#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_چهار🎬: چرا ابلیس در این برهه از تاریخ برای مقابله با
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_هشتاد_پنجم🎬:
همانطور که می دانید، در ذهن مردم سحر و معجزه گاهی از یک نوع محسوب میشود
یکی از دلایلی که مردم در ابتدای پیغمبری هر پیامبری او را متهم به سحر میکردند سابقه ذهنی مردم از دانش سحر بوده است.
مشابهتی که بین سحر و معجزه وجود دارد که هر دو یک جور خلاف عادت هستند و یک نحو
قدرت نمایی هستند مردم را به یاد سحر می انداخته است.
در ابتدا برای اخذ دانش سحر از اجنه لازم بود ساحران کارهایی کنند که طبیعت عادی انسانها از آن کارها کراهت دارد و دوری می کند.
به همین خاطر در ابتدا ساحران ظاهر کراهت آوری داشتند و برای همین جادوگران را در ابتدا پیرزن هایی زشت و بد هیبت تصور می کردند و این دلیلش همان کراهت انسانی بود
آن ها از جامعه ها مطرود بودند و به قدرت نمایی در خلوت و تنهایی روی آورده بودند.
به تدریج ابلیس با پروژه تزئین نمایی آن ها را به انسان هایی متشخص و زیبا تبدیل کرد.
ساحران مرحله اقامه باطل انسان های به ظاهر موجهی هستند که قدرت دارند و می خواهند قدرتشان را اعمال کنند و ان کراهت اولیه جایش را به جذابیت داده است.
و برای همین هرگاه مردم آیات و معجزات آشکار پیامبران را میدیدند میگفتند این شخص یا جن زده است یا ساحر؛ چراکه در سابقه ذهنی آن ها این کار که خارق العاده بود به عنوان سحر مطرح شده بود.
تفاوت انسان جن زده با ساحر این است که در انسان جن زده جن بر او مسلط می شود ولی در ساحر انسان بر جن مسلط میشود.
پس هرگاه که پیغمبری با معجزات آشکار می آمد آن ها به او تهمت ساحری می زدند تا دعوت او را در چشم مردم خراب کنند و از آنجایی که مردم از ساحران به خاطر ظاهر نامقبول شان فراری بودند دعوت انبیا با شکست مواجه می شد.
اما در مصر اوضاع عوض شد چرا که ساحر بودن یک صفت و ویژگی مقبول و مثبت به حساب می آمد.
در آنجا نظام علوم بر سحر و ساحری بنا شده بود.
همچنین در مصر از سحر و ساحری اثرات عملی و واقعی می گرفتند.
آن ها از سحر برای کشاورزی و معماری از آنها استفاده می کردند. به عنوان مثال سنگ هایی که در اهرام مصر به کار رفته است با ظرافت و دقت خاصی بدون ذره ای کم یا زیاد برش داده شده
و در جای خود قرار داده شده است.
ریشه تمام این پیشرفتها در مصر علم سحر است.
تا الان معلوم شد که چرا ابلیس علم سحر را انتخاب کرده است.
مباحث بیشتری در این زمینه هست که در قسمت بعدی به ان می پردازیم
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۱۷ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_پنجم🎬: همانطور که می دانید، در ذهن مردم سحر و معجزه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_هشتاد_ششم🎬:
در باره ی سحر باید یک سری توضیحاتی داد ،یک تقسیم بندی علوم را به دو شاخه رئیسی علوم خفیه و علوم جلیه تقسیم میکنند.
علومی مانند علم ریاضی و فیزیک و هندسه و علوم ظاهری که در دسترس همه ما است اما علوم خفیه قابل دسترسی برای همگان نبود.
بعضی از علوم انحصاری است چون قدرت می آورند.
پس دارندگان آن علم آن را در انحصار خودشان آن نگه می دارند و نمی خواهند دیگران به آن دسترسی پیدا کنند.
