تاوان
#جزرومـــــــــد #پارت۹ _عزیزم میدونم ناراحتی ولی اون برای قدیم بود و پدربزرگت الان دیگه نیست ای
#جزرومـــــــــد
#پارت۱۰
گفت و بغضش شکست.منم بغض کردم
راضیه از جیگر گوشه اش بگذره تا من تو آرامش و راحتی باشم و اینا همش به خاطره اون ادمای از خدا بی خبره
_خدا رو شکر که من و تو باهم کار میکنیم تا وقتی سروکله اش پیدا شد بندازیم جلوش بره پی کارش
_آخه سبزی پاک کردن و سرخ کردن مگه چقدر میشه مامان جان
خندیدم تا حالش عوض بشه
_پول حلال رِی میکنه مامان....تا حالا رو خدا رسونده بقیه شم با خودش
بلند شدم رفتم روبه روش نشستم
اشکاش رو پاک کرد و دستمو گرفت
_اونکه معلومه....ولی میدونی ریحانه جان من میگم هم تو راحت باشی و هم مادربزرگت که دلش به تو خوشه
_به نوه های دیگش خوش باشه.....به همین پسره که مادر جون مادر جون از دهنش نمیوفتاد
تاوان
#جزرومـــــــــد #پارت۱۰ گفت و بغضش شکست.منم بغض کردم راضیه از جیگر گوشه اش بگذره تا من تو آر
#جزرومـــــــــد
#پارت۱۱
اسمش امیر حسام بود انگار پسرعمو کوچیکمه
زبونش که خیلی چرب و نرم بود والبته شیطنت داشت
اولین باری که اومدن خونمون همش بهم میگفت دختر عمو و مادربزرگش ذوق میکرد از شنیدن این حرف
خانواده شون مذهبی ان و اون مرد با حاج آقا گفتنهای بقیه دور گرفته بود و یه ذره از خدا نترسید که شاید این زن راست بگه و شاید من نوه ش باشم و خیلی راحت مارو از خونه ش انداخت بیرون
ولی بابای من کجا و اینا کجا....یادمه وقتی به سن تکلیف رسیدم یه چادر نماز خوشگل برام خرید و گفت هر موقع دوست داشتی شروع کنی به نماز خوندن با این چادر بخون اصلا اجبارم نکرد و از خدا منو نترسوند منم کم کم خدام رو شناختم
اونوقت این جماعت هر کسی مثل خودشون نباشه رو بد میدونن
پولم که خدا بهشون داده اندازه ی گنج قارون نمیشه جمعشون کرد......
تاوان
#تاوان #پارت۳۶ من از درد خودم گفتم از خیانتی که نزدیک ترینم بهم کرده بود ولی اون حرص نقشه های از
#تاوان
#پارت۳۷
پس عدالتی که همیشه بابا میگفت تو داری کجاست که من دوبار به یه گناه نکرده تاوان دادم
پس عسل و این آدم قراره چطوری تاوان بدن؟
هرچند این آدمم بازی خورده بود ولی چی میشد اگه بهش میگفتم بیچاره ،توام گیر نقشه ی یه سری آدم بی وجدان افتادی..... اون موقع چیکار میکنه؟ اگه وجدان داشته باشه بدتر از منی که الان خورد شدم و شکستم ،میشکنه و له میشه ولی زبونم باز نشد
مثل اون موقع که مامانو از دست دادم و یه هفته فقط به یه گوشه خیره شده بودم و نه چیزی میگفتم نه کاری میکردم از اطرافم درک داشتم ولی هیچی برام مهم نبود هیچی که بخوام تلاشی بکنم براش
اون موقع بابا انقدرم نوازشم کرد و قربون صدقم رفت تا بالاخره هق هقم شکست ولی الان چی؟ الان که کسی نیست منو بغلش بگیره و پناهم بشه در عوض تنهای تنها جلوی ادمی که تا یک ساعت پیش همه ی دنیام بود دارم بازخواست میشم
سلام خوشگلا☘❤️
رمان جذاب تاوان
در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۰۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳
عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن
مبلغ ۱۱۰.۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن
6037697708591323
خلیلی زند
و ارسال فیش به آیدی زیر
@Adsam2
تاوان
به نام خداوند بخشنده و مهربان❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
❌بارداری ناخواسته ام...(واقعی)
