eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختری که ظریف در توییت خودش عکس اون رو منتشر کرده بود با لودر از سرش رد شد.👆🔍⭕️⭕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شیخ قمیجریان شناسی جریان خطرناک سکولار از سامری تا روحانی .mp3
زمان: حجم: 37.2M
🎙جریان شناسی جریان خطرناک سکولار از سامری تا روحانی ⭕️در جمع مبلغین و روحانیون تبلیغی آذربایجان 1402/12/21 ✅به کانال شیخ قمی بپیوندید. ➖➖➖➖ سخنرانی های داغ شیخ قمی | حمایت مالی 🆔 @Tablighgharb
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول اسمش ظ دسته داره😂😂😂 عجب ایده ای پیاده کردن 😂😂
-667624041511182590_142135107385028.mp3
زمان: حجم: 2.7M
فوری بزرگترین حمله دشمن شروع شد ،در یک میدان جدید... گوش کردن این صوت برای همه لازمه مردم آگاه باشید دشمن تا بیخ گوش ما اومد خواهش میکنم با گوش دادن به یه تحلیل درست و دقیق، وسط این همه اخبار فیک ، محل اصابت این همه ضربات دشمن رو بفهم! واقعیت های عجیبی از جنگ ،که در این صوت ،از آن پرده برداشته شد چرا ترامپ ضعف خودش را در رسانه مطرح میکنه؟ چرا بزرگترین رسانه ها ترامپ را مسخره میکنند؟ خواهش میکنم تا میتونید نشر حداکثری بدید همه رو آگاه کنید. 🔥عملیات روانی جریان سقیفه ی اصلاحات برای تحمیل آتش بس و شروع مذاکره دوباره آغاز شده تا تنفسی دوباره برای آمریکا و اسرائیل ایجاد شود🚨 حضور حماسی در خیابان دو فتنه بزرگ «تنفس به دشمن» و «جنگ شهری دشمن» را دفع خواهد کرد ان‌شاءالله🤲 سوره فتح ✨ دعای ۱۴ صحیفه سجادیه✨ دعای توسل ✨ مثل نماز واجب این دعاها را هم جدی بگیریم✌ مداومت بر نماز_استغاثه تا هم قرائت سوره فتح داشته باشیم و هم توسل و توجه به امام زمان که رمز نجات و پیروزیست✌️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-667624041511182590_142135107385028.mp3
زمان: حجم: 2.7M
فوری بزرگترین حمله دشمن شروع شد ،در یک میدان جدید... گوش کردن این صوت برای همه لازمه مردم آگاه باشید دشمن تا بیخ گوش ما اومد خواهش میکنم با گوش دادن به یه تحلیل درست و دقیق، وسط این همه اخبار فیک ، محل اصابت این همه ضربات دشمن رو بفهم! واقعیت های عجیبی از جنگ ،که در این صوت ،از آن پرده برداشته شد چرا ترامپ ضعف خودش را در رسانه مطرح میکنه؟ چرا بزرگترین رسانه ها ترامپ را مسخره میکنند؟ خواهش میکنم تا میتونید نشر حداکثری بدید همه رو آگاه کنید. 🔥عملیات روانی جریان سقیفه ی اصلاحات برای تحمیل آتش بس و شروع مذاکره دوباره آغاز شده تا تنفسی دوباره برای آمریکا و اسرائیل ایجاد شود🚨 حضور حماسی در خیابان دو فتنه بزرگ «تنفس به دشمن» و «جنگ شهری دشمن» را دفع خواهد کرد ان‌شاءالله🤲 سوره فتح ✨ دعای ۱۴ صحیفه سجادیه✨ دعای توسل ✨ مثل نماز واجب این دعاها را هم جدی بگیریم✌ مداومت بر نماز_استغاثه تا هم قرائت سوره فتح داشته باشیم و هم توسل و توجه به امام زمان که رمز نجات و پیروزیست✌️
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست🎬: صدقیا همانند دیگر فرمانروایان یهود و مثل مردم متکبر