و طبق نظریه علما و خصوصا شیخ بهایی پنج شاخه اصلی سحر یا خمسه محتجبه وجود دارد که نام آنها را:
کیمیا
، لیمیا ، هیمیا
، سیمیا
، ریمی، می گویند.
کیمیا که به علم صناعت معروف است و به وسیله آن بعضی از فلزات و اجرام معدنی را به
نمونه دیگری از آن تبدیل کرد مثلا می توان آهن را با قاعده های علمی تعیین شده ای به طلا تبدیل کرد.
علم لیمیا علمی که به واسطه آن روح را به بدن دیگری انتقال می دهند.
علم هیمیا از ترکیب قوای عالم بالا با عالم پایین بحث میکند و از این راه به تاثیرات عجیبی دست پیدا می کنند و به آن علم طلسمات نیز میگویند
و علم سیمیا که آن را علم سحر دیدگان نیز می نامند. این فن از تمامی فنون سحر مسلم تر می باشد.
با این علم ساحر می تواند امور طبیعی و قوه خیال مخاطب را تصرف کند و چون در قوه خیال مخاطب تسلط دارد می تواند به گونه ای در خیال او تصرف کند که او را به کاری وا دارد که قبل
از آن نمی توانست انجامش دهد.
علم ریمیا از استخدام قوای مادی بحث میکند تا آثار عجیب آنها را به دست بیاورد به گونه ای که در حس بیننده آثار عجیب و غیر مادی ایجاد شود.
نزدیکترین علمی که به این علم میتوان نام برد علم شعبده بازی است.
تمامی این علوم در دین ما حرام است، چرا که این علوم آمده اند تا در مقابل پرچم اقامه حق پرچم دیگری را بلند کنند و جهت همه
این علوم و غایت همه این علوم تحقق یک حکومت و استقرار اقامه باطل است.
وطبق آیات وروایاتی که به ما رسیده راه مقابله با سحر و ساحری، وارد شدن در حصن حصین دین است و کلمه «لااله الاالله» است
حال متوجه وضعیت جامعه ی آن زمان درست در آستانه ی ظهور منجی بنی اسرائیل در مصر شدید، اما مناطق اطراف مصر هم پیامبرانی بودند که به آنها می پردازیم.
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۱۸ دی
۱۹ دی
هدایت شده از رفاقت با شهدا
6.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرودی که فقط یکبار پخش شد!!
⭕️ این سرود درست بعد از اعلام شکست داعش و نامهی حاج قاسم به رهبر انقلاب از خبر سیما پخش شد!
⭕ اما از فردای آن روز ، جلوی پخش این سرود از صدا و سیما و انتشار آن در فضای مجازی گرفته شد!
⭕️ کدام جریان فکری خودباخته جلوی نشر این اثر را گرفت؟
مارا به دیگران معرفی کنید
۱۹ دی
۱۹ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_ششم🎬: در باره ی سحر باید یک سری توضیحاتی داد ،یک ت
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_هشتاد_هفتم🎬:
همزمان با مسلط شدن قبطیان بر بنی اسرائیل در مصر و بردگی رفتن بنی اسرائیل که ابتدا نعمت خدا بر آنها افزون شد و به خاطر کفران نعمت دوباره کافران و کاهنان بر آنان مسلط شدند و همزمان با رونق سحر و ساحری در مصر، پیامبری خوش سیما که صورتش مردم را یاد یوسف نبی می انداخت در کنعان به پیامبری رسید.
این پیامبر که نامش ایوب بود و نوه اسحاق و از نوادگان ابراهیم بود، پیامبر قوم خود شد، این پیامبر از بنی اسرائیل نبود اما ارتباط خویشی با یعقوب و یوسف داشت و از طرف مادر به حضرت لوط می رسید.
جوانی قوی هیکل و زیبا که صاحب زمین های بسیاری بود و با وجود باران فراوان زمین های حاصلخیز هر سال محصولی فراتر از انتظار می داد.
