمن چی می گم به خاطر گریه هام نگران گفت _ چی شده پسرم حرف بزن چی شد آخه؟ چه اتفاقی افتاده؟شاهین گوشی رو از دستم کشید و به جای من صحبت کرد.   دیگه توانی برای صحبت کردن  نداشتم نمیتونستم حتی ثانیه نگاهمو از اون در بگیرم دعا میکردم با خودم زمزمه می کردم ایلین سالم بر می گرده منو تنها نمیذاره هرگز منو تنها نمیزاره..وقتی شاهین کنار من دوباره نشست گفت _بهش گفتم چه اتفاقی افتاده گفت می خوام بیام بیمارستان ...عصبانی رو بهش گفتم تو آدرس اینجا رو ندادی تو که نگفتی کجاییم؟سرش و پایین انداخت و گفت _ مجبور شدم خیلی اصرار کرد ..مشتمو روی دیوار کوبیدم و گفتم نمیخوام ببینمن چون مسببه تمام این حال و روز من اون آدمان آدمایی که پول و ثروت و شان خانوادگیشون براشون همه چیزه ...اونا زن منو از من گرفتن نمیخوام بیان اینجا شاهین شونه هامو گرفت و مجبورم کرد بایستم و گفت _ آروم باش خواهش می کنم مادرته درست اشتباه کرده اما فقط برای این بود دوستتداره اون  که نیت بدی نداشته...کنارش زدم و بلند شدم انتظار خیلی سخت بود از انتظار کشیدن متنفر بودم وقتی صدای پای مادرم رو شنیدم نگاهش کردم سراسیمه داشت خودشو بهم میرسوند نزدیکم شد کنارم نشست صورت ما با دستاش قاب گرفت و گفت _خوبی پسرم این چه حال و روزیه که داری؟مرد که گریه نمیکنه کشتی که تومنو!کنار زدم و گفتم به من دست نزن خواهش می کنم حالم خوب نیست...مادرم ناراحت کنارم نشسته بود که زمزمه کردم همینو میخواستی که زندگیمو به آتیش بکشه؟می خواستی زنمو از من بگیری؟هزار بار گفتم اون بچه ی توی شکم کیمیا ماله ایلین منه مال منه...کیمیایی برای من وجود نداره ما باور نکردی کیمیا رفته خونمون و به اتیش کشیده ایلین و زده!تو نمیدونی ولی یه بچه توی شکمه ایلینه من خیلی خوشحال بودم ایلینم خوشحال بود که دوباره حامله شده میخواستیم شاد زندگی کنیم  من کنار زنم  اون کنارمن...ما خوشبخت بودیم شما انگار چشم دیدن خوشبختیمو نداشتین همینو میخواستی مگه نه!مادرم سکوت کرده بود و حرفی نمیزد و من انگار تازه به حرف اومده بودم هر چی دلم خواست هر چی توی دلم بود و بهش می گفتم...اون گریه میکرد منم گریه میکردم مادرم میگفت مردها گریه نمیکنن اما من مثل ابر بهار داشتم گریه میکردم من میترسیدم از اینکه نداشته باشمش..من ترس  داشتم  از اینکه از دستش بدم! اگر اتفاقی براش می‌افتاد من باید چیکار میکردم ؟شکی در این نبود که زنده نمیموندم  به مادرم گفتم خوب بشنو مادر من اگه اتفاقی برای آیلین بیفته من میمیرم و تو دیگه پسر تو نداری دعا کن  سالم بیاد بیرون که منم زنده بمونم ادامه دارد... ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۶ آبان ۱۴۰۳