من عاطفه 30 سالمه.یه شب همراه مادرم خانه عموم خواب بودم یهو دستی مردونه منو در آغوش کشید نتونستم فریاد بزنم.بله آن مرد ......بعد از اون به خانه عمو نرفتم میترسیدم به کسی بگم؛به دکتر زنان مراجعه کردم در کمال تعجب گفتن باردارم.به مادرم گفتم و تصمیم گرفت دوربین در خانه عموم قرار بده و در حالی ک خواب بودم همان اتفاق تکرار شد فردا صبح دوربین چک کردیم از تعجب انگشت به دهان گرفتیم مرد هنگامی که🙈
🔞 ادامه داستان کانال زیر بخونید👇
https://eitaa.com/joinchat/2047803799C79d3d86748
*واقعی*
🔞(بارداری مادرم) واقعی
من احسان هستم و هفده سالمه و مادرم عاطفه چهل و دو سالشه و پدرم چهار سالی فوت کرده....چند وقتی بود شاهد رفتارعجیب مادرم بودم۰۰۰۰ یک بار که ازمدرسه اومدم دیدم مادرم دست و پاش میلرزه انگار داشت یه چیزیو پنهون میکرد۰۰۰۰ چندوقت بعدصبح که سر صبحونه بودم مادرم حالش بدشد بردمش دکتر۰۰۰۰دکتردر کمال ناباوری بهم گفت مادرت باردار است ٬گفتم چطور ممکنه پدرم چهار ساله فوت کرد .......😳
ادامه داستان کانال زیر بخونید👇
https://eitaa.com/joinchat/2047803799C79d3d86748
همه بهم میگفتن حِیف تو که با یکی از این پسرهای روستا ازدواج کنی اما من دیگه خسته شده بودم و واقعا دلم میخواست زودتر شوهر کنم و برم سر خونه زندگیم😔❤️🩹
هر روز برام خواستگار میومد ولی هرکدوم یه عیب و ایرادی داشتن دیگه کم کم ناامید شده بودم؛ حس میکردم برام دعا گرفتن و وقتی کم کم همه همین حرف رو پشت سرم گفتن با خودم عهد بستم قید ازدواج رو بزنم 😔
تا یه روز که یه ماشین مدل بالا وارد جاده ی روستا شد.همون موقع همه با هیجان خبر رو به گوش هم رسوندن به خیال اینکه توریست گردشگری هست شونه بالا انداختم اما اون زن مستقیم به سمت خونه ی ما اومد و با چهره ای سرد و جدی من رو برای برادر شوهرش خواستگاری کرد همه به قدری خوشحال شدن که اصلا کسی نظر منو نپرسید و من بدون اینکه داماد و ببینم عقدش شدم تا شب عروسی که تور رو بالا زدم و با دیدن مردی که تو جایگاه داماد بود بلند جیغ زدم خواستم پا به فرار بذارم که مو دستم و گرفت و کشید و کنار گوشم غرید:
بگیر بتمرگ که حسابی باهات کار دارم...😰👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/2847342765Cd4fc8e8f3f
سرگذشت زندگی دخترِ شمالی به نام کبوتر❤️🔥
تاوان
#تاوان #پارت۳۷ پس عدالتی که همیشه بابا میگفت تو داری کجاست که من دوبار به یه گناه نکرده تاوان دا
#تاوان
#پارت۳۸
دیگه گریه ام نمیومد و همون درموندگی و ناتوانی در مقابل پدر عسل و داشتم اون موقع هم همین بود و من محکوم و مجازات شدم
الانم فقط نگاهش میکردم بدونی حس بدون حسرت بدون تعجب بدون انزجار چون هیچ کار دیگه ای از دستم برنمیومد
_تویی که بعد از کشتن یه آدم بعد از اینکه یه زندگی رو گرفتی و چند نفرو به خاک سیاه نشوندی بازم عین خیالت نبود و میخندیدی ادا میریختی و مثلا دلبری میکردی برای من......
روی میز خم شد تو صورت خیسم
_ببینم زندگی کردن بدون عذاب وجدان چه جوریه؟ هااان؟
بی حرکتی و سِر بودنم رو که دید عصبانی تر شد و محکم روی میز کوبید
_عوضی چرا لال مونی گرفتی یه چیزی بگو دیگه؟
متاسف و دلسوزانه بهش خیره بودم
برای خودم یا برای اونی که فکر میکنه شاهکار کرده
_مجبور شدم خرج کنم تا پیدات کنم بقیه شم که راحت بود یه پیشنهاد شراکت به برادر مفت خورت که بدجورادعای زرنگیش میشه بعد دوتا سوسه اومدن برای خواهر احمق و پسر ندیده اش