کار ایوب که کشاورزی و دامداری بود رونق بسیار گرفت.
او ابتدا گله ای گوسفند داشت و با محصول خوبی که از زمین هایش برداشت کرده بود، تعدادی شتر هم گرفت و کم کم این تعداد زاد و ولد کرد و تبدیل به گله ای شتر شد و سپس گله ای گاو و اسب هم به آن اضافه شد.
حضرت ایوب هر چه نعمتش افزون تر می شد، خاضع تر و کریم تر می شد و شب و روز سپاس خدا را به جای می آورد.
حضرت ایوب تلاش بسیار کرد تا مردم قومش را به سمت خداوند بیاورد اما طبق گواهی برخی در تاریخ که فقط سه نفر را توانست موحد کند، اما با این وجود باز هم دست از تلاش و کوشش بر نداشت و همیشه سپاسگذار خداوند بود
حضرت ایوب هر چه نعماتس بیشتر میشد، شکر گذارتر می شد و بی شک شکر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت، از کفت بیرون کند و اینچنین بود که روز به روز کارشان پر رونق و پر برکت تر میشد.
ابلیس که این وضع را نمی توانست تحمل کند پس تصمیم گرفت تا کاری کند که پیامبر را از چشم آن قومش بیاندازد و خواست که ایوب را به نوعی بشکند یا فریب دهد، اما ایوب پیامبر خداوند بود و شیطان را به سوی پیامبران راهی نیست.
پس شیطان به درگاه خداوند روی آورد و به ایشان گفت:
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۱۹ دی
دوستان برنامه سمت راست رونصب کنید از گوگل پلی فیلتر شکن رو. روشن کنید
وبعد بزنید رولینک
https://www.youtube.com/@Dastan_Gazzab
باز کنید
تصویر پروفایل ایتا و یوتیوب مثل هم هست
باز کنید نوشته
اشتراک
یعنی عضو. کانال میشید
بعد داستان ها روگوش کنید
و لایکو کامنت هم بزارید
تشکر ازهمه عزیزان
۲۰ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_هفتم🎬: همزمان با مسلط شدن قبطیان بر بنی اسرائیل در م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_هشتاد_هشتم🎬:
داستان زندگی حضرت ایوب با حسادت شیطان به ایشان جوری دیگر رقم خورد.
شیطان که شاهد شکرگزاری هر روز و هر لحظه ی حضرت ایوب بود به خداوند گفت: خداوندا! خیلی به شکرگزاری ایوب نناز زیرا به او نعمت بسیار دادی، غلام و کنیز و اسب و شتر و گوسفند و گاو و باغ و دار و درخت و فرزندان برومند و چهار همسر زیبا و کیسه های مملو از سیم و زر، هر آنچه را که آرزوی دیگر بندگان است، همه را یکجا به ایوب عطا کردی و اگر ایوب نعمت های تو را شکر می کند، کار آنچنان بزرگی انجام نداده و این شکر دلیل واضحی دارد و به این دلیل است که زندگی مرفه و آسانی داشته است و نعمت های وسیعی به او بخشیده ای، مطمئن باشد اگر نعمت های مادی را از ایوب بگیری، هرگز شکرگزار تو نخواهد بود. به این ترتیب خداوند تصمیم به امتحان الهی از حضرت ایوب (ع) گرفت.
خداوند که عالم بر خفیات هست و هر آنچه را دیگران نمی دانند میداند، برای اینکه بر همه عیان شود که ایوب در هر صورتی شکرگزار نعماتش است، پس خواست ایشان را به ابتلایی گرفتار کند که نامش تا همیشه ی تاریخ بر تارک تاریخ بدرخشد و ایوب سرمشق و الگویی برای بندگان صبور و شکور پروردگار باشد.
پس حضرت باریتعالی به شیطان اجازه داد هر آنچه که می خواهد بر سر مال و منال ایوب بیاورد.