مادرم که تا به حال منو تو این حال و روزم ندیده بود دستامو توی دستش گرفت و گفت _ من تا به حال هر چیزی که برای تو خواستم به خاطر آینده خودتو خانوادم بوده اما دیدن تو توی این حال روز هیچ وقت باور کن هیچ وقت آرزوی من نبوده.. _ من اگر خواستم از اون دختر دور باشی به خاطر این بود که در حد تو نبود اما الان که تو توی این حالی منم دعا می کنم حالش خوب بشه دعا می کنم از این اتاق سالم بیاد بیرون تا پسرمو باحال خوب ببینم دیگه کاری بهش ندارم بهت قول میدم دیگه هیچ کاری باهاش ندارم خیالت راحت باشه .حرفهای مادرم رو یکی در میون می‌شنیدم نگاهم حواسم فکرم پیش ایلین و پشت در این اتاق بود که قرار بود ازش بیرون بیاد سخت بود تلخ بود اما باید تحمل میکردم من مطمئن بودم هیچ اتفاقی برای آیلین من و بچه‌ها منون نمیفته ایلین من و تنها نمیذاشت حتی یک لحظه هم به  کیمیا فکر نکرده بودم حتی اگر میمرد حقش بود مردن حق بود شاهین هم  مثل مرغ سرکنده بود درست  مثل منه نگران ایلین   نگران کیمیا بود هر چقدر کیمیا بد  مادرپسرش بود بهش حق میدادم که اینطور حالش بد باشه.زمان خیلی کند می گذشت از اتاق عمل بیرون نیامده بودن دوساعت می شد که اونجا بودن  و هیچ خبری ازشون نبود بالاخره در اتاق باز شد و یکی از پرستارها بیرون اومد هر دو نفرمون خودمون رو بهش رسوندیم از حالشون  پرسیدیم و پرستار گفت شما همسرشی؟من با حال خرابی گفتم من همسر ایلینم حالش خوبه لبخندی به روم زدو گفت _به خیر گذشت حالا فقط دعا کنید که بهوش بیاد بچه سالمه خودشم  عملش  خوب بوده اما رو به شاهین کرد و گفت _ متاسفم فقط تونستیم بچه رو نجات بدیم مرگ مغزی ثبت شده بهتره به خانوادش خبر بدین تا بیان شاید بخوان اعضای بدنش و اهدا کنن..حالا که فهمیده بودم آیلین سالمه تمام گذشته و خاطراتمون تمام کارهایی که توی این مدت کیمیا باهام کرده بود جلوی روم یکی به یکی رد می شدن.من درسته ازش متنفر بودم اما این تقدیر و سرنوشت من براش نمی‌خواستم شاهین کنار دیوار روی زمین نشست و سرش را با دست داشت گرفت کنارش نشستم نمیدونستم برای آروم کردنش چی باید بگم چه کاری باید انجام بدم!فقط تونستم کنارش بشینم و اون به من تکیه بده همین و بس..نه حرفی میتونستم بزنم نه کاری می تونستم انجام بدم فقط همین کنارش بودن از دستم بر میومد..وقتی که کمی گذشت و آیلین او از اتاق عمل بیرون آوردن از جام بلند شدم و سراسیمه به سمتش رفتم بیهوش بود اما همین که نفس میکشید یک دنیا برای من زندگی به ارمغان آورده بود آیلین که به سمت آی سی یو بردن پرستار با یه تخت کوچیک شیشه ای بیرون اومد یک ماه زودتر به دنیا آمده بود اما بچه کاملاً طبیعی بود.توی دستگاه میموند اما هیچ مشکلی نداشت و کاملا سالم بود.با نگاه کردن بهش انگار که به آیلین نگاه می کردم این پسر کپی مادرش بود...مادرم که با دیدن این پسربچه انگار که جان تازه گرفته باشه سر از پا نمی شناخت نه به یاد کیمیا بود و نه ایلین فقط و فقط خوشحال بود از داشتن یه پسر که به تمام  ارزوهاش توی این سال با این بچه  تمام کمال رسیده بود.مادرم همراه پرستار با پسرمون به سمت بخش مراقبت های نوزادان رفتن اما من جلوی اون در منتظر ایستادم من مهمتر از اون بچه ای توی این اتاق داشتم و باید چشم انتظارش میموندم .دیدن شاهین توی این حال و روز واقعاً ناراحتم می‌کرد اما دروغ چرا ته قلبم یه چیزی میگفت که حقش بود اون خیلی بلاها سرم آورده بود انگار که خدا صبرش سر اومده بود و بعد از دیدن حال و روز آیلین مظلوم اونو از پله‌ها پرت کرده بود تا تقاص کارش رو بده...