eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
882 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
163 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
و من به پنجاه و هفت سالگی‌ام فکر می‌کنم. نبرد درونی و
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
سفرنامه‌ی داستانی "از نور تا فارور"⚔ پنجمین اثر از #طرح_تحول💥 نویسنده: مهدینار✍ از جمعه 6 تیر، مص
🎬 قرار بود سفر بعدی‌ام راهیان نور باشد اما نبود. آقای آیین، مدیر مدرسه و آقای کریمی درِ کلاس اقتصاد را زدند و پرسیدند: "کیا پارسال نرفتن راهیان نور؟!" دستم را گرفتم بالا و گفتم: "استاد! من! از پارسال منتظرم!" - "سهمیه راهیان نور هرچقدرم که باشه سال دهما فقط می‌گیرن و می‌رن راهیان..." انگار تیر خلاص را به دستم زد. لبخندم خشکید و دستم را آوردم پایین. رفتند و پنج دقیقه بعد دوباره آمدند و در را زدند و گفتند: "مرادی، آذربون، پورمحمدی و علم آموز بیان دفتر!" از کلاس که رفتیم بیرون دوباره نور کوچکی توی دلم جوانه زد. نوری برای راهیان نور. به دفتر که رسیدیم آقای آیین نگاهی به لیست نمرات عربی کرد و گفت: "شما چهار نفر نمرات برتر درس عربی هستید. کدوم تون می‌خواد یه اردو بره؟! زنگ بزنه خونه برای امضای رضایت نامه و واریز پول و بقیه مسائل بیان!" به جز آذربون، همه‌مان قبول کردیم؛ همو که باید می‌بود و می‌دید و نبود و ندید. - "واقعا میریم راهیان؟!" این را که گفتم انگار چیزی یادش آمده باشد و بخواهد چیزی بگوید، دور هم جمعمان کرد و گفت: "یه توضیح مختصر میدم بهتون. اردو یه اردوی نظامیه که می‌برنمون یکی از جزایر خلیج فارس. امشب حرکت می‌کنیم چهارشنبه و پنجشنبه و روز جمعه اونجاییم. یه دست لباس نظامی و پوتین و مایو برای شنا وسایل شخصی حتما بردارید با خودتون. با تعجب گفتم: "می‌برنمون؟!" آقای آیین خندید: "بله منم میام..." یک اردوی نظامی سه روزه آن هم جزایر خلیج فارس، با خود مدیر مدرسه! شاید برای اولین بار در طول تاریخ بشریت! "برنامه امشب سینماهای سراسر کشور..." خودم هم از حرفی که زده بودم خنده‌ام گرفت. ___ از خواب عصر که بیدار شدم یادم آمد باید ساکم را ببندم. باید لباس نظامی بر می‌داشتم که نداشتم. شلوار مشکی فرم‌ام را برداشتم با یک پیراهن زرد خاکی رنگ و یک دست لباس راحتی و جوراب و مایو برای شنا. بشقاب و قاشق و لیوان؛ که به کار نیامد! چوب مسواک و تسبیح و مهر نماز که قرار بود چند ساعت بعد تکه تکه و مهر نماز جماعت بشود. و از همه مهم‌تر! چفیه فلسطینی سبز رنگی که قرار بود سایبان باشد برای گرمای سوزان بندر؛ پتو باشد برای خواب، احتمالا به وقت تمیزی حوله باشد برای صبح، تور ماهیگیری، اگر به ماهی می‌‌رسیدیم، جانماز، اگر سجاده‌ای نبود، سفره‌ی غذا، اگر سفره‌ای نبود، شال و کلاه به وقت سرمایی که اتفاق نیفتاد، و عمامه‌ای که در ماهرانه ترین حالت ممکن شبیه عمامه نجفی با چین های ریز و منظم پیچیده شده باشد. بالاخره برای یک بسیجی، چفیه یعنی تمام چیزی که از دنیا دارد. البته بعدها فهمیدم آنطور که گمان می‌رفت، به کار نیامد. از کتاب هم که نمی‌شد گذشت؛ طبق عادت، یک کتاب علمی برداشتم و یک کتاب داستانی. نخل و نارنج، و سیری در سیره ائمه اطهار. ساک را بستم و لباس هایم را پوشیدم. ساعت هفت و نیم عصر بود و آماده بودم. مهمان داشتیم. ساعت هشت باید آن جا می‌بودم. داد و هوارم رفت بالا که نگویید و نخندید و نبینید و تکان نخورید که من نیم ساعت دیگر باید جلوی در اتوبوس باشم وگرنه جا می‌مانم! یکی از مهمان‌ها آماده شد تا برساندم. توی راه نگاهم مدام به ساعت بود و فکر می‌کردم الان که می‌رسم، همه آماده و سوار اتوبوس در حال حرکت هستند و منتظرند تا من برسم و بزنیم توی جاده! دقیقا ساعت هشت بود که به مقصد رسیدیم. -"سازمان تبلیغات اسلامی، کرمان...!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
هدایت شده از روایت حُرّه عین
آرامشِ بعد از فتح، نوش جان‌مان! و الحمدلله! جای شهدای‌مان خالی... ولی نه دشمن کامل از بین رفته، نه دشمنیِ دشمن تمام شده. تا دشمن از بین نرفته، جنگ تمام نمی‌شود. آتش‌بس شاید یک هفته دیگر طول بکشد، شاید یک ماه و شاید چند سال دیگر. اما جنگ نهایی قطعی است. و ما باید خودمان را برای نبرد نهایی آماده نگه داریم. «نفر به نفر، عقول به عقول، قلوب به قلوب»... ✍حُرّه.عین پ.ن: ۴ روز بعد از آتش‌بس @by_horre