شیطان زهر خندی زد و به سمت لشکرش رفت، او میبایست با طرح و نقشه ای کامل جلو رود تا ایوب از از چشم خدا بیاندازد و مطمئن بود که بالاخره اراده اش بر اعتقاد ایوب فائق می آید و او را در هم می شکند.
پس برای شروع کار تعدادی از راهزنان را وسوسه کرد، آنها همیشه از هیبت و قدرت ایوب واهمه داشتند اما یکی از ابلیسک ها به صورت راهزنی تازه کار در جمع راهزنان درآمد و همانطور که آنان گرد آتش حلقه زده بودند رو به بزرگ راهزنان گفت: من نمی دانم شما چرا خود را همیشه با فضله ی موشی راضی می کنید، سختی بسیار می کشید تا کاروانی را لخت کنید و ابن بین نفراتی هم از شما به کشتن می رود و در آخر سر هم سکه ای سیاه بدست می آورید که کفاف قوت روزانه تان هم نمی دهد.
سردسته راهزنان که نامش لابان بود یک تلی ابرویش را بالا داد و گفت: تو کیستی که چنین ناشیانه سخن می گویی؟! معلوم است تازه به این جمع پیوستی و هیچ از راهزنی نمی دانی و شور جوانی در سر داری و فکر می کنی راهزنان می توانند با چرخش یک شمشیر کوزه های طلا ظاهر کنند.
همه ی جمع خنده بلندی سر دادند و آن ابلیسک با لحنی محکم گفت: حق دارید به من بخندید چون شما در کارتان هدف بالا و برنامه ندارید، به حرفهای من گوش دهید که برنامه ای دارم عالی، اگر موفق بودم و همه شما به نان و نوایی رسیدید، باید مرا مهتر خود کنید...
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
۲۱ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_هشتم🎬: داستان زندگی حضرت ایوب با حسادت شیطان به ایش
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_هشتاد_نهم🎬:
همه ی جمع به این راهزن جوان که انگار آتش از چشمانش زبانه می کشید خیره شدند که سرانجام بعد از لختی سکوت لابان به سخن درآمد و گفت: ببینم ای جوان که اینچنین رجز می خوانی، بگو بدانم چه نقشه ای در سر داری که ادعا می کنی تا به حال به ذهن ما نیامده؟!
ابلیسک نیشخندی زد و گفت: شما گنجی بزرگ در کنار خود دارید و از آن غافل هستید
لابان با تعجب گفت: گنج؟! از کدام گنج عظیم سخن می گویی؟!
ابلیسک به سمت کنعان اشاره کرد و گفت: مردی در آنجاست که اراده کند می تواند با یک هزارم اموالش همه ی ما را بخرد و بفروشد، چرا به مال او دست درازی نمی کنید، تا آنجایی که می دانم برای گله های دامش نگهبانان آنچنانی ندارد.
لابان خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت: پس منظورت از گنج ایوب است که ادعای نبوت دارد و بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: مردک! تو خود می گویی او اراده کند ما را یکجا می خرد و می فروشد و این نشان از قدرت او دارد، در این محل تقریبا تمامی مردم از عوامل او هستند، درست است حرفش را نخوانده و کمتر کسی به دین او درآمده اما اکثرا از بغل او روزی می خورند و سر کاری هستند که صاحب کارش ایوب است، به نظرت با اینهمه عوامل کاری نیاز به نگهبان هم دارد؟! هیچ کس حاضر نمی شود کاری کند که خودش از نان خوردن بیافتد!
ابلیسک نگاهی عمیق به لابان کرد و گفت: اگر ما کاری کنید که یکباره اموالی زیاد به دست همان دست اندرکاران برسد چه؟!
لابان چشمانش را ریز کرد و گفت: منظورت چیست؟!
در این هنگام ابلیسک تمام جمع را از نظر گذراند و گفت: هسته ای ده نفره و مطمئن و مورد اطمینان می خواهم تا نقشه ام را بازگویم، نقشه ای که اگر موفق به انجام آن شویم نه تنها ما که همه ی کنعانیان متمکن می شوند و ایوب به خاک سیاه می نشیند.
لابان که از این تعاریف دهانش آب افتاده بود، ده نفر از زبده ترین افرادش را انتخاب کرد تا آن ابلیسک نقشه اش را بگوید و سپس با کمک راهزانان دیگر که از نقشه اطلاعی نداشتند هر آن کنند که ابلیسک می گفت و به نان و نوایی می رسیدند.
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
۲۱ دی
۲۲ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_نهم🎬: همه ی جمع به این راهزن جوان که انگار آتش از چش
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_نود🎬:
ابلیسک طرح و نقشه اش را گفت و اتفاقا مورد توجه همه قرار گرفت، گوییا نقشه ای بسیار ماهرانه بود که به تمام جوانب کار فکر شده بود.
به دستور ابلیسک که هیچ کس او را نمی شناخت اما همه به او اعتماد داشتند کل راهزنان مناطق اطراف جمع شدند، تعداد زیادی بودند که در دسته های چند نفره تقسیم شدند که هر دسته مسول چیزی بود اما مسولیت کلیدی و اصلی این ماجرا بر عهده ی ابلیسک و گروهی بود که تحت فرمان او بودند.
بالاخره بعد از چند روز برنامه ریزی، صبح روز موعود فرا رسید، راهزانان روی خود را بسته و هر کدام به طرف محلی که مورد مأموریتشان بود حرکت کردند.
اولین و مهم ترین گروه، وقت طلوع آفتاب با مشعل های شعله ور در دستانشان خود را به مزارع ایوب نبی رساندند و در چشم بهم زدنی مزارع را آتش دادند، تمام محصول و درختان میوه و باغ و زراعت ایوب در آتش می سوخت، دود آتش به هوا بلند شد و همه ی مردم کنعان و عوامل ایوب نبی به سمت مزارع هجوم آوردند، هر کس می خواست کمکی کند و تا آتش را مهار کنند، اما انگار این آتش گوشه ای از جهنم بود.
حتی تعدادی از گوسفندان گله ی ایوب در آتش سوختند و هر آنچه از گوسفندان باقی ماند را همان راهزنانی که آتش را برافروخته بودند دزدیدند
و طبق برنامه ی ابلیسک در همین زمانی که مردم کنعان درگیر خاموش کردن آتش بودند، گروه دیگر راهزنان به گله ی گاو ایوب حمله کردند و چوپانان بی نوا را کشتند و خیلی راحت گله ی گاو را از آن خود کردند
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
۲۲ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود🎬: ابلیسک طرح و نقشه اش را گفت و اتفاقا مورد توجه همه ق
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_نود_یک🎬:
حالا مزارع ایوب نبی در آتش میسوخت گله ی گوسفندان و گاوهایش به یغما رفته بود و گروه بعدی دست به کار شدند و اینبار به گله ی شتر ایوب نبی حمله کردند.
ساربانان گله تا چشمشان به راهزنان روی بسته افتاد فرار را بر قرار ترجیح دادند و گله شتر را دو دستی تقدیم آنها کردند.
حالا نوبت گله ی اسب ایوب بود که گروه دیگر راهزنان به آنجا حمله کردند، محافظان اسب ها تعدادی فرار کردند و تعدادی هم مقاومت که راهزنان به آنها رحم نکردند وهمه را از دم تیغ گذراندند و گله ی اسب ایوب هم صاحب شدند
و حالا آخرین گروه راهزنان که قلبی از سنگ در سینه داشتند و اصلی ترین کار را می بایست انجام دهند وارد عمل شدند.