شاهین با گریه داشت با پدر و مادر کیمیا حرف می‌زد و براشون آهسته توضیح میداد بالاخره وقتی ایلین و روی تخت از اون اتاق بیرون اوردن تا به سمت مراقبتهای ویژه ببرن خودم و کنارش رسوندم و بی اعتنا به حرفای پرستارا دستش و بوسیدم...چشماش بسته بود و رنگ به رو نداشت حالش قلبم و به درد می اورد سرش پانسمان بود و دیگه اون موهای زیبارو نداشت..وقتی ایلین و داخل بردن از پشت شیشه نگاهم بهش بود که داشتن اون همه دستگاه و بهش وصل میکردن.تمام حواسم به ایلین بود که با زنگ گوشیم نگاهی بهش انداختم با دیدن شماره راحیل تازه فهمیدم به اون بیچاره اصلاً هیچ چیزی نگفتم و الان از نگرانی داره سکته میکنه تماس وصل کردم و سعی کردم با آرامش بهش همه چیز رو توضیح بدم که موقع نترسه اما هر چقدر با آرامش باهاش حرف زدم صدای گریه اش اون سمت خط بلند شده بود این زن برای آیلین هم دوست بودهم خواهر و شاید حتی بالاتر از این حرفا وقتی بهش گفتم همه چیز مرتبه و پسرم به دنیا آمده آیلین حالش خوبه کمی آروم گرفت اما گفت هرچه زودتر خودش رو به بیمارستان می رسونه.زیاد طول نکشید که راحیل وارد بیمارستان شد خودشو که به من رسوند ادامه ساعت ۸ صبح ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۶ آبان ۱۴۰۳
  با دیدن ایلین از پشت شیشه زیر اون همه دستگاه  وا رفته کنار دیوار روی زمین نشست و گفت _تو که گفتی این حالش خوبه کنارش نشستم و گفتم باور کن خوبه حالش خوبه دکتر گفت خیلی زود به هوش میاد مونس رو توی بغلم گرفتم دخترکم خواب آلود بود برای همین چیزی سر در نمی‌آورد همینم خوب بود سرش روی شونم گذاشت و دوباره به خواب رفت اما راحیل داشت بی صدا گریه می‌کرد برای آروم کردن اش کنارش دوباره نشستم و گفتم به جون مونس قسم میخورم حالش خوبه پسرم به دنیا آمده دوست داری ببینیش؟نگاهی به من انداخت و گفت _تا وقتی که ایلین بیدار نشه از اینجا تکون نمیخورم کنار هم روی صندلی‌های انتظار نشستیم و منتظر شدیم خداروشکر انتظارمون چندان طولانی نشد وایلین به هوش اومد اما بهمون اجازه نمی‌دادن که بریم دیدنش می‌گفتن وضعیتش  هنوز مناسب و طبیعی نشده باید کمی منتظر بمونید اما دیدن پلکای خسته اما باز شده اش از پشت شیشه بهمون این امید که خوشبختی که خوشحالی که آرامش دوباره انگار میخواد به سمتمون برگرده..مادرم کنار اون بچه جا انداخته بود و اصلاً نمی خواست از اونجا تکون بخوره تا من بخوام به خودم بیام به کل اطرافیان و فامیل و خانواده خبر داده بود که من پسرم به دنیا اومده راحیل و کنار مونس تنها گذاشتم به  شاهین زنگ‌زدم وقتی تماس و جواب داد هنوز حتی نمیتونست راحت حرف بزنه وقتی بهم گفت جلوی سردخونه ایستادن و منتظرن کیمیا را تحویل بگیرند بدنم یخ بست  خدایی نکرده امکان داشت من به جای شاهین اونجا ایستاده باشم منتظر بشم تا ایلین....حتی فکرش نفسمو بند می آورد احساس می کردم الان وقتش نیست که شاهین و تنها بذارم باید می رفتم سراغش و کنارش میموندم درست مثل خودش این همه مدت کنار من مونده بود...