پسره خواب بوده . . .
یهو نامزدش با لگد زدتش
و گوشی رو کوبونده تو سرش گفته بگیر Alarm جونت داره زنگ میزنه!
سیستم عامل گوشی از شدت خنده از اندروید به جاوا تبدیل شد😂😂
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت667♡
#پارت_هدیه🎁
آروم گودی کمرم را با کف دستش مالش میداد که پرسید :
-الان چطوری ؟
-نه ... خوب نیستم .
-میخوای زنگ بزنی دکترت ؟
نفسم رو محکم از سینه بیرون دادم و گفتم :
_حالا زوده ... بذار یه کم دیگه بگذره .
روی دست راستش نیم خیز شد بالای سرم و از بالای صورتم ، نگاهم کرد.
چقدر توجهش رو دوست داشتم .
آرامش بخش بود ، اما درد کمرم با این همه توجهش خوب نمیشد :
_الان چطوری ؟
باخنده گفتم :
_حسام !
هر یک دقیقه که تغییری حاصل نمیشه .
حسام
الهه حالش زیاد خوب نبود که دستور به استراحتش دادم و برگشتم توی پذیرائی که تلفن خانه زنگ زد .
فوری دویدم گوشی رو برداشتم که صدای زنگ تلفن بیدارش نکنه:
_الو .
علیرضا بود:
_سلام ...خوبی ؟
-سلام ...الهی شکر .
-میگم هستی میگه شب می خوایم سُلاله رو ببریم پارک ، شما هم میآیید ؟
-نه فکر نکنم .
علیرضا باز گفت :
_بیایید دیگه ...خوش میگذره .
-الهه یه کم ناخوشه ...
شاید مجبورشم ببرمش دکتر.
-گوشی گوشی .
علیرضا تک تک حرفا مو برای هستی توضیح داد که هستی گوشی رو از علیرضا گرفت و انگار باز رسیدم به نقطه ی اول ...
باز همه چیز را توضیح دادم که هستی گفت :
_بذار الان خودم میآم پایین ببینمش .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت668♡
گوشی رو که قطع کردم با خودم گفتم :
" خوبه شما طبقه بالایی و زنگ میزنی ....
خب چهار تا پله بیا پایین .
و اومد .
در خونه رو باز کردم که پرسید:
_کجاست ؟
-توی اتاق ... بذار استراحت کنه ...
کمرش درد می کنه .
هستی بی توجه به من رفت سمت اتاق و گفت :
_خب شاید وقتشه .
دنبالش رفتم .
هستی وارد اتاق شد و من پشت سرش . نشست روی تخت ، روبه روی الهه و گفت :
_چی شده ؟
الهه با بی حالی جواب هستی رو داد:
-هیچی ... یه کم خسته شدم فقط .
هستی یه نگاه به من انداخت که فوری مفهومش رو فهمیدم وگفتم :
-من همه ی کارو رو کردم ...
الهه فوری گفت :
_نه کار نکردم ولی انگار خسته شدم .
با یه نفس بلند گفتم :
_خانم من نویسنده شده ...
از صبح نشسته داره خاطرات می نویسه .
هستی با یه لبخند گفت :
_واقعا !! چه جالب بده منم بخونم .
فوری سمت برگه ها حمله کردم و برگه ها رو برداشتم قبل از اونکه آبرو و حیثیت ما رو به باد بده و گفتم :
_نخیر خصوصیه .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت669♡
هستی ابرویی بالا انداخت :
_وا ...
اگه خصوصیه چرا نوشته ؟
خب نوشته که یکی بخونه دیگه ..
الهه با همون بی حالیش گفت :
_بده بخونه حسام چیز بدی نداره .
ابروهام رو بالا دادم و با یه اخم گفتم :
_نه ...
من راضی نیستم ، حالا اصلا بحث سر اینها نیست ...
سر حال شماست .
هستی باز به الهه خیره شد:
_من که میگم برو
دکتر ...
تو که دوست داری زایمان طبیعی داشته باشی ، یه وقت شاید درد زایمانت باشه .
الهه بی حال جواب داد :
_اگه تا بعدازظهر خوب نشدم میرم .
هستی از روی تخت برخاست وگفت :
-پس پارک کنسل می شه ؟
گفتم شام درست کنم بریم بیرون .
الهه به زور روی تخت نشست و گفت :
_خب باشه میآیم .
صدایم از تعجب بلند شد :
_الهه !
