.
🔘 مرگ، امری حتمی
خبر فوت اسماعیل فرزند بزرگ حضرت صادق علیه السّلام را وقتی که دوستان اطرافش بودند و میخواست غذا بخورد به ایشان دادند.
لبخندی زده فرمود: غذا بیاورید. با آنها سر سفره نشست و از روزهای دیگر بهتر میل نمود، به آنها نیز تعارف میکرد و غذا را جلو ایشان میگذاشت.
دوستان امام از اینکه اثر اندوه در چهره ایشان دیده نمیشد، تعجب میکردند. پس از اینکه غذا تمام شد، عرض کردند:
یا بن رسول الله واقعا چیز عجیبی دیدیم، مصیبتی به این بزرگی بر شما وارد شد و چنین فرزندی را از دست دادید، ولی شما را با این حال مشاهده میکنیم که الآن هستید.
فرمود: چرا این طور نباشم، در حالی راستگوترین گویندگان فرموده است من و شما خواهیم مرد، کسانی که مرگ را بشناسند، پیوسته خود را در آستانه مرگ میبینند و از آمدن مرگ باکی ندارند و تسلیم فرمان خالق خود، خداوند عزوجل هستند.
📔 عیون أخبار الرضا (ع): ج۲، ص۲
#امام_صادق #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🔵 علت گریه و زاری
یکی از فرزندان مرحوم شیخ مرتضی انصاری نقل میکند که: مردی روی قبر شیخ افتاده بود و با شدت گریه میکرد.
وقتی علت گریهاش را پرسیدند، گفت: جماعتی مرا وادار کردند به اینکه شیخ را به قتل برسانم من شمشیرم را برداشته و نیمه شب رفتم به منزل شیخ.
وقتی وارد اطاق شیخ شدم دیدم روی سجاده در حال نماز است، چون نشست من دستم را با شمشیر بلند کردم که بزنم در همان حال دستم بی حرکت ماند و خودم هم قادر به حرکت نبودم.
به همان حال ماندم تا او از نماز فارغ شد بدون آنکه به طرف من برگردد گفت: خداوندا من چه کردهام که فلان کس و فلان کس، اسم همه آن جماعت را برد، فلان کس را فرستادهاند که مرا بکشد (اسم مرا برد)، خدایا من آنها را بخشیدم تو هم آنها را ببخش.
آن وقت من التماس کردم، عرض کردم: آقا مرا ببخشید، فرمود: آهسته حرف بزن کسی نفهمد، برو به خانهات ولی صبح بیا به نزد من.
من رفتم تا صبح شد، همهاش در فکر بودم که بروم یا نروم و اگر نروم چه خواهد شد، بالأخره به خودم جرأت داده و رفتم.
دیدم مردم در مسجد دور او را گرفتهاند، رفتم جلو سلام کردم، مخفیانه کیسهای پول به من داد و فرمود: برو با این پول کاسبی کن.
من آن پول را آورده سرمایه خود قرار دادم و کاسبی کردم که از برکت آن پول امروز یکی از تجار بازارم وهر چه دارم از برکت صاحب این قبر دارم.
📔 مردان علم در میدان عمل، ص۲٣٧
#داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
١.
🔹 دوستان قدیمی
یکی از شبها در حرم مطهر امیرالمؤمنین علیه السلام، جماعتی از دانشجویان مسلمان اروپا برای دیدار با امام آمده بودند که ظاهر آنها، یک ظاهر ناپسندی در محیط ما بود؛ چه از نظر وضع و قیافه و لباس و چه از نظر طرز برخورد و صحبت؛
اما ما شاهد بودیم که امام به گونهای با آنان برخورد کرد که گویی با دوستان قدیمیاش نشسته و مشغول صحبت است. آنها آن چنان مجذوب امام بودند که پس از چند دقیقه صحبت، با یک دنیا نیرو، ایمان و امید، از کنار وی برخاستند.
.
🔸 یک مرجع بزرگ در خدمت چند نوجوان
زمانی که امام در پاریس بود، اغلب در آن جا می دیدم که او برای ۵ یا ۶ نوجوان دختر و پسر، جلسهای ترتیب داده، با آنها صحبت می کند و برای آماده کردن و روشن کردن آنها، وقتی طولانی صرف می کند.
گاهی من تعجب می کردم از این که مثلاً یک مرجع بزرگ، نشسته و برای عدهای نوجوان، اوضاع سیاسی را تحلیل و یا اسلام را تشریح می کند.
📔 برداشت هایی از سیره امام خمینی (ره)، ج٣، ص١۶۴ و٢٧٨
#امام_خمینی #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
٢.