وقتی خودمو بهش رسوندم با پدر و مادر کیمیا که گریون کنار دیوار نشسته بودن روبرو شدم نمیدونستم باید باهاشون حرف بزنم یا نه ؟شاید اونا منو مقصره حال و روز دخترشون میدونستن اما من هیچ کار خطایی نکرده بودم من فقط بعد از رفتن دخترشون ازدواج کرده بودم و این فکر نمی کنم خطا یا اشتباه باشه کنار شاهین ایستادم با دیدن من سرش رو روی شونه ام گذاشت و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن درکش میکردم مادر پسرش بود کیمیا عشق شاهین بود حالا هرچه راه و اشتباه رفته باشه اما عشق که این چیزا حالیش نمی شد می شد؟با صدای گریه شاهین پدر کیمیا با مادرش نگاهشون به من افتاد از جاشون بلند شدن و به سمت من اومدن نگران بودم اما عقب نرفتم پدرش وقتی خودشو بهم رسوند محکم توی گوشم کوبید و با فریاد گفت _ تو اینجا چه غلطی می کنی از اینجا برو ! هیچ عکس العملی نشون ندادم پدر بود و داغدار نمیتونستم حرف بزنم پس سکوت کردم و سر جای خودم ایستادم اما شاهین دسته عموشو گرفت و گفت _خواهش می‌کنم نکن اهورا هیچ تقصیری نداره کیمیا خودش قصد جونشو کرد خودش کاری کرد که به این روز بیفته همه ما رو اینطور بسوزونه با آتیش بزنه... من نه به خاطر  این مرد و همسرش بلکه به خاطر شاهین اونجا بودم شاهینی که به گردنم حق داشت و این مدت بهم ثابت کرده بود یه رفیق کامله پس آرامش خودمو  حفظ کردم کنار گوش شاهین گفتم بهتره که من برم اما هر کاری که داشتی هر چیزی میتونی روی من حساب کنی تا همیشه...کنارم بودی منم مثل خودت تو هر شرایطی کنارت هستم .از شاهین فاصله گرفتم و دور شدم با برگشتنم پیشه ایلین و دیدنش از پشت این شیشه تمام اتفاقات  یادم رفت حالم دگرگون شد دیدنش وقتی داشت نفس می کشید زندگیه دوباره بود یه حس بی نظیر و لذت بخش چی میخواستم بهتر از این؟راحیل  مونس توی بغلش روی صندلی نشسته بود دخترک بیچاره ی من به خواب رفته بود و راحیل بیچاره مثل همیشه مثل یه مادر کنارش مونده بود وقتی با دکترش صحبت کردم و اون خیالم راحت کرد که حال ایلینم خوبه دیگه نفس آسوده ای کشیدم قرار بود فردا به بخش منتقل بشه و این یعنی اهورا خیالت راحت دیگه روزای سخت تموم شد دیگه استرس و نگرانی وجود نداره...آیلین خواب بود به خاطر مسکن هایی که بهش تزریق می کردن با خواهش و التماس کنارش رفتم و کمی اونجا ایستادم دستش رو بوسیدم صورتش رو نوازش کردم اما از خواب بیدار نشد تلاشس برای بیدار کردنش نکردم میدونستم جسمش و حتی روحش خسته و آسیب پذیره و به این استراحت و آرامش نیاز داره.پس توی سکوت فقط بهش خیره موندم نگاهش کردم و به تماشا نشستمش ده دقیقه‌ای کنارش بودم که پرستار من از اونجا بیرون کرد توی سالن نشسته بودم که با صدای پای کسی که برام غریبه نبود سرمو بالا آوردم با دیدن پدرم که داشت به سمت من میومد متعجب ایستادم وقتی بهم نزدیک شد هنوزم اون اخم همیشگی بین دو ابروش سر جای خودش بود ادامه دارد... ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۷ آبان ۱۴۰۳
