eitaa logo
شعر و قصه کودک
348 دنبال‌کننده
205 عکس
16 ویدیو
15 فایل
امیدوارم از خوندن اشعار و قصه های کودکانه کانال هم کودکانتون و هم کودک درونتون لذت ببرید😊 @TapehayeRishen313
مشاهده در ایتا
دانلود
شعر و قصه کودک
دینگ دینگ صبح جمعه بود. به سختی از روی تخت بلند شدم. خوابی که دیده بودم گنگ و مبهم از مقابل چشمانم
دینگ دینگ صبح جمعه بود. به سختی از روی تخت بلند شدم. خوابی که دیده بودم گنگ و مبهم از مقابل چشمانم گذاشت. چیزهای زیادی از خواب یادم نبود. حرم، کبوتر، دوچرخه سواری... پنجره را باز کردم و هوای بهاری را محکم نفس کشیدم. عطر گل‌های محمدی توی حیاط حالم را حسابی جا آورد. به دو از اتاق بیرون دویدم. مادر مشغول پخت ناهار بود. بلند سلام کردم. با لبخند جواب داد و برایم چای ریخت. سر میز صبحانه پرسیدم: «مامان میاین امروز بریم حرم؟» جواب داد: «خیلی دلم می‌خواد بیام اما امروز ناهار مهمون داریم، یادت رفته؟ دایی قراره بیان!» رفتم توی فکر. چایی‌ام را سر کشیدم و گفتم: «اگه با من کاری ندارین من خودم تنها برم و زود برگردم.» قابلمه را هم زد و جواب داد: «کاری ندارم عزیزم فقط تا ناهار برگرد.» چشمی گفتم و به اتاق برگشتم. لباس‌هایم را عوض کردم و جلوی آینه ایستادم. به جوش جدیدم نگاه کردم. ابروهایم را توی هم کردم و گفتم: «شما کی قراره دست از سر کچل من بردارید؟ جا قحطیه آخه دقیقا روی دماغ باید بیای بیرون؟» کاریش نمی‌شد کرد. از اتاق زدم بیرون. با مادر خداحافظی کردم و به دو خودم را به دوچرخه سبزم رساندم. زنگ کوچکش را آرام فشار دادم. با صدای زنگ دوچرخه دلم قنج رفت. توی کوچه عماد را دیدم. صدا زد: «چطوری داش رضا؟» دست تکان دادم: «خوبم دارم می‌رم حرم!» هیچ دستی دوچرخه را به طرفش بردم. با اینکار توانایی‌ام را حسابی به رخش کشیدم. برایم کف زد و گفت: «حیف داریم می‌ریم مهمونی وگرنه بات میومدم!» دست روی شانه‌اش گذاشتم: «آره میومدی بیشتر خوش می‌گذشت. راستی چه خبر از مسابقه طناب‌کشی؟» زنگ کوچک دوچرخه‌ام را فشار داد. دینگ دینگ صدایش توی کوچه پیچید: «هیچی دیگه تیم ما آمادست فردا هم قراره بریم برای تمرین، خیالت تخت ما برنده‌ایم.» کمی در مورد تیم و تمرین گپ زدیم. نگاهی به ساعتم کردم و گفتم: «من برم دیر شد باید تا ناهار برگردم.» خداحافظی کردم از کوچه خلوتمان آمدم بیرون. دو سه تا کوچه را رد کرده بودم که دیدم پسر چهار، پنج ساله‌ای کنار دیوار نشسته و گریه می‌کند. کنارش ایستادم زنگ کوچک دوچرخه‌ام را فشار دادم. دینگ دینگ صدای زنگ توی کوچه پیچید. پسر بلند شد، سرش را بالا گرفت. رد اشک روی صورتش مانده بود. ساکت شد به من نگاه کرد. خیلی زود دوباره شروع کرد به گریه کردن. پرسیدم: «چرا گریه می‌کنی کوچولو؟» گریه‌اش بلندتر شد: «من توچولو نیشتم!» خنده‌ام گرفته بود؛ به زحمت خودم را کنترل کردم: «بله بله ببخشید، حالا بگو چرا گریه می‌کنی؟» دماغش را بالا کشید: «هیش کی باهام بازی نمی‌تُنه.» رفتم توی فکر. هنوز بغض داشت. به دوچرخه‌ام نگاه کرد و جلو آمد: «منو سَوال دوچرخه می‌تُنی؟» به ترک دوچرخه اشاره کردم: «می‌تونی بشینی اینجا؟» چشمانش برق زد: «آله می‌تونم.» کمکش کردم تا سوار شد. چند دور توی