زل زد توی چشمام و گفت :
-حالم خوب میشه حسام .
باز شیطنت و لجبازیش گل کرده بود که کف دستم رو گرفتم جلوی چشمام و زیرلب از دستش فقط لااله الاالله گفتم .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت670♡
حسام
بالاخره الهه با لجبازیش کار خودش رو کرد .
با اونهمه بی حالیش ، اصرار روی اصرار که بریم پارک . رفتیم .
اما کاملا واضح و روشن بود که مثل روزهای قبل نیست .
درد داشت اما چون خودش اصرار کرده بود ، انکار می کرد .
بعد از شام ، خستگی رو بهانه کرد و زودتر از علیرضا و هستی به خونه برگشتیم .
حتی چند بار در طول مسیر حالش رو پرسیدم ولی هربار گفت :
_مثل قبل .
خسته بودم و فردای اونروز روز کاری بود.
من که لباس عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و اصلا متوجه نشدم که چقدر طول کشید تا خوابم برد ، شاید یک دقیقه هم نشد ،
که یه وقت با صدایی شبیه ناله از خواب بیدار شدم . نیمه های شب بود و لای چشمام باز شد .
الهه داشت دور تخت راه می رفت و ناله می زد .
هوشیار تر شدم و فوری نشستم روی تخت :
_چی شده ؟
با صدایی شبيه گریه گفت :
_خیلی درد دارم حسام .
عصبی داد زدم :
_خب واسه چی بیدارم نکردی ؟
-دلم نیومد.
مثل فنر از جا پریدم و از شدت عصبانیت از دست اینهمه سهله انگاریش ، غر زدم :
-دیوونه ام کردی به قرآن ...
از صبح هی میگم استراحت کن ، میگی خوبم ...
بلند شدی رفتی پارک ، حالا هم که معلوم نیست از کی درد داری و منو بیدار نکردی .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت671♡
تند و تند دکمه های پیراهنم رو می بستم که نشست لبه ی تخت تا جوراب هایش را پا کند اما کمی سختش بود .
فوری جلوی پایش زانو زدم و درحالیکه با حرص جوراب را از دستش می گرفتم گفتم:
_بعدا سر فرصت به حسابت میرسم .
جوراب هایش رو که پا کردم ، از جا برخاست .
ازشدت درد نمی توانست حتی راه برود.
دنبال روسری اش بودم که گفت :
-حسام می خوای هستی رو بیدار کن...
-هستی رو واسه چی ؟
-تو فردا باید بری سرکار ....
شاید چیز خاصی نباشه و تو بیخودی از کارت بیافتی ...
هستی هم بیاد که اگه چیزی نبود ، من با هستی برگردم و تو بری سرکارت.
انگار یه قابلمه آب جوش ربخته باشند روی سرم . باز داد زدم :
_الهه! ...
من شوهرتم ، باید باهات بیام بیمارستان نه هستی ...
فوقش فردا سرکار نمیرم ، بس کن .
روسری اش رو سرش کردم و چادرش رو خودش .
رفتیم سمت در .
کفش هایش طبی بود ولی بند دار .
خم شدم و بند کفش هایش را بستم که باز گفت :
_حسام تو رو خدا منو ببخش ...
خیلی اذیتت می کنم.
-بسه الهه ...
با این کارا و رفتارات دیوونه ام کردی .
تمام طول راه ساکت بود و آروم می گریست .
نمی دونم گریه اش از درد بود یاحرف های من .
اما به هر حال طاقت دیدن اشک هایش رو نداشتم .
دستم رو دراز کردم و دستش رو میان دستم محکم فشردم :
_الان می رسیم الهه جان .
-حسام ... اگه ...
مکثی کرد و باز ادامه داد:
_من مُردم ...
فریاد زدم :
_...دیوونه ...
محکم دستش رو پس زدم و با همون غیض و عصبانیت گفتم :
_تو واقعا دیوونه شدی امشب .
کلافه ام کرده بود .
یه دلشوره به جون من و خودش انداخت که داشت عقلم رو زایل کرد .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت672♡
صدای عصبی پرستار بد اخلاق منو متعجب کرد:
_آدم متحجر ...
می خواستی بذاری تو خونه زایمان کنه که الان آوردیش بیمارستان ؟! ...
-من !!!
-من من نکن واسه من ...
برگه هارو امضا کن .
خشکم زد . اصلا نذاشت حرف بزنم .