نگاهی از شیشه به ایلین انداخت و گفت _ باور کردنی نیست اما انگار توی تقدیر خانواده ما حضوری این زن نوشته شده و هیچ جوری نمیشه اون از خانواده حذف کرد اخم کردم تا خواستم حرفی بزنم دستشو بالا اورد از من خواست سکوت کنم راحیل با دیدن پدرم از ما فاصله گرفته بود اما پدرم هنوز نگاهشو از آیلین نگرفته بود دوباره به حرف اومد و گفت _ مهم این بود که یه پسر یهوپ وارث برای خاندان ما باشه و الان از خبرهایی که شنیدهم ما دو وارث داریم یکی به دنیا آمده و یکی چند ماه دیگه قدم توی این دنیا میزاره پس جنگ نخواستن این دختر تمومه این  عروس ما حساب میشه و عرسمون میمونه این رو مدیون بچه ایه که قراره به دنیا بیاره و تو اینو مدیون مادرت هستی از من خواهش کرد تمام گذشته رو فراموش کنم من هرگز نمی تونستم پسری مثل تو رو که تو روی خودم ایستاده ببخشم اما مادرت قلب مهربونی داره به خاطر اون از همه چیز میگذرم و زندگی مثل گذشته ادامه داره...اما اینو بگم پسرای من باید ادن طوری که من می خوام تربیت بشن...حرفاش زد و از من دور شد پدرم همیشه همین بود یه آدم خودخواه و مغرور که جز حرف خودش حرف هیچ کسی را پشیزی بهش اهمیت نمی داد اما همین که  دست از لجبازی برداشته بود برای من کافی بود رفتن کیمیا انگار تمام طلسم های زندگیمون رو شکسته بود تمام قفل های زندگیمون رو باز کرده بود و ما به آرامش مطلقی که می‌خواستیم قرار بود برسیم.به سمت راحیل رفتم ازش خواهش کردم تا مونس به خونه ببره موندنش اینجا اصلاً درست نبود دختر بیچاره ام آواره شده بود راحیل نمی‌خواست از آیلین جدا بشه اما به ناچار به خاطر مونس قبول کرد ورفت.کنار دیوار روی صندلی نشستم و منتظر شدم منتظر بیدار شدن تنها کسی که عشق  و بهم یاد داده بود و بی منت همیشه بهم محبت می‌کرد از تمام خطاهام گذشته بود و همیشه کنارم مونده بود حتی وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیم و مرتکب می شدم این زن برای من همون طور که گفتم عشق نبود تمام زندگی بود تنها کسی بود که داشتم و درکم میکرد انقدر بلاهای بزرگ و کوچک سرمون اومده بود کا باور اینکه به آرامش رسیدیم برام سخت باشه.تا افتاب بالا بزنه پلک روی هم نذاشتم استرس، خوشحالی و ناراحتی هزاران حس ضد و نقیض توی وجودم زبانه میکشید دروغ چرا حتی به کیمیا فکر کردم کیمیایی که وقتی باهاش عاشقی میکردم یه دختربچه صاف و ساده بود اما زندگی و زمان همه چیز رو تغییر میدن از اون دختر صاف و ساده یه دختر خودخواه با قلبی پر از کینه و نفرت و با عشقی که حتی من اسمشو عشق نمی ذاشتم ساخته بود از اینکه از دنیا رفته بود ناراحت و دلگیر بودم درسته خیلی بلاها سرمون آورده بود اما هیچ وقت نمی خواستم عاقبتش اینطوری بشه اما وقتی به ایلین  فکر میکردم که چطور تنهایی توی اون خونه از کیمیا ترسیده و چطور وحشت  کرده بوده با تمام وجودم عصبی میشدم می دونستم آیلین که به هوش بیاد اولین چیزی که میپرسه اولین سوالی که از من داره راجع به پسرمونه پس قبل از این که به بخش منتقلش کنن به سمت بخش نوزادان رفتم باید پسرمونو می‌دیدم تا وقتی ایلین از من میپرسه بی جواب نمونم.