🔹 می ترسم دردتان بیاید!
انگشت شست دست حضرت امام مقداری درد داشت. دکتر عارفی، پزشک متخصصی را آورده بود. پزشک مزبور در ضمن سؤالها و معاینهها، دو دستش را جلو آورد و گفت: دستهای مرا فشار دهید.
حضرت امام با لحنی خاص که به هنگام شوخی و طنز به کار می بردند، با ملاحت و شیرینی ویژهای فرمود: می ترسم دردتان بیاید و به دنبال آن، تبسم زیبا و دل نشینی بر لبان مبارکشان نقش بست.
.
🔸 این میز را بخور!
دکتر گفت: برو به امام بگو به خاطر این که کمتر دارو بخورید، باید این یک سیخ کباب را میل کنید. امام فرمود: نمی خورم. به دکتر که گفتم، گفت: به امام بگو برای این که فلان قرص را نخورید، کباب را بخورید.
مطلب را به امام گفتم. او یک نگاهی به من کرد و فرمود: این میز را بخور. گفتم: بله آقا؟ فرمود: این میز را بخور.
حاج احمد آقا و نوه امام (خانم اعرابی) هم بودند که زدند زیر خنده. خود امام هم خندید و بعد گفتم: آقا من که نمی توانم میز را بخورم. امام فرمود: همان طور که تو نمی توانی این میز را بخوری، من هم نمی توانم هر روز کباب بخورم.
📔 برداشت هایی از سیره امام خمینی (ره)، ج٣، ص١٧٨؛ ج١، ص١٠
#امام_خمینی #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
٣.
🔹 من هیچ ندارم
اولین خبرنگاری که توانست از آیة اللّه خمینی عکس بگیرد، در حالی که او لبخندی بر لب داشته باشد، من بودم. لبخند آیة اللّه، به خاطر سؤالی بود که یک خبرنگار فرانسوی از او کرد.
او پرسید: شایع است که آیة اللّه خمینی خیلی پول دار هستند و حتی از شاه هم بیشتر پول دارند؛ آیا این درست است؟ وی لبخندی زد و اظهار داشت: من هیچ ندارم و آن چه را هم دارم، متعلق به مردم ایران است.
.
🔸 بهترین عطر را انتخاب میکرد
امام نمونه کامل ساده زیستی، قناعت و صرفه جویی در استفاده از امکانات زندگی بودند؛ ولی همیشه فضای محیط زندگی، اتاق کار و محل عبادت و خواب وی، از بوی دل انگیز عطرهای بسیار خوشبو، آکنده بود و در زمینه نظافت و پاکیزگی و استفاده از بهترین عطرها، در حد کمال مقید بود.
وقتی دوستان امام از دور و نزدیک، انواع عطرهای داخلی و خارجی را به محضر وی اهدا می کردند، امام تنها در این زمینه بود که با ذوق سرشار و زیباپسند خود، بهترین ها را انتخاب می کرد.
📔 برداشت هایی از سیره امام خمینی (ره)، ج٢، ص١۶٣؛ مهر و قهر، ص٢٢۴
#امام_خمینی #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
✨ آقای با برکت
کنار چاهی به نام أمّ عظام خربزه و خیار و کدو کاشته بودم. همین که نزدیک برداشت شد و محصول رسید، ملخ به مزرعه زد و تمام محصول را از بین برد.
من قیمت دو شتر به اضافه صد و بیست دینار خرج آن زراعت کرده بودم. یک روز که نشسته بودم، موسی بن جعفر بن محمد علیهم السّلام تشریف آوردند و سلام کردند و فرمودند: چرا به این حالی؟
گفتم: مانند بیچارگان شدهام؛ ملخ به مزرعهام زد و تمام محصولم را خورد. فرمودند: چقدر زیان کردی؟ عرض کردم: صد و بیست دینار به اضافه بهای دو شتر.
فرمودند: ای عرفه! به ابوالغیث صد و پنجاه دینار و دو شتر بده که سی دینارش سودت میباشد. عرض کردم: ای آقای بابرکت! دعا بفرمایید که خداوند به زراعتم برکت دهد.
داخل مزرعه شدند و دعا کردند، و از رسول الله صلی الله علیه و آله برایم نقل کردند که ایشان فرمودند: به باقی ماندن مصائب تمسک کنید.
آن دو شتر را در زمین به کار گرفتم و زراعت را آب دادم، خداوند چنان برکت داد و زراعت را زیاد کرد که محصول آن را به ده هزار فروختم.
📔 کشف الغمّة: ج۳، ص١٠
#امام_کاظم #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia