❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۸
سروصدای زبیده کل خانه را گرفته بود و دق دلی اش را بر سر ناریه خالی میکرد ،
ناریه زن زیرک و مکاری بود که سالها در خانه ی زبیده کار میکرد و در بیشتر جنایات
خانمش ،شریک بود و گاهی راه بلد او هم میشد ناریه با صبر و حوصله تمام حرفهای زبیده را میشنید و چون رگ خواب او را می
دانست ،با لحنی متملقانه گفت :خانم جان، کمتر حرص بخورید، اصال این موضوع
ارزش آن را ندارد که اعصاب خودتان را به هم بریزید، خوب میدانید به لطف دستهای
سحرانگیز ما ، دیگر هوویی به نام نرجس، برای شما وجود ندارد، حاال آقای خانه بعد از
ماه ها دوری از دخترش ،رفته به او سری بزند اتفاق خاصی نیافتاده که
زبیده که مانند ماری زخمی به خود می پیچید ،به سمت ناریه دندان قروچه ای رفت و
گفت :خفه شو ناریه....این... موضوع کوچکی ست که عبدالقادر بعد از چندین روز
مسافرت ،فقط خبر آمدنش را به من که خانم خانه اش و مادر پسرانش هستم،میدهد و سراز پا نشناخته ، به محض ورود به ریاض،نزد عزیز دردانه و دختر یکی یک دانه
اش میرود؟ !آنهم زمانی که می داند ،امشب قرار است برای خواستگاری پسر کوچکمان
صابر ،به منزل ،شاهزاده ی سعودی برویم ....آخر من چقدر دق دلی باید بکشم ،تا
مادرش زنده بود ،یک روز عبدالقادر را سایه ی سرم نمیدانستم ،درست است بیشتر
اوقات ،جسمش در کنار من بود اما خوب میدانم که روحش در خانه ی هوویم سیر
میکرد، با چه نقشه ها و چه زحمتی اون زن جادوگر را از سر راه برداشتیم ،نمی دانستم
که دخترش راه مادر را ادامه میدهد و کلا عبدالقادر را از خانه ی من گریزان می نماید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۹
ناریه دوباره با لبخندی گشاد که دندانهای سفیدش را در صورت سیاهش به تصویر می
کشید گفت :نگران نباشید بانوی من، وقتی که امشب به خواستگاری رفتید و به امید خدا
عروسی هم سر گرفت، آنوقت واسطه ی پیوند خاندان عبدالقادر با دربار ،
سعودی،پسرک زبیده می شود و این موضوع خیلی به چشم آقای خانه ،خواهد آمد و کم
کم از دخترش سرد و به سمت عروسش که شاهزاده ی دربار سعودی است کشیده می شود
زبیده که انگار از تصور آینده ای شیرین، قند در دلش آب میشد ،لبخند پیروزمندانه ای
زد و رو به ناریه گفت :آری به راستی که تو درست می گویی، بگذار عروسی صابر
سر بگیرد....دمار از روزگار این دخترک چشم یشمی و نازک نارنجی در می
آورم....وبعد سرش را تکان داد و در ادامه ی حرفش گفت :البته اگر عبدالقادر ، دخترش
را مثل اون زنک ،مدام از چشم ما پنهان نکند و مانع رفت و آمد او به اینجا
نشود...ناریه ، من مطمئنم یک رازی بین نرجس و عبدالقادر بود، درست است که
درطول اینهمه سال تعداد دفعاتی که من با هوویم برخورد داشتم از تعداد انگشتان یک
دست هم کمتر بود و اما من میدانم که نرجس از شیعیان رافضی است
ناریه به میان حرف زبیده پریدو گفت : بله بانو ....رازی در بین بود که من هم نفهمیدم چه
بود
در همین حین ،صدای باز شدن درب و پشت سرش ،صدای شاد صابر که مادرش را
صدا میزد ،بلند شد و بحث بین کلفت و خانم ،نصف و نیمه ماند
صابر با موهای تازه اصالح شده اش وارد اتاق شد و در حالیکه کل چهره اش از شادی