جمعیت همه یک صدا شروع به ناسزا گفتن به ارمیا کردند و برخی سنگ در دامان خود جمع کردند و به سمت او حمله ور شدند. انگار در این سرزمین کسی حاضر به شنیدن سخن خدای یکتا نبود، خداوندی که لطف ها در حق بنی اسرائیل کرده بود و حالا بنی اسرائیل به جای پرستش این خدای مهربان گوش به فرمان ابلیس شده بودند. ارمیا خود را به کناری کشید و می خواست از این جمع دنیا پرست بیرون برود، اما خبر خطبه خوانی ارمیا به صدقیا رسید. صدقیا در آن روز زمستانی در قصر خود روی تختی از پرقو در مقابل بخاریی سوزان لمیده بود و از گرمی آتش لذت می برد که خبر به او رسید چه نشسته ای که ارمیا در میدان بزرگ شهر مردم را از خدا می ترساند و می خواهد بر علیه شما بشوراند. صدقیا دستور داد ارمیا نبی یا همان عزیر پیامبر، این رسول مهربان و مظلوم را دستگیر کردند و به قصر نزد او آوردند. ارمیا در حالیکه دو طرفش دو سرباز گرفته بودند و او را کشان کشان به سمت صدقیا می آوردند هنوز ذکر خدا بر لب داشت و با این حال هم داشت آنها را از قدرت انتقام خداوند بیم میداد و آیات الهی را بر آنها می خواند. صدقیا با دیدن او نعره ای زد و گفت: خاموش باش! گوشمان از این حرفها پر است، ما نه احتیاجی به تو داریم و نه به خدایت خاموش شو تا تو را خاموش نکردم. ارمیا که مهربانی لش نشات گرفته از مهر الهی بود به سخن در آمد و فرمود: ای پادشاه! چرا بر خداوندی که تو و تمام جهانیان را آفرید شوریده ای؟! آیا عاقبت فرعون را نشنیده ای؟! آیا نمی دانی انتهای جنگ با خدا به کجا ختم می شود؟! در این هنگام صدقیا به طوماری که دست ارمیای نبی بود و چیزی جز کلام الله نبود اشاره کرد و گفت: این چیست در دست این مرد؟! یکی از مشاورانش جلو آمد و‌گفت: گویا ادعا دارد کلام خداست که برای بنی اسرائیل خوانده است... صدقیا مثل گرگی زخمی از جا جست و با گستاخی طومار الهی را از دست ارمیا گرفت و دستور داد قیچی ای بیاورند و سپس شروع به بریدن طومار کرد و طومار را در پیش چشم نبی خدا و تمام حاضران قطعه قطعه کرد و در بخاری پیش رویش می ریخت و با صدای خش خش سوختن طومار و نام خدا قهقه های شیطانی سر میداد در این هنگام.... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم. بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید بهترین ها گلچین میشه و انشالله چاپ هم میکنیم و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم. ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️ لینک گروه طنز جبهه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3 با تشکر.....حسینی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ شاهزاده های سعودی ابراز علاقه کرده؟ چرا برای سلمان و عمر چنین پیشنهادی نداشت؟ زبیده که خود بی خبر از جواب تمام این سؤالت بود ، چون عبدالقادر اصلا راجع به این موضوع با او صحبتی نکرده بود و پیشنهادش برای زبیده هم ناگهانی بود، برای اینکه ابهت مادرانه ی خودش را خورد نکند، به جای جواب دادن به سؤاالت صابر ، گفت : خوب حتما تو را بیشتر از بقیه ی بچه هایش دوست دارد...