الهه رو بستری کردم و توی سالن نشستم .
اما آرام و قرار نداشتم .
یه لحظه به سرم زد به عمه هم خبر بدم .
اما بد ساعتی بود.
تردید داشتم اما بعد که ، ساعت نزدیک اذان صبح شد ، مصمم تر شدم و زنگ زدم .
طولی نکشید که در عرض نیم ساعت ، آقا حمید و عمه هم به بیمارستان آمدند.
پشت در اتاق زایمان منتظر بودیم که پرستاری صدا زد :
_همراه ریاحی .
فوری همه بلند گفتیم :
_بله .
پرستار نگاهی به من و آقاحمید و عمه انداخت و گفت :
_همسرش فقط.
جلو رفتم و گفتم :
_بله .
-همسرتون باید سزارین بشند ...
لطفا تشریف بیارید و برگه ها رو امضا کنید تا ببریمش اتاق عمل .
-میشه قبل از رفتن به اتاق عمل ، ببینمش .
پرستار لحظه ای نگاهم کرد وگفت :
_فقط در حد چند لحظه .
-ممنون .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت673♡
برگه ها رو امضا کردم و دنبال پرستار رفتم .
صدای ناله های بلندی توی سالن بزرگ اتاق زایمان می آمد . دلم ریخت .
طاقت شنیدن نداشتم . پشت سر پرستار وارد اتاقی شدم که الهه آنجا بود .
از دیدن الهه با آنهمه دردی که می کشید قلبم از جا کنده شد .
پشیمان شدم اما جلو رفتم و دستی به صورتش کشیدم :
_الهه ... الهه ...
الان دیگه تموم میشه عزیزم .
دستم رو محکم گرفت و درحالیکه از شدت درد محکم می فشرد گفت :
_اگه....
باز آن اگه ای که اعصاب و روانم را بهم می ریخت .
نذاشتم حرفشو بزنه و گفتم :
_دارن میبرنت اتاق عمل ...
صلوات بفرست ... باشه عزیزم ؟
بوسه ای وسط پیشانیش زدم و پرستار بلند گفت :
_آقا لطفا تشریف ببرید بیرون ، باید مریضتون رو زودتر ببریم اتاق عمل .
-چشم ... چشم .
باز بوسه ای به صورتش زدم و گفتم :
-من میرم تو سالن ... باشه ؟
جوابی نداد . درد توانی برای جواب دادن برایش نگذاشته بود .
برگشتم به سالن انتظار که عمه جلو دوید :
_حسام جان ، حال الهه چطور بود؟
آهی کشیدم و گفتم :
_براش دعا کنید عمه جون .
عمه لبشو گزید و من توانم رو از دست دادم .
نشستم روی صندلی .
دقیقه ها وثانیه ها هم لج کرده بودند که بمانند تا زمان نگذرد .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت674♡
اما بالاخره ساعت 8 صبح بود که پرستار صدایم زد :
-همراه ریاحی .
-بله .
-مژده گونی ... پسرتون به دنیا آمد.
فوری با خوشحالی یه اسکناس پنجاه هزار تومانی کف دست پرستار گذاشتم که گفت :
-الان میآرمش ببینید .
پرسیدم :
_همسرم چی ؟ می خوام اونو ببینم .
-اونم چشم .
الهه
یه پسر !
یه پسر سالم و سرحال و تپلی .
به نظرم چشماش به زیبایی چشمای حسام بود و لباش شاید میشه گفت به من رفته بود .
با تخت منو سمت اتاق بستری پخش زنان می بردند که حسام رو توی راهرو دیدم .
دنبال تختم دوید و گفت :
_سلام عزیزم .
دستم را از زیر پتو دراز کردم تا دستشو بگیرم که پرستار بد اخلاق گفت :
_حالا وقت این اداها نیست .
حسام دنبال تختم آمد .
همراه پرستاران با ملحفه منو روی تخت بخش زنان ، جا به جا کردند که پرستارها بیرون رفتند و حسام درحالیکه پتو را رویم می کشید گفت :
_عزیزم ...
الهی حسام بمیره که اونجوری درد کشیدنت رو نبینه.
سرش جلوی صورتم بود که آروم توی گوشش زدم :
_دیوونه این چه حرفیه !
خندید و یه اخم به شوخی به صورتش آورد:
-تو چی ؟ ...
تو با اون اگه ای که هی میگفتی و منو دیوونه می کردی .