می درخشید ،رو به مادرش گفت :تیپم چطوره مادر؟ به نظرت قادر هستم در یک نگاه
دل شاهزاده خانم سعودی را که پدرم برایم لقمه گرفته، بدست آورم؟؟
زبیده در حالیکه مثل بچه ها ذوق زده شده بود ،رو به ناریه گفت :بدو اسپند برام بیاور،
که چشم حسود از پسرم دور بشود و همانطور که دستهای ش را دور گردن صابر حلقه
می کرد تا بوسه ای مادرانه از سر پسرک ته تغاریش ،بچیند گفت :چرا که نه؟ قد به این
بلند وبالایی، هیکل به این ورزیدگی، چهره به این زیبایی...تو میتوانی در یک چشم بهم
زدن، دل صدها دختر عرب را اسیر دام خودت کنی....ان شالله که به زودی ،داماد
شاهزاده طلال خواهی شد و چشم همه را به خودت خیره خواهی کرد و باعث افتخار
پدرت میشوی
صابر همانطور که دست در دست مادرش به سمت مبل دونفره ای که در کنار آکواریم
ماهی ها بود،میرفت تا بنشیند گفت : راستی مادر ...این شاهزاده خانم خوشبخت که قرار
است ،عروس خانه ات شود ،دختر کدام یک از زن های شاهزاده طالل است؟ چند سال
دارد و اسمش چیست؟ واقعا برایم جای سؤال است که پدر چرا یکباره برای وصلت با
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ دختری که ظریف در توییت خودش عکس اون رو منتشر کرده بود با لودر از سرش رد شد.👆🔍⭕️⭕️
شیخ قمیجریان شناسی جریان خطرناک سکولار از سامری تا روحانی .mp3
زمان:
حجم:
37.2M
🎙جریان شناسی جریان خطرناک سکولار از سامری تا روحانی
#شیخ_قمی
⭕️در جمع مبلغین و روحانیون تبلیغی آذربایجان
1402/12/21
✅به کانال شیخ قمی بپیوندید.
➖➖➖➖
سخنرانی های داغ شیخ قمی | حمایت مالی
🆔 @Tablighgharb
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول اسمش ظ دسته داره😂😂😂
عجب ایده ای پیاده کردن 😂😂
-667624041511182590_142135107385028.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
فوری
بزرگترین حمله دشمن شروع شد ،در یک میدان جدید...
گوش کردن این صوت برای همه لازمه
مردم آگاه باشید دشمن تا بیخ گوش ما اومد
خواهش میکنم با گوش دادن به یه تحلیل درست و دقیق، وسط این همه اخبار فیک ، محل اصابت این همه ضربات دشمن رو بفهم!
واقعیت های عجیبی از جنگ ،که در این صوت ،از آن پرده برداشته شد
چرا ترامپ ضعف خودش را در رسانه مطرح میکنه؟
چرا بزرگترین رسانه ها ترامپ را مسخره میکنند؟
خواهش میکنم تا میتونید نشر حداکثری بدید همه رو آگاه کنید.
🔥عملیات روانی جریان سقیفه ی اصلاحات برای تحمیل آتش بس و شروع مذاکره دوباره آغاز شده تا تنفسی دوباره برای آمریکا و اسرائیل ایجاد شود🚨
حضور حماسی در خیابان دو فتنه بزرگ «تنفس به دشمن» و «جنگ شهری دشمن» را دفع خواهد کرد انشاءالله🤲
سوره فتح ✨
دعای ۱۴ صحیفه سجادیه✨
دعای توسل ✨
مثل نماز واجب این دعاها را هم جدی بگیریم✌
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#نبرد_آخر
مداومت بر نماز_استغاثه تا هم قرائت سوره فتح داشته باشیم و هم توسل و توجه به امام زمان که رمز نجات و پیروزیست✌️
-667624041511182590_142135107385028.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
فوری
بزرگترین حمله دشمن شروع شد ،در یک میدان جدید...