بعدش هم ،پدرت از اول جوانی تا چندین سال پیش با شاهزاده های سعودی ،خصوصا همین شاهزاده طلال که در سن از پدرت پیرتر است، حشر ونشر داشت ،اما نمیدانم به یکباره چه اتفاقی افتاد که همه چیز کن فیکون شد و رابطه اش را با آنها قطع کرد زبیده همانطور که به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره شده بود،غرق در خاطرات سالهای جوانی اش شد و زیر لب به طور نامفهوم با خود میگفت :درست از زمانی که آن دختر،نرجس ،هووی من،پا به زندگی شوهرم گذاشت،رابطه ی پدرت با دربار قطع شد صابر که حال زبیده را اصلا درک نمیکرد و خوشحالی قبل را با این حالت دگرگون الان زبیده ،او را گیج کرده بود گفت :اولا نه تنها من ،بلکه همه میدانند،عبدالقادر برعکس تمام اجدادش که پسرها را ارج وقربی زیاد میگذاشتند، دخترش امینه را از همه بیشتر می خواهد، دوما من اصلا از رابطه ی پدر با شاهزاده طالل چیزی به یاد ندارم زبیده آهی کشید و گفت :ان شالله همسر تو، گوی علاقه ی عبدالقادر را از امینه میرباید و به خود جلب خواهد کرد، آنزمان که تو کودکی نوپا بودی، رابطه ی پدرت با دربارسعودی، گل و بلبل بود..تو از آنزمان چیزی به خاطر نداری پسرم همانطور که صابر و زبیده گرم گفتگو بودند، صدای ورود ماشین به پارکینگ،نوید آمدن عبدالقادر را به زبیده میداد زبیده مانند دخترکی که در پی کسب دل دلدار است سریع از جا برخواست، جلوی آینه ایستاد و دستی به شال روی سرش کشید و طره ای از موهای سیاهش را که تازه رنگ کرده بود ،بیرون آورد تا زیباتر از همیشه به چشم مردش آید و به سمت پنجره ای که مشرف به حیاط بود رفت ،تا قامت شوهرش را از داخل خانه نظاره کند با لبخندی بر لب به سمت پنجره رفت و با دیدن صحنه ی پیش رویش ،لبخند بر لبش خشکید و حس حسادت زنانه اش ،دوباره به غلیان افتاد زبیده با خشمی در دل ،مبل روبه روی تلویزیون را انتخاب کرد و محکم خود را روی آن رها نمود و زیرچشمی درب هال را می پایید و منتظر آمدن شوهرش همراه میهمان ناخوانده شد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ درب باز شد و عبدالقادر درحالیکه با یک دست شانه ی امینه را در بر گرفته بود وارد شد زبیده خود را با نگاه به تلویزیون مشغول کرد وناریه در حالیکه منقل اسپند سفارشی زبیده برای صابر را در دست داشت،و ارد هال شد و با دیدن آقای خانه به همراه دختر عزیز کرده اش، متملقانه لبخندی زد و باصدای بلند سلام کرد عبدالقادر با خوشرویی جواب این کلفت خانه زاد را داد و رو به ناریه گفت :به به می بینم بساط دود واسپندتان هم به راه است، بیا مشتی اسپند دور سر امینه جان ،بگردان که بالا از جانش به دور باشد زبیده که شاهد ماجرا بود ،از عصبانیت مثل دانه های اسپند داخل منقل از جا پرید و به سمت ناریه رفت و قبل از آنکه او موفق به انجام خواسته ی آقای خانه شود، خود را به ناریه رساند و منقل را از دستش گرفت و درحالیکه به سمت اتاق صابر میرفت، گفت: این اسپند مخصوص داماد است، برای امینه جان،حکما پدرش چیز بهتر از اسپند به سوغات آورده که رفع بلا کند... عبدالقادر خنده ی صدا داری کرد و گفت :عجب....بگذار شوهرت عرق تنش خشک شود و بعد حرفهای خاله زنکی را شروع کن... زبیده که از عصبانیت مثل گرگی وحشی شده بود ،با صدای بلند گفت :عرق تنت را که توی خانه ی زن مرحومت خشک کردی و با دختر دردانه ات هم که دیدار تازه کردی حالا برای چی دنبال خودت راهش انداختی و آوردیتش خانه ی من؟ امینه که این حرکات و رفتار زبیده برایش تازگی نداشت، بدون توجه به حرفهای او راهش را گرفت و روی مبلی که قبال زبیده نشسته بود، نشست، عبدالقادر که از حرفهای زبیده ،لجش گرفته بود گفت :از کی تا حالا خانه ی من را به نام خودت زدی هااا؟ بعدشم دوست داشتم بعد از ماه ها دوری، اول دخترم را ببینم ، امشب هم امینه را آوردم که توی مراسم خواستگاری ب رادرش حضور داشته باشد زبیده که چشمانش از خشم به خون نشسته بود ،نگاه تندی به امینه که درعالم تلویزیون غرق شده بود،انداخت و گفت :چرا دوتا پسر بزرگت و عروس ها و نوه هایت نباید امشب باشند و اما امینه ....حتما باید حضور داشته باشد؟ عبدالقادر شانه ای بالا انداخت و خودش را روی مبل رها کرد و گفت :چون من اینطور میخواهم....حالا اگر دوست داری توی مراسم خواستگاری پسر کوچکت حضور داشته باشی، کمتر حرف بزن و نق ونوق کن،برو آماده بشو و به صابر هم بگو حاضر شود، تا راهی شویم... زبیده همانطور که صدای نفسهای تند و کشیده اش به گوش میرسید به سمت اتاق صابر رفت و در راهروی منتهی به اتاق خوابها ،از دید عبدالقادر ناپدید شد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ سلیمه برای چندمین بار ،طول و عرض پذیرایی را طی کرد و اینبار نوبت ساعت طلایی و گرانقیمت روی عسلی گوشه ی پذیرایی بود که بر زمین بیاندازدش...ساعت به شدت با سرامیک های کف پذیرایی برخورد کرد و صدای بلندی در فضا پیچید، نجمه خانم با لیوان آبی خنک در دست به سمت دخترش آمد و گفت :دخترکم، عزیزم کمتر به خودت فشار آور....بگذار خواستگارها بیایند ،شاید آن موقع شد کاری کرد و با حرفی،اشاره ای ،کنایه ای ،خواستگاری را بهم زد خودت خوب میدانی که نه من ونه هیچ کدام از زن های پدرت ،قدرت مخالفت با او را نداریم، وقتی پیغام داده که امشب به اینجا می آید و قرار است ،پسر یکی از تجار بزرگ عربستان به خواستگاریت بیاید، پس باید برای حفظ ظاهر هم شده ،پذیرفت...تو مگر نمی دانی که در عربستان ،حق انتخاب شوهر برای دختران با پدر است و بس سلیمه که از اینهمه سربه راهی و حرف گوش کنی مادرش ،لجش گرفته بود گفت :آخر کدام پدر؟؟ پدری که حتی نام مرا به درستی نشنیده...پدری که سلیمه نامی بین آنهمه فرزندان ریز و درشتش گم است...پدری که من حتی یک بار،یک شب در خانه ی خودمان ندیدمش و مدام با زنهای رنگ و وارنگش مشغول بوده و حتی یک بار دست محبت پدرانه اش را برسرم نکشیده، پدری که برای اولین بار است به خانه ی ما می آید آنهم برای خواستگاری دخترررش....مادر تو خودت بهتر میدانی که من جواب مثبت را، به چه کسی داده ام ....من از هرچه عنوان و لقب و پول است بیزارم....من برخلاف برادرم که اخلاقش شبیه خیلی از شاهزاده های سعودیست،به دنبال ظواهر و مادیات و ...است،نیستم وبیشتر در پی یک زندگی ساده و اما مملو محبت هستم، دوست دارم همسرم مثل افراد عادی درکنارم باشد ،نه مثل شما که نجمه به میان حرف دخترش پرید و گفت : دخترکم،درباره ی زندگی من قضاوت نکن....تو از هیچ چیز آن خبر نداری، قبل از جدایی از طلال او هر روز وشب در کنارم بود و وقتی زیباتر از من دید ، مثل بقیه ی شاهزاده های سعودی، برای رسیدن به خواسته ی دلش ،مرا طلاق داد تا به کسی دیگر برسد ، انوقت بود که خانه ی من جدا شد و به پاس علاقه ای که به من داشت، اجازه داد تو وبرادرت که سن کمی داشتید