وقتی همه درگیر آتش بودند و دیگر عوامل ایوب نبی یا کشته شده بودند و یا فرار کرده بودند، دسته ی آخر راهزنان بر بام اتاق هایی کخ فرزندان حضرت ایوب در آن ساکن بودند حاضر شدند و بام را بر سر فرزندان حضرت ایوب خراب کردند و تعداد زیادی از فرزندان ایوب که از چهار همسرش داشت، به یکباره از بین رفتند
یعنی در کمتر از یک روز ، حضرت ایوب هر چه از دار و درخت و اسب و شتر و گاو و گوسفند داشت از دست رفت و از همه بدتر اینکه فرزندان رشیدش هم از دست داد.
حضرت ایوب بی خبر از همه جا در کلبه ای که برای عبادت ساخته بود مشغول راز و نیاز با پروردگار بود که قاصدی هراسان درب کلبه را زد و وارد اتاق شد و به ایشان گفت که تمام مزارع و درختانش دود شد و بر هوا رفت.
هنوز حرف در دهان قاصد بود که مردی دیگر وارد شد و خبر از سرقت شترها داد و یکی دیگر خبر از کشته شدن غلام ها و به غارت رفتن گله ی گاو ایشان خبر داد و باز قاصدی دیگر رسید و خبر به غارت رفتن، اسب ها را داد و در آخر چهار همسر ایوب در حالیکه بر سر و سینه می زدند بر او وارد شدند و خبر مرگ فرزندان را به ایشان دادند.
در این هنگام..
ادامه دارد
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۲۲ دی
۲۴ دی
هدایت شده از پست های ناب😍 دلبریجات چرم
✔️✔️ مدام کاراتو عقب میندازی، باید بدونی که :
❇️انجام ندادن یک کار ازت انرژی روانی بیشتری تا انجام دادنش میگیره.
❇️اگه تصمیم بگیری یه کاریو فقط پنج دقیقه انجام بدی، به احتمال زیاد تا تموم شدنش ادامه میدی.
✳️اگه یک کاریو زود تموم کنی، روزت پر از انرژی مثبت و انگیزه برای ادامه دادن میشه.
✳️ قانون پنج ثانیه رو فراموش نکن، از ۵تا ۱ بشمار، سریع از جات بلند شو و کارو انجام بده.(تکنیک۵معکوس)
✅و دراخراینکه برنامه روزت رو مکتوب کن و در مقابل هرکاری که انجام میدی بخودت آفرین بگو!
🧳 @Charmsana 🪡
۲۴ دی
۲۴ دی
هدایت شده از پست های ناب😍 دلبریجات چرم
48.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ زیبای آقای فوق العاده♥️😍
🎙با اجرای گروه سرود نجم الهدی
آقای فوق العاده
ارادتم به تو زیاده😍
حتما حتما حتما ببینید💚
و از دست ندید😉🤚
🧳 @Charmsana 🪡
۲۴ دی
۲۴ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود_یک🎬: حالا مزارع ایوب نبی در آتش میسوخت گله ی گوسفندان
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_نود_دو🎬:
قاصدهای بد شگون یکی یکی می آمدند و خبرهای بد را به ایوب نبی می دادند.
در این هنگام ایوب بدون آنکه خم به ابرو بیاورد سر به سجده گذارد و فرمود: ای خدا! ای آفریننده شب و روز، برهنه به جهان آمده ام و برهنه به سوی تو می آیم. پروردگارا تو به من دادی و تو از من باز پس گرفتی. بنابراین به هر چه تو بخواهی، خشنودم. من در این بین امانتداری بودم که اینک امانت هایت را از من باز پس گرفتی و امیدوارم خوب امانتداری برایت بوده باشم.
مردم از اینهمه صبر و شکیبایی که همراه با شکر و سپاسگزاری بود تعجب کردند.