گوش کردن این صوت برای همه لازمه
مردم آگاه باشید دشمن تا بیخ گوش ما اومد
خواهش میکنم با گوش دادن به یه تحلیل درست و دقیق، وسط این همه اخبار فیک ، محل اصابت این همه ضربات دشمن رو بفهم!
واقعیت های عجیبی از جنگ ،که در این صوت ،از آن پرده برداشته شد
چرا ترامپ ضعف خودش را در رسانه مطرح میکنه؟
چرا بزرگترین رسانه ها ترامپ را مسخره میکنند؟
خواهش میکنم تا میتونید نشر حداکثری بدید همه رو آگاه کنید.
🔥عملیات روانی جریان سقیفه ی اصلاحات برای تحمیل آتش بس و شروع مذاکره دوباره آغاز شده تا تنفسی دوباره برای آمریکا و اسرائیل ایجاد شود🚨
حضور حماسی در خیابان دو فتنه بزرگ «تنفس به دشمن» و «جنگ شهری دشمن» را دفع خواهد کرد انشاءالله🤲
سوره فتح ✨
دعای ۱۴ صحیفه سجادیه✨
دعای توسل ✨
مثل نماز واجب این دعاها را هم جدی بگیریم✌
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#نبرد_آخر
مداومت بر نماز_استغاثه تا هم قرائت سوره فتح داشته باشیم و هم توسل و توجه به امام زمان که رمز نجات و پیروزیست✌️
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست🎬: صدقیا همانند دیگر فرمانروایان یهود و مثل مردم متکبر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_بیست_یک
جمعیت همه یک صدا شروع به ناسزا گفتن به ارمیا کردند و برخی سنگ در دامان خود جمع کردند و به سمت او حمله ور شدند.
انگار در این سرزمین کسی حاضر به شنیدن سخن خدای یکتا نبود، خداوندی که لطف ها در حق بنی اسرائیل کرده بود و حالا بنی اسرائیل به جای پرستش این خدای مهربان گوش به فرمان ابلیس شده بودند.
ارمیا خود را به کناری کشید و می خواست از این جمع دنیا پرست بیرون برود، اما خبر خطبه خوانی ارمیا به صدقیا رسید.
صدقیا در آن روز زمستانی در قصر خود روی تختی از پرقو در مقابل بخاریی سوزان لمیده بود و از گرمی آتش لذت می برد که خبر به او رسید چه نشسته ای که ارمیا در میدان بزرگ شهر مردم را از خدا می ترساند و می خواهد بر علیه شما بشوراند.
صدقیا دستور داد ارمیا نبی یا همان عزیر پیامبر، این رسول مهربان و مظلوم را دستگیر کردند و به قصر نزد او آوردند.
ارمیا در حالیکه دو طرفش دو سرباز گرفته بودند و او را کشان کشان به سمت صدقیا می آوردند هنوز ذکر خدا بر لب داشت و با این حال هم داشت آنها را از قدرت انتقام خداوند بیم میداد و آیات الهی را بر آنها می خواند.
صدقیا با دیدن او نعره ای زد و گفت: خاموش باش! گوشمان از این حرفها پر است، ما نه احتیاجی به تو داریم و نه به خدایت خاموش شو تا تو را خاموش نکردم.
ارمیا که مهربانی لش نشات گرفته از مهر الهی بود به سخن در آمد و فرمود: ای پادشاه! چرا بر خداوندی که تو و تمام جهانیان را آفرید شوریده ای؟! آیا عاقبت فرعون را نشنیده ای؟! آیا نمی دانی انتهای جنگ با خدا به کجا ختم می شود؟!
در این هنگام صدقیا به طوماری که دست ارمیای نبی بود و چیزی جز کلام الله نبود اشاره کرد و گفت: این چیست در دست این مرد؟!
یکی از مشاورانش جلو آمد وگفت: گویا ادعا دارد کلام خداست که برای بنی اسرائیل خوانده است...