کوچه چرخیدیم. صدای خنده‌اش توی کوچه پیچیده بود. خوشحال بودم که دلش را شاد کرده بودم. یاد حرف پدر افتادم که می‌گفت: «پیامبر فرمودند هرکس دل کودکان را شاد کند به جایی در بهشت می‌رود که دارالفرح نام دارد!» دلم قنج رفت. به ساعتم نگاه کردم. خیلی دیر شده بود. سریع ایستادم: «خب دیگه برو خونه منم باید برم حرم.» آرام پیاده شد. دلش می‌خواست باز هم سواری کند اما مقاومت نکرد. (علیه السلام) عیدتون مبارک ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از هنر مجاهد
سلام و عرض ادب و احترام تا دقایقی دیگر یکی از های جذاب گروه رمان نویسی سدره المبتدا رونمایی خواهد شد. اسم رمان و نویسنده ؟ میگم خدمت تون داستان رمزی | حسین مجاهد
هدایت شده از هنر مجاهد
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این رمان نوجوان را به های مظلوم و مقتدر و تمام و نوجوان های اهل تقدیم می کنیم. فیلم نوجوانی که برای نجات خواهر و برادرش تلاش می کند.
«گالان» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/193425
هدایت شده از خیمه کتاب
🚩 گالان سرگذشت کودک قهرمانیست که ایستادگی در سختی‌ها را به کودکان سرزمینمان می‌آموزد. نویسنده: مهدیه حاجی‌زاده سال انتشار: ۱۴۰۲ تعداد صفحه‌ها: ۱۸۴ صفحه انتشارات: باغ گردو این رمان نوجوان را به مظلوم و مقتدر و تمام و نوجوانان اهل تقدیم می‌کنیم. لینک کتاب رمان از طاقچه 👇 https://taaghche.com/book/193425 📚 خیمه کتاب @KheymehBook خیمه بانوان هنرمند هیأتی @Kheymeh_Art 🌐 وب‌گاه | ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
مطالعه کتاب «گالان» در فراکتاب: www.faraketab.ir/b/190585?u=152412 گالان، نوجوانی ست با دنیایی از سختی ها و مشکلات. چالش هایی که او نمی خواهد در آنها بازنده باشد. گالان نوجوانی ست که ...
-1327948029_2103769724.pdf
حجم: 1.4M
گردش پردردسر داستانی با موضوع مظلوم و ایستادگی در مقابل ظالم
مثل باباجون سعید خورشید طلایی روی سر ریحانه می‌تابید. ریحانه همراه مامان توی صف بنزین بودند. ریحانه ساکت بود و چیزی نمی‌گفت. داشت سعی می‌کرد جمله روی دیوار را بخواند. مامان به او نگاه کرد و گفت: «چی شده دخترم؟ چرا ساکتی؟» ریحانه، لب‌هایش را جمع کرد و گفت: «دلم برای باباجون سعید خیلی تنگ شده! جنگ کی تموم میشه؟ مگه قرار نبود امتحانات تموم شد بریم مسافرت؟» مامان به صف طولانی بنزین نگاه کرد. جواب داد: «باباجون یه قهرمانه دخترم! آتش‌نشان‌ها همیشه قهرمانن! اونا با شجاعت دارن به مردم کمک می‌کنن و نجاتشون میده. ما نباید ناراحت باشیم، باید دعا کنیم که زودتر از ماموریت برگردن.» ریحانه آه کشید. به سرمشق خانم مربی نگاه کرد. باید یک گل قرمز می‌کشید. دفتر را بست و تکان داد تا کمی خنک شود. پوف محکمی کرد و گفت: «من جنگ رو دوست ندارم.» سرش را بالا گرفت و ادامه داد: «منم دوست دارم مثل بابا یه قهرمان باشم و به مردم کمک کنم!» مامان دست ریحانه را گرفت و گفت: «آفرین دختر قشنگم! همه ما می‌تونیم توی این شرایط به هم کمک کنیم، حتی تو هم می‌تونی یه قهرمان باشی.» ریحانه کمی فکر کرد و با نگاه جدی پرسید: «باباجون آتیش رو خاموش می‌کنه و مردم رو نجات