نمی خواستم فکر کنه این بچه برای من اهمیتی نداره. بالاخره وقتی آیلین و به بخش منتقل کردن تونستم دستشو بگیرم و با خیال راحت کنارش باشم دکتر گفته بود حرف زدن براش اصلاً خوب نیست پس مجبور بود سکوت کنه من حتی فقط با نگاه کرد بهش عمر دوباره می گرفتم چه فرقی می کرد الان حرف بزنه یا نه ؟مهم این بود که با اون چشمای قشنگش بهم نگاه میکرد صندلی رو کشیده بودم و کنارش نشسته بودم و اون نگاهم می‌کرد بالاخره نتونست خودشو کنترل کنه وقتی پرستار از اتاق بیرون رفتم آهسته زمزمه کرد _  کیمیا کجاست بچمون حالش خوبه؟کمی خودمو بالاتر کشیدم روی پیشونیش را بوسه زدم و گفتم پسرمون به دنیا اومده اما به خاطر اینکه یه ماه زودتر اومده و برای اومدن عجله داشته الان توی دستگاهه وقتی حالت بهتر بشه میتونی ببینیش..انگار باورش نمیشد دستمو تو دستش گرفت و نگران پرسید _اهورا جان من حالش خوبه؟انگشتم روی لبش گذاشتم و با اخم گفتم مگه دکترا بهت نگفتن نباید حرف بزنی ؟بهم اعتماد نداری گفتم که حالش خوبه خیلی خوبه یه چیز دیگه عین توعه کپی تو انگار خود تویی لبخند روی لبش نشست شادی و خوشحالی از چشماش می خونم دستشو روی شکمش گذاشت می دونستم الان داره به چی فکر میکنه الان داره به این فکر میکنه که یهویی صاحب دو تا بچه دیگه شده بود.نمی خواستم از مردن کیمیا بهش بگم میخواستم حالشو بد کنم یکی دو روز دیگه حالش بهتر میشد همه چیز رو بهش می گفتم اما الان نه.. ادامه دارد... ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۷ آبان ۱۴۰۳
باز شدن در اتاق و آمدن راحیل و مونس دیگه خوشحالیش هزار برابر شد مونس سرشوروی سینه مادرش گذاشت و آروم گریه میکرد دخترم ترسیده بود از دیدن مادرش توی این حال و روز اما مطمئنش کردم که حالش خوبه و به زودی برمیگرده خونه دوباره که در اتاق باز شد ناباورانه به مادرم و پدرم که اومده بودن عیادت ایلین نگاه کردم باورش برای من که هیچ برای آیلین بیچاره اصلا ممکن نبود پدرم نزدیکش ایستاد و گفت _عروس خاندان ما شدن و مدیون پسرایی هستیم که بهمون دادی دیگه کسی با تو مشکلی نداره عروس .ایلین لبخند زد دیدم که حالش خوب شد همیشه آرزوی این داشت که خانواده‌ام اونو به عنوان عروس قبولش کنن الان به آرزوش رسیده بود وقتی مادرم جعبه کوچیکی کنارش نگذاشت و گفت _ این به خاطر پسری که به دنیا آمده هدیه پسر دوم محفوظ هر وقت به دنیا بیاد اونم میارم برات .همگی حالمون خوب بود زندگی دیگه داشت بهمون لبخند میزد اما با ضربه آرومی که به در اتاق خورد سر همه به سمت شاهین که توی اون لباس سیاه رنگ داشت بهمون نزدیک می شد چرخید ایلین نگاهی به لباس شاهین کرد زمزمه کرد _ چرا سیاه پوشیده ؟همه سکوت کردیم الان دادن این خبر بهش خوب نبود اما انگار مجبور بودیم شاهین رو به همه کرد و گفت _ میشه ماروکمی تنها بذارین؟همه از اتاق بیرون رفتن و ما سه نفر موندیم شاهین نزدیکمون اومد دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم خبر ندارم.