یکی به ایوب گفت: تو عقلت سر جایش است؟! چرا با اینهمه بلایی که به سرت آمده باز شکر خدا را می گویی؟! نکند عقلت را در ابن همه مصیبت از دست داده ای؟! کارت همخ را شگفت زده کرده
ایوب سری تکان داد و گفت: ما در این دنیا مالک هیچ نیستیم، نعمت های خدا را به صورت امانت نزد خود داریم، یکی بیشتر و یکی کمتر دارد، همانا مالک همه چیز خداوند یکتاست، خود داده و خود گرفته، اتفاقی نیافتاده که من دچار جنون شوم.
ابلیس که شاهد تمام این قضایا بود، خرناسی کشید و به درگاه خدا رو کرد و گفت: خداوندا، ایوب به جوانی و زیبایی و سلامت تن و جسمش غره شده، اگر تو او را دچار بیماری کنی،بی شک دیگر سپاس تو را نخواهد گفت..
خداوند که اراده کرده بود، ایوب نبی الگویی برای بندگانش در عصرها و قرن های متمادی شود، ایوب را به ابتلایی دیگر دچار کرد و سلامتی اش را از او گرفت، به ناگه دچار بیماری شد که پایش می لنگید و توان حرکت نداشت، دیگر نه از جوانی و نه زور و قدرت و سلامتی خبری بود، اما باز هم ایوب شکر خدا بر لب داشت.
او اینک آهی در بساط نداشت، حتی برای خرج روزمره اش هم محتاج دیگران بود، چهار همسر داشت که سه همسر او با دیدن وضع و اوضاع ایوب او را ترک کردند و از او جدا شدند و فقط همسرش که نامش رحمه بود در کنارش ماند که او هم...
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۲۴ دی
۲۴ دی
🌨💦🌨💦🌨💦🌨
تقدیم به تمامی آنان که حقیقت را یافته اند و عشق مولا در جانشان لانه کرده..
اگر به دلتان نشست،انتشار دهید.....
عاشقان....عیدتان ....مبارک...
#ازدل،برآمده
الهی مرحبا بر درگهت باد
که مادر هم مرا با«یاعلی»زاد
چو میخواستم پا بگیرم
بایستم ،قد بالا بگیرم
به من گفتا پدر، آن یار دیرین
بگوتو«یاعلی» ،ای جان شیرین
تمام پهلوانان,روز میدان
بگویند «یاعلی» یاشاه مردان
اگر اُفتد گره در کار ومشکل
بگویم« یاعلی» من از تَهِ دل
ملائک ذکرشان، نادعلی است
که وِرد قدسیان و هرنبی است
چو آدم رانده از خلدبرین شد
به ذکر«یاعلی» از غم رهین شد
گلستان شد، برابراهیم آن سوزِآتش
چو ذکر «یاعلی » اندر دهانش
چو زد بر آب ، موسی آن عصا را
به ذکر «یاعلی» شد شَقّه دریا
بلا چون یار ایوب نبی گشت
به ذکر «یاعلی» صبرش قوی گشت
چو آوردند صلیب از بهر عیسی
به ذکر «یاعلی » رفت عرش اعلا
به ذکر«یاعلی» محشر به پاشد
قسیم نار و جنت «مرتضی »شد
به ذکر «یاعلی» کعبه ترک خورد
به دست« مرتضی» بتخانه ها مُرد
برای «یاعلی» زهرا فدا شد
به ذکر «یاعلی» سوی خداشد
به ذکر «یاعلی» شیعه سوا شد
دوای درد ما ، مشکل گشا شد
به ذکر «یاعلی» باید بجنگیم
همانا افسران جنگ نرمیم
به ذکر «یاعلی»، در راه رهبر
فدایش میکنیم هم جان وهم سر
به ذکر «یاعلی» پاینده هستیم
به عشق «یاعلی» ما زنده هستیم
به ذکر« یاعلی» مهدی بیاید
به ذکر «یاعلی» دنیا گشاید
خداوندا؛ قسم بر جان مولا
خداوندا؛ قسم بر شوی زهرا
بفرما تا بیاید حجت حق
قدم رنجه نماید ،نور مطلق
#شاعر طاهره_حسینی
💦⛈💦⛈💦⛈
@bartaren
۲۴ دی
چه شوریست در عرش اعلاء و چه نورانی شده دنیا...