صدقیا مثل گرگی زخمی از جا جست و با گستاخی طومار الهی را از دست ارمیا گرفت و دستور داد قیچی ای بیاورند و سپس شروع به بریدن طومار کرد و طومار را در پیش چشم نبی خدا و تمام حاضران قطعه قطعه کرد و در بخاری پیش رویش می ریخت و با صدای خش خش سوختن طومار و نام خدا قهقه های شیطانی سر میداد
در این هنگام....
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🌺🌺🌺🌺🌺
مژده، مژده مژده
به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است
با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم.
بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید
بهترین ها گلچین میشه
و انشالله چاپ هم میکنیم
و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم.
ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️
لینک گروه طنز جبهه👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3
با تشکر.....حسینی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۰
شاهزاده های سعودی ابراز علاقه کرده؟ چرا برای سلمان و عمر چنین پیشنهادی
نداشت؟
زبیده که خود بی خبر از جواب تمام این سؤالت بود ، چون عبدالقادر اصلا راجع به این
موضوع با او صحبتی نکرده بود و پیشنهادش برای زبیده هم ناگهانی بود، برای اینکه
ابهت مادرانه ی خودش را خورد نکند، به جای جواب دادن به سؤاالت صابر ، گفت :
خوب حتما تو را بیشتر از بقیه ی بچه هایش دوست دارد...بعدش هم ،پدرت از اول
جوانی تا چندین سال پیش با شاهزاده های سعودی ،خصوصا همین شاهزاده طلال که در
سن از پدرت پیرتر است، حشر ونشر داشت ،اما نمیدانم به یکباره چه اتفاقی افتاد که
همه چیز کن فیکون شد و رابطه اش را با آنها قطع کرد
زبیده همانطور که به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره شده بود،غرق در خاطرات
سالهای جوانی اش شد و زیر لب به طور نامفهوم با خود میگفت :درست از زمانی که
آن دختر،نرجس ،هووی من،پا به زندگی شوهرم گذاشت،رابطه ی پدرت با دربار قطع
شد
صابر که حال زبیده را اصلا درک نمیکرد و خوشحالی قبل را با این حالت دگرگون
الان زبیده ،او را گیج کرده بود گفت :اولا نه تنها من ،بلکه همه میدانند،عبدالقادر
برعکس تمام اجدادش که پسرها را ارج وقربی زیاد میگذاشتند، دخترش امینه را از همه
بیشتر می خواهد، دوما من اصلا از رابطه ی پدر با شاهزاده طالل چیزی به یاد ندارم
زبیده آهی کشید و گفت :ان شالله همسر تو، گوی علاقه ی عبدالقادر را از امینه میرباید
و به خود جلب خواهد کرد، آنزمان که تو کودکی نوپا بودی، رابطه ی پدرت با
دربارسعودی، گل و بلبل بود..تو از آنزمان چیزی به خاطر نداری پسرم
همانطور که صابر و زبیده گرم گفتگو بودند، صدای ورود ماشین به پارکینگ،نوید آمدن
عبدالقادر را به زبیده میداد
زبیده مانند دخترکی که در پی کسب دل دلدار است سریع از جا برخواست، جلوی آینه
ایستاد و دستی به شال روی سرش کشید و طره ای از موهای سیاهش را که تازه رنگ
کرده بود ،بیرون آورد تا زیباتر از همیشه به چشم مردش آید و به سمت پنجره ای که
مشرف به حیاط بود رفت ،تا قامت شوهرش را از داخل خانه نظاره کند
با لبخندی بر لب به سمت پنجره رفت و با دیدن صحنه ی پیش رویش ،لبخند بر لبش
خشکید و حس حسادت زنانه اش ،دوباره به غلیان افتاد
زبیده با خشمی در دل ،مبل روبه روی تلویزیون را انتخاب کرد و محکم خود را روی
آن رها نمود و زیرچشمی درب هال را می پایید و منتظر آمدن شوهرش همراه میهمان
ناخوانده شد