به سمت آیلین چرخید و گفت _ خوشحالم که حالت خوبه خوشحالم که بپوش اومدی میدونم باخبر نیستی اما کیمیا وقتی خونه شما را آتیش زده بود وقتی داشت از پله ها پایین میومد دیگه بین ما نیست دیگه زنده نیست کیمیا به هیچکس بدی نکرده تنها کسی که بهش بدی کرده تویی بخشش حلالش کن حداقل بذار تو اون دنیا روحش در آرامش باشد این که انگار باورش نشده بود و فقط نگاهش می کرد و کنارش روی تخت نشستم و گفتم راست میگه دیگه کیمیا بین ما نیست همیشه مهربون بود انتظاری جز بخشش ازش نداشتم آیلین مهربون ترین آدمی بود که تو عمرم دیده بودم با بغضی که توی صداش بود گفت با کارایی که اون کرد زندگی را هم برای ما هم برای خودش زهر کرد اما بالاخره تقاص داد به خاطر بچه ای که توی شکمش داشتم به خاطر این جوان و سالم به مدت ازش میگذرم میبخشمش شاهین اشکاشو پاک کرد و با یه لبخند غمگین گفت انتظاری جز این نداشتم اینو گفت و از اتاق بیرون رفت دستشو نوازش کردم و گفتم خواهش می کنم غصه نخور فکر و خیال نکن نفس عمیقی کشید و گفت انگار بالاخره به آرامش رسیدی انگار همه چیز تموم شده اما باور کن با همه بدی هایی که به من کرده بود نمیخواستم بمیره من راضی نمیشم کسی بمیره پیشونیشو بوسیدم و گفتم می دونم عزیزم خوش قلب ترین از تو مهربون تر از تو توی زندگیم ندیدم امیدوارم روحش در آرامش باشه گوشیم از جیبم در آوردم رو بهش گفتم نمی خوای عکس پسرم رو ببینی انگار که همه چیز یادش رفت سریع گوشی رو از دستم کشید و به عکسی که از پسرم گرفته بودم خیره شو هر لحظه لبخند روی صورتش بیشتر کش میومد و من از دیدن این صحنه نهایت لذت می بردم این بود زندگی لبخند که روی لبای این دختر بود که زندگی لبخند میزد همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت من خوب فهمیده بودم که حضور این دختر توی زندگی من یعنی یکی از علائم حیاتی وقتی نبود همه چیز به هم میریخت حتی نفس کشیدنم شاید دیر فهمیدم اما با تار و پود وجودم حسش کردم که حضور آیلین برای زندگی من یکی از واجباتی که هرگز نمیشه ترکش کرد. پایان ࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐ @Shaparaakiii
۲۷ آبان ۱۴۰۳
دوستای عزیزم به کانال خودتون خوش اومدین😍 لیست رمان های موجود درکانال👇🏼👇🏼 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ گمشده‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ارباب آساره برای دسترسی راحتتون با زدن‌ رو هر اسم به پارت اول میرید.😍 ‌ ‌
۲۸ آبان ۱۴۰۳
دوستای عزیزم به کانال خودتون خوش اومدین😍 لیست رمان های موجود درکانال👇🏼👇🏼 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ گمشده‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ارباب زندگی_شیرین ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ گوهر ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ لوران ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ برای دسترسی راحتتون با زدن‌ رو هر اسم به پارت اول میرید.😍 ‌ ‌
۵ آذر ۱۴۰۳