ملکی ندا می دهد در سما:
آمده حلال مشکل ها ، وصی مصطفی ، همسر زهرا، پدر حسن مجتبی هم شهید کربلا و علمدار نینوا...
وصی اوصیا،عزیز انبیاء، امیر اولیاء...
گنج فقرا، شفیع عقبی، ولی خدا، علی مرتضی...
پس چشم تو روشن ای حجت خدا ، ای پور مرتضی ، ای منتقم خونهای کربلا، ای مهدی زهرا...
قدم نِه بر فرشی از چشمها و با ظهورت بده عیدی ما را...
ط_حسینی
@bartaren
🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿
۲۴ دی
۲۵ دی
#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود_دو🎬: قاصدهای بد شگون یکی یکی می آمدند و خبرهای بد را
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_نود_سه🎬:
یکی از همسران حضرت ایوب ، که رحمه نام داشت در کنارش ماند و باقی همسران و دوستان او را ترک کردند.
روزگار بر ایوب و همسرش سخت می گذشت، اینک او چیزی برای خرج روزمره اش هم نداشت ، حتی نیرو و سلامتی برای کار کردن هم نداشت.
رحمه برای گذران زندگی مجبور شد که به خانه های مردم برود و با کار در خانه ی دیگران خرج خورد و خوراکشان را بدهد.
اما حضرت ایوب همچنان شکرگزار خداوند بود، در محل عبادتش بود و هر روز و شب سجده ی شکر به جای می آورد.
این وضع ایوب برای همه تعجب آور بود چرا که ایوب چیزی نداشت که شکر آن را به جای آورد، نه از سلامتی و زیبایی قبل خبری بود و نه از مال و مکنتش اثری بود، اینک او مردی علیل بود که خرج روزنه اش هم با کار و تلاش همسرش به دست می آورد.
ابلیس بار دیگر به ایوب نگاهی کرد و باز دید که حتی ذره ای از عبادت و اطاعت و شکر ایوب نسبت به خدا کم نشده، او فکری کرد و با خود گفت: اگر رحمه زن ایوب را بتوانم فریب دهم و او را نیز از اطراف ایوب بتارانم، ایوب مستاصل میشود و مطمئنا اگر چند بار شکر کند، یک بار هم کفر و ناسپاسی می کند چرا که گرسنگی و نداری او را از پای خواهد انداخت.
پس نقشه ای کشید و روزی به صورت یک مرد سخاوتمند و دلسوز بر رحمه ظاهر شد.
ابلیس رحمه را دید که جلوی در خانه نشسته و مشغول آسیاب یک کاسه گندم است تا آرد کند و با آرد آن نان بپزد و قوتی هر چند کم بخورند.
ابلیس روی تخته سنگی نزدیک رحمه نشست و همانطور که آه می کشید گفت: عجب روزگاریست! ایوب این مرد ثروتمند که روزگاری کل کنعان ازبابت او نان می خوردند ، حالا شده جیره خوار کار ناچیز همسرش، نمی دانم ایوب چقدر گناه کرده که خدا اینچنین او را خوار کرده است.
رحمه نگاه تندی به ابلیس کرد و گفت: این وضع نتیجه گناه کردن نیست، چرا که ایوب عمری در عبادت و بندگی خداست و مدام شکر گذار اوست حتی الان که وضعش اینچنین است،باز هم دست از شکر نعمت هایی که دارد و ندارد بر نمی دارد، او می گوید این وضع یک ابتلا و آزمایش است که از سوی خداوند بر او فرو افتاده و انسان با ابتلا ساخته و آبدیده می شود.
ابلیس سری تکان داد و گفت:
..
ادامه دارد
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
۲۸ دی
۲۹ دی