میده، من چیکار کنم؟» مامان هنوز داشت فکر می‌کرد که ریحانه گفت: «خیلی گرمه مامان! تشنمه!» مامان به مغازه‌ای که همان نزدیکی بود اشاره کرد و گفت: «بنزین که زدیم برات از اون مغازه آب میخرم.» بعد از بنزین زدن مامان ماشین را کناری پارک کرد. ریحانه همراه مامان از ماشین پیاده شد. ریحانه به ماشین‌های منتظر توی صف نگاه کرد. دختری هم‌سن خودش، داخل یک ماشین برایش دست تکان داد و لبخند زد! ریحانه هم لبخند زد. توی یک ماشین‌ دیگر یک پسر کوچولو داشت گریه می‌کرد. ریحانه کمی ایستاد یک دفعه فکری به ذهنش رسید. رو به مامان کرد و با صدای مهربان گفت: «مامان! میشه یه بطری بزرگتر بگیریم و به اون بچه‌ها هم آب بدیم؟» مامان لبخند زد و گفت: «چه فکر قشنگی! چند تا هم لیوان می‌گیریم. راستی دیدی تو هم می‌تونی یه قهرمان باشی؟» ریحانه از خوشحالی بالا و پایین پرید و دست مادر را گرفت. با هم به طرف مغازه رفتند. م‌حاجی‌زاده
یک کار بزرگ امیرحسین، علی و محمدجواد، روی سکو نشسته بودند و به دیوارهای پر از پرچم سیاه و سبز نگاه می‌کردند. دلشان می‌خواست کاری کنند برای امام حسین (ع)، اما نمی‌دانستند چه کار بزرگی از دستشان برمی‌آید. امیرحسین ناگهان به بطری آب پلاستیکی توی دستش اشاره کرد و گفت: «بچه‌ها، چرا یه ایستگاه صلوات راه نمی‌ندازیم؟ هرکی رد شد، یه لیوان آب می‌خوره و یه صلوات برای شهدای کربلا می‌فرسته!» علی و محمدجواد با ذوق قبول کردند. کلمن کوچکی را پر از آب خنک کردند و چند لیوان یکبارمصرف روی میز کوچکی چیدند. تکه مقوایی نوشتند: «ایستگاه صلواتی، ایران حسین(علیه السلام) تا ابد پیروز است.) و آن را سر کوچه گذاشتند. اولین کسی که ایستاد، پیرمردی بود که با دیدن آب، لبخند زد و گفت: «خداخیرتون بده بچه‌ها! امروز کلی راه رفتم و تشنه بودم.» بعد با صدای لرزان صلوات فرستاد و رفت. کم‌کم مردم بیشتری ایستادند، آب خوردند و برای امام حسین (علیه السلام) صلوات فرستادند. خانم رضایی، مادر محمدجواد با دیدن ایستگاه صلواتی، یک سینی پر از خرما آورد و گفت: «این رو هم بین عزادارها پخش کنید!» بعد از آن، یکی نان و پنیر آورد، دیگری شربت آلبالو گذاشت. میز کوچکشان کم‌کم شبیه یک سفرهٔ حسینی شده بود. تا اینکه عصر سوم محرم، حاج آقا کریمی، یکی از همسایه‌ها که صدای گرمی هم داشت، کنار ایستگاه ایستاد و گفت: «بچه‌ها، چرا هیئت کوچکی اینجا راه نمی‌ندازیم؟ من می‌تونم چند مداحی ساده بخونم.» بچه‌ها با خوشحالی موافقت کردند. چند صندلی از خانه‌ها آوردند، یک بلندگوی کوچک هم یکی از همسایه‌ها قرض داد. همان شب، حاج آقا کریمی شروع به خواندن کرد و مردم کوچه، یکی‌یکی جمع شدند. صدای «یا حسین، یا حسین» در کوچه پیچید. کم‌کم ایستگاه صلواتی تبدیل به هیئت کوچکی شد. هر شب، مردم برای مداحی و عزاداری دور هم جمع می‌شدند. حتی بچه‌های کوچک هم شمع دست می‌گرفتند و سینه‌زنی یاد می‌گرفتند. امیرحسین، علی و محمدجواد، هر شب با دلی پر از غرور به هم نگاه می‌کردند. آن‌ها فقط با یک کلمن آب شروع کرده بودند، اما حالا دل‌های محله را به هم پیوند زده بودند. هیئت کوچکشان، یادگاری شد از مهربانی‌های کوچک که با عشق به امام حسین (ع)، بزرگ می‌شوند. م‌حاجی‌زاده