لبخند زدم .
سر خم کرد و محکم گونه ام رو بوسید . دستی به موهایم کشید و گفت :
_الان خوبی ؟
-بهترم .
-الان همه می ریزند بالا سرت ...
لبخند زدم و گفتم :
_حسام جان .
-جان حسام .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارتآخــر♡
-بگو بچه رو بیارند می خوام ببینمش .
-پرسیدم ، گفتن میآرند تا شیرش بدی ....
اگه اجازه بدی منم برم یه دسته گلی یه چیزی برای عشقم بخرم بیام .
-حسام .
تا کنار در رفته بود که صدا زدم ، ایستاد :
_جانم .
_خیلی دوستت دارم .
لبخندش مثل سفره ای پهن شد روی لب هاش . دستش رو گذاشت روی سینه اش و گفت :
_عزیزمی ...من بیشتر ...
بعد دستشو به لاله ی گوشش گرفت و مثال همیشگی اش را برایم تکرار کرد:
_غلام حلقه به گوشتم الهه ی من ...
بانوی منی.
خندیدم :
_آخرش یه گوشواره برات میخرم .
بوسه ای تو هوا فرستاد و رفت .
یه نفس بلند از یه شب پردرد کشیدم و به فکر فرو رفتم .
چه حسرت هایی که زود به آرزو مبدل می شوند .
یه روزی از دیدن بچه ی هستی ، حسرت خوردم و حالا خودم به آرزویم رسیدم .
من خوشبخت بودم . پولدار نبودم .
در رفاه کامل نبودم .
سفر خارج از کشور نمی رفتم ، اما تمام ثروتم ، همسری بود که دوستم داشت .
هم قلبی ، هم لفظی و هم عملی .
از تک تک نفس هایش ، الفاظش و رفتارش ، این حس قشنگ و آرامش بخش به من القا می شد که دوستم داره.
خوشبختی من و حسام به همین بود ، که اگرچه مستاجر بودیم و هر سال به کرایه مان اضافه می شد ،
اما دل خوشی داشتیم ، برای زندگی و خوشی و ناخوشی هایش ، چون هم را داشتیم .
چون عشق بود.
چون وابستگی مان آنقدر بود که نفس هایمان باهم گره خورده بود .
در خوشی و ناخوشی .
ماخوشبخت بودیم ، چون نیمه ی گمشده ی هم بودیم .
📿 پایان 📿
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
حرف آخر ♥️
با الهه بانو( بانوی من) 📿
حسام : شخصیتی که باهاش زندگی کردم. روحیاتش رو درک کردم و میشناختم.
خیلی دور از ذهنم نبود. شخصیت حسام رو در اطرافم دیدم و شنیدم. یه شخصیت خیالی محض نبود.
با حس و حالش ، شب و روزم رو سپری کردم.
مذهبی بود ولی معصوم نبود ، شاید اشتباهاتی داشت که به قول خودش در ضعف ایمانش بود و صبرش در حد ایمانش.
الهه : دختر شیطونی که شاید نصفی از لج و لجبازی هاش خودم بودم و نیمی از احساساتش ، تخیلم.
اما با گریه هاش ، با خنده هاش ، با شادی و غمش ، نفس کشیدم. و حتی برای انتخاب غلطش و عقد با آرش ، بهش حق دادم.
اما عاشق الهه ی آخر داستان شدم که پخته شد ، نجیب شد ، عاقل شد و شاید بهتر است بگویم بالغ.
علیرضا : حس برادریش برای الهه رو دوست داشتم و خودم با شوخی هایش قهقهه زدم.
شخصیت علیرضا برایم خیلی دوست داشتنی بود.
هستی : نمونه ای از کسانی که خواهرت نیستند و ولی خواهری میکنن ...
از این خواهران ، برای همه تون آرزو میکنم.
و خانم ربیعی : نمونه ای از مبشر و منذرهایی که هر کدام توی زندگیمان داریم ، گاهی حرفش را میپذیریم و گاهی نه...
اما خوب است به مبشر و منذرهایی که خدا سر راه تردیدهای زندگیمان قرار میدهد ، بیشتر بها دهیم.
بانوی من📿
تو ، مجموعه ای از زیباترین الفاظی بودی که در قالب رمان جمع کردم.
امیدوارم حق مطلبت رو ادا کرده باشم و اثرش هم مطلوب باشد.
یاعلی 📿