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت1🎬 قرار بود سفر بعدی‌ام راهیان نور باشد اما نبود. آقای آیین، مدیر مدرسه و آق
🎬 خداحافظی کردم و پیاده شدم و از درب ورودی گذر کردم. یک بار دیگر هم به این جا آمده بودم؛ درست وسط تابستان برای تماس گرفتن با مردم و دعوت کردنشان به انتخابات و حتی الامکان رای دادن به دکتر جلیلی. چراغ های یکی از اتاق‌های طبقه پایین اداره روشن بود. سمت همان رفتم و وارد شدم. اتاقی بزرگ بود به گنجایش پنجاه نفر و اگر مهربان‌تر بنشینند، شصت یا هفتاد! اولین کسی که دیدم سید محمدمهدی قریشی بود. سید کلاسمان. کنارش بنی اسد نشسته بود و مرادی و اِرمیا و مهرابی. فهمیدم تعدادمان بیشتر از چیزی است که فکر می‌کردم! نشستیم و شروع کردیم از کلاس های آن روز گفتم. اصلا هم از پیچانده شدن کلاس های چهارشنبه یعنی روان شناسی و فنون و تحلیل فرهنگی و انسان و محیط زیست ناراحت نبودیم! مثل همیشه، آخرین کسی که رسید صالح علم آموز بود با همان لبخند راضی همیشگی نشست کنارمان. ساعت نه شده بود و جمعیت‌مان هی بالاتر می‌رفت. از مدارس زرند و کرمان آمده بودند و گروه رسانه‌ای نوآوین سیرجان و تعدادی هم از طرف بسیج دانش آموزی. چندتایی هم از طرف اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان آمده بودند. سازمان تبلیغات است دیگر! هر دم از این باغ آخوندی می‌رسد! سازمان پر بود از طلبه‌های قمی یا کرمانی که برای تبلیغ در ایام فاطمیه آمده بودند کرمان. توی اتاقی بودیم که هر دیوارش دری داشت به اتاق دیگر. درِ روبرویمان که انتهای اتاق بود مدام باز می‌شد و طلبه‌ای یا با لباس معمولی یا با عبا یا لباده و قبا اما بدون عمامه یا با لباس کامل می‌آمد بیرون و می‌رفت توی اتاق دیگری و در را هم ترق می‌بست. گاهی به دستشان مواد غذایی هم بود‌. روغن مایع، قارچ یا پیاز و فلفل دلمه‌ای خرد شده. توی اتاق داشتند آشپزی می‌کردند. بوی یک غذای فست فودی تمام اداره را پر کرده بود و ما خوشحال بودیم که قرار است دست پخت آخوندها را هم بخوریم؛ دست پخت شیوخ قمی مبلغ! داشتیم در مورد اخبار غزه صحبت می‌کردیم که آقای آیین و عقیل هم رسیدند و نشستند کنارمان و چقدر سر به زیر شدیم از وقتی که آقای آیین آمد. آقای آیین از همان اول لب به سخن گشود که: "مراقب اعمال و رفتار و تک تک حرفاتون باشید که خوب مراقبتونم! توی این جمع دیدگاهی که به مدرسه صدرا به وجود میاد به شما بستگی داره و رفتار شما، تعیین کننده‌ست." در حال "بله_چشم_خیالتون راحت باشه" گفتن بودیم که شیخی مشکی پوش با عبای سیاه توری در حالی که چندتایی لیست توی دستش بود روبروی همه ما ایستاد و صدایی صاف کرد و گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم. محتشم هستم و قراره توی این اردوی نظامی که به مناسبت ایام فاطمیه برگزار می‌شه توفیق همراهی شما رو داشته باشم! بریم سر اصل و فرع مطلب. اتوبوس رسیده و منتظره تا حرکت کنیم. از مبدأ کرمان به بندرعباس، بندر لنگه و نهایتا جزیره فارور. امشب که تو راهیم و یحتمل فردا صبح ساعت پنج شیش یا نهایت هفت بندریم و میریم جزیره فارور. اگر آب و هوا مساعد باشه که با قایق تندرو و اگه نباشه با یه لنج میریم به جزیره و دو روز اون جاییم. این اردو از طرف سازمان تبلیغات اسلامی کرمان و بنیاد ملی نوجوان کرمان و اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزانه. چون جزیره فارور نظامیه و با قوانین و مقررات خاص خودش اداره میشه تونستیم با هماهنگی‌ها و رایزنی های لازم این اردو رو جور کنیم. تا حالا هم فقط از استان تهران و فارس و کرمان و خود هرمزگان به این اردو رفتن." به این جا که رسید یادم افتاد کدام اردو را می‌گوید. اوایل سال تحصیلی اکثر سال دوازدهم‌ها و از کلاس خودمان حسینخانی و بدرآبادی یک دفعه غیبشان زد و بعد فهمیدیم به یک اردو رفته بودند؛ همین اردو! البته اردوی قبلی برای تمام مدارس علوم و معارف اسلامی صدرای کل استان بود. شیخ محتشم گفت: "اگر سوالی هست بپرسید؛ اگه نه که بریم سراغ حضور غیاب...!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥🎥🎥💢 فیلم کامل گفتگوی ویژه‌برنامه خرم‌شهر شبکه افق با حضور 🔹 نگاهی به دوازده روز دفاع مقدس و پیروز مردم ایران در مقابل رژیم صهیونیستی و آمریکا 📌 سه‌شنبه سوم تیرماه ۱۴۰۴ 